نويسنده: دكتر نعمتالله فاضلي / استاد دانشگاه و عضو هيات علمي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي
با انتخابات رياست جمهوري اخير «گفتمان اعتدال» به عنوان يكي از مهم ترين گفتمان هاي سياسي در ايران معاصر متولد شد. با توجه به تازگي اين گفتمان، گفت وگوهاي گسترده اي درباره چيستي، چگونگي، چرايي و چالش هاي آن در رسانه ها و محافل دانشگاهي و فكري شكل گرفت. عمده گفتارهاي توليدشده در زمينه گفتمان اعتدال حول و حوش جنبه هاي سياسي تا اين لحظه بوده است.
من در اينجا مي خواهم از زاويه ديگري به گفتمان اعتدال نگاه كنم كه به آن «رويكرد فرهنگي» به گفتمان اعتدال مي گويم. طبيعتاً گفتمان اعتدال به عنوان يكي از گفتمان هاي بزرگ بايد بتواند به تمام جنبه هاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي جامعه ايده هايي ارائه كند. نويسندگان مختلف با توجه به گرايش فكري و دانش تخصصي شان به يكي از حوزه هاي مذكور تكيه و توجه مي كنند. از آنجايي كه حوزه هاي اقتصاد و سياست همواره اهميت و فوريت دارند، اين وجوه برجسته مي شوند، اما وجوه معطوف به جنبه هاي اجتماعي و فرهنگي بويژه جنبه هاي فرهنگي كمتر توجه را به خود جلب مي كند.
به عنوان كسي كه از زاويه ديد انسان شناسي و مطالعات فرهنگي به جامعه مي نگرم، مي خواهم گفتمان اعتدال را از منظر فرهنگي نگاه كنم. ما همه مي دانيم كه يكي از مهم ترين چالش هاي ايران معاصر، يعني ايراني كه از 150سال پيش به اين سو شكل گرفته است، چالش موسوم به تجدد است. در اين چالش دوگانه «سنت و تجدد» به عنوان دال مركزي، گفتماني را شكل مي دهد كه در آن مجموعه نيروهاي سياسي و اجتماعي به مناقشه و نزاع مي پردازند.
صورت ساده و كلي شده اين مناقشه اين است كه طي 150سال اخير ايران در فرايند مواجهه با دنياي جديد؛ دنيايي كه به كمك فناوري ها، دانش ها، تجربه ها، شهرنشيني، بوروکراسي، موسسات جديد و ديگر نيروها و عوامل دگرگون ساز و مدرن كننده در حال دگرگوني و ظهور قرار داشته است. در اين مواجهه، مجموعه تجارب تاريخي، ميراث فرهنگي، شيوه زندگي، ارزش ها و نگرش ها و به طور كلي هر آنچه از گذشته تاكنون به ارث رسيده است، با چالش روبه رو شده است. اين ميراث گذشته با مفاهيم مختلف تعريف مي شود. در اين چالش، «سنت» برچسب كلي است كه در نتيجه مواجهه ما با دنياي مدرن به ميراث گذشته خود اطلاق كرده ايم. از همان ابتداي مواجهه ميان مدرنيته و سنت دو گفتمان رقيب در ايران ظاهر شد: يكي گفتمان طرفدار دگرگوني و نوخواهي كه خود را مشتاق تجدد يا «جديد شدن» مي دانست و ديگر گفتمان سنت كه تلاش مي كرد تا از پيشروي تجدد جلوگيري كند و مانع نابودي و منسوخ شدن سنت يا تضعيف آن شود.
در دنياي واقعيت اجتماعي، مردم ايران به دور از مناقشات نظري ميان روشنفكران و كنشگران فكري و سياسي طرفدار سنت يا تجدد، اقدام به گزينش مولفه هاي خاصي از مجموعه فرهنگ مدرن و دستاوردهاي آن از يك سو و از سوي ديگر گزينش مولفه ها و عناصري از فرهنگ سنتي يا سنت ايراني مي كردند. اين فرايند يعني «گزينش فرهنگي» از مجموعه فرهنگ مدرن و فرهنگ سنتي در زندگي واقعي مردم، بدون درنظرگرفتن انسجام يا يكپارچگي منطقي يا نظري آن انجام مي شد. مردم در واقعيت براي پاسخگويي به نيازهاي زيستي و اجتماعي شان و برپايه محاسبات عقل سليم، «راهبردهايي فرهنگي» براي گزينش مولفه هاي مفيد از هر دو فرهنگ مدرن يا سنتي ابداع مي كردند؛ فرهنگ غذايي يا شيوه تغذيه، فرهنگ پوشش، معماري و مسكن، آموزش و تعليم وتربيت، مناسبات اجتماعي، خانواده و شيوه همسرگزيني و ازدواج و ديگر ابعاد زندگي و زندگي روزمره ايراني در اين فرايند گزينش گري فرهنگي توسط سوژه ايراني به نحو خلاقانه و عمل گرايانه و متناسب با مجموعه فرصت ها و امكاناتي كه سوژه ايراني در اختيار داشت، انجام مي گرفت.
من مايلم اين گونه بينديشم كه انسان ايراني بعد از 150سال پويش ها و تلاش ها، اكنون نوعي تجدد كه مي توان آن را «تجدد ايراني» ناميد، ابداع كرده است. اما اكنون اجازه دهيد اين تجربه 150سال كوشش ها و پويش هاي انسان ايراني را از زاويه همان گفتمان سنت و تجدد نگاه كنيم.
نيروهاي سياسي در ايران معاصر براي به دست گرفتن قدرت و حاكميت در ايران، همواره تلاش داشتند با برجسته سازي و تكيه و تاكيد بر يكي از گفتمان هاي سنت يا تجدد به مبارزه خود «مشروعيت فرهنگي» دهند؛ و از اين طريق نيروهاي سياسي و اجتماعي موردنياز خود را جذب كنند. واقعيت اين است كه در اين تلاش براي كسب مشروعيت فرهنگي، نيروهاي سياسي به ندرت به نحو واقع گرايانه اي به واقعيت تجدد ايراني توجه داشته اند. هريك از گفتمان هاي سنتي يا تجددگرا بستگي به اقتضائات سياسي خاص خود تلاش كرده تا به جاي «واقع نگري فرهنگي» و پذيرش و احترام به گزينش هاي فرهنگي انسان ايراني و به رسميت شناختن راهبرد او براي شكل دادن يك فرهنگ متجدد ايراني شده، به انكار اين پويش ها و خلاقيت ها بپردازد و با تكيه بر يك ايدئولوژي سياسي و نوعي آرمان گرايي فرهنگي يكي از دوسويه هاي سنت يا تجدد را انكار كند. درنتيجه چنين جهت گيري و به رسميت نشناختن واقعيت فرهنگ جامعه ايراني، طبيعتاً نوعي واقعيت گريزي و «افراط گرايي فرهنگي» شكل گرفته است.
در اين افراط گرايي فرهنگي كه من آن را بنيان فرهنگي افراط گرايي هاي سياسي مي دانم، سوژه ايراني و خواست ها و ابداعات و دستاوردهايش قرباني خواسته هاي ايدئولوژيك گروه هاي سنت گرا يا نوگرا شده است. زيگموند باومن در کتاب «اشارت هاي پست مدرن» به درستي استدلال مي کند که در دوره مدرن دو گروه شامل دولت ها و روشنفکران ايده «ايدئولوژي فرهنگ» را دنبال مي کنند. بر اساس اين ايده، فرهنگ به امري قابل دستکاري و مهندسي بدل مي شود و هر يک از دو گروه سعي مي کنند تا فرهنگ موجود را به اشکال مختلف، خوار و خفيف کنند و براي تغيير آن چاره بينديشند. در ايران ايدئولوژي فرهنگ، حول محور گفتمان هاي سنت گرا و تجددگرا خود را تعريف کرده است.
