صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۲۳ دی ۱۳۹۲ - ۲۳:۴۰  ، 
شناسه خبر : ۲۶۳۷۸۰
نصرالله لَشَني - مقدمه: بازنشر مقدمه مرحوم مهندس سحابي بر ترجمه كتاب «تاريخ يك ارتداد» واكنش‌هايي را برانگيخت كه اين واكنش‌ها انگيزه اصلي نگارش اين مقاله بود. برخي مقدمه آن پير دردآشنا را به يهودستيزي تعبير كرده بودند. اگرچه كمترين نشاني از يهودستيزي در آن مقدمه ديده نمي‌شود و هر آنچه گفته‌اند مبتني بر اسناد و شواهد تاريخي بوده، اما برخي چنين برداشتي كرده‌اند. در واقع اين مقاله تلاشي است جهت اثبات فرازهاي آن مقدمه و بيان اين امر كه هر انتقادي از صهيونيسم به معناي يهودستيزي نبوده و بسياري از اين انتقادها و از جمله مقدمه آن بزرگ‌مرد، بنابر شواهد و دلايلي بسيار وارد هستند. حسن اتفاق، همزمان شدن بازنشر اين مقدمه با طرح تشكيل دولت مستقل فلسطيني توسط محمود عباس و خالد مشعل بود؛ طرحي كه به شدت مورد مخالفت آمريكا و اسراييل قرار گرفت و خواندن اين مقاله تا حدي علت اين مخالفت‌ها را بيان مي‌دارد. در اين نوشتار تلاش شده تا به «روش تحليل توحيدي» پديده صهيونيسم بازشناسي و تحليل شود. اين روش تحليل، خلق هيچ پديده‌اي را آني و يكبارگي نمي‌داند و بر اين باور است كه هر پديده‌اي سيري را طي كرده و در گذار تكاملي از زمينه و محيط مناسب آغاز كرده و از تركيب و پيوند عوامل و اجزاي متعدد و متنوع شكل يافته است. در ايجاد هيچ پديده‌اي اعم از مادي و معنوي تنها يك عامل دخيل نبوده و عوامل متعدد و متنوعي دست دارند و براي شناخت آن پديده لازم است كه زمينه و عوامل داخلي و بيروني مؤثر در تشكيل پديده و همچنين اجزاي تشكيل‌دهنده آن پديده شناخته شوند. بنابر همين روش است كه سعي كرده‌ايم پديده صهيونيسم را بازشناسيم و براي اين بازشناسي ابتدا به زمينه و بستر مناسب ايجاد اين پديده مي‌پردازيم.

رومانتيسيسم

رومانتيسيسم، بيش از اين كه يك جريان ادبي و هنري باشد، مرحله‌اي از حساسيت اروپايي است كه نخست در اواخر قرن 18 در انگلستان و آلمان و سپس در قرن 19 در فرانسه، ايتاليا، اسپانيا و كشورهاي اسكانديناوي ظاهر مي‌شود. در تعريف رومانتيسيسم بيشتر روي انواع فرار رومانتيك‌ها تكيه مي‌شود: فرار به رؤيا، فرار به گذشته، به سرزمين‌هاي دوردست، به تخيل، به طبيعت و هر جاي بكر و دست نخورده. اما به راستي رومانتيك‌ها از چه چيز فرار مي‌كنند؟ آنها از رشد سرمايه‌داري و همه دستاوردهاي بورژوازي و انقلاب‌هاي بورژوا با ايدئولوژي‌هاي ليبراليست‌هاي قرون 17، 18، 19 و پس از آن فرار مي‌كرده‌اند. ايشان آزادي‌هاي ليبرالي را آزادي دروغين مي‌دانستند و براي فرار از اين آزادي‌هاي دروغين، خود به تعريفي ديگر از آزادي پرداختند.

رومانتيسيسم جنبشي عليه روشنگري در اروپا بود؛ قيامي عليه عقلانيت و نشاندن احساس به جاي تعقل، به طوري كه از سال 1750 به بعد دامنه انتقاد بر فلاسفه روشنگري وسيع‌تر شد و رفته رفته بر عده كساني كه بيشتر پايبند عواطف بودند، افزوده شد. در اين دوره شاعران و نويسندگان، گذشته از اين كه عواطف را بر عقل ترجيح مي‌دادند به حزن و اندوهي هم كه بعدها بر ادبيات رومانتيك حاكم شد متمايل بودند. در زندگي اجتماعي، دوستدار زندگي روستايي و طبيعت وحشي و بدوي بودند. عده‌اي از آنها از اختلاف‌هاي طبقاتي آزرده بودند و در جست‌وجوي آزادي و مساوات برآمدند. از سوي ديگر به يادگارها و سنني كه جنبه ملي داشت علاقه نشان مي‌دادند و احترام مي‌گذاشتند. از اين‌رو دوره «قرون وسطا» كه مورد نفرت كلاسيك‌ها بود ارزش‌ و احترامي پيدا كرد و از بوته فراموشي خارج شد.

رومانتيسيسم اگرچه از انگلستان آغاز و در كل اروپا حاكم شد، اما در آلمان رشد و وسعت خاصي يافت و آلمان منزلگاه تداوم، عمق، گسترش و غناي رومانتيسيسم شد: «غناي رومانتيسيسم آلمان ناشي از اين است كه اين جريان تنها يك مكتب ادبي نيست، بلكه نوعي شيوه زندگي، فلسفه و حتي مذهب و آيين است و توسعه آن به قلمروهاي هنر، موسيقي، نقاشي و همچنين علوم، حقوق و اقتصاد ناشي از همين ويژگي‌ است... در آثار اغلب رومانتسيست‌هاي آلماني يك موضوع اساسي شكل مي‌گرفت؛ در آلمان كه نگران هويت خود بود، مفاهيم «مردم» و «مردمي» بايد معني پيدا كند. البته قبلا هردر (Herder) اين مفاهيم را پيش كشيده بود كه نيروي آنها در اشتراك زبان و فرهنگ بود.

پس از شكست شهر «ينا» و نابودي امپراتوري آلمان در سال 1806 انديشه «ملت» از نو زاده شد (گفتار به ملت آلمان، از فيشته 1807). كشف مجدد ميراث فرهنگي آلمان از مسير نوزايي فرم‌هاي مردمي (volkslied) صورت مي‌گرفت و نوعي تحليل علمي زبان (آغاز فرهنگ آلماني برادران گريم)... بازگشت به سرچشمه‌ها، در عين حال نوعي بيداري حس ژرمني است (نبرد هرمان اثر كلايست، 1808) و ترغيب ميراث مسيحي (كه جرثومه آن در رساله Glaubeundliebe اثر نوواليس، 1798 نهفته بود). رمان تاريخي فن آرانيم با عنوان (Gegenwart) (1817) چشم‌انداز نوعي تداوم اندام‌وار حكومت را در آلمان دوران رفورم مي‌بيند.»(1)

در همين حال بازيابي و بازآفريني اسطوره يكي ديگر از تلاش‌هاي رومانتيسيست‌هاي آلماني است. خلق اساطير نوين تلاشي است براي شناخت جهان و خلق جهان‌بيني نوين. آنها وقتي از خود مي‌پرسيدند «انسان چگونه مي‌تواند واقعيت را درك كند و انسان چگونه مي‌تواند به شناختي از واقعيت برسد بي‌آن كه قاطعانه تمايزي ميان خود در مقام فاعل و واقعيت در مقام مفعول بگذارد، بدون آن كه در اين فرايند واقعيت را بكشد. پاسخي كه دست كم برخي از آنان به اين پرسش مي‌دادند اين بود كه تنها راه براي اين كار توسل جستن به اسطوره است و استفاده از نمادها...، چرا كه اسطوره در دل خود چيزي ناروشن و مبهم دارد و در عين حال قادر است آن چيز ناشناخته، غيرعقلاني و بيان‌ناپذير، يعني چيزي را كه القاكننده ظلمات ژرف تمامي اين فرايند است در تصاويري بگنجاند كه مي‌تواند شما را به تصاوير ديگر رهنمون شود و اين تصاوير نيز به تصاوير ديگر تا بي‌نهايت...

بنابراين اسطوره در آن واحد هم تصويري است كه ذهن مي‌تواند با آرامشي نسبي در آن تأمل كند و هم چيزي است كه فناناپذير است، هر نسل از آدميان را دنبال مي‌كند، همراه با دگرگوني انسان دگرگون مي‌شود و ذخيره‌اي تمام نشدني از تصاوير مرتبط با هم است كه ثابت و جاودانه‌اند... پس بايد اسطوره‌هايي مدرن داشته باشيم و از آن جا كه اسطوره‌اي مدرن وجود ندارد، به اين علت كه علم اسطوره را كشته، يا دست كم فضاي حيات آن را از ميان برداشته، ما بايد اسطوره‌ها را بيافرينيم. در نتيجه فرايند آگاهانه اسطوره‌‌سازي پديد مي‌آيد. در اوايل قرن 19 شاهد كوشش آگاهانه و دردناكي براي ساختن اسطوره هستيم، شايد هم اين فرايند چندان دردناك نباشد، شايد بخشي از آن را بتوان خودانگيخته يا خودبه‌خود توصيف كرد.»(2)

به هر روي بر بستر رومانتيسيسم واژگاني چون ملت، نژاد، دولت، مذهب و اسطوره و... جاني دوباره گرفتند؛ واژگاني كه نه تنها بر كالبدشان از روح رومانتيسيسم دميده شد كه حتي در رابطه و مبتني بر يكديگر تعريف و بازخواني شدند و جان دوباره گرفتند. ملت نه يك واقعيت كه اسطوره‌اي انكارناپذير شد و از دل اين اسطوره، اساطيري ديگر چون دولت و قدرت بيرون آمدند و حاصل تلاش‌هاي قرن نوزدهمي براي برساختن اساطير جديد در فلسفه هگل، جامعه‌شناسي ماركس و نظام‌هايي چون فاشيسم، استالينيسم و صهيونيسم تجلي يافتند. بازخواني و تعريفي دوباره از واژگاني چون ملت، دولت، قوم و نژاد، اسطوره و فرهنگ و سنن قومي و ملي و... در انديشه رومانتيسيسم شد و بنابراين تعاريف نوفسلفه‌ها، مكاتب و ايدئولوژي‌هايي ساخته شدند كه يكي از آنها صهيونيسم است؛ صهيونيسمي كه ريشه در مكتب رومانتيسيسم و فلسفه هگل دارد.

هگل

هگل از جمله متفكريني است كه روح رومانتيسيسم را بسيار و به خوبي درك كرد و نيك توانست آنچه از رومانتيسيسم برگرفته بود در قالب‌هاي فلسفي از جمله فلسفه تاريخ و فلسفه سياسي خود منتقل كند. رومانتيسيسم به سان هر مكتب و جريان فكري ديگري حامل نقاط مثبت و منفي بسياري است، اما به جرأت مي‌توان گفت كه هگل مهمترين ناقل ويژگي‌هاي منفي رومانتيسيسم بوده و هست. هگل در سال 1770 ميلادي و در آغاز توان‌گيري و اوج‌يابي رومانتيسيسم در اروپا، چشم به جهان گشود. وي در سال‌هاي دهه نهم قرن 18، سال‌هاي آغاز نهضت رومانتيسيسم در آلمان، جواني حدود 20 ساله بود و آثار دوره رونق اين نهضت فكري در آلمان را درك كرد.

هگل بر بستر رومانتيسيسم پرورش يافت و اين بستر خود مبتني بر متني تاريخي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي بوده است كه اين متن بر هگل نيز تأثير مستقيم خود را گذاشته است، يعني هگل به لحاظ تأثيرپذيري فكري، متأثر از رومانتيسيسم بوده و به لحاظ تأثيرپذيري عيني، متأثر از شرايطي بوده است كه رومانتيسيسم بر آن اقوام گرفته است، بنابراين هگل زماني كه يك استاد دانشگاه مي‌شود با پيش‌زمينه‌هاي رومانتيسيسم به ارائه آرا و نظرات خود مي‌پردازد؛ آرا و نظراتي كه در «فلسفه حق» و «فلسفه تاريخ» بيشترين رومانتيسيسم را در آنها شاهديم و به وضوح مي‌توان برجسته‌ترين ويژگي‌هاي رومانتيسيسم كه عبارتند از تاريخ، ملت، نژاد، دولت، روح ملي، ميراث و سنن فرهنگي و ملي، قدرت، مخالفت و نقادي با عقلانيت و دفاع از اسطوره و تلاش براي ساختن آن را در آنها ديد و خوانش هگلي از آن ويژگي‌ها را مطالعه كرد.

اسطوره‌هايي چون ملت و دولت از جمله اساطيري هستند كه هگل از رومانتيسيسم گرفت و آنها را پر و بال داد و به نسل‌هاي آينده خويش منتقل كرد و نظام‌هاي سياسي‌اي چون فاشيسم، ماركسيسم و صهيونيسم بر شالوده‌هاي اين تفكرات اساطيري ساخته شدند. البته ملت و مليت تا پيش از هگل مرامي انقلابي و آزاديخواه بود كه در مقابل هجوم بيگانگان و رفع سلطه آنان شكل گرفته بود و اساسا ملي‌گرايي مرامي بود در اردوي آزاديخواهي. هگل، اما اين مرام انقلابي و ضدسلطه را به پديده‌اي شوم برگرداند و آن را در اردوي توتاليتاريسم جا داد(3) تلاشي كه حاصل آن حكومت‌هاي توتاليتري چون حكومت‌هاي هيتلر، استالين، موسوليني و... بود.

البته امروز و پس از جبهه‌گيري‌هاي نيروهاي انقلابي برخي كشورهاي مستعمره و زير سلطه در مقابل امپرياليسم‌هاي قديم و جديد، دوباره دفاع از ملت و هويت ملي و استقلال، وارد اردوي آزاديخواهي شده و استقلال‌طلبان و ملي‌گرايان عمدتا از آزاديخواهان و برابري‌طلبان هستند، اما هگل ملي‌گرايي و مليت را وجهي توتاليتر و ضدآزادي بخشيد؛ ملي‌گرايي‌اي كه به منظور اصالت بخشيدن به دولت پي‌ريزي شد و ريشه در رومانتيسيست‌هاي قرن 18 داشت.

در روند نهضت رومانتيسيسم، يكي از كساني كه به نظريه ملي‌گرايي چيزي افزود، «هردر» بود، او معتقد بود يك دولت خوب بايد مرزهاي طبيعي داشته باشد، يعني مرزهايي كه با حدود و ثغور محل اقامت «ملتش» تطبيق كند. او اين نظريه را نخستين بار در كتابش موسوم به «مفاهيمي در تدارك فلسفه تاريخ بشر» پيشنهاد كرد و نوشت: «طبيعي‌ترين دولت، دولتي است مركب از قومي واحد با منش ملي واحد... هر قوم مانند يك خانواده، با رشد طبيعي به وجود آمده منتها گسترده‌تر است... در مورد دولت نيز، مانند تمام جماعات بشري، بهترين نظم، نظم طبيعي است، يعني نظمي كه در آن هر كس به وظيفه‌اي كه طبيعت براي او منظور داشته بپردازد.»(4)

جالب آن كه كانت فوري به رومانتيسيسم غيرعقلاني و خطرناك نهفته در اين اثر هردر پي برد و با انتقاد صريح و بي‌پرده‌اي كه از آن كرد، او را به دشمن سوگند خورده خويش تبديل ساخت. البته كسي كه مليت‌گرايي آلمان را به جامعه نخستين نظريه ‌آراست، فيخته بود. به ادعاي او، مرزهاي يك ملت به وسيله زبان تعيين مي‌شود. با اين همه اما منظور اصلي از ملي‌گرايي در رومانتيسيسم، در واقع اصالت دادن به حكومت و دولت است در مقابل مردم و بيگانگان. هگل در كتاب فلسفه حق مي‌نويسد: «اخيرا برخي كسان درباره «حاكميت مردم» در مقابل حاكميت پادشاه سخن آغاز كرده‌اند، ولي وقتي عبارت «حاكميت مردم» در تضاد با حاكميت پادشاه قرار مي‌گيرد، معلوم مي‌شود يكي از همان تصورات آشفته‌اي است كه از مفهوم بي‌پايه «مردم» بر‌مي‌خيزد. مردم بدون پادشاه، انبوه بي‌شكلي بيش نيستند.»(5)

وي همچنين در دايره‌المعارف نوشته است: «غالبا جمع افراد خصوصي را ملت مي‌نامند، اما چنين جمعي مردم نيستند، انبوه اجامر و اوباشند و يگانه هدف دولت آن است كه ملت به عنوان چنين جمعي پا به عرصه هستي نگذارد و به قدرت عمل دست نيابد. اين‌گونه وضع در مورد يك ملت، وضع بي‌قانوني، بي‌نظمي و فقدان اخلاق و جانورخويي است. در چنين وضعي، ملت فقط نيروي وحشي كور و بي‌شكلي خواهد بود مانند يك درياي توفاني، با اين تفاوت كه دريا كمر به نابودي خود نمي‌بندد، در حالي كه ملت كه عنصري روحاني است، خود را نابود خواهد كرد. با اين حال، اغلب مي‌شنويم كه چنين وضعي را آزادي ناب توصيف مي‌كنند.»(6)

در اين دو فقره نقل قول از هگل معلوم مي‌شود كه منظور رومانتيسيست‌ها و در پي آن هگل از ملي‌گرايي و توجه به مليت چيست و اساسا آنچه براي وي از اهميت درجه يك برخوردار است، حفظ نظام و تداوم قدرت در پادشاه يا رأس هرم قدرت است. وي كمترين ارزش و اعتباري براي مردم يا همان ملت قائل نيست و ملت را بدون قدرت و دولت، توده بي‌شكل و ناداني مي‌داند كه كمر به نابودي خود مي‌بندد و در واقع مردم در انديشه هگل صغار و نادان‌هايي هستند كه براي هدايت و حمايتشان نياز به رهبر و شبان دارند كه اين پيشوا و شبان در پادشاه يا دولت و اشكال متعدد قدرت نمود مي‌يابد.

هگل اصالت را به قدرت و تجلي سازمان يافته آن، يعني دولت داده و مي‌گويد: «دولت تك‌مليتي همانا روح است از نظر معقوليت متحقق و فعليت بلاواسطه و بنابراين قدرت مطلق روي زمين است... دولت عبارت از روح قوم است. دولت موجود بالفعل در تمام امور جزئي، جنگ‌ها و مؤسسات خود توسط همين روح جان مي‌گيرد... خودآگاهي هر ملت خاص وسيله‌اي است براي... نشو و ارتقاي روح جمعي؛ ...زمان اراده خويش را در آن به وديعه مي‌نهد. ديگر روح‌هاي ملي در برابر اين اراده داراي هيچ حقي نيستند و همان ملت بر دنيا چيره مي‌گردد.»(7)

دولت روح ملت است و بنابر غايت‌پنداري تاريخي (مبتني بر فلسفه تاريخ) هگل، اين روح بر ساير ملت‌ها چيره مي‌شود و اساسا دولت مطبوع هگل قدرت چيرگي بر جهان و ديگر دولت‌ها و ملل را دارد و بايد داشته باشد. دولت يا حكومت در انديشه هگل، نه نماينده مردم و حاصل اجماع جمهور مردم، كه موجودي بر شده مردم و ملل ديگر است.

در اين تفكر دولت قدرتي مسلط است كه هم بر مردم مرزهاي خويش بايد سلطه داشته باشد و هم بر مردم ساير كشورهاي جهان، پس در گذر زمان و بنابر سنت تاريخ، اين دولت، قدرت برتر است و بر ساير دولت‌ها و ملت‌ها پيروز خواهد شد و جهان را زير سلطه خويش واحد و يگانه خواهد كرد. اساسا در پس اين فلسفه تاريخ است كه هيتلر بر آن مي‌شود تا ملت آلمان را در پناه دولت نازي بر همه جهان و جهانيان چيره كند و صهيونيست‌ها را بر آن مي‌دارد كه روح قوم يهود را در دولت يهودي متبلور كنند و ملت يهود را بر ساير ملل و دولت‌هاي جهان، بويژه ملل و مردم خاورميانه غالب كنند.

د‌ر انديشه هگل؛ «دولت از همه الگوها برتر است. بالاترين الگوهاست، زيرا همانند حلقه اتصال آهنين فيشته، همه الگوها را به يكديگر مي‌پيوندد و يكپارچه مي‌‌كند. دولت به راستي بشريت است، منتها در حد اعلاي خودآگاهي، نظم و انضباط؛ و اگر بپذيريم كه عالم در مسيري سير مي‌كند، بايد قبول كنيم كه در مسيري معقول سير مي‌كند. قبول كنيم كه الگويي داراي نظم است و منظم‌ترين چيزهاست. هر آنچه در برابر آن بايستد محكوم به نابودي است، و به حق، زيرا تاريخ هر چه را حق است رفعت مي‌بخشد و پيش مي‌برد و هر چه را ناحق است رد مي‌كند. يگانه منشأ عيني حق، مسير واقعيات است، نه داوري‌هاي فردي، نه هيچ مجموعه خاصي از قوانين، نه هيچ مجموعه‌اي از اصول اخلاقي، بلكه حكم سرپيچي‌ناپذير و مطالبات تاريخ.

هگل دائما از اين سخن مي‌گويد كه مطالبات تاريخ چيست و تاريخ چه چيزي را محكوم مي‌كند؛ شيوه سخن گفتن امروز ما هم كه مي‌گوييم فلان ملت يا بهمان شخص چگونه محكوم به حكم تاريخ است، گوشه‌اي از همان واقع‌گرايي هگلي است؛ تصوير ذهني قدرت و پرستش قدرت و حركت در جهت زور به خاطر نقش زور است. به عقيده هگل، اين زور فرايندي الهي است كه هر چه را بايد خرد كند خرد و نابود مي‌كند و هر چه را وقت چيرگي آن رسيده باشد بر تخت مي‌نشاند، و اين كار، به اعتقاد هگل، جوهر آن فرايند است. قهرمانان كارلايل و ابرمرد نيچه و نهضت‌هاي قدرت‌پرستي مانند ماركسيسم، فاشيسم و [صهيونيسم] كه (هر يك به شيوه خاص خود) اخلاق را ثمره موفقيت در تاريخ مي‌دانند، همه از اين خاستگاه برمي‌خيزند.»(8)

بنابر همين آموزه‌هاي هگلي متأثر از رومانتيسيسم است كه صهيونيسم نيز شكل گرفته است و نژاد خويش را برترين نژاد و نژاد برتر و دولت برآمده از اين نژاد را دولت برتر و پيروز تاريخ مي‌دانند كه در مسير واقع‌گرايانه تاريخي مبتني بر فلسفه تاريخ هگل بر همه جهان و جهانيان مسلط خواهد شد و از جهان سراسر فساد و تباهي، بهشتي براي بندگان راست‌كردار يهود خواهد ساخت. انبوه رومانتيسيست‌هاي دشمن عقلانيت و آزادي، بيشترين واژه‌اي كه به كار مي‌برند، واژه مردم و ملت است، اما كمترين اهميتي براي مردم و حقوق آنان قائل نيستند. در واقع حاصل و نتيجه آن رومانتيسيسم، پوپوليسمي است كه بهانه سلطه قدرت‌پرستاني شده است كه به نام مردم، شيريني شهد قدرت و ثروت را به كام خويش مي‌بخشند.

تفاوت ملي‌گرايي در اردوگاه آزادي با ملي‌گرايي هگلي كه برآمده از رومانتيسيسم است و در اردوگاه توتاليتاريسم جا خوش كرده در عقلانيت و حقوق مردم است. ملي‌گرايي در اردوگاه مردم را صاحبان حق مي‌داند كه مبتني با مكانيزم‌هاي عقلاني و خرد جمعي به انديشه و عمل در ساختن امروز و فرداي خويش مي‌پردازند، اما در ملي‌گرايي پوپوليستي يا همان رومانتيسيستي، مردم ابزار و آلت حفظ قدرت براي رهبر يا پيشوا يا حزب‌ تراز نوين و گروهي خاص هستند كه از كمترين حقي برخوردار نيستند و همه تكليف است كه بايد انجام دهند و به حكم تاريخ يا خدا بايد به فرمان پيشوا و رهبر و رئيس دولت و پادشاه و هر كس و هر چيز كه نماد قدرت است و تجلي زور، گردن نهند و عدالت تاريخي، يعني حفظ قدرت براي رأس قدرت.

صهيونيسم نيز يكي از همين مكاتب ضدبشري است كه مبتني بر جريان فكري رومانتيسيسم و فلسفه هگل به منظور اعمال قدرت به يهوديان و غيريهوديان شكل گرفته است؛ مكتبي كه اگرچه دستان امپريالسم قديم و جديد در تشكل و قوامش كاملا هويداست، امام اگر از بستر رومانتيسيسم و فلسفه هگل برخوردار نبود هرگز ايجاد نمي‌شد و امكان نمي‌يافت، بنابراين لازم است كه صهيونيسم را با توجه به بستر فرهنگي و اجتماعي آن مورد بررسي قرار دهيم تا نتيجه بررسي‌مان به واقع نزديكتر باشد.

صهيونيسم

صهيونيسم به سان ماركسيسم و فاشيسم، نهضتي است قدرت‌پرست كه اساس انديشه و عمل را زور مي‌داند و بنابر همين زور مي‌خواهد با ديگر كشورها و از جمله كشورهاي منطقه رابطه سلطه برقرار كند. صهيونيسم يكي از مكاتب توتاليتاريسم متأثر از انديشه هگل و نهضت رومانتيسيسم قرن 18 است كه با وجود برادران خويش - ماركسيسم و فاشيسم - به ضرب حمايت امپرياليسم و نظام سلطه دوام يافته است و همچنان در مناسبات امروز جهاني و منطقه‌اي حضور فعال دارد. يكي از عوامل اصلي دوام و حضور صهيونيسم در معادلات جهاني و منطقه‌اي، گره زدن موجوديت صهيونيسم به منافع امپرياليسم است. به اين مباحث خواهيم پرداخت.

صهيونيسم در مقام يك جنبش نژادپرستانه، اگرچه در زمانه برآمدنش مبتني بر رومانتيسيسم و فلسفه هگل بخصوص غايت‌پنداري تاريخي و ملي‌گرايي توتاليتر آن بود، اما نبايد فراموش كرد كه در تشكيل و تكوين ايدئولوژي صهيونيسم علل و عوامل متعدد و متنوعي دخيل بوده‌اند، كه اين عوامل بر بستر رومانتيسيسم قرن 18 و 19 و همچنين آميختن با فلسفه هگل، كه فلسفه غالب دوراني محسوب مي‌شد، با يكديگر تركيب شده، وحدت مي‌يابند و صهيونيسم را شكل مي‌دهند. در سال 1896 ميلادي «تئودور هرتزل» روزنامه‌نگار اتريشي جزوه‌اي منتشر كرد به نام «كشور يهود»، هرتزل بعدها به عنوان پدر صهيونيسم معرفي شد. انتشار اين جزوه همزمان بود با انتشار كتاب «هوستن چمبرلين» انگليسي.

چمبرلين در سال 1898 كتابي نوشت با نام «بنياد سده نوزدهم» و در آن كتاب به شدت بر ايدئولوژي نژادپرستانه تأكيد كرده و جنگ نژادهاي «آريايي» و «سامي» را اتفاق عمده و تاريخ‌ساز آن دوره تاريخ اروپا مي‌داند. نژادپرستي ضدسامي (ضديهودي) از انگلستان به آلمان منتقل مي‌شود و تبديل به جنبشي ضديهودي در آلمان مي‌شود و همچنين جنبش صهيونيسم نيز در همان برهه از انگلستان برمي‌خيزد و انگلستان به عنوان حامي اصلي تشكل كشور و دولت يهود است. اين همزماني، البته اتفاقي نبوده و كاملا بسته و مرتبط با برنامه‌ها و منافع انگلستان است. در سال 1897 هرتزل در شهر بازل در سوئيس اولين كنگره صهيونيست‌ها را ترتيب داد. در اين كنگره 200 نماينده از 17 كشور جهان تشكيل كشور يهودي در فلسطين را مورد تأييد قرار دادند.

هرتزل بعدها ادعا كرد كه در اين كنگره، كشور يهود را به وجود آورده است. البته اين تنها يك ادعا بود و «مدت‌ها پيش از آن كه تئودور هرتزل و شركا، انديشه تأسيس حكومت يهود را پيش كشند نداهاي ديگري به گوش رسيده بود: صداي صهيونيست‌هاي تمام‌عياري كه نه تنها نخستين كساني هستند كه اين نظر را عنوان مي‌كنند، بلكه نخستين كساني نيز هستند كه طرح استعمار نقاط مختلفي از جهان را با نيروي انساني يهود، در مقام راهگشاياني كه مصائب و رنج‌هاي مهاجران اوليه را تحمل كنند، پيش كشيدند، همين صهيونيست‌هاي غيريهودي بودند كه ضرورت كارهايي اين‌گونه را تبليغ مي‌كردند و يهوديان متنفذي را مي‌جستند كه بتوانند كيفيتي «ملي» بر انديشه گرد هم آوردن و اسكان مجدد مردم يهودي‌تبار بيفزايند. آري، نخستين صهيونيست‌ها محافل حاكمه قدرت‌هاي استعماري بودند.

«چارلز.پي.دالي» (Charlesp.Daly) مي‌نويسد: «در سال 1652 با اجازه كمپاني‌ هلندي هند غربي قطعه زميني در جزيره «كوراسااو» (Curasao) به «ژوزف نونزدا فونسه‌كا» (Joseph Nunezda Fonseca) و ديگران داده شد كه مستعمره‌اي يهودي‌نشين را در جزيره مزبور تأسيس كنند، اما اين اقدام موفقيت نيافت...» در سال 1654 انگلستان در نظر داشت يهوديان را در مستعمره خود به نام «سورينام» اسكان كند؛ فرانسه نيز نقشه مشابهي براي «كه‌ين» داشت. اقدام به استعمار فلسطين با اسكان يهوديان نخستين‌بار در سال 1799 از ناحيه ناپلئون بناپارت و بنابر ملاحظات سوق‌الجيشي بود، اما اين اقدام نيز مانند كوشش‌هاي سلف خويش به شكست انجاميد... در سال 1840 قدرت‌هاي بزرگ استعماري اروپا كه مي‌كوشيدند در امپراتوري رو به زوال عثماني رخنه كنند مسئله آينده سوريه را كه آن زمان در اشغال قواي مصر بود پيش كشيدند.

در ماه اوت سال 1840 روزنامه تايم مقاله‌اي با اين عنوان انتشار داد: «سوريه - بازگرداندن يهوديان»، بخشي از اين مقاله مي‌گفت: پيشنهاد استقرار يهوديان در سرزمين آبا و اجدادي خود، با حمايت پنج قدرت بزرگ، اينك ديگر يك مسئله ذهني و خيالي نيست، بلكه موضوعي است از نظر سياسي درخور اعتنا» و البته تا آنجا كه دانسته است تا آن زمان كسي در اين زمينه پيشنهادي را عنوان نكرده بود... «ارل شافتس‌بري» (Earl Shaftesbury) يكي از سياستمداران برجسته انگليس در نامه‌اي به تاريخ 25 سپتامبر 1840 به عنوان «ويسكانت پالمرستن» (Viscount Palmerston) وزير خارجه وقت نوشت كه لازم است سوريه را به صورت يكي از دومينيون‌هاي انگليس درآورد و تأكيد مي‌كرد كه نيل به اين منظور مستلزم سرمايه و كار خواهد بود و مي‌افزود كه: «...جريان سرمايه به هر كشوري كه در آن مال و حيات اشخاص را نتوان مصون و مأمون پنداشت مسئله‌اي است حساس...»

شافتس‌بري در پايان اين مطلب را پيش مي‌كشيد و مي‌گفت: «اگر بازگشت ايشان، يعني يهود را در پرتو وضع جديد فلسطين يا استعمار آن مورد توجه قرار دهيم خواهيم ديد كه اين طرح و اقدام ارزان‌ترين و مطمئن‌ترين راه تدارك نيازمندي‌هاي اين نواحي كم جمعيت است.» مبارزه قدرت‌هاي استعماري براي رخنه در خاورميانه بويژه در دوره پيش و پس از ساختمان كانال سوئز فوق‌العاده شديد بود. دكتر «ادوارد رابينسن» در توصيف رقابت‌هاي شديد و سبعانه ايشان در اين بخش از جهان مي‌نويسد: «فرانسه مدت‌هاست حامي رسمي مذهب كاتوليك رومي است... در تعدادي كليساهاي يوناني روس‌ها حتي هواخواهاني با حرارت‌‌تر از فرانسويان دارند... اما كجا هستند هواخواهان انگليس در قلمرو عثماني؟» انگلستان هم به هر حال با گذراندن قانون حمايت از ايشان درصدد جلب هواخواهي يهوديان شرق و ترغيب يهوديان اروپايي به مهاجرت به فلسطين (البته با حمايت خود وي) برآمد.

در 25 ژانويه سال 1853 سرهنگ «جورج گاولر» (George Gauler) كه حكمران سابق استرالياي جنوبي و لذا در امور مستعمراتي صاحب منصبي مجرب و كار كشته بود؛ در پارلمان اعلام داشت: «عنايت پروردگار، سوريه و مصر را درست در ميان شكاف موجود بين انگلستان و مهمترين نواحي مستعمراتي و تجارت خارجي، يعني هندوستان و چين و جزاير هند و استراليا قرار داده است... از اين‌رو پروردگار از او مي‌خواهد مساعي خود را در بهبود وضع اين دو سرزمين به كار برد... و اينك بر انگلستان است كه با استفاده از تنها مردمي كه توانايي و نيرويشان در اين مهم به منتها درجه به كار گرفته خواهد شد، يعني با استفاده از اولاد اسراييل كه فرزندان حقيقي اين سرزمين هستند، در نوسازي و تجديد حيات سوريه اقدام كند.»

 ...در سال 1866 «هانري دونان» (Henry Dunant) بنيانگذار كميته جهاني صليب سرخ پيشنهاد تأمين «انجمن بين‌المللي شرق» براي آباداني و عمران فلسطين را با «مشاركت مردم اسراييل» عنوان كرد و خاطرنشان كرد كه «رجال منتفذ فرانسه، انگلستان و ساير ممالك نسبت به اين طرح نظر مساعد دارند»، اما اين «مالكيت جمعي» به هيچ‌وجه باب طبع انگلستان نبود. «شافتس‌بري» در پايان خدمت سياسي خود در مطبوعات خاطرنشان ساخت كه «در آن صورت سوريه از لحاظ تجارت موقعيتي بس ممتاز خواهد داشت، اما بازرگانان ممتاز جهان چه كساني‌اند؟ و وقتي تغييرات منظور حاصل آمد براي جولان نيرو و استعداد يهوديان جايي مناسب‌تر از آن مي‌توان يافت؟ و آيا انگلستان در كمك به «چنين بازگشتي» ذي‌علاقه نيست؟ تصاحب سوريه توسط هر يك از ممالك رقيب ضربه‌اي بر پيكر انگلستان خواهد بود...»(9)

در سال‌هاي 1870 «انجمن استعمار سوريه و فلسطين» در انگلستان تأسيس شد. اينك زمان براي ظهور صهيونيسم مناسب بود، چنان كه «ماكس نوردو» يكي از رهبران صهيونيست اوايل قرن بيستم گفت: «آن زمان فرا رسيده بود كه اگر صهيونيسمي وجود نمي‌داشت بريتانياي كبير آن را اختراع كند.»(10) در چنين شرايطي است كه هرتزل كتاب كشور يهود را منتشر مي‌كند و با كمك دوستان و همفكران خويش اسكان يهوديان را در فلسطين سازمان مي‌دهد. اتفاقي كه البته با سد سديد افكار عمومي يهوديان سراسر جهان روبه‌رو شد و به مشكلي جدي براي صهيونيست‌ها و امپرياليست‌ها تبديل شد. يهوديان علاقه چنداني به مهاجرت به فلسطين نداشتند و در فاصله «بين سال‌هاي 1880 تا 1929 كه تقريبا چهار ميليون يهودي از روسيه، اتريش، مجارستان، لهستان، روماني و ديگر كشورها مهاجرت كردند، تنها 120 هزار نفر از آنها به فلسطين رفتند و بيش از سه ميليون نفر آنها به ايالات متحده آمريكا و كانادا مهاجرت كردند.»(11)

يهودياني كه قرن‌ها پيش از سرزمين خويش تبعيد شده بودند اكنون ديگر بومي مناطقي بودند كه صدها سال نسل بعد از نسل در آن زيسته بودند. بسياري از آنها علاقه‌اي به ترك سرزمين كنوني خويش نداشتند و دوست داشتند كه در موطن خويش به تلاش و تكاپو براي بهتر كردن وضع بشريت بپردازند: «در سراسر اروپا، زوال رسوم و عقايد قرون وسطايي و بسط و گسترش آزادي سياسي يهوديان و دست كشيدن ايشان از زبان «يديش» به سود زبان‌هاي مللي كه در ميانشان مي‌زيستند و به طور كلي جذب انكارناپذير و مترقيانه ايشان در مردم محيط، همگام پيش مي‌رفت.»(12)

«لئونارد اشتين» در بررسي اين دوره در اثر خويش به نام صهيونيسم مي‌گويد: «يهوديان آزاد شده غرب، ديگر خويشتن را تبعيدياني كه در جهاني مجزا زندگي كنند نمي‌پنداشتند. ايشان در ممالك زادبومي خويش ريشه كرده بودند و نه تنها به وسيله تابعيت سياسي، بلكه با نزديكترين پيوندهاي عاطفي به اين ممالك دل بسته بودند... اينان ديگر يهودي نبودند، بلكه در مقام افراد انگليسي، فرانسوي، آلماني و... به ميل و دلخواه خود مي‌زيستند و رفتار مي‌كردند و ديگر نمي‌توانستند به عقايد جهان باستان درخصوص «تبعيد» و «بازخريد» كه يهوديان را در مقام اجزاي پراكنده مردمي بي‌خانمان مي‌ديد خرسند باشند.»(13)

نمايندگان اعزامي به كنفرانس سراسري «مجمع اصلاح يهوديت» كه در سال 1885 در «پيتسبورگ» تشكيل شده بود به اتفاق اعلام داشته بودند كه: «ما انتظار بازگشت به فلسطين را نداريم.» در سال 1897 - همان سالي كه هرتزل و دوستانش اولين كنگره صهيونيست‌ها را در بازل سوئيس برگزار كردند - كنفرانس مركزي خاخام‌هاي آمريكا قطعنامه‌اي را تصويب كرد كه هرگونه اقدام در جهت تأسيس يك حكومت يهودي را نكوهش مي‌كرد و مي‌افزود: «آمريكا صهيون ماست.»(14) جنبش ضدمهاجرت و ضدصهيونيستي يهوديان سال‌ها پيش ايجاد شده بود و اكنون و در اوج جنبش صهيونيسم، آن نيز به اوج رسيده بود. سال‌ها پيش از اين بنا بر دستور خاخام «اسراييل ياكوبسن» ارگ‌هايي در كنيسه‌هاي هامبورگ نصب شد و سرودهاي مذهبي به زبان آلماني خوانده مي‌شد.(15) كلمه صهيون از ادعيه حذف شده و يكي از رهبران يهود آلمان اعلام داشته بود: «اشتوتگارت... اورشليم ماست.»(16)

در چنين شرايطي و در مخالفت با افكار عمومي ضدمهاجرت به فلسطين و تشكيل كشور و حكومت يهودي زوج صهيونيسم - امپرياليسم براي رسيدن به مقاصد و منافع خويش بايد چاره‌اي بينديشند؛ چاره‌اي كه صهيونيست‌ها آن را در ايدئولوژي صهيونيسم مبتني بر نژادپرستي و ملي‌گرايي رومانتيسيسم و امپرياليست‌ها آن را در يهودستيزي و به جان آوردن يهوديان و اجبار آنها به مهاجرت مي‌ديدند. به موازات صهيونيسم و جنبش ضدمهاجرت يهوديان، يهودستيزي كه البته پيشينه‌اي تاريخي داشت دوباره جان گرفت و سربرآورد. نژادپرستي آريايي‌‌گرايي در فرانسه توسط «كنت گوبينو» و در انگلستان توسط «هوستن چمبرلين» بنيان گذارده شد. آنان نژاد آريايي را خالص‌‌ترين نژاد و دشمن درجه يك آنها را يهوديان معرفي مي‌كردند؛ باوري كه از دل آن تازيسم برتراويد.

در دهه‌هاي 1880 و 1890، انجمن‌هاي ضديهودي در آلمان به سرعت گسترش يافتند و با پشتوانه‌هاي مالي كلاني كه از صهيونيست‌ها و امپرياليست‌ها كسب مي‌كردند، در انتخابات سال 1893 موفق به اخذ 250 هزار رأي و فرستادن 16 نماينده به مجلس آلمان شدند. شايد اكنون بهتر بدانيم كه چرا ويلهلم دوم، امپراتور آلمان و از دوستان نزديك و صميمي «سر ارنست كاسل» - يكي از يهوديان ثروتمند انگليسي - مبلغ و مشوق يهودستيزي بود، و اين كه چرا ويلهلم دستور داد كتاب يهودستيز چمبرلين انگليسي در دانشگاه افسري آلمان تدريس شود.

لازم به يادآوري است كه چمبرلين انگليسي طي سال‌هاي 1889 تا 1909 به طور منظم به كاخ ويلهلم رفت و آمد داشت و با ادعاي پيوند با عالم غيب و استادان غيبي به رؤياهاي او در زمينه سروري بر جهان و ايجاد نژاد نوين كه در واقع تلاشي جهت وسعت بخشيدن به يهودستيزي بود، دامن مي‌زد. چمبرلين مدعي بود كه با عالم غيب در ارتباط است و از آنجا به او ندا مي‌آيد كه ويلهلم سرور جهان خواهد شد، اگر قوم آريايي را برتري بخشد و اين برتري‌بخشي زماني امكان مي‌يابد كه دشمنان اصلي اين قوم يعني يهوديان از پهنه هستي محو شوند و تماما نابود شوند.

به موازات تلاش‌هاي يهودستيزانه امپرياليسم، صهيونيست‌ها، يهودستيزي و ظلمي كه در طول تاريخ به يهوديان رفته است را بهانه‌اي براي ايجاد كشور و دولت مقتدر يهودي مي‌دانستند و اين مظالم را فريادي براي رسيدن به مقاصد خويش كرده بودند. صهيونيسم براي ايجاد حس همبستگي و وحدت بين يهوديان بايد مواردي را برجسته مي‌كرد و بر زخم‌هايي انگشت مي‌گذاشت كه بيش از هر چيز اين حس را در يهوديان برمي‌انگيخت و همچنين ايجاد انگيزه مي‌كرد تا يهوديان اقدام براي ايجاد كشور يهودي و دولت مقتدر يهودي را تقويت كنند، از اين‌رو تكيه و تأكيد بر مظالمي كه در طول تاريخ بر قوم يهود رفته است و در آن زمان همچنان مي‌رفت، انگيزاننده‌اي مؤثر و قوي مي‌نمود.

مظالمي چون سركوب يهوديان و ويراني اورشليم توسط روميان و سركوب و اجبار آنها به ترك فلسطين در واقع حلقه‌هاي زنجيره رنج‌هايي محسوب مي‌شد كه در همه زمان‌ها و مكانها يهوديان متحمل شده‌اند؛ نشانه‌هايي كه يهودستيزي را امري مداوم و تاريخي نشان مي‌داد. براي ملموس كردن اين رنج‌ها بود كه صهيونيست‌ها با امپرياليسم زمانه هم‌آواز و همراه شدند تا يهودستيزي را در كشورهايي چون روسيه، آلمان، انگلستان، فرانسه و... به منتها رسانند؛ سياستي كه بنابر كارايي و مؤثر بودنش همچنان ادامه دارد و از هر فرصت و بهانه‌اي براي به رخ كشيدن اين مظالم و نيز وجود يهودستيزي و خطراتي كه يهوديان را هر لحظه تهديد مي‌كند استفاده مي‌كنند.

آنها بنابراين سياست حتي كساني را مأمور كرده بودند كه بر طبل يهودستيزي بكوبند و نابودي قوم يهود و كشور اسراييل را طلب كنند و تا بتوانند از اين سخن‌ها براي مظلوم‌نمايي بيشتر استفاده كنند. تجربه ويلهلم تجربه‌اي ارزنده براي صهيونيسم جهت استفاده از ديگران براي مظلوم‌نمايي خويش بود. آنها چه بسا مأموراني تربيت كرده باشند كه در بزنگاه‌هاي خاص با مواضع و سخنان خود بهانه‌اي فراهم سازند كه صهيونيست‌ها از آن بيشترين استفاده را برده و خود را در نزد افكار عمومي يهودي و جهاني مظلوم جلوه دهند و آراي جهاني را به نفع خويش سازند.

باري واقعيت ظلمي كه در تاريخ بر يهوديان رفته اساسا بنا بر مستنداتي كه موجود است انكارناپذيرند، اما با بزرگنمايي آن توسط صهيونيسم و امپرياليسم خود ابزار ستمي ديگر شده است. يهوديان نيز به سان ديگر اقوام و پيروان مذاهب مورد ظلم و ستم دستگاه زر، زور و تزوير در همه جاي جهان قرار گرفته‌اند و آنها كه اين مظالم را بزرگ مي‌كنند خود عاملين اصلي اين ظلم بوده‌اند. بر يهوديان ظلم‌هايي شده است، اما اين مظالم بيشتر از ظلمي كه به سياهپوستان شده است، نيست؛ سياهپوستاني كه سالياني دراز برده دانسته مي‌شدند و برخي از اين برده‌داران و سوداگران برده خود يهوديان نژادپرستي بوده‌اند كه به انسان ظلم روا مي‌داشته‌اند.

در ميان انبوه كساني كه پس از كشف آمريكا به كشتار وسيع سرخپوستان پرداخته‌اند، يهوديان مهاجري هم بوده‌اند كه در اين ظلم، در مقام ظالم نشسته‌اند و مگر غير از اين است كه هم‌اكنون يهوديان به بهانه ايجاد كشور يهود و دولت يهود كودكان، زنان و پيران فلسطيني را به قتل مي‌رسانند و اين مردم را در نوار غزه محاصره كرده‌اند؟ يهوديان نيز در كارگاه هستي گاهي ظالم بوده‌اند و گاه مظلوم، اما آنچه اهميت دارد تلاشي است مستمر براي از ميان برداشتن هر ظلمي عليه هر قوم و ملتي در هر جاي جهان. آنچه مهم است انسان است فارغ از رنگ، زبان، مليت و مذهب و بايد تلاش كنيم كه جهان زيست انسان عاري از ظلم و ستم باشد.

يهوديان ابزاري در دست امپرياليسم به منظور تأمين منافعشان در خاورميانه و آسيا شدند؛ خاورميانه‌اي كه امروز به يكي از منابع اصلي و محوري تأمين انرژي دنيا نيز تبديل شده است و همين اهميت اين منطقه را براي امپرياليسم جديد چندين برابر كرده است. يهوديان اروپا، سربازان و فداييان صف‌شكن امپرياليسم محسوب مي‌شدند كه بي‌آن كه خود بدانند، با تحمل رنج‌ها و مصائب، راه را براي غارت و سلطه قدرت‌هاي جهاني در منطقه باز كنند. سربازان و صف‌شكناني كه بنابر رومانتيسيسم دوران، باورشان شده بود كه بازگشتشان به سرزمين موعود و سكني گزيدنشان در صهيون فلسطين، وعده خدا و سنت تاريخ است و پيروزيشان غايتي است كه از ازل براي بشر نوشته شده است.

آنها باور كرده بودند كه عملشان مقدس است و اين مقدس را براي آزادي قدس شريف و بازيابي سرزمين موعود انجام مي‌دهند و در اين راه هر چه سختي ببينند در اعداد صوابشان نوشته مي‌شود و چون كشته شوند شهيد محسوب مي‌شوند. آري به يهوديان ظلم شده است و اين ظلم از سوي امپرياليسم اعمال شده است و چه ظلمي بالاتر از اين كه مردمي را به صف‌شكنان و فداييان خويش تبديل كنيد تا تأمين‌كننده منافع شما باشند.

كاري كه زماني با نام حمايت از قوم ستم‌ كشيده يهود انجام مي‌شد امروزه به نام دفاع از آزادي و حقوق بشر و توسط سربازان و جوانان بي‌گناهي انجام مي‌شود كه به خيال خويش مبارزين راه آزادي‌اند و براي حقوق بشر جان خويش را در مرزهاي عراق و افغانستان به خطر انداخته‌اند. امپرياليسم زماني از زمينه رومانتيسيسم براي اعمال نفوذ و تأمين منافع خويش استفاده مي‌‌كرد و امروز از زمينه دفاع از آزادي و حقوق بشر، امام هم آن روز هم امروز هدفي به جز حفظ منافع خويش نداشته است و در اين تأمين منافع از هر جنايتي رويگردان نبوده است، حتي اگر سياست‌هايش منجر به تشكيل توتاليتاريسم هيتلري شده باشد و فوج فوج يهوديان بي‌پناه را به كوره‌هاي آدم‌سوزي و اردوگاه‌هاي وحشت سپرده باشد.

در اين نوشتار تلاش شد تا بنابر روش تحليل توحيدي به عوامل سازنده صهيونيسم به طور مختصر بپردازيم. عواملي كه در كنار يكديگر و در رابطه با يكديگر موجب ايجاد صهيونيسم شده‌اند عبارتند از:

1- بستر فرهنگي و اجتماعي دوران كه در مكتب رومانتيسيسم تجلي مي‌يابد و عنار اصلي آن قوم‌گرايي، ايجاد دولت مقتدر، توتاليتاريسم، ضديت با عقلانيت و پوپوليسم است.

2- فلسفه هگل كه به عنوان انديشه غالب دوراني و برآمده از زمينه رومانتيسيسم، بر اصالت دولت، قوم‌گرايي و ضديت با عقلانيت روشنگري و باور به غايت‌پنداري ارتجاعي تاريخ و پيش‌بيني‌هاي پيامبرانه تأكيد مي‌كند.

3- منافع امپرياليسم كه به واسطه يك دولت صهيونيست وابسته به امپراليسم، در خاورميانه تأمين مي‌شد.

4- يهودستيزي تاريخي كه در ميان مردم بيشتر كشور‌ها واقعيتي انكارناپذير است و همواره مورد استفاده صهيونيسم هم قرار گرفته است.

5- تأثير رومانتيسيسم و فلسفه هگل بر انديشه برخي از يهوديان جهت تشكيل و ايجاد كشور و دولت يهودي.

6- احساس نياز برخي از يهوديان به يك دولت يهودي كه مدافع حقوق و منافع آنان در مقابل يهودستيزان باشد.

اين شرايط و عوامل تشكيل پديده صهيونيسم هستند؛ پديده‌اي كه با وجود همزادانش - ماركسيسم و فاشيسم - سخت‌جاني كرده و همچنان در عرصه جهاني و منطقه‌اي دارد. اين دوام و قوام خود مولود علل و عواملي است كه يكي از مهمترين آنها، پيوند موجوديت صهيونيسم به منافع امپرياليسم است و همين امر موجب شده است كه صهيونيسم همچنان دوام داشته باشد و تا زماني كه امپرياليسم سخت جاني كند و وجود و حضور داشته باشد، صهيونيسم نيز وجود خواهد داشت، مگر آن كه منطقه‌اي كه امروز شاهد خيزش‌هايي موسوم به بهار عرب (تونس و مصر) است، به دموكراسي گذار كند و موجوديت صهيونيسم را با خطري جدي روبه‌رو سازد، چرا كه دموكراسي در منطقه نفت‌خيز خاورميانه، بزرگترين خطر براي منافع امپرياليسم و موجوديت صهيونيسم است و تا زماني كه صهيونيسم وجود داشته باشد، يهوديان اسراييل در بحران، جدي خواهند بود و چه بسا اين بحران، عمق و وسعت بيشتري يابد.

رهايي از ظلم جز در پناه آزادي امكان نمي‌يابد و تا آزادي و دموكراسي بر منطقه حاكم نشود، يهوديان، مسلمانان و مسيحيان و ديگر اقوام و مذاهب نمي‌توانند در صلح و صفاي انساني زيستي مسالمت‌آميز داشته باشند. بهار عربي و اعتراض‌هاي يهوديان در اسراييل به ديكتاتورها و سياست‌هاي نژادپرستانه‌اي كه در منطقه شاهديم، مي‌تواند آغاز صلحي عظيم در منطقه باشد كه در پناه آن صلح اين مردم كه سالياني است رنگ آرامش را نديده‌اند به گذرگاه رشد و رفاه وارد شوند و راه ترقي و كرامت را بپويند. اميد كه چنين باشد.

نام:
ایمیل:
نظر: