نویسنده: یوسف مزارعی / دکترای جامعه شناسی سیاسی
اصلاحطلبان دوباره همچون دوم خرداد به شکلی نسبتا غیر منتظره به قدرت بازگشتهاند و بخشی از قوه مجریه را در اختیار گرفتهاند.
اگر چه این بار نامزد آنها در انتخابات، نه یک شخصیت کاملا اصلاحطلب که یک سیاستمدار میانه رو است و بر خلاف سال 76 آنها فقط بخشیاز کابینه را در اختیار دارند اما شواهدی وجود دارد که نشان میدهد کنش سیاسی آنها در انتخابات سال 92 از پیچیدگی، انعطاف و سازماندهی بسیار بالاتری در مقایسه با گذشته برخوردار بود.اما اصلاحطلبان چگونه و با تکیه بر چه اهرمهایی توانستند دوباره به عرصه رسمی سیاست و قدرت بازگردند؟
دوران دوری
اصلاحطلبان همان چپهای مذهبی دهه شصت هستند که با ارتحال امامخمینی(ره) ستاره بخت آنها رو به افول گذاشت. آنها ابتدا دست بالا را در قوه مجریه از دست داده و به چند وزیر قناعت کردند و سپس از قوه قضاییه کنار گذاشته شدند. مجلس شورای اسلامی آخرین جایگاهی بود که با رد صلاحیت نزدیک به 40 نماینده آنها از ورود به مجلس بعدی بازماندند و بدین ترتیب تقریبا به طور کامل از صحنه سیاسی کنار رفتند.
بدنبال این اتفاق آنها به نهادهای زیر مجموعه وزارتخانههایی مانند فرهنگ و آموزش عالی رفتند که همچنان یک نیروی چپ در راس آنها بود، دانشگاهها و مطبوعات در کنار مرکز تحقیقات استراتژیک ریاستجمهوری محل استقرار نیروهای این جناح شد و فرصتی فراهم آورد تا همزمان با تحولات سیاسی داخلی مانند تغییر جهت گیریهای سیاسی و اقتصادی کشور و تحولات بینالمللی مانند فروپاشی شوروی و سست شدن ایده اقتصاد دولتی، عدالت توزیعی و مالکیت جمعی آنها نیز به باز اندیشی نگرشها و ایدههای سیاسی خود بپردازند.
حاصل این بازنگری، شعارهای توسعه سیاسی، جامعه مدنی و تنشزدایی بود که با آن پای به انتخابات دوم خرداد گذاشتند و با یک پیروزی غیرمنتظره و خیرهکننده موج موفقیتهای سیاسی خود را آغاز کردند آنها در 4سال بعد در سه انتخابات دیگر هم پیروز شدند.
اما نیروی سیاسی اصلاحطلبان به تدریج رو به تحلیل رفت. آنها با موج فزاینده مطالبات اجتماعی و سیاسی روبرو شدند که بعضا بخشی از نیروهای رده دوم آنها نیز در دامن زدن بدان سهم داشتند، اگر چه سران آنها از ابتدا با واقعبینی سعی بر کاهش مطالبات داشتند اما همین مساله دور باطلی ایجاد کرد که آنها کاملا در درون آن گرفتار و منفعل شدند و زمینه افول قدرت سیاسیشان فراهم شد.
افزایش مطالبات سیاسی و اجتماعی و مقاومت برخی ساختارهای قدرت در مقابل اصلاحطلبان به فشار و در نتیجه رادیکال شدن بخشی از اصلاحطلبان انجامید در حالیکه رهبران آنها همچنان بر واقعبینی و حتی محافظه کاری اصرار داشتند.
رادیکال شدن و طرح شعارهای تند به شکاف و بیاعتمادی میان سایر نهادهای قدرت و آنان دامن زد و به سختتر شدن مواضع طرف مقابل انجامید.
با سخت تر شدن مواضع طرف مقابل امکان برآورده کردن مطالبات باز هم کمتر شد و در نتیجه نیروی سیاسی و بدنه اجتماعی اصلاحطلبان به طور جدی تحلیل رفت و آنها ظرف کمتر از سی ماه در سه انتخابات شکست خوردند و از صحنه سیاست و قدرت کنار رفتند.
حاشیهنشینی و بازگشت دوباره
اصلاحطلبان دوباره برای مدت 8سال از قدرت کنار رفتند در حالیکه شرایط آنها نسبت به اواخر دهه شصت به مراتب دشوارتر شده بود. بیشتر شدن بیاعتمادی میان آنها و حکومت، اختلافات سیاسی و چندپارگی میان خود آنها و پراکندگی و سرخوردگی بدنه اجتماعی، آنها را به شدت ضعیف کرده بود اما آنان بازسازی و رفع اشکالات خود را به سرعت آغاز کردند و اگرچه تلاشهای متعدد آنها در سالهای بعد ناکام ماند اما سرانجام در انتخابات اخیر توانستند پیروز شوند.پنج عامل اساسی، بازگشت دوباره اصلاحطلبان را به قدرت ممکن کرد:
1- واقعبینی و میانهروی: نخستین بازنگری جدی اصلاحطلبان از دور دوم انتخابات ریاست جمهوری سال 84 آغاز شد. نتایج دور اول انتخابات اولین انگیزه برای واقع بینی را در میان اصلاحطلبان ایجاد کرد و آنان قاطعانه به حمایت از کسی پرداختند که شش سال پیش تمام توان خود را برای شکست او بسیج کرده بودند. اگرچه فقط توانستند بخش کمی از بدنه هواداران را با خود همراه کنند اما نخستین بذر واقعبینی سیاسی را در زمینه اجتماعی خود کاشتند،واقع بینی و پرهیز از رادیکالیسم در تمام هشت سال بعدی اگر چه با فراز و فرودهای گاه بسیار تند همراه شد اما تداوم یافت و آنها که در سال 88 تا مرز خروج از نظام سیاسی و تبدیل شدن به اپوزیسیون بیرونی پیش رفته بودند، با بردباری، واقعبینی و آینده نگری بخشی از رهبران آنها توانستند همچنان در درون نظام سیاسی باقی بمانند و در مقابل وسوسه و تلاش نیروهای رادیکال هم در اپوزیسیون بیرونی و هم در جناح مقابل، مقاومت کنند.
2- عقلانیت نظام سیاسی: هنگامی که بر سر انتخابات سال 88 تنش و تقابل تندی بین اصلاحطلبان و نهادهای حکومتی درگرفت و حتی پیش از آن، کم نبودند کسانی که استدلال میکردند حکومت اجازه بازگشت دوباره این نیروی سیاسی به قدرت را نمیدهد آوای این ساز پر صدا از سه سو و با انگیزههای مختلف میآمد: نخست اپوزیسیون خارج از نظام که مایل بودند با خروج اصلاحطلبان از نظام و پیوستن به آنها، جایگاه خود را تقویت کنند.
دوم بخشی از جناح مقابل که با اشتهای سیری ناپذیر، برای تصرف دایمی تمام نهادهای قدرت و آسوده خاطر شدن از یک رقیب جدی با سوابق و کارنامه روشن و پایگاه اجتماعی قوی خیز برداشته بودند و سوم تجربه تاریخ مدرن ایران که در آن هیچگاه امکان بازگشت دوباره یک نیروی اصلاحطلب به قدرت فراهم نشده است،اما وجود عقلانیت و تدبیر لازم در هسته مرکزی نظام سیاسی منجر به فراهم شدن امکان بازگشت دوباره اصلاحطلبان به قدرت شد.
3- سرمایه اجتماعی: همانگونه که گفته شد یکی از عواملی که زمینه شکست اصلاحطلبان را فراهم کرد سرخوردگی و پراکندگی نیروهای اجتماعی هوادار آنان بود که در نتیجه افزایش مطالبات و حاکمیت رادیکالیسم از یک سو و ضعف اصلاحطلبان در تحقق تمام وعدههای خویش از سوی دیگر رخ داد اما آنها در این سالها همزمان با بلوغ سیاسی بیشتر و تزریق فرهنگ میانه روی و بردباری به بدنه اجتماعی خود در تمام دشواریها و مشکلات سیاسی و اقتصادی پیش آمده با آنان شریک شدند و این امر اعتمادی را بین آنها بوجود آورد که در کنار شبکههای اجتماعی و سیاسی رسمی و غیررسمی ایجاد شده در طول نزدیک به دو دهه گذشته، سرمایه اجتماعی قدرتمند و پایداری را برای آنها به ارمغان آورده است که در تاریخ معاصر ایران کمتر پیشینه ای دارد یا اصلا ندارد.
همین اعتماد،هنجارها و شبکههای اجتماعی بودند که ظرفیت چنین کنش سیاسی منحصر به فردی را برای اصلاحطلبان در ظرف یک هفته منتهی به انتخابات فراهم کرد.
4- رهبری سیاسی: علیرغم آسیبهایی که ضعف رهبری سیاسی در دوره دوم خرداد به اصلاحطلبان وارد کرد و ضربات سنگین ناشی از انتخابات 88 و فرازو فرودهای سیاسی پیش و پس از آن اصلاحطلبان، اینک دارای رهبری سیاسی و مرکزیت مشخصی هستند که نه تنها برای فعالان و نیروهای سیاسی شان بلکه برای بدنه اجتماعی آنان نیز پذیرفته شده است و این درست همان نقطه ای است که محافظه کاران(اصولگرایان)را در سالهای اخیر دچار بحران کرده است زیرا اصولگرایان به کلی فاقد رهبری سیاسی منسجم و چهرههای موجهی هستند که بتوانند در شرایط ضروری نخبگان سیاسی شان را زیر یک پرچم گرد آورد.
آنها بیشتر به صورت جزیرههای پراکنده و خودمختاری عمل میکنند که وفاداری و تعلق به اهداف و منافع بخشی، در میان بدنه اجتماعی آنان کاملا بر وفاداری به کلیت و منافع جناحی میچربد، این امر نه تنها هزینههای ساز جدایی زدن را کاهش میدهد بلکه اساسا رهبران این بخشها را زیر فشار بیامان هواداران شان برای عدم گذشت از منافع بخشی و عدم پایبندی به مصالح کلان جناحی قرار میدهد به همین دلیل است که یکی از نامزدهای اصلاحطلبان به راحتی در مقابل تصمیم رهبران اصلاحطلب تسلیم میشود و به نفع دیگری کنار میرود زیرا میداند در صورت تقابل، بدنه اجتماعی جانب رهبران را خواهد گرفت نه او را، در حالی که نامزدهای اصولگرا به دلایل پیش گفته هرگز در معرض پرداخت چنین هزینهای قرار نداشتند بر عکس برای آنان وحدت موجب هزینه میشد. این انسجام رهبری در میان اصلاحطلبان و هواداران آنها، یکی از مهم ترین دلایل بازگشت قدرتمندانه اصلاحطلبان به صحنه است.
5- کارنامه جناح مقابل: اصولگرایان و نیروهای محافظه کار که در تمام سالهای پس از انقلاب اسلامی هرگز نتوانستند دولت به معنای قوه اجرایی را در اختیار گیرند، در سال 84 برای نخستین بار یک چهره تمام اصولگرا با وعدههای بلند پروازانهای در راس قوه مجریه نشست اما کارنامهای که در پایان هشت سال از آن باقی ماند نه تنها بدنه اجتماعی اصلاحطلبان را متحد کرد بلکه بخشهای دیگر جامعه که معمولا به صورت سیال عمل میکنند را نیز در کنار آنها قرار داد البته اصلاحطلبان نیز با توان گفتمانی و رسانهای خویش از یک سوتمام مسوولیت کارنامه دولت را به دامن اصولگرایان سنجاق کردند و از سوی دیگر شعارها و مواضع شان را به گونهای سامان دادند که در هر سناریوی واقع بینانه ای از بهبود وضعیت کشور ضرورت وجود و جایگاه آنان مسلم فرض شود.
مجموعه این عوامل اصلاحطلبان را در موقعیتی رو به موفقیت قرار داده است اما با بازگشت اصلاحطلبان به قدرت، دورباره همان موارد آسیبزای گذشته میتواند آنها را زمینگیر کند باید منتظر ماند و دید آیا این بار آنها میتوانند با پرهیز از رادیکالیسم در تضاد مطالبات اجتماعی و مقاومت ساختاری اعتماد همزمان جامعه و حکومت را برای تداوم اصلاحات مورد نظر خویش جلب کنند یا دوباره به مسیر گذشته خواهند رفت؟