اكنون با ظهور گفتمان اعتدال، فرصتي فراهم شده است تا به جاي جانبداري يكسويه از سنت و سنت گرايي يا طرفداري آرمان گرايانه از تجدد، ما به نوعي «اعتدال فرهنگي» برسيم. در اين اعتدال گرايي فرهنگي به جاي تاكيد يكسويه بر سنت يا تجدد، بايد تمام نوآوري ها، سازگاري ها و دستاوردهاي تجدد ايراني به رسميت شناخته شود. امروزه ما مي دانيم كه انسان ايراني مانند همه انسان ها در جوامع متمدن و بزرگ ديگر، کم و بيش از تمام دستاوردهاي فناوري، علوم، نوآوري هاي اجتماعي و دستاوردهاي مدرن برخوردار است. در عين حال ما مي دانيم كه بين جامعه و انسان ايراني با جامعه امريكا، فرانسه و بريتانيا تفاوت هاي نمادين بارزي وجود دارد. ما مي دانيم كه اسلام، زبان فارسي،خانواده گرايي، رسوم و آيين هاي ملي، قومي، محلي و بسياري از «وجوه نمادين» ديگر، «مرزهاي نمادين» تجدد ايراني را از ساير مدرنيته ها جدا مي سازد. اعتدال فرهنگي، پذيرش تجدد ايراني است، البته ما براي فهم ماهيت اين تجدد، نيازمند درك مفهومي و نظري عميق از لايه هاي پنهان جامعه و انسان ايران معاصر هستيم.
ديگر نمي توان با تكيه بر نيروي قهريه، تجدد ايراني را به نوعي انكار يا سركوب كرد. تجددگرايان بايد بپذيرند همان طور كه ما در فرآيند ابداع شعر نو توانستيم به بازخواني سنت ادبي خود و خلق صورت هاي بيان ادبي تازه بپردازيم، به همان ترتيب در تماميت شيوه زندگي خود بايد بتوانيم به بازخواني ميراث گذشته و تجارب گذشته خود پرداخته و شيوه زندگي متجدد ايراني را بيافرينيم. ديگر لزومي ندارد كه نوگرايان براي دفاع از تجدد، سنت را منسوخ يا منكوب كنند. گفتمان اعتدال فرهنگي به معناي اين است كه نيروهاي سياسي بپذيرند كه براي رقابت هاي سياسي خود به جاي بهره جويي از سنت يا تجدد، قواعد بازي سياسي ديگري را تعريف كنند. همانطور كه در ملل پيشرفته امروز مانند بريتانيا، احزاب سياسي كارگر و محافظه كار ديگر بر سر ماهيت جامعه انگلستان با يكديگر رقابت نمي كنند. اعتدال گرايي فرهنگي به معناي آن است كه ما مردم را به عنوان نيروهاي خلاق و موثر در شكل دادن به زندگي خود، به رسميت بشناسيم.
مردم براي تعيين شيوه زندگي خود نيازمند قيم يا سرپرست نيستند. «سوژه ايراني» معاصر در نتيجه گسترش سواد، آموزش عالي، ارتباطات و برخورداري از فرصت ها و امكانات اقتصادي، به نوعي توانمندي و بلوغ لازم براي تصميم گيري درباره ابداع شيوه زندگي خود و سازگاركردن آن با دنياي امروز رسيده است. نيروهاي سياسي بايد در هر دو طيف سنت گرا و نوگرا، از جنگ و ستيزه با سوژه ايراني دست بردارند. آنها بايد مردم را محترم بشمارند و به قابليت ها و توانمندي هاي انسان ايراني ايمان آورند.
چالش اساسي گفتمان اعتدال فرهنگي در جامعه امروز ما اين است كه ما هنوز دانش نظري و تجربي كافي براي توصيف و فهم تجدد ايراني را به دست نياورده ايم. در نتيجه هنگام گفت وگو درباره انسان و جامعه ايراني دچار كج فهمي هايي مي شويم كه اين كج فهمي ها ما را به سوي ياس و نااميدي مي كشاند. سنت گرايان با وحشت از حذف سنت، دچار تشويش و اضطراب مي شوند و به شيوه اي عصبي و خشونت بار سوق داده مي شوند. از طرف ديگر نوگرايان نيز در نتيجه نااميدي از دستيابي به آرمان تجدد، خود را قرباني سنت گرايان مي بينند و به افراط گري هاي گوناگون نوگرايانه كشانده مي شوند.
ريشه اصلي اين افراط گرايي سنت گرا يا تجددگرا را در ضعف علمي و ناتواني سياسي مي دانم. ما بايد در شرايط كنوني بيش از هر زمان ديگر به علوم اجتماعي و سياسي توجه كنيم. اين علوم مي توانند چراغي براي روشن كردن وضعيت زندگي واقعي ما باشند. در سال هاي اخير در نتيجه مواجهه نامطلوب با علوم انساني، اجتماعي و با مشروعيت زدايي از علوم و به حاشيه راندن انديشمندانه موجب رونق بيشتر افراط گرايي شديم. هرگاه اين علوم بتوانند ميدان بازتري براي ابداع، نوآوري و گفت وگوهاي فرهنگي پيدا كنند، آنگاه ميدان افراطي گري محدود و كوچك خواهد شد. ما بايد به اين واقعيت ايمان آوريم كه در تمام طول تاريخ انسان براي رهايي خود از تمام اشكال خشونت و افراطي گري راهي جز توليد معرفت و آگاهي نداشته است. خلق «آگاهي هاي كاذب» مي تواند مجدداً به افراط گري هاي فرهنگي در دو سوي سنت گرايي و تجددگرايي دامن زند. درنتيجه چنين افراط گرايي فرهنگي است كه گفتمان اعتدال سياسي نيز ناكام مي ماند.
ما براي گسترش گفتمان اعتدال بايد «منطق گفت وگويي» را گسترش داده و اجازه دهيم كه نويسندگان و انديشمندان حوزه هاي مختلف علوم اجتماعي و انساني در فضايي باز و آزاد از طريق رسانه ها، دانشگاه ها، مراكز، موسسات فرهنگي به گفت وگو بپردازند و ما را نسبت به واقعيت وجودي مان آگاه كنند. ما بايد بپذيريم كه به تعبير لوسين گلدمن روشنفكران و انديشه وران علوم اجتماعي به عنوان «وجدان بيدار جامعه»، كساني هستند كه «حداكثر آگاهي ممكن» از جامعه و انسان را دارند. گفتمان اعتدال زماني مي تواند تداوم يابد و به سرمنزل مقصود برسد و خود را به عنوان گفتمان حاكم تثبيت كند كه انديشه ورزان و روشنفكران و فعالان علوم اجتماعي و انساني را به عنوان نيروهاي اصلي و مولد اين گفتمان بسيج كند و فرصت ها و امكانات لازم براي آنها را مهيا سازد.
گفتمان اعتدال نمي تواند بدون ورود به عرصه فرهنگ، جايگاه واقعي خود در سياست را پيدا كند. من اگرچه مي پذيرم كه آنچه در صحنه عملي سياست آشكار مي شود فعالان سياسي، سياستمداران و به طوركلي نيروهاي درگير در منازعات قدرت هستند، اما پشت صحنه مبارزه، رقابت جدي «منازعه بر سر فرهنگ» است. اين فرهنگ است كه اكنون به مساله تبديل شده است.
افراط، تفريط و اعتدال در جامعه ايران از درون فرهنگ تغذيه مي شود. جامعه ايران به عنوان جامعه اي با تاريخ چندهزارساله و سرشار از نيروهاي عاطفي و انساني، نمي تواند سرنوشت سياست را تنها به نيروهاي سياسي يا قواعد بازي سياست بسپارد. اين جامعه بيش از هرچيز به فرهنگ تكيه دارد. گفتمان اعتدال دير يا زود بايد راه خود را در فرهنگ پيدا كند.