* زمينه اصلي گفتمان انقلاب اسلامي در تاريخ معاصر ايران چيست؟
** در اواخر دوره صفوي جرياني شكل گرفت كه تمامي مشارب فكري و حكمي را تجميع كرد. با يك نگاه توحيدي همه جريانات كلامي، عرفاني، اخلاقي و فلسفي اعم از حكمت فاضله فارابي، و دو شاخه و شعبه حكمت عقلي برهاني مشا و حكمت قلبي شهودي اشراق را در بر ميگرفت. تا پيش از اين انرژي و حركت جريانات فكري و علمي به جاي تجميع و توليد قدرت و همگرايي، در تعارض بوده و در قالب نزاع فقها و فلاسفه، متكلم و عارف و بسان اينها، يكديگر را برنتابيده و توانايي همديگر را خنثي ميكردند.
اما اين جريانات در حكمت متعالين تجميع شدند و همين مسبب و حداقل زمينهساز ايجاد حركت نيروها و نهادهاي مربوطه گرديد. اگر مثلاً عارف و فيلسوف پيش از اين همديگر را تكفير ميكردند الان با هم جمع شدهاند و متوجه مشكلات جامعه شدند. حكمت متعاليه در عين اين تجميع و توحيد علمي و فكري، معطوف به سياست و حكومت بود و به طور طبيعي ميتوانست حركتآفرين باشد.
* تأثير اين جريان بر فقه چگونه بود و توانست بر موضوعات سياسي نيز ورود پيدا كند؟
** بله. خود اين مسئله در فقه تأثير گذاشت. در آن زمان اخباريگري حاكم بود. اخباريگري اساساً تمايل به نوانديشي و نوگرايي ندارد و به سبب ظاهرگرايي دچار تصلب و تحجر بوده و گذشتهگراست. وقتي جريان حكمت متعالي رواج پيدا كرد، اين تفكر در فقه نيز بازتاب يافت و جريان اجتهادي و اصولي تقويت شد. آغاز اين جريان هم با استاد وحيد بهبهاني است. اجتهاد به معني روزآمدي است و به اين معني است كه ما ميتوانيم نيازهاي روز را پاسخ دهيم.
در حالي كه اخباريگري مخالف اين بود. گونهاي انسداد، تعطيل و تخطئه محسوب ميگردد. جريان اصلاحات در جهان در دو شاخه شكل گرفت. يك شاخه ميگفت كه باز گرديم به آموزههاي اوليه و در حقيقت يك نوع پاك ديني را انجام دهيم. اين سلفيه بود. اما يك تفكري هم بود كه ميگفت ما يك اصولي داريم و ميتوانيم اين را روزآمد كنيم. مثلاً ما مفهوم بيعت داريم و ميتوانيم اين را روزآمد كنيم و از آن بحث انتخابات و مشاركت مردم را بيرون بياوريم.
* با اين مقدمه به دوره جديد حيات سياسي در ايران ميرسيم. در اين سلسله گفتمان بعدي چيست؟
** اين گفتمان، گفتمانهاي بعدي را شكل ميدهد. يكي گفتمان مشروطيت است كه استقلالطلبانه، ضد استبدادي و آزاديخواهانه بود. گفتمان قانون، گفتمان آزادي و نيز عدالت و عدالتخانه و گفتمان مردمسالاري در انقلاب مشروطه به اوج خود ميرسد. اين پيامدها و آثار گفتمان بزرگي است كه شكل گرفته است.
* بعد از مشروطيت گفتمان جديدي شكل ميگيرد؟
** بعد از انقلاب مشروطيت يك خرده گفتماني در ميان روشنفكران شكل گرفت با عنوان بازگشت. اين گفتمان با اقبال لاهوري شروع شد و بعد ميبينيم در آراي جلال آل احمد، تا مرحوم شريعتي و تا آخرين حلقه آن يعني علامه مطهري ادامه پيدا كرد. اينها معتقد بودند كه انقلاب مشروطيت و اتفاقهايي كه افتاد نشان داد كه نهادهاي غربي مشكلات ما را حل نميكنند و از سوي ديگر به نيروهاي غربي نميتوان اعتماد كرد. اين جريان با مطهري و از طريق وي به گفتمان انقلاب اسلامي و نيز حكومت اسلامي در قالب ولايت فقيه و جمهوري اسلامي امام خميني متصل شده و در آن ادغام گرديد.
* بعد از انقلاب اسلامي در ايران چه گفتمانهايي شكل گرفت؟
** گفتمان انقلاب اسلامي به معناي گفتمان ضد استكباري و استقلالطلبانه و ضد استبدادي آزاديطلبانه و نگاه، نظريه و نظام سياسي مردمسالارانه ديني و اسلامي است. گفتمان اسلام سياسي است. گفتمان نوانديشي ديني است. گفتمان حكومت اسلامي و ولايت فقيه است. اينها اهم شالودهها و شاخصههاي گفتمان انقلاب اسلامي است. اين گفتمان در جريان پديداري و به ويژه پيروزي انقلاب اسلامي فراگير شد. به اين ترتيب گفتمان انقلاب اسلامي هم روايي پيدا كرد و هم رواج پيدا كرد. گفتمانهاي ديگري هم بودند اما آنها به سبب اينكه روايي نداشته و روايي پيدا نكردند، رواج پيدا نكردند. اين دو عنصر بايد باشد كه گفتمان، گفتمان بشود وگرنه غير از اين باشد گفتمان يا فرعي است و يا حاشيهاي.
در متن و بطن جامعه نيستند هر چند ممكن است از بين نروند. گفتمانها چه بسا هيچگاه از بين نروند. كوچك و بزرگ ميشوند به حاشيه رفته يا با فراهم شدن شرايط و زمينهها به متن باز ميگردند اما غالباً از بين نميروند. انقلاب اسلامي موج سوم گفتمان تجديد حيات تفكر و تمدن اسلامي است. موج اول بازنگري و نهضت مشروطيت بوده كه ضد استبدادي و آزاديخواهانه بود، و با پيشتازي و پرچمداري سيدجمال آغاز و با نظريه نظام مشروطيت اسلامي علامه نائيني و كتاب تنبيه امت و تنزيه ملت او به موج انديشگي رسيد.
موج دوم گفتمان، ضد استعماري و استقلالطلبانه (ملي شدن صنعت نفت) است. انقلاب اسلامي سومين موج گفتماني انقلابي بوده كه كامل است، چرا كه هم ضد استبدادي است و هم ضد استعماري و هم اينكه نهاد و نظام جايگزين يعني جمهوري اسلامي يا مردمسالاري ديني دارد. مثلاً ما در مصر ميبينيم كه ناصر نتوانست نهادسازي كند و همه كارهايي كه كرده بود را سادات برگرداند. اما به همين سبب در ايران ميبينيم كه امام كه ميروند اين گفتمان و اين سير و ساختار پايدار ميماند و ادامه پيدا ميكند.
* پس انقلاب اسلامي فصل نويي در فضاي گفتماني ايران است.
** گفتمان انقلاب اسلامي نه شرقي بود و نه غربي. نه بلوك غرب را و نه بلوك شرق را برنميتابيد و ميگفت از هر دو ميخواهم مستقل شوم اما به اين هم بسنده نميكرد. نسبت به نگاه و نظريه و مكتب مدرنيسم چه سوسياليسم و چه ليبراليسم هر دو تمايل نداشته و از آنها ميبُرد. چين هم زير سلطه روسيه نميرفت اما به هر حال سوسياليسم را پذيرفت. كوبا عملاً جزو اقمار شوروي قرار گرفت. ايران نه تنها اقمار نشد بلكه ادعايش اين بود كه بايد روي پاي خود بايستد.
علاوه بر اين انقلاب اسلامي مكاتب ديگر را برنميتابيد. باز هم از اين فراتر و بنيادينتر اينكه اين انقلاب درباره الگوي غربي و شرقي حرف دارد و مدعي مدلسازي نهادي و الگوسازي رفتار بومي و خودي ايراني و اسلامي هم هست. گفتمان انقلاب اسلامي غير و ضد اين گفتمان مدرنيسم در هر دو شاخه و شعبه متعارض چپ و راست سرمايهسالاري و دولتسالاري بوده و تنها و برترين جايگزين مدعي آن است.
* آقاي دكتر! برخي خرده گفتمانهاي دوران انقلاب اسلامي را معرفي و مرور ميكنيد؟
** گفتماني كه بعد از انقلاب در ايران رواج و روايي پيدا كرد يك گفتمان غالب است اما همانگونه كه اشارت گرديد گفتمانهاي ديگر هم هستند چرا كه حداقل برخي گفتمانها هيچگاه از بين نميروند. زمانهايي هم كه مثلاً بخشي از دستگاهها و نهادها دچار بحران كارآمدي ميشوند اين گفتمانها رواج بيشتري پيدا ميكنند اما گفتمانهاي حاشيه همواره هستند. مثلاً انجمن حجتيه يك گفتمان است و در مقابل آن منافقين هم يك گفتمان هستند.
اينها كندرو هستند و با اين ادعا كه بايد صبر كنيم تا امام زمان(عج) ظهور كند، عملاً يك نوع انتظار تخديري و رخوت را در جامعه و جوانمان به ويژه متدين ولي هم ظاهرگرا و هم بريده و دچار يأس، تزريق كرده و از آنها يارگيري مينمايند. آن يكي تندرو است و ترور و اقدام مسلحانه عليه نظام ميكند. اين جريانها هستند. اما غلبه با جريان انقلابي و در حقيقت معتدل ميان دو جريان تحريفي و انحرافي تندروي و محافظهكاري است. اما در درون اين گفتمان انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي نيز به طور طبيعي سه خرده گفتمان وجود دارد. يكي جرياني است كه بيشتر روي اسلاميت جمهوري اسلامي تأكيد ميكند. ديگري جرياني كه بيشتر روي جمهوريت تأكيد ميكند و جريان سومي كه جمهوريت و اسلاميت را به صورت متعادل در نظر ميگيرد.
ميگويد، جمهوري اسلامي نه يك كلمه كمتر و نه يك كلمه بيشتر. اساس اسلاميت بوده و ساختار جمهوريت است. به تمثيلي روح؛ اسلاميت بوده و بدن؛ جمهوريت ميباشد. در يك طرف به طور مثال آقاي مصباح شهره است به اينكه اول ميگويد اسلاميت و اسلاميت را مقدم ميشمارد، كه به اصولگرايي و راهبري برخي از خرده گفتمانهاي آن اشتهار دارند. در مقابل افرادي مثل آقاي سروش هستند كه به سكولارهاي اسلامي يا مسلمان معروف هستند. اينها نه از جمهوريت و نه از اسلاميت خارج نشدهاند اما جمهوريت را ترجيح و تقدم ميدهند. يعني هر دو در طيف طرفداران جمهوري اسلامياند. لكن يكي در يك سويه بر حكومت اسلامي تأكيد مينمايد.
ديگري بر جمهوري مسلمانان با الهام از علي عبدالرزاق مصري در كتاب اسلام و اصول حكومت وي كه البته با تعبير غلط توسط شرقشناس معروف رونتال صورت پذيرفته و توسط دكتر حميد عنايت در انديشههاي سياسي در اسلام معاصر در ايران بازتاب يافته است. در حقيقت هر دوي اينها در دايره و طيف يا پيوستار گفتمان جمهوري اسلامي قرار ميگيرند اما او در آن طرف طيف است و اين در اين طرف مقابل و حتي متقابل اين پيوستار است. مثلاً آقاي سروش مدعي بوده يا حداقل اين برداشت از وي ميشد كه نظريه مدعيان اسلاميت نظام همچون آيتالله مصباح در نهايت غير و حتي ضد جمهوري بوده و به همين سبب به نوعي سلطنت اسلامي منجر ميشود، چيزي شبيه پادشاهي عربستان سعودي.
اين نوع حكومت چيزي است كه در نظرات آقاي دكتر نصر وجود دارد. من هم شاگرد آقاي سروش و مجتهد شبستري بودم و هم شاگرد علامه جعفري و آيتالله مصباح بودم. اين طرفي كه جمهوريت را تأكيد ميكنند، كمرنگترينشان آقاي خاتمي و جريان اصلاحطلبي است. اولين شاخهاي كه به جمهوريت تأكيد ميكند و اولين نفر بعد از آقاي خاتمي قرار ميگيرد آقاي مرحوم دكتر حائري يزدي است. او جريان وكالت فقه را به جاي ولايت فقيه مطرح ميكند كه خود فلسفهاي دارد. البته ايشان از قرار معلوم دو بار خدمت امام رسيدند. ايشان به امام گفتند كه مردم شما را قبول دارند، اين رأيگيري و جمهوريت چه معنايي دارد؟ شما حكم دهيد و مردم اجرا كنند.
امام گفتند مردم بايد به قانون اساسي رأي بدهند تا پاي آن بايستند. لذا امام در بهشت زهرا ميگويند كه من به پشتيباني مردم، دولت تعيين ميكنم. بعضيها قسمت دوم را نميگويند. امام بعد از آن ميگويند چون مردم مرا قبول دارند به تأييد اين مردم من دولت تعيين ميكنم. امام رأي مردم را در مشروعيت وارد ميكند. در گفتمان امام؛ مشروعيت دو شاخه دارد. شريعت اسلامي به اضافه مقبوليت مردمي ميشود مشروعيت سياسي. اما آنهايي كه روي اسلاميت تأكيد دارند ميگويند شريعت اسلامي كافي است و مشروعيت است. در نگاه امام اين دو هستند. شرعيت، حقانيت و صحت از اسلام است اما تأييد و پذيرش و مقبوليت از مردم است. ميزان حق و باطل يعني حقانيت و به ويژه شرعيت مربوط به شريعت و اسلاميت است. اما پذيرفتن آن با مردم است.
* آيا درباره دولتهاي بعد از انقلاب ميتوان گفت كه اينها گفتمان دارند؟
** اينها خرده گفتمان هستند. ميتوان به اينها گفتمانهاي فرعي و جزئي گفت. ذات گفتماني دارند، طرح عملياتي دارند، زبان و ادبيات خاص خود را دارند. اما خرده گفتمان جمهوري اسلامي هستند. ما بعد از جنگ گفتمان سازندگي را داريم. ميتوان به اين هم گفتمان گفت، اين هم در بطن خود عدالت را دارد اما عدالت توليدي را در ذهن دارد.