نوشین طریقی
بدگمانیها و سوءظنهایی که واژه «فمینیسم» در جوامعی مانند ایران بر میانگیزد، شاید از این جهت قابل توجیه باشد که این «ایسمِ غربی» را به رفتارها و باورهای دستهای از پیروان سرسخت و سازشناپذیرش محدود میدانند؛ دستهای از زنان که در پی آرمان رهایی و برابری و به امید تغییرات بنیادین در تمام شئون زندگی سیاسی و اجتماعی به وادی افراطگرایانه نفی و نابودی رسیدند و چاره کار را در واژگونی وضعیت موجود و براندازی تام و تمام ساختارهای پیشین یافتند.
زنانی که در آغاز دهه 1970 میلادی با ایجاد «انجمن نابودسازی مردان» یکی از محورهای مبارزاتی خود را محو پدرسالاری و رویارویی با عاملان آن یعنی مردان تعریف کردند و پایهگذار نوعی تعصب بیدلیل و تقدیس نا به جا از همه اندیشههای زنانه شدند. هر چند «ایجاد انجمن نابودسازی مردان»، اقدامی نمادین بود و هیچ فمینیستی به اقدامی عملی برای از بین بردن هیچ مردی دست نزد، اما این شکل از خشونتطلبی و انحصارگری در باورها و ایدههای فمینیسم رادیکال، از زنان حامی این نگرش، تصویری نامأنوس و تحملناپذیر ساخت.
زنانی با موهای خیلی کوتاه، ناخنهای از بیخ گرفته شده، چهرههایی خالی از ردِ آرایش و پیرایش، و در لباسهایی عمدتاً ساده و ارزانقیمت که گاه به صدایی بلند از هر آنچه زنان حس میکردند و انجام میدادند و میاندیشیدند، تجلیل میکردند و تأکید داشتند که زنان باید همهچیز را از نو بسازند؛ زیرا همه دستاوردهای بشری که ساخته مردان است باید به کناری گذاشته و نادیده گرفته شود، چرا که همهشان «احمقانه، فریبکارانه و ستمگرانه» هستند.
در باور فمینیستهای رادیکال همه عرصههای حیات، عرصه مبارزه با نظم موجود بود. اگر پدرسالاری ساختی بنیادین بود که در همه سطوح زندگی جریان داشت، باید در همه جا به نبرد با آن برخاست؛ در زبان، در فلسفه، در علم، در اخلاق، در جامعه، در خانواده، در سیاست، در اقتصاد و در همهجا؛ همه چیز موضوع تغییر انقلابی بود. دهه فمینیستهای رادیکال اما خیلی زودتر از آنچه انتظار میرفت، سرآمد. با وجودی که حتی در ایالات متحده آمریکا، فمینیسم جنبشی قدرتمند و اثرگذار محسوب میشد، اما هرگز نتوانست به شکلی مشروع و بدون مدعاهای متعارض، عنوان نمایندگی همه زنان را از آن خود سازد.
از نیمه دهه 1970 به بعد، نه تنها ایدههایی چون سرزمین یا زندگی بدون مردان به حاشیه رفتند، بلکه حتی با واکنشهای مخالف گروههای مختلف درون جامعه به ویژه زنانی که اقبالی به گفتهها و کردههای همتایان افراطیشان نشان نمیدادند، جنبشهای ضد فمینیسم سر بر آوردند. از قدرت و نفوذ موج دوم فمینیسم و ایدههای فمینیستهای رادیکال کاسته شد و تا یک دهه بعد یعنی از نیمه سالهای 1980 تحولات ذهنی و عینی مختلف، فمینیسم را با پرسشها و تردیدهای متنوعی مواجه ساخت و بیش از گذشته آن را به عرصه فعالیتهای نظری و معرفتشناسی کشاند.
در اواسط قرن بیستم، وضعیت زنان سراسر جهان، نابسامان و فرسنگها دورتر از ایدهها و آرمانهایی بود که فمینیستها در آغاز همین قرن در سر میپروراندند. برپایی جنگ جهانی دوم که بیش از 50 میلیون کشته در سراسر جهان بر جای گذارد، زنان و هم مردان را چنان فرسود که احقاق حقوق زنان، مطالبهای تخیلی و از سر بیدردی تلقی میشد و در مقابل خطرهای ناشی از جنگ بسیار بیاهمیت به نظر میرسید. تا صلحی دیگر و رفع تخاصم، همه نگاهها در طلب ثبات، امنیت و آرامش به اردوگاههای متفقین و متحدین دوخته شده بود، اما برخی آثار همین جنگ موجد تحولاتی به نفع زنان شد.
برپایی جنگ جهانی دوم باعث شد کشورهای درگیر در جنگ مجبور به استفاده از نیروی زنان در مشاغل مختلف حتی صنایع جنگی شوند. نه فقط در انگلستان و ایالات متحده امریکا بلکه در آلمان، ایتالیا و ژاپن، حکومتها برای تأمین کمبودهای نیروی کار به سرعت نیازمند نیروی کار زنان شدند. در سراسر دوران جنگ، زنان امریکایی و انگلیسی از فرصتهای شغلی بیشتر و دستمزدهای بالاتر در مقایسه با دوران پیش از جنگ برخوردار شدند، هر چند جنگ برای ایجاد تغییرات دائمی در روابط بین زن و مرد هیچ تأثیر شگرفی نداشت و حتی در برخی موارد غیبت مردان، ارزش آنان را در جامعه و حتی در میان زنان افزایش داده بود.
در سالهای پس از جنگ دوم در هیچ جا مانند چین، تغییرات وسیعی در وضع حقوقی زنان رخ نداد. تغییرات و اصلاحاتی که گرچه با گفتمان و مطالبات فمینیستهای غربی مبنی بر آزادی زنان از انقیاد ساختارهای مردسالار نسبتی نزدیک داشت، اما خواستهایی نبود که بر آمده از جنبش گسترده زنان چینی باشد. تحول در نظام روابط جنسیتی در چین همچون شوروی دهه 1920 (پس از به قدرت رسیدن بلشویکها) در برخی مناطق شهری به کامیابیهایی دست یافت، اما این برنامهها اساساً در راستای رهایی زنان از کارخانگی بود و نه برابری همه جانبه زنان با مردان.
آرمان مساوات جنسیتی، آرمان رهبران کمونیست چین و شوروی نبود و تدابیر مربوط به گسترش حضور و فعالیت اجتماعی زنان، بیش از چارهاندیشی برای آزادی زنان از انقیاد در خدمت سیاستهای دولتهای چپگرایی قرار داشت که میخواستند زنان بیشتری، کار بیشتری کنند تا اقتصاد به سمت کمونیسم کامل حرکت کند. زنان چینی که دوشادوش مردان در انقلاب سوسیالیستی شرکت کرده بودند، در نظام مستقر شده کمونیستی مجبور به محدود کردن علایق و خواستهای خود شدند. معدود فمینیستهای چینی نیز یا سکوت کردند یا متقاعد شدند که زمان انقلاب زنان هنوز فرا نرسیده است.
در حالی که در موج اول فمینیسم، نیاز سرمایهداری و کارخانجات یا الزامات شهرهای انبوه به حضور بیشتر زنان در اجتماع در طرح خواستهای فمینیستی مؤثر بود، زمینهساز موج دوم فمینیسم شرایط دوران جنگ جهانی دوم و تحولات پس از آن بود.
نیاز دولتها به مردان جنگی سبب شد که زنان به طور گسترده در مشاغل خارج از خانه به کار گرفته شوند. با پایان جنگ و برگشت اوضاع به وضعیت عادی، زنان یه کار گماشته شده در معرض خطر بیکاری و پذیرش شرایط نازلتر در رقابت با مردان برای کار مشابه قرار گرفتند. بازگشت زنان به خانه و انجام امور خانواده امری نبود که عمومیت داشته باشد، زیرا زنان با تجربه حاصل از حضور گسترده در شئون تولیدