صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۱۲ اسفند ۱۳۹۲ - ۲۳:۳۷  ، 
شناسه خبر : ۲۶۵۱۷۱
به کوشش: امین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ بزرگیان – مقدمه: گفتگویی که پیش‌روی شماست در تابستان سال گذشته و قبل از انتشار روزنامه گلستان صورت گرفته است. بخش نخست این مصاحبه چندی پیش در یکی از روزنامه‌های صبح منتشر گردیده و بخش دوم آن را اینک ملاحظه می‌فرمایید.

* در این پروسه‌ای که جهان و به خصوص غرب برای رسیدن به مدرنیته طی کرد یک سری اصول و ضوابط شاخص، همچون رشد علوم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌(به خصوص علوم تجربی و خارج شدن عقل از ضوابط امر قدسی) و به تبع آن رشد تکنولوژی و بینشهای جدید وجود دارد، سرچشمه آغاز این حرکت از کجا و براساس چه جهان‌بینی بود. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چرا کشورهایی مثل ما با تمام ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تلاشهای صورت گرفته در طی این روند جا مانده‌اند. آغاز افول ما از کجا و براساس چه بینشی بوده است؟

** سازگارا: البته مثل هر پدیده تاریخی دیگری، اگر بخواهیم ریشه‌یابی کنیم مطمئناً قرن 19 شروع سرازیری و سقوط فرهنگی – ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌علمی ما نبوده است. من بر این اعتقادم که این افول بعد از حمله مغول شروع شده است. یعنی از قرن 7 هجری (13 میلادی) یعنی درست در زمان رنسانس اول در اروپا. این «ما»، مایی بود که در قرن 19 (20 تا 30 سال اول قرن) فهمید که دنیای مدرن متولد شده است. ابعادش را نیز نمی‌شناخت و اولین بار با زور و کتک فهمید که دیگر زورش به جهان نو نمی‌رسد.

مخصوصاً می‌گویم برای اینکه «ما» ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یک میراثی از همین ارسطوگری داریم. اما یک میراث بزرگ فرهنگی نیز داریم که امثال حافظ و سعدی، مولوی و فردوسی و جامی در آن وجود دارند. ما یک میراث بزرگ علمی نیز داریم که امثال ابن‌سینا و فارابی و ملاصدرا، بیرونی و زکریای رازی و غزالی در آن هستند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌این پیشینه فرهنگی است که موجب می‌گردد ما پاهایمان را بر روی شانه‌هایش بگذاریم و با افتخار بگوئیم که ما ایرانی هستیم. یعنی به این سادگیها نمی‌توان گفت که همه کنار روند. اما از سوی دیگر همین گذشته بوده که موجب شده پدران ما به خودشان زحمتی نداده و شاگردی انجام ندهند. زیرا خودشان را بی‌نیاز می‌دیدند. درست مثل آدم پولدار مسنی که یک خانه پر از عتیقه دارد با یک کارگاه پارچه‌بافی قدیمی، حالا هر چه می‌گوئیم کارخانجات نساجی پیشرفته آمده، معماری مدرن آمده، اولین بازتابش این است که من اصلاً نیازی ندارم.

یکی از آقایان علما که اسمش را نمی‌آورم یک موقع می‌گفت که تمام این روانشناسی جدید را می‌توان بین سرفصل کتاب‌های ابن‌سینا جای داد. توجه داشته باشید که این حرفها در قرن 19 گفته نمی‌شود، این حرفها متعلق به همین 15 سال اخیر است. این غرور کاذب را فکر نکنید که فقط پدران ما در آن زمان داشتند، ما هنوز هم آن را داریم. در دنیای جدید، به گونه‌ای به اسلام نگاه می‌کنیم که انگار تمام پاسخهای جامعه مدرن را در آستین داریم و به نظامات جدید این دوره احتیاجی نداریم. هنوز فکر می‌کنیم نخوانده ملاً هستیم، و تمامی علوم ریشه‌اش در دینمان است. البته قرآن ما کتاب خیلی عزیزی است اما نه آنکه همه چیز را از آن بخواهیم، بلکه باید با غور از آن استخراج کنیم.

البته به مرور زمان و در مقابل علوم تجربی متعصب‌ترین آدمها نیز نتوانستند بر نظر خودشان پافشاری کنند. یک زمانی در قم یک بنده خدایی در پاسخ به دکتر سروش از حاشیه‌های مفاتیح‌الجنان هم دفاع می‌کرد که همه اینها قوانین دندانپزشکی جدید هستند. ولی فکر می‌کنم دیگر حتی در میان متعصب‌ترین این آدمها نیز نمی‌توانیم کسی را پیدا کنیم که مدعی شود شان دین در این است که فیزیک، شیمی، کامپیوتر، میکروب‌شناسی و امثال اینها را از دل آن بتوان استخراج کرد. آنها در علوم تجربی متواضع شدند ولی گریبان علوم انسانی را قطعاً رها نمی‌کنند. نه قائلند اقتصاد علم است، و نه روان‌شناسی، نه جامعه‌شناسی و نه انسان‌شناسی چه رسد به اینکه شما صحبت از فلسفه و منطق جدید یا خدای نکرده فلسفه دین بکنید.

منظورم از این نکته این بود که ما وقتی با دنیای مدرن برخورد کردیم، تا همین امروز، اولین بار تابمان این بود که ما نباید مثل اروپایی‌ها عمل کنیم. اما آنها وقتی با دنیای اسلام برخورد کردند و فهمیدند که یک آثاری در دنیای اسلام تولید شده و آنها ندارند، انصاف را در این دیدند که متواضعانه بپذیرند و در عرض صد سال تمام آثار مهم دنیای اسلام را بردند و به زبانهای اروپایی به خصوص لاتین ترجمه کردند و حتی اساتیدشان لباس مدرسین اسلامی را پوشیدند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هیچ غروری به خرج ندادند. ولی ما در این 80 – 170 سال گذشته تا همین امروز این غرور را داریم.

هیچ تواضعی به خرج ندادیم که بگوئیم ما این چیزها را نمی‌دانیم و به خودمان زحمت بدهیم که آثار مهم دنیای غرب را لااقل به فارسی ترجمه کنیم. نگاه کنید شاید آنچه که می‌شود غرب و تمدن غرب را روی شانه‌اش گذاشت دوهزار کتاب باشد. از یونان قدیم تا همین فلاسفه پست مدرن فعلی، دو هزار کتاب اصلی در علم و فلسفه هست که اگر بدانید، می‌توانید امهمات اندیشه آنها را داشته باشید. اصلاً اسباب افتخار نیست که «لویاتان» هابز تازه یکی، دو سال پیش ترجمه بشود.

بنابراین برخورد ما با دنیای مدرن یکی از مهم‌ترین نکاتی بوده که تا همین امروز هم به خودمان هموار نکردیم که یک چیزهایی هست که باید آنها را از آنان یاد بگیریم. این مساله از شقوق مهمی است که بین ما و ژاپنی‌ها اختلاف انداخته است. اگرچه ما و ژاپن مواجهه با دنیای مدرن. را با هم شروع کردیم، اما آنها در مقطعی حتی وزیر فرهنگشان در اواخر قرن 19 یک استاد دانشگاه آمریکا بود. آنها نترسیدند و وزیر آموزش و پرورش را هم از جای دیگری آوردند تا نظام جدید آموزش را یاد بگیرند. ادعا این است که دانشگاه ما هیچ فرقی با دانشگاه‌های آمریکایی، انگلیسی، فرانسویی یا آلمانی ندارد.

اصلاً زیربار نمی‌رویم چون معتقدیم دانشجویان ما از آنها بهتر نباشند بدتر نیستند. واقعاً شاید به همین دلیل هم هست که در ژاپن به ابتدای قرن 20 که می‌رسند، بالای 90 درصد از بچه‌های در سن آموزش آنها، مشغول تحصیل‌اند؛ اما در آن روزگار به سختی 10 درصد بچه‌های ما که در سن تحصیل‌اند به مدرسه می‌رفتند. تازه آن مدرسه‌ای که مرحوم رشدیه، با هزاران خون جگر از تبریز شروع کرد، یک خط در میان فرار می‌کرد و می‌رفت خراسان که علما تکفیرش نکنند. شاید پایه‌های رشد ژاپن همان آموزش درستی باشد که در ژاپن همگانی گردید. ولی ما همین امروز که در قرن 21 هستیم به رکورد ژاپنی‌ها در اول قرن بیستم نرسیده‌ایم. این اعتماد به نفس که به شکل کاذب به خودمان داشتیم و داریم ریشه‌هایش عمیق است که شاید دلایلی چون مسائل قومی هم در این مساله دخالت داشته باشد ولی هر چه هست:

افتادگی آموز اگر طالب علمی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

نکته مهم دیگر در مواجهه ما با دنیای مدرن، تفکر استبدادی حاکم در بین لایه‌های اجتماعی است. نکته‌ای که بهتر از همه مهندس بازرگان به آن اشاره داشته است. عجوزه استبداد و این زخم خون چکان همواره در جامعه ما پابرجا بوده و از دل جامعه ما رخت برنبسته است. این عروس زشت روی خون آشام، فرهنگ زشتی را در مملکت ما حاکم نموده است. در حساس‌ترین مسایل کشور که به سرنوشت کشور و ملت بستگی دارد، مثلاً همین داستان آمریکا همه ملت باید صدایشان درنیاید. و هیچ‌کس هم نیست که به خودش این زحمت را بدهد که این فرآیندها را به چالش بخواند.

این موضوعی نیست که به این سادگی بشود از آن گذشت. این دست مسائل اگر به نقاط بحرانی و درگیری ختم شود با سرنوشت همه ایرانی‌ها سروکار دارد. اینها جلوه‌های فرهنگ پدرسالارانه و استبداد ماست. از مهمترین تبعات استبداد اهمیت و قبول نداشتن مالکیت از دیدگاه حاکمیت است. من با آقای دکتر کاتوزیان موافقم که معتقد است در ایران هیچ‌گاه طبقات اجتماعی شکل یافته وجود نداشته و اساساً مالکیت مهم نبوده، چه رسد به اینکه بعدش فئودال یا زمین‌دار و سرمایه‌دار یا صنعت‌گر به وجود آید. از زمینه‌های جدی و بنیادی تولد دنیای مدرن محترم دانستن مالکیت خصوصی و پیدایش کمپانی‌ها و سازمانهای جدید اقتصادی از قبیل صنایع جدید و رقابت آنها با هم است. در مملکت ما حتی  ها هم که مدعی خلق یک حکومت مدرن در جامعه مدرن بودند از ابعاد حکومت سنتی فاصله نگرفتند.

در جمهوری اسلامی هم این فاصله هست. هنوز هم هیچ نوع مالکیت خصوصی محترم نیست. هنوز هم دغدغه قدرتمندان ما این است که مبادا قدرت اقتصادی مستقل از حکومت پیدا شود.

اقتصاد مدرن در واقع یکی از نقاط اختلاف مهمی بوده است که ما با ژاپن داشته‌ایم. اگر حتی ما زودتر فرایند مواجهه با غرب را هم شروع کردیم اما امروز پیشرفت آنها برای ما ظاهراً دست‌نیافتنی شده است. به این علت که آنان چنین استبداد و مستبد گردن کلفتی نداشته‌اند. در واقع ساختار قبلی جامعه ژاپن یک نوع ملوک الطوایفی فئودالیستی بود که می‌توانستند قدرتهای منطقه‌ای داشته باشند، اما ما اینجا مقهور استبدادی بودیم که همه نوع قدرت را در اختیار خود داشت. اقتصاد جدید در بستر آزادی زاده می‌شود. فقدان آزادی و آزادی‌خواهی، از ابعاد مهمی است که ما همچنان گرفتارش هستیم.

همه این مسائل تبعات دیگری هم برای ما داشته است، که شاید بتوان گفت از مهمترین آنها این بوده است که ما در عصر جدید نتوانستیم سازمانهای دنیای مدرن را کسب کنیم، ما نه هرگز بانک به معنای جدیدش را داشتیم و نه هرگز صاحب رسانه‌های گروهی مستقلی چون مطبوعات و رادیو و تلویزیون شده‌ایم.

اما از این طرف از زمان قائم مقام فراهانی و امیرکبیر خیلی تلاش کردیم و محصولات دنیای مدرن را، نه فقط در عالم مصنوعات و ساخته‌ها و تکنولوژیها، بلکه در عالم نرم‌افزاری هم جمهوریت و پارلمان را وارد کردیم. ولی انصاف باید داد که هیچ کدام نهادینه نشدند و هیچ کدام با روابط درون جامعه ما آشتی نکردند. و روابط اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی ما را شکل ندادند. هنوز هم ساختار سنتی جامعه، پدرسالارانه است. در انقلاب اسلامی متاسفانه سعی کردیم برای این روش و متدمان تئوری نیز درست کنیم، بگوئیم مثلاً ما یک نوع حکومت دینی داریم، که برای خودمان است و از همه دنیا بی‌نیازیم و تازه یاد همه دنیا هم می‌دهیم که چگونه باید حکومت کرده، و جامعه‌شان را اداره کنند. لذا اصلاً نیازی نداریم و نه فقط آنها را نمی‌خواهیم بلکه با آنها رقابت و دعوا هم می‌کنیم.

البته انقلاب اسلامی ما متواضع‌تر شده است. بالاخره بیست سال پیش می‌خواستیم سقف آسمان را به زمین بیاوریم و همه دنیا را به دنبال خودمان بکشانیم، ولی وقتی در اداره کشور خودمان با 60 میلیون آدم درماندیم، متواضع شدیم.

وقتی که تولید ناخالص ملی سرانه‌اش به درصد نسبت به حتی سال 56 عقب‌تر رفت، در حالی که در عقب افتاده‌ترین کشورهایی که روی درخت زندگی می‌کردند و ما اصلاً به مدنیت قبولشان نداشتیم، امروز تولید ناخالص ملی‌شان 5 الی 8 برابر شده، طبیعی است که سران ما متواضع شده و بپذیرند که برای ادعاهایشان عقبه لازم را نداشته‌اند، چون آدمی متناسب با هر ادعایی که می‌کند باید عقبه تئوریک و بنیه لازم را فراهم کند بنده و امثال بنده که در پختن همچنین آشی برای مردم و انقلاب دست داشته‌ایم، باید با صراحت و صداقت از همه، به خصوص جوانان عذرخواهی کنیم.

* آیا اندیشه اصلاح‌طلبان نیز دچار این غرور کاذب و تاریخی نشده است؟ ما یک قالبهای خالی از محتوا را از دنیای جدید گرفته به تعابیر جدیدی مانند مردم‌سالاری دینی تبدیل نموده‌ایم. این نیز یک نوع دیگر از عدم تمکین به تجربیات دیگران نیست؟

** سازگارا: بگذارید بی‌ملاحظه عرض کنم ما یک تئوری مبتنی بر یک تلقی حداکثری از دین ساختیم. این تئوری اسلام‌گرایی با آن تلقی حداکثری از دین به همراه قرائت ایدئولوژی‌گرای انقلابی در سال 57 جان گرفت.

من معتقدم اسلام‌گرایی تئوری بوده که براساسش جمهوری اسلامی تشکیل شده است. بهترین بستری که می‌شد یک نوع دید تئوریک را به آن تلقی اضافه کرد قانون اساسی بود. تمام بزرگانی هم که با بنیان فکری و تئوری اسلام‌گرایی به انقلاب پیوسته و دست زده بودند در نوشتن قانون اساسی مشارکت داشتند.

کوشش فکری نیروهای اسلامی که منجر به پیروزی انقلاب اسلامی در سال 57 شده بود در این قانون اساسی متجلی است. قانون اساسی به نظر من جای خیلی خوبی است برای اینکه شما ببینید عمق این نوع باورها و افکار چگونه است. مهم‌ترین مشکل تفکر اسلام‌گرایان این بوده که آنان متاثر از عقل حادث‌گوی بوده‌اند. به همین دلیل جایی برای آشتی با خرد خودبنیاد نداشتند. به همین دلیل هم در تعریف مفاهیم نمی‌توانند به دنیای مدرن وارد شوند. حال شما یک کم از ارتفاع بیشتری به کشور نگاه کنید، همه فراکسیونهای فکری که به نوعی در داخل این دستگاه در جدالند، صرف‌نظر از بعضی پائین و بالاها، هیچ نمی‌خواهند، مگر به اجرا درآوردن همین قانون اساسی، البته با تفسیرهای مختلف، که هیچ چیزی نیست مگر به اجرا درآوردن همان تئوری اسلام‌گرایی حداکثری.

این یک تئوری است که به اجرا درآمده و به وضع فکری کشور تبدیل شده است. من اصلاً نمی‌خواهم بگویم خوب یا بد، تصمیم‌گیرنده شما هستید، من فقط گزارش می‌دهم. ولی معتقدم اگر ده دفعه دیگر هم با مبانی تئوری اسلام‌گرایی قانون بنویسند، از دل آن همین قانون اساسی در می‌آید. مثلاً خود این دوگانگی بین خرد نقاد خودبنیاد و تفکر اسلام‌گرایی نهادهایی را مثل شورای نگهبان تولید می‌کند.

* منظورتان این است که از یک طرف از جهت سخت‌افزاری و سیستمی به دنیای مدرن متصل هستیم مثل نظام پارلمانی، و از سوی دیگر از نظر تئوریکی و نرم‌افزاری متعهد هستیم به همان اسلام‌گرایی یا تلقی حداکثری از دین، و از تلفیق اینها چیزی درست شده مثل برخی نهادها.

** سازگارا: بله، البته. در فکر اسلام‌گراهای ما خرد آگوستینی نشسته بوده و هست این نوع تفکر، سقف عقل بشر را الهیات می‌گیرد که این با خرد نقاد که گوهر دنیای مدرن است تفاوت ماهوی دارد.

در بین این خرد آگوستینی‌ ما، آنهایی که کمی عاقل‌تر بودند برای اینکه به خرد نقاد تن ندهند به سراغ پست‌مدرنها رفتند. انتقادهای پست‌مدرنها را متوجه عقل کردند. و خود بنیاد بودن عقل را زیر سوال بردند، منتهی حاصلشان پست مدرن نبود. از ابزار پست‌مدرنها برای در رفتن از زیربار تبعات دنیای مدرن و بنیانش خرد نقاد استفاده کردند. ولی حاصلی که به ما ارائه گردید، سوق دادن ما به عصر ما قبل مدرن بود. مهم این است که در مملکت ما تنها تعهد به شکل نقد دنیای مدرن دیده می‌شود و نه پای‌فشاری به نتایج آن.

غروب معنویت در غرب، انسان به جای خدا، اومانیسم به جای خدا محوری را آنقدر گفتند که واژه‌ها از دست آنها خسته شد.

در آراء پست‌مدرنها چیزهای بسیار خوب برای عقلانیت دنیای مدرن مشاهده می‌شود اما آقایان ادامه نمی‌دهند. تا اینجا با آنها می‌روند، بعد می‌گویند پس این دنیای مدرن هم قابل اعتماد نیست. آن وقت است که برمی‌گردند و به عصر ما قبل مدرن و عصر آگوستینی و سیستمهائی  ارائه می‌کنند که چون در آنها احساس بر عقل حاکم می‌شود یک چیزی مثل فاشیسم از آب درمی‌آید. در واقع رمانتیکها وقتی به ناسیونالیستها در اروپا عادت نداشتند به فاشیست تبدیل شدند.

* آقای دکتر مجدداً مایلم سوال قبلی خودم را تکرار کنم، اصلاحات اجتماعی – سیاسی براساس گفته‌های قبلی شما بیش از هر چیز نیاز به اصلاحات در حوزه فکری و تئوریک دارد. آیا شما فکر نمی‌کنید اصلاح‌طلبی اخیر بدون فارغ شدن از پیش‌فرضهای آگوستینی و ارسطوئی تنها به دنبال تغییر فرمهاست؟ آیا اصولاً با دغدغه حفظ برخی اصول غیرعقلانی سنتی در حوزه عمومی می‌توان به استقبال مدرنیته رفت؟

** سازگارا: ببینید اصلاحات وقتی معنی پیدا می‌کند که شما با یک ناکارآمدی مواجه می‌شوید. و گرنه اگر یک ماشین مثل ساعت کار بکند و خیلی خوب بازده داشته باشد، نیازی به اصلاحات پیش نمی‌آید.

وقتی سیستم ناکارآمدی دارد به فکر تعمیر و اصلاحش، می‌افتند. ماشین جمهوری اسلامی در مسائلی ناکارآمدی داشته و دارد. مثلاً اقتصاد ایران از آن پدیده‌هایی است که زمانی می‌توان معضلش را حل کرد که خیلی چیزهای دیگر مانند امنیت، نظامات قانونی و فرهنگی و سیاسی را حل کرده باشیم.

به هر حال ماشین جمهوری اسلامی شاخصهای اقتصادی‌اش در حال حاضر، شاخصهای درخشانی نیست. نه فقط نسبت به کشورهای مشابه در دنیا، بلکه حتی نسبت به خود کشور ایران در دهه‌های قبلش هم خیلی نمی‌تواند ادعا کند کارنامه موفقی پیش‌رو دارد. خوب وقتی ماشینی این چنین ناکارآمد شد، اصلاح معنی پیدا می‌کند، باید اصلاحش کرد. ولی منطقش این است که به فونداسیون که همان پایه‌های تئوریک است، باید رجوع کرد. در این ساختمان فعلی (اصلاحات) نیز چیزی جز بازخوانی همان تئوریها وجود ندارد. من در آراء اصلاح‌طلبان در شش سال گذشته هر چه نگاه کردم، پرداختن به این زمینه‌ها را متاسفانه ندیدم، و فکر می‌کنم غفلت از این پایه‌ها، نهایتاً واژه‌هایی مثل مردم‌سالاری دینی را به وجود آورده است.

مردم‌سالاری واژه‌ای است که به عنوان برگردان دموکراسی بکار برده می‌شود (گویا از لغت دموکراسی خجالت داریم یا رویمان نمی‌شود که این لغت را بگوئیم). حالا می‌گوئیم مردم‌سالاری، حرفی نیست، ولی وقتی می‌گوئیم دینی، از همان ادعاهایی است که برای همه مفاهیم دنیای جدید داشته‌ایم.

عرض کردم دموکراسی چیزی نیست جز به رسمیت شناختن انسان و حقوق بشر به معنی جدید و مدرن. در عمق و ریشه حقوق بشر و آزادیهائی که مبتنی به این حقوق بشر است، آزادی اندیشه و فکر قرار می‌گیرد. این آزادی اندیشه و فکر ریشه‌های تئوریک خود را از همان عقل نقاد خودبنیاد گرفته است و چون آن را نمی‌خواهیم و با آن عقل مشکل داریم، تحویلش می‌نمائیم به مردم‌سالاری دینی که زادگاهش همان عقل آگوستینی است.

مطمئن باشید که در این تلقی، سالاری برای مردم درمی‌آید و این واژه «دینی» چیزی را حل نمی‌کند. باید مردم‌سالاری را پذیرفت و با آن خرد نقاد خود بنیاد کنار آمد. لذا من نمی‌فهمم این مردم‌سالاری دینی چه چیزی می‌خواهد بگوید.

البته ما استاد ساختن این لغت‌های دوپهلو هستیم که هیچ خاصیتی ندارد و از نظر محتوایی هم هیچ گره‌ای را باز نمی‌کند. در این تلقی در بهترین حالت، احترام به دین مردم گذارده می‌شود. این که لازمه دموکراسی است. فکر می‌کنم در اصل 18 اعلامیه حقوق بشر است که مردم در دین و آداب و رسومشان آزادند، بنابراین هیچ‌کس متعدی به دین مردم نمی‌شود.

من معتقدم این حرفهای کلی و کش‌دار هیچ گره‌ای از کار هیچ‌کس باز نمی‌کند. گره‌های اصلی هم‌چنان سر جایشان است و تبدیل می‌شود به یک سری حرفهای کلی. شش سال پیش آقای خاتمی گفت که سیاست خارجی ایران براساس عزت، حکمت و مصلحت است. این حرف گره سیاست خارجی را باز نمی‌کند.

مگر بقیه جاهای دنیا سیاستمدارانش براساس غیر حکمت و غیر عقل تصمیم می‌گیرند؟! این حرفهای کلی ابطال‌ناپذیر را در همه حوادث می‌توان بکار برد. الان با یک بحران سیاست خارجی مواجهیم، دولت هر تصمیمی بگیرد یا نگیرد، می‌تواند مدعی باشد که با عزت، حکمت و مصلحت تصمیم گرفته است. شما می‌توانید به جای این کلمات بگوئید براساس راستگوئی، عدالت و انسانیت می‌خواهیم تصمیم بگیریم، مگر فرقی هم می‌کند.

مهم این است که برای تصمیم‌گیری کدام یک از اصول سیاست خارجی را می‌خواهید نگه دارید و در کدامشان می‌خواهید تجدیدنظر کنید. کما اینکه در بعضی اصول مفاهیمی مثل اعتدال و دولت اعتدالی باب شده است. ما در سیاست یک اصل به نام میانه‌روی در سیاست داریم.

حکومتهای میانه‌رو و احزاب میانه‌رو، هر کدام تعاریفی دارند. این حکومتها، دولتها و احزاب معمولاً قائل به مالکیت بخش خصوصی هستند. قائل به دموکراسی و ازادی و مخالف انقلابی‌گری و روشهای انقلاب‌گرایانه هستند. به این تعریفها امروزه همسویی و جهانی شدن را نیز اضافه کرده‌اند. این اصول روشن و قابل پیش‌بینی هستند. ولی اعتدال در ترجمه دولتمردان ما یعنی دولتی که براساس خودزنی و نه خردورزی عمل کند.

اعتدال‌گرایی می‌تواند مدعی باشد که افراط و تفریط نمی‌کند و خارج از خردورزی هم کاری صورت نمی‌دهد. در غیر این صورت دولت هم می‌تواند موقعی که وزیرش را در خیابان کتک می‌زنند و هیچ کاری نمی‌کند، یا به دانشگاهش حمله می‌کنند و ساکت می‌نشیند، بگوید از جمله سیاستهای اعتدالی است و هم می‌تواند موقعی که عکس‌العمل نشان می‌دهد و مقابله می‌کند باز هم بگوید از سیاستهای اعتدالی است، مردم‌سالاری دینی شاید در محدوده همین لغات باشد، این لغات کش‌دار کلی، ضعف‌های تئوریک بی‌شماری در پشت سر دارد.

وقتی به خودمان اجازه می‌دهیم که از تعاریف رایج و مورد توافق عقلانی عالم مثل دموکراسی، حقوق بشر و غیره سرباز زنیم و بگوییم ما اینها را نمی‌گوئیم، در واقع ملغمه‌ای سیاسی درست کرده‌ایم که می‌توانیم هر چیز از کیسه‌اش بیرون بیاوریم و هر اتفاقی که می‌افتد نسبت به آن بی‌تفاوت شویم. در هر صورت جنبش اصلاحات در دوره شش سال گذشته‌اش قدم جدی و مهمی برای حل مشکلات جمهوری اسلامی برنداشته است.

شکل استبدادی آزادی یعنی آزادی محدود در اختیار یک سری انسانهای خاص یا درجه اول، از زمینه‌های مهمی است که جمهوری اسلامی نتوانسته است برون شدی جامع و کامل برای حل این مساله و مشکلات دیگر پیدا کند. به تبع آن جنبش اصلاح‌طلبی نیز قدم جدی و اساسی در این حوزه برنداشته است. البته سرچشمه مشکل همان حوزه تئوریک است، اما در سایر حوزه‌ها نیز استراتژیهای روشنی وجود نداشته است، اگر واقعاً باورشان بر این بود که اصلی‌ترین مشکل این کشور استبداد است، در استراتژیهای اصلاح‌طلبانه خویش راه‌هایی را برای محدودسازی استبداد پیش‌بینی می‌کردند، مثلاً نهادهای مالی و اقتصادی را به مردم واگذار می‌کردند، نهادسازی می‌کردند، نیروهای فشار مردمی غیردولتی را سامان می‌دادند، آن وقت با مشکلات امروزه دست به گریبان نبودند.

من همیشه یکی از مهمترین مثالهایی که برایم شاخص است، کاربرد استراتژیهای جامعه مدنی برای مقابله با استبداد است. یعنی خلق نهادهایی درون جامعه برای برهم زدن نظم استبدادی، مثلاً حوزه اقتصاد را فوراً مردمی کنند و به آنان واگذار نمایند. اما هیچ قدمی و هیچ استراتژی وجود ندارد که بیانگر پیگیری این امر باشد. یا وقتی که باور داریم که تشکیل نهادهای مدنی جدی است باید این دیدگاه را در یکی از مهمترین عاملهایش که دانشگاه و دانشجوها هستند جستجو کرد.

دانشگاه یکی از گروه‌های مرجع اجتماع است، که در حوادث سیاسی کشور همواره یکی از موضوعات پیش برنده جنبشهای سیاسی ما بوده است. اما می‌بینیم که در این سالها دانشگاه‌ها در انحصار سه تشکل، بسیج، جهاد و انجمن‌های اسلامی بوده‌اند ایجاد تشکلهای دانشجویی در دست اصلاح‌طلبها بوده و می‌توانستند در دانشگاه‌ها اجازه بدهند نهادهایی مدنی خلق بشود.

اما این کار را که نکردند که هیچ، حتی می‌بینیم با دخالتهای نابجا اندک تشکلهای موجود را نیز تضعیف کردند، که مبادا از دست یک عده بیرون برود. یعنی درست در تاکتیکهایی که باید محکم بایستند، اصلاح‌طلبهای ما شل می‌شوند.

مثلاً جایی که باید دوری و نزدیکی شدن را به جناحهای سیاسی ارزیابی کنند، اشتباهات فاحش کردند و با کسانی دعوا کرده‌اند که اتفاقاً باید آنها را نگه می‌داشتند. آنجاهایی که در سیاست‌های خارجی می‌توانستند معضلات سیاست خارجی را حل کنند، باب سرمایه‌گذاری خارجی را باز کنند، به خانواده جهانی شدن بپیوندند، می‌بینیم اصلاح‌طلبهای ما، ساکت می‌نشینند، تاکتیکهایی که از دل این استراتژی‌های ناکافی و نادرست درمی‌آید، در نهایت باز می‌گردد به همان مسائل تئوریکی که قدمی اساسی برای حل آن برداشته نشده است.

نام:
ایمیل:
نظر: