صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۱۶ بهمن ۱۳۹۲ - ۰۸:۰۸  ، 
شناسه خبر : ۲۶۴۵۱۴
وزیر سابق امور خارجه در گفت‌وگو با "شما" خبر داد:
محمدمهدی اسلامی - حامد حسینی - اشاره: در روزهای آغاز بیداری اسلامی و اندکی پس از خروج "منوچهر متکی" از دولت بود که از وی برای مصاحبه تقاضای وقت کردیم. اما او که در پاسخ به اینکه سمتش در دولت چیست، به طنز گفت تنها دفتر شخصی‌اش در خیابان دولت است و بازنشسته شده؛ همچنان اشتغالات گسترده‌ای داشت و همچنین برنامه‌ریزی دقیقی برای چگونگی ورود به عرصه رسانه‌ای؛ اینگونه شد که پیگیری‌های مکرر ما از بهمن 1389در آبان ماه 1390 به نتیجه رسید. وی که سال 53 در آموزش و پرورش استخدام شده بود، سال 58 نماینده مجلس اول شد. به واسطه عضویتش در کمیسیون امور خارجه در پایان دوره اول مجلس به وزارت خارجه دعوت به همکاری شد و سرانجام در دولت نهم و بخشی از دولت دهم وزیر خارجه ایران بود. فرصت محدود و تحولات گسترده منطقه اجازه نداد پیرامون بسیاری از حواشی سئوال داشته باشیم اما از کنار نقش وی در وحدت اصولگرایان برای انتخابات آتی گذشتن قابل اغماض نبود. او که به نمایندگی از کانون اسلامی فارغ‌التحصیلان شبه‌قاره هند در جبهه پیروان خط امام و رهبری حضور دارد، این روزها دبیر اجرایی جبهه متحد اصولگرایی گشته است اما هنوز قصد مصاحبه گسترده در این حوزه ندارد و ترجیح می‌دهد بیشتر مرد عمل باشد.

*امروز شاهد فضای کاملاً متمایزی از سال‌های پیش از این در فضای دیپلماسی هستیم. آنچه را که در قلب اروپا و آمریکا اتفاق افتاد، چگونه تحلیل می‌کنید؟ آیا این همان بیداری است که مقام معظم رهبری وعده‌اش را داده بودند یا موضوعی غیر از آن است؟

** آنچه امروز در غرب یعنی اروپا و آمریکا اتفاق می‌افتد، به اعتقاد من دلایل مبنایی، ساختاری و مدیریتی دارد. مبانی‌ای که غرب برای اداره خودش و اداره دیگران در ابعاد سیاسی و اقتصادی تعریف کرده، نوعاً به لحاظ سیاسی، اجتماعی و فلسفی در تفکر غربی بعد از رنسانس ریشه دارد که اینها لیبرال ـ دموکراسی را به عنوان ایده‌آل‌ترین نوع حکومت تعریف کردند و سعی کردند آن را به دنیا القا کنند و به لحاظ ساختاری یعنی سازوکارهای اقتصادی اداره جهان برمی‌گردد به مجموعه تصمیم‌سازی‌هایی که بعد از جنگ جهانی دوم کردند. در توافقات کنفرانس برتون وودز ـ (Bretton-Woods Conference) که فاتحین جنگ برای دنیا طراحی کردند و براساس این سازوکارها بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول به وجود آمد، چارچوب‌ها، ضوابط و نظام‌مندی‌هایی را برای کارکرد این سیستم اقتصادی تعریف کردند.1 امروز بعد از گذشت بیش از شصت و یکی دو سال آنچه که ما شاهدیم، در حقیقت بطلان تئوری‌ها و نظریه‌پردازی‌هایی است که براساس آنها نظام‌مندی غرب هم برای اداره خودش و هم اداره دنیا شکل گرفته بود.

چرا این قدر به بُعد اقتصادی توجه می‌کنیم؟ همین عبارت «99 درصد»ی که توسط بخشی از جامعه در آمریکا مطرح شده و خیلی سریع در کشورهای مختلف سربازگیری و مخاطبینش را پیدا کرده، تصویر بسیار روشن و واضحی است از آنچه امروز از جهت اقتصادی در جهان می‌گذرد. شاید بیش از دو دهه قبل، برای اینکه برخی بحران‌های ایجاد شده در نظام سرمایه‌داری را مشاهده می‌کردند و از یک خروش درونی نگران بودند، به دنبال راهکارهایی بودند که به صورت مُسکن عمل کند. یک نویسنده فرانسوی کتابی که تحت عنوان «کاپیتالیسم خوب، کاپیتالیسم بد» دارد، می‌گوید: «در کاپیتالیسم بد، همه تلاش‌ها برای این است که منافع و سود سهامداران بزرگ مراکز تولیدی و کمپانی‌های بزرگ را حفظ کنند، اما در کاپیتالیسم خوب تلاش بر این است که منافع همه کسانی که در چرخه تولید مؤثرند، به نوعی حفظ شود.» که اگرچه منظور، مجموعه مرکز تولیدی است یعنی آن کارخانه یا شرکت و جایی که مجموعه افراد آن هستند، در واقع خواسته بگوید ما باید مقداری وسیع‌تر ببینیم و حق و حقوق کسانی را که با ما کار می‌کنند هم رعایت کنیم. مفهوم دیگرش این است که در کاپیتالیسم خوب هم ما باید از جیب مردم (مصرف‌کنندگان) ببریم.

بخشی از آنچه که مقام معظم رهبری در مناسبت‌های مختلف بیان کردند، در شروع بیداری اسلامی بود. ایشان در ماه اول این قیام‌ها اشاره کردند که در اروپا و غرب، این خیزش و اعتراضات عمومی شکل خواهد گرفت. من در آن زمان فکر می‌کردم چه زمینه‌هایی در اروپا وجود دارد که ممکن است بحران‌زایی ایجاد کند و بحران‌های اجتماعی را به وجود بیاورد. در بررسی‌هایی که به عمل آوردم عوامل متعددی را برای این جوش و خروش‌ها و اعتراضات عمومی در ذهنم دسته‌بندی کردم.
اولین نکته این هست که اروپا تقریباً در سه دهه گذشته و به ویژه در ده سال اخیر در سیاست خارجی تابع محض آمریکا شده است و کأنّه اروپا اصلاً سیاست خارجی ندارد. این موضوع در دوران حاکمیت نئوکان‌ها بر کاخ سفید شدت پیدا کرد و شتاب زیادی گرفت، به گونه‌ای که شما دیگر از جانب اروپا به طور مستقل هیچ موضعی پیرامون عمده‌ترین بحران‌های جهان از جمله در منطقه ما که مهم‌ترین آنها قرار دارد مثل افغانستان، عراق و بحث خاورمیانه و مسائل دیگر، از نمی‌شنیدید؛ الا تکرار مواضعی که قبلاً آمریکا اتخاذ کرده بود. مردم اروپا رنسانس را به وجود آورده بودند و آنها احساس می‌کنند آمریکا کشوری جدیدالتأسیس است که توسط کریستف کلمب کشف شده و تازه بخشی از همین‌ها به آنجا رفتند و در آمریکا ساکن شدند.
بنابراین می‌گویند ما به عنوان اروپا دارای تاریخ طولانی و جایگاه خاصی هستیم، ما خالق لیبرال ـ دموکراسی هستیم. اینها به این احساس رسیدند که رهبرانشان دارند در سلاخ‌خانه آمریکا و سیاست‌های آن استقلال اروپا را ذبح می‌کنند. این احساس در فرانسه و آلمان و دیگر نقاط اروپا به شدت وجود دارد. وقتی وارد لایه‌های اجتماعی مردم اروپا می‌شویم، آنها از این پیروی و تبعیت کورکورانه و بدون چون و چرا از آمریکا ناراحت‌اند.

نکته دوم تبعیتی است که رهبران آمریکا از منافع رژیم صهیونیستی و سیاست‌های سران این رژیم دارند که اخیراً به این موضوع در یکی از بیانات مقام معظم رهبری اشاره شده است که اگر مردم اروپا کاملاً متوجه شوند که چگونه سران و رهبرانشان این چنین از اسرائیل تبعیت می‌کنند؛ می‌خروشند و اعتراضاتشان را اعلام می‌کنند.

* شما نمونه‌ای از چنین علاقه‌ای نسبت به استقلال موضع را حضور ذهن دارید؟

** در دوران وزارت خارجه سفری به پرتغال رفته بودم که روز قبل از ورود من، سفیر اسرائیل در آنجا مصاحبه‌ای کرد و گفت: «چرا دولت پرتغال اجازه داده وزیر خارجه ایران به اینجا بیاید؟» آقای آمادو، وزیر خارجه پرتغال، که آدم فهمیده و تا حدودی منطقی است و سعی می‌کند آدم مستقلی باشد، دستور می‌دهد سفیر اسارئیل را احضار کنند. در وزارت خارجه پرتغال به او گفته شد که پرتغال برای روابطش با دیگران از تل‌آویو اجازه نمی‌گیرد که این جمله وی تیتر بزرگ روزنامه‌ها در روزی بود که من وارد پرتغال شدم. یعنی روز قبل این اظهارات را بیان کرده بود و همان روز او را خواستند و تیتر زدند.
این استقبال گسترده از این موضع برگرفته از فضایی است که در بین مردم وجود دارد. الان در لایه‌های اجتماعی آلمان، جوان‌های آلمانی می‌گویند: «فرض می‌گیریم شصت سال پیش پدران ما اشتباهی کرده‌اند. چرا هنوز باید تاوانش را بپردازیم؟ چرا باید خانم مرکل در کوچک‌ترین مسئله‌ای راه بیفتد برود اسرائیل، دلجویی بکند و امتیاز بدهد؟»

نکته دیگری که وجود دارد بحران اقتصادی است که در آغاز سخن اشاره‌ای به آن کردیم و بحران جدی هم هست. بحرانی نیست که گفته شود در آمریکا دو سال و نیم پیش در دوره آقای بوش هزار میلیارد دلار در بحث مسکن مشکل ایجاد کرد و نتوانستند به سیستم بانکی بازپرداخت کنند و حالا باید تلاش کنند این هزار میلیارد دلار را جبران کنند. نه! ‌سران گروه 20 در پکن نشستند و گفتند 4 هزار میلیارد دلار تزریق کنیم تا این مشکل حل شود. بعد که گروه 20 در لندن تشکیل شد، اعلام شد که کار 4 هزار میلیارد دلار نیست، ما باید ده هزار میلیارد دلار تزریق کنیم! پس یک بحران ریشه‌دار جدی است و یخی است که قسمت کمی از آن خودش را نشان داده و قسمت اعظم این کوه یخی زیر آب است و خودش را نشان نداده است.

نکته دیگر در کنار این بحران اقتصادی، تبعیض اقتصادی است که در درون خود اروپا احساس می‌شود. در سفری که به یونان داشتم و آن موقع بحران اقتصادی یونان شروع شده بود، نخست‌وزیر یونان به من می‌گفت: «مشکلمان فقط این نیست که در داخل کشورمان با یکسری معضلات اقتصادی مواجه شدیم. ما در درون خانواده اروپایی از یک جایگاه تبعیض‌آمیز برخورداریم. یعنی تولیدگران ما می‌روند از بانک‌های اروپایی برای تولید با یک نرخ بهره وام می‌گیرند، در حالی که شرکت‌های آلمانی همان وام را با بهره کمتری می‌گیرند! و لذا تولیدگران ما در صحنه بازار نمی‌توانند با اینها رقابت کنند و ما نمی‌توانیم در بازار اروپا باشیم.» و مسائلی از این قبیل که بیان کردند. بنابراین تبعیض هم یک عامل مناقشه و مسئله‌ای است که وجود دارد.

در حوزه اجتماعی و فرهنگی که وارد می‌شویم مشکل بسیار جدی‌تر از این حرف‌هاست. اینها رهبران کشورشان را به عنوان مدافعان حقوق بشر و دموکراسی در دنیا القا می‌کردند و همیشه صادرکنندگان دموکراسی و مبانی حقوق بشر تعریف شده‌اند، اما وقتی این شعارها را با عملکرد دولت‌هایشان نگاه می‌کنند، می‌بینند در فلان کشور انتخابات آزادی شده، ولی به دلیل اینکه منتخب مطلوب اینها نیست رفتند و آنجا را شلوغ و علیه‌اش تبلیغات کردند و می‌گویند دموکراسی، یعنی آنچه که ما می‌خواهیم انتخاب شود. البته بیان نمی‌کنند، اما مفهومشان این است.

* می‌شود برای این موضوع نمونه بیاورید؟

** کنیا، زیمبابوه و نزدیک بود در ایران هم این اتفاق بیفتد. آنها می‌خواستند فردی که انتخاب شده، انتخاب نشود. حتی آمدند و همه قوانین دموکراسی را به هم زدند. مثلاً در کنیا و یا در زیمبابوه گفتند: «بسیار خوب! آن کسی که برنده شده که برنده شده، اما بازنده بشود نخست‌وزیر!» در هیچ جا چنین چیزی نیست، بلکه حزبی برنده می‌شود و می‌آید دولت تشکیل می‌دهد. شما می‌توانید اعلام کنید که انتخابات ناسالم بوده و اشکالاتی بگیرید و مانند اینها. انتخابات این دو کشور قبل از انتخابات 88 در ایران بود و شاید در انتخابات 88 ایران به دنبال اجرای چنین فرمولی بودند. یا سال‌ها قبل مورد الجزایر را داشتیم. حدود سه سال و اندی پیش در پارلمان اروپا سخنرانی داشتم. چند روز قبل از حضور من در آنجا انتخابات فلسطین بود. انتخابات آزاد فلسطین انجام شده و حماس هم پیروز شده بود، اما اینها سریعاً حماس را بایکوت کردند و ارتباطشان را با سازمان آزادی‌بخش فلسطین و دولت محمود عباس قرار دادند.
همان‌جا برخی از افرادی که در آن جلسه بودند بلند شدند و گفتند ما به عنوان ناظر در انتخابات حضور داشتیم و شاهد بودیم که نوجوان‌ها و جوان‌ها در غزه و خیلی جاهای دیگر که سرکشی کردیم، همین که می‌فهمیدند ما از بیرون آمدیم و داریم بر انتخابات نظارت می‌کنیم شعار می‌دادند و از حماس حمایت می‌کردند. در واقع می‌خواستند بگویند که ای�� مشاهده میدانی است و صحنه هم این را نشان می‌دهد. وقتی مردم می‌بینند دولت‌هایشان در غرب یک دولت قانونی را به دلیل اینکه مطلوبشان نیست بایکوت و از آن عبور می‌کند و استاندارد دوگانه‌ای دارند؛ در ذهن و روح مردم اروپا اثر می‌گذارد. فرض بفرمایید در بحث شکنجه، مخالفت با شکنجه را قبول کنند یا گوانتانامو را؟ مخالفت با شکنجه را قبول کنند یا ابوغریب را؟ این تعارض بین قول و فعل است. بنابراین یکی دیگر از عوامل درونی بحران‌زایی در غرب که بالاخره می‌بایست یک روزی به اینجا می‌رسید، تناقض در قول و فعل است که در عملکرد دولت‌های غربی وجود دارد.

به لحاظ اعتقادی، فرهنگی و مبانی دینی لیبرال ـ دموکراسی بر پایه سکولاریسم استوار است و اگرچه ظاهر سکولاریسم غیردینی است، اما در نوردیدن همه مرزهای دین و ارزش‌های الهی و ارزش‌های واقعی انسانی است. در حقیقت این ضد دینی است که پوشش ملایم و لطیف غیردینی به آن پوشانده‌اند. شما بنیان خانواده را در غرب ببینید که تقریباً مضمحل شده و همه ملاک‌ها و مرزهای اخلاقی درنوردیده شده و در جای جای دنیا منادی و مبلغ این امر هم هستند. این یک جایی به بن‌بست می‌رسد. البته آنچه که امروز در غرب، اروپا و آمریکا، جاری است گوشه کوچکی از بحرانی است که با آن مواجهند و به زاویه کوچکی از آن توجه کرده‌اند. هنوز همه ابعادش روشن نشده است، ولی به نظر من دوران قهقرایی غرب در ارائه یک تصویر مطلوب از خودش در دنیا به سر آمده و به شدت زیر سئوال است.

* سئوال این بود که آیا این مقدمه بیداری است یا خودِ بیداری؟

** در واقع اعتراضی است به وضع موجود، یعنی بخشی از نظام‌مندی موجود را ما نمی‌خواهیم. این اعتراض از قوه به فعل رسیده است. وقتی به منطقه سیاه‌پوستان منهتن نیویورک می‌روید فقر و بیچارگی را مشاهده می‌کنید. این موضوع در جای جایِ آمریکا وجود دارد. در عین حال که آمریکا هنوز اقتصاد اول دنیاست، بعضی از بلایای طبیعی که در آمریکا اتفاق می‌افتاد و صحنه‌هایی از آمریکا را که به نمایش می‌گذاشتند و رئیس‌جمهور وقت به آنجاها می‌رفت، متوجه می‌شدید که اینها در چه وضعیتی زندگی می‌کنند و چه شرایطی دارند.
این وضعیت که معترض بودند بالقوه بود و الان بالفعل شده است. علی‌القاعده وقتی کسی اعتراض می‌کند یعنی می‌خواهد بگوید من هستم، من دارم فکر می‌کنم، من دارم بررسی می‌کنم. به قول آن اندیشمند غربی که می‌گوید: «من فکر می‌کنم پس هستم». در واقع دارد موجودیت خود را مطرح می‌کند. اگر ما عنوان مقدمه بیداری به آنچه که امروز در غرب می‌گذرد بدهیم، شاید به واقعیت نزدیک‌تر باشد.

در روزهای نخست با مشاهده خودسوزی یک فرد در تونس و ورود به اعتراضات و بعد در مصر و جاهای دیگر بخش کوچکی از اعتراض مردم را می‌بینید. اعتراض به وضعیت، شرایط و ورودشان به مسائل سیاسی‌شان و اعتراض به مشکلات اقتصادی بود، اما شما آرام‌آیام فریادهای خروشان «الله‌اکبر» و شعارهای اسلامی را در اینها مشاهده کردید. بنابراین فکر می‌کنم اروپا در آستانه یک بیداری جدید است که با اعتراض به وضع موجود شروع شده است و به نظر من اعتراض به وضع موجود جستجو برای وضع مطلوب را در پی خواهد داشت.

* آقای احمدی‌نژاد درباره آنچه که در جهان اسلام اتفاق می‌افتد می‌گوید: «بیداری انسانی»، در حالی که همه ما می‌گوییم: «بیداری اسلامی». تفاوت بیداری انسانی و بیداری اسلامی چیست و به نظر حضرتعالی آیا این تعبیر که بگوییم «بیداری انسانی» درست است؟ چون عده زیادی معتقدند این عبارت منشأ انحرافی دارد و عده دیگری به دلیل اتفاقاتی که در غرب افتاده است دفاع می‌کنند.

** به اعتقاد من وقتی می‌گوییم بیداری اسلامی در درونش بیداری انسانی را دارد. به جهت اینکه در باور اسلامی مجموعه دستورالعمل‌ها و احکام اسلامی برای رفاه و سعادت انسان آمده است، اما با توجه به آدرس‌های غلطی که در دنیا وجود دارد عکس این الزاماً صادق نیست. یعنی وقتی می‌گویید انسانی، باید توجه داشته باشیم که ما مکتبی تحت عنوان اومانیسم (انسان‌محوری) داریم و کسانی که اومانیسم را مطرح کردند خواستند همه اصالت را به انسان بدهند و خدا و دین را حذف کنند که شما شاهد نقدهای خاصی که از سوی صاحب‌نظران و اندیشمندان به اومانیسم شده و بیشتر بحث‌های قرن گذشته بود، هستید. لذا تصورم این است که ما باید از مواضعی که ابهام‌زاست اجتناب کنیم و حتماً عبارت «بیداری اسلامی» عبارت جامعی است. اولاً به جهت اینکه اکثریت در منطقه‌ای که این بیداری را به وجود آورده‌اند مسلمان‌ها هستند.
اگرچه در بخش‌هایی پیروان سایر ادیان را هم به عنوان اقلیت داریم، اما گفته می‌شود که جهان عرب جهان اسلام است. یعنی غلبه در سطح بالا با مسلمان‌هاست. ثانیا شما دارید در شعارها مشاهده می‌کنید. حداقل در شش ماه گذشته، در مطالبات مردم کاملا نمادهای اسلامی را می‌بینید. لذا تصور می‌کنم بیداری اسلامی جامعیت دارد و می‌تواند معرف باشد و عنوان بیداری انسانی از چنین جامعیتی برخوردار نیست.

* نسبت بیداری اسلامی با تحولات غرب چیست؟

** بعضی از کسانی که در اعتراضات و تظاهرات اروپایی‌ها و غربی‌ها حضور داشتند می‌گفتند ما از میدان تحریر الگو گرفتیم. تصورم این است که این عصیان و اعتراض به وضع غیرمطلوب موجود در واقع با آنچه که در جهان عرب اتفاق افتاده اشتراک دارد. در جهان عرب از شمال و غرب آفریقا تا خاورمیانه به وضع موجود معترضند که این رنگ بستر یا رنگ زمینۀ حادثه‌ای است که دارد اتفاق می‌افتد. وضع موجود را نمی‌خواهند. چه می‌خواهند؟ آرام آرام دارند مطالباتشان را می‌گویند. این موضوع که وضع موجود را نمی‌خواهند مخرج مشترکی است که در اروپا و آمریکا با حوزه جهان عرب قابل مشاهده است.

* به دلیل سفرهای متعدد و آشنایی مطالعاتی که نسبت به غرب دارید این سئوال را می‌پرسیم؛ آیا به نظر شما این آمادگی غرب برای تغییرات می‌تواند بستری برای تبلیغ اسلام شود یا چنین ظرفیتی نیست؟

** این وحدت برای شناخت اسلام در اروپا شروع شده است. اگر در گذشته‌های دور محدود بود به اسلام‌شناسان غربی، محققین و پژوهشگران و به صورت موردی کسانی به واسطه ارتباط با مسلمان‌ها یا سفر به کشورهای اسلامی به اسلام علاقه پیدا می‌کردند، امروز به صورت موج به وجود‌ آمده است. شما ببینید آنچه که در نیویورک در آغاز قرن جدید اتفاق افتاد و آن حادثه انفجار ساختمان‌های دوقلو در نیویورک و حادثه 11 سپتامبر بود، برای کسانی که دنبال جنگ تمدن‌ها بودند، یک فرصت بود که به جهان اسلام هجمه ببرند و تصویری از اسلام را به وجود بیاورند که همه از اسلام منزجر شود و تئوریسین‌های جنگ تمدن‌ها و پایان تاریخ فکر کردند زمینه‌اش با حادثه 11 سپتامبر فراهم شده است.
محافظه‌کاران کاخ سفید هم کاملاً استفاده کردند و کشمکش‌هایشان را انجام دادند. ده سال است که این بحران ادامه دارد. در صحنه میدان جنگ چه اتفاقی افتاده است؟ قرآن یکی از ده کتاب اولی شده که بالاترین انتشار را داشته یا مثنوی مولوی، یکی از کتاب‌هایی است که در سطح بسیار بالای تیراژ انتشاراتی غرب قرار گرفته است و عناصر وابسته می‌گویند بیایید یک قرآن‌سوزی راه بیندازیم. یعنی طراحی‌ها به این طرف می‌رود و نشان‌دهنده این است که در آنها نسبت به اسلامی که منطق و حرف دارد، نگرانی به وجود آمده است. در قضیه 11 سپتامبر هم هرچه جلوتر رفتند اتصال و ارتباطش با اسلام و مسلمان‌ها روزبه‌روز کمتر شده است. هنوز خانواده بن‌لادن جزو شرکای اصلی خانواده بوش در آمریکا در کارهای اقتصادی و تجاری هستند.
البته اینها پشت صحنه‌هایی است که قاعدتاً کسانی که باید سخن بگویند بیشتر درباره آن می‌دانند و بیشتر می‌توانند بگویند. بنابراین در مورد نکته‌ای که شما اشاره کردید، گمان می‌کنم که موجش مدت‌هاست که شروع شده. اینکه بگوییم این بیداری و خیزش جدید در غرب، موج جدیدی از جذب به سوی مطالعه اسلام، شناخت اسلام و مبانی اسلامی را بیشتر می‌کند، به اعتقاد من سخن درستی است. موج جدید شناخت اسلام و مبانی اسلامی در غرب حتماً می‌تواند یکی از محصولات بیداری اخیری باشد که در غرب اتفاق افتاده است.

* یکی از مواردی که در روزهای اخیر شاهدش بودیم موضوع اتهام ترور سفیر عربستان در آمریکا بود که به ایران زده شد. تحلیل حضرتعالی از اصل این اتهام به ایران و نسبتش با اعترافاتی که از شاهزاده سعودی درباره نوع نقش‌آفرینی برای ترور مغنیه پخش شد، چیست؟

** آمریکایی‌ها دهمین سال شکست‌های پی‌درپی‌شان را در صحنه داخلی آمریکا و افکار عمومی جهان به‌ویژه جهان اسلام دارند پشت سر می‌گذارند. آمریکایی‌ها بعد از فروپاشی بلوک شرق، مدعی دنیای تک‌قطبی در جهان بودند. احساس می‌کردند چنین دنیایی را به وجود آورده‌اند و خودشان هم رئیس این دنیای تک‌قطبی هستند. در حوادث ده سال اخیر، ما آمریکایی‌ها را در افغانستان و عراق می‌بینیم و شاهد پروسه‌های جدید صلح خاورمیانه و تلاش برای برخورد با ایران از طریق پرونده هسته‌ای و تحریم‌ها هستیم. این شاکله ده سال گذشته فعالیت‌های آمریکا را نشان می‌دهد. در تمام این صحنه‌ها آمریکایی‌ها شکست خوردند. آقای اوباما در اولین نطقش در کاخ سفید می‌گوید ما باید اعتماد را برگردانیم.
باید بازسازی اعتماد کنیم. هم این اعتماد را به افکار عمومی آمریکا نسبت به دولتمردانشان و هم در جهان نسبت به آمریکا برگردانیم. در دل این سخن این اعتراف خیلی صریح وجود دارد که دنیا به ما بی‌اعتماد است. در دو سال و نیم گذشته، آیا آقای اوباما توانست اعتماد دنیا را جلب کند؟ آیا طرفداری از آمریکا در دنیا به وجود آمده است؟ چند روز قبل در صحبت‌های مقام معظم رهبری بود که آقای رئیس‌جمهور آمریکا راه افتاده رفته مصر و در آنجا سعی کرده تلطیفی در مورد اسلام و مسلمین به وجود بیاورد. این یعنی باید برای بیست سال دیگر مصر را در جهت مصالح و منافع آمریکا تضمین کند. اتفاقی که در منطقه می‌افتد چیست؟ همه به وضوح می‌گویند این قیام‌ها و بیداری اسلامی در حوزه عربی سه تا مطالبه را مطرح می‌کند: 1) در سطح ملی نسبت به حکومتشان معترض‌اند که مردم را به حساب نمی‌آورند. 2) در سطح منطقه‌ای به حکومت‌هایشان معترض‌اند که نوکر اسرائیل شده‌اند و 3) در سطح بین‌المللی به حکومت‌هایشان معترضند که تبعیت کورکورانه از سیاست‌های آمریکا دارند. این روشن است. وقتی در شعارهای کف خیابان‌های اردن می‌گردید همین‌ها را پیدا می‌کنید.
اینکه مردم اردن و مصر برمی‌خیزند و می‌گویند که بایستی قرارداد کمپ‌دیوید و توافقات با اسرائیل لغو شود، باید سفیر اسرائیل خارج شود و شبانه و با چفیه سفیر اسرائیل را از مصر یا اردن خارج می‌کنند و فراری‌اش می‌دهند و می‌گویند باید قطع رابطه با اسرائیل شود، منظور چیست؟ در سال 2008 آقای جورج بوش، در سخنرانی‌اش در آناپولیس مطرح کرد که امسال باید مسئله فلسطین تمام شود. سه ساعت از سخنرانی ایشان نگذشته بود که نسبت به تحقق این امر تردید شد. سال بعد، آقای اوباما به عنوان رئیس‌جمهور در نطقش در سازمان ملل مطرح کرد که سال دیگر وقتی به سازمان ملل می‌آییم، باید مسئله فلسطین را تمام کرده باشیم.
آیا حل شد؟ آمریکایی‌ها در کدام یک از طرح‌های خود توفیق داشتند؟ روزبه‌روز آمریکا به دلیل عدم توفیقش در سیاست‌های هم، درونی آمریکا که امروز داریم می‌بینیم، هم منطقه‌ای که شاهد آن هستیم و هم جهانی عقب نشسته است. آمریکایی‌ها سرمایه‌گذاری کلانی روی افراد از رده خارج ضدانقلاب خارج از کشور کردند که آنها اتحادیه‌ای راه بیندازند، تلویزیون و شبکه‌ای راه بیندازند، ارتباطاتی ایجاد کنند، خبرچینی‌هایی برایشان بکنند و مانند اینها. خودشان گفتند ما 70 میلیون دلار بودجه برای این‌جور کارها گذاشتیم که مثلاً‌ توسط فلان فرد معلوم‌الحالی حرکتی در ایران انجام دادند. اوج این طراحی وقتی که شکل گرفت، تازه متوجه شدند که وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در آن حضور داشته و نفر داشته و نفرش هم بعد از طی همه مراحل آمده اینجا و گفته که ما داشتیم چه کارهایی را انجام می‌دادیم. از تایلند ارتباطاتی را برقرار می‌کردند.
آمریکا دید که در اینجا هم رودست خورده است. کسانی که فکر می‌کنند ضدانقلاب خارج و داخل به هم پیوند خورده‌اند و دارد چنین و چنان می‌شود دیدند که شکست خورده‌اند. آمریکایی‌ها در کنار ده سال شکست پیاپی‌شان صحنه‌ای را مشاهده می‌کنند که برایشان بسیار نگران‌کننده است. این صحنه در تونس، قاهره، منامه، صنعا، تعز، عدن و طرابلس برایشان قشنگ نیست و تا واشنگتن امتداد پیدا کرده؛ لذا اولین نکته‌ای که به ذهن می‌رسد این است که باید سناریویی ایجاد شود تا زمینه سرکوب سناریوی دیگری فراهم شود. آمریکایی‌ها در بازی‌های خبری، رسانه‌ای، تبلیغاتی، شانتاژها و هجمه‌ها تجربه دارند. معمولاً وجه دیپلماسی عمومی‌شان خیلی قوی عمل می‌کند و این امر را در دستور کار گذاشته‌اند. یک چیز را متوجه نشده‌اند که در ده سال گذشته بیداری جدیدی در افکار عمومی ایجاد شده که برخلاف گذشته که هرچه آمریکا بگوید درست است مگر خلافش ثابت شود، در این ده سال تحولات و عملکرد دنیا یک تلقی را در دنیا و افکار عمومی به وجود آورد که هرچه آمریکا می‌گوید، درست نیست مگر اینکه خلافش ثابت شود. آمریکایی‌ها به این نکته ظریف توجه نکردند.
خصوصاً اینکه اصل قصه هم یک بازی باشد. آمریکایی‌ها یک کاربرد دافعه‌ای برای خودشان دارند که بحرانی است که دارند با آن مواجه می‌شوند، همین‌طور برای شریکشان در این توطئه که عربستان هست و منافعی دارد، به اعتقاد من عوامل سعودی و عناصر آمریکایی مشترکاً این طراحی را کرده‌اند. سعودی‌ها چقدر وارد این قصه شده‌اند؟ سعودی‌ها به وضوح مشاهده می‌کنند که موج سهمگین بیداری اسلامی به سرزمین حجاز رسیده است. هدف سعودی‌ها از مشارکت در این طرح جلوگیری و بازدارندگی برای این موجی است که با آن مواجه شده‌اند. با متهم کردن ایران به نوعی بازی‌ای را که در یمن و بحرین نگرفت و در مصر جای گرفتن نداشت که بگویند ایران در این ناآرامی‌ها و اعتراضات مردمی دخیل بوده است، در عربستان آغاز کردند، چون در عربستان فکر می‌کنند معترضین منحصر به زیدی‌ها و شیعیان هستند و می‌توانند القا کنند که تحت تأثیر ایران و تبلیغات ایران در عربستان دارد اعتراضاتی شکل می‌گیرد.
دیگران هم این را تجربه کردند، بحرین تجربه کرد، یمن چند سال است که این را تجربه می‌کند و چون این القا واقعی نیست جای خودش را باز نکرده است. در سوریه هم همان‌طور که مقام معظم رهبری فرمودند جای خودش را باز نمی‌کند و این ترفند یا اقدام به این دلیل که بدلی است نمی‌گیرد. عربستان باید بداند که آنچه که در سرزمین او می‌گذرد ارتباطی به ایران ندارد. عربستان باید از فرافکنی بحرانی که با آن مواجه است پرهیز کند، زیرا آنچه که در عربستان آتش زیر خاکستر است، یک پدیده واقعی و جدی است و جنسش جدید است و عربستان نمی‌تواند آن را سرکوب کند. همان‌طور که مصر و تونس نتوانستند. همان‌طور که یمن نخواهد توانست و به اعتقاد من علی عبدالله صالح در رأس حکومت نخواهد ماند. تنها نسخه مسکن و شفابخش در مواجهه با این سونامی که راه افتاده، تعامل با مردم و توجه به مطالباتشان است. هر دولتی که با این سیلاب یا سیل این اعتراضات مواجه شود، اگر به این مطالبات توجه کند و تغییرات و اصلاحات لازم را انجام بدهد، ممکن است ماندگاری در کارش به وجود بیاید.
عربستان گریزی جز تعامل با مردم خودش ندارد. دنبال بهانه هم نگردد و سناریوی ترور سفیر عربستان در واشنگتن به دولت عربستان و پادشاه عربستان در قبال بحرانی که رویشان آوار خواهد شد هیچ کمکی نخواهد کرد. ما این واقعیت را می‌فهمیم و می‌گوییم. عربستان نباید از ما ناراحت باشد، به دلیل اینکه ما داریم واقعیت‌ها را می‌گوییم. بنده چهار ماه پیش گفتم که قذافی حتماً در لیبی زنده نخواهد ماند. حتی پیشنهادهایی هم داده بودم. لذا به نظر من یک بخش این سناریو مسائل داخلی آمریکاست، بخش دیگر آن عربستان است و بخش سوم، دیدند که بعد از بیانیه تهران در موضوع هسته‌ای مصوباتی داشته‌اند، اما همه آنها خیلی بی‌رنگ شده است و تحولات جاری در دنیا هم اولویت خودش را پیدا کرده و شرایط جدیدی فراهم شده که اینها مدتی است نتوانستند علیه ایران گام جدی‌ای بردارند.
لذا برای ورود به موضوع ایران و ایجاد احیاناً برخی سختگیری‌ها و خروج از نگرانی شکستن اجماع خیالی که فکر می‌کردند علیه ایران به وجود آورد‌ه‌اند، دیدند نیاز به سناریویی دارند که به واسطه آن فشارهای جدیدی را علیه ایران بیاورند. آمریکا اقدام و انگلیس طبق معمول حمایت می‌کند و سارکوزی یک بار دیگر نشان می‌دهد که چشم و گوش بسته فقط از سیاست‌های کاخ سفید تبعیت می‌کند. بنده مطمئنم که تحولات فرانسه درس خوبی برای آقای سارکوزی خواهد بود که سیاست کاخ الیزه نمی‌تواند بیش از این در تبعیت کورکورانه از سیاست‌های کاخ سفید باشد. ممکن است اقدام دیگری برای فشار به ایران طی چند وقت آینده انجام بدهند. این بخش سوم هدف این سناریوی ساختگی است که آمریکایی‌ها به آن دست زدند.

* اشکالی که برخی از دوستان به دولت دارند، ضعف دیپلماسی در میانه این نبردی است که شما ترسیم کردید و می‌گویند دولت ضعیف عمل کرد. یکی از شاهد مثال‌هایی که می‌آورند همایش‌های بزرگی است که اخیرا برگزار شد مثل مجمع جهانی اهل بیت، اجلاس بیداری اسلامی و حتی مجلس تحرکات جدی‌ای داشت و آثار جدی‌ای در دنیا بر جای گذاشت، ولی دولت در این زمینه‌ها سکوت کرده است. به نظر حضرتعالی که به هر حال مدت طولانی سکاندار دستگاه دیپلماسی کشور بودید، دستگاه دیپلماسی ما ضعیف عمل کرده است؟ اگر قبول دارید، راه برون‌رفت این ضعف چیست؟

** آنچه که دولت نهم در پیروی از راهبرد جمهوری اسلامی و نگاه مقام معظم رهبری، در حوزه سیاست خارجی در پیش گرفت، چه در بحث هسته‌ای و چه در بحث عدالت در جهان، عدالت در خانه و وطن و چه در برخورد با نظام‌های ناعادلانه‌ای که در جهان وجود دارد و افشای سازوکارهای ظالمانه حاکم سیاست‌های درستی بود و تأثیرات ویژه‌اش را هم گذاشت. ما در چهار سال دولت نهم در این مسیر حرکت کردیم و مقام معظم رهبری از این سیاست‌ها خشنود بودند، هم در مناسبت‌ها و صحنه‌های علنی از فعال بودن دستگاه اجرایی کشور در حوزه دیپلماسی تقدیر کردند و هم در دیدارهایی که بنده داشتم و خدمتشان می‌رسیدم، ایشان می‌فرمودند این سیاست‌ها سیاست‌های درستی است و باید هر روز با طراحی نوین و جدید رقابت کرد. بنابراین آنچه که شروع کار بود، حاصلش را در موضوع برنامه هسته‌ای و بالا بردن قدرت سربازگیری انقلاب در جهان و تأثیرگذاری‌اش را بر افکار عمومی و جدی شدن نهضت فلسطین را دیدیم.
در این چهار سال برای نخستین بار در تاریخ رژیم صهیونیستی دو جنگ و تجاوز منتهی به شکست را برای رژیم صهیونیستی در لبنان و غزه مشاهده می‌کنیم. پیروزی حماس در این دوره اتفاق می‌افتد و حماس دولت فلسطین را به دست می‌گیرد. فکر می‌کنم آنچه به عنوان طراحی و سیاست‌های کلان برگرفته از مبانی نظام جمهوری اسلامی و رهنمودهای مقام معظم رهبری و آرمان‌های امام در پیش گرفته شد، درست بود و محصولاتش را هم داشت می‌داد. احساس می‌کنیم از اواخر دولت نهم و ورود به دولت دهم تردیدهایی در طی این مسیر به وجود آمد. لذا بر دولت هست که این تردیدها را برطرف کند و در قول و فعل بر تداوم سیاست‌های درستی که آغاز شده بود و خروج دیپلماسی از انفعال و ورود به یک دیپلماسی فعال بود، تأکید کند و ابهامات ایجاد شده را مرتفع سازد. بیش از این نمی‌توانم توضیح بدهم.

نام:
ایمیل:
نظر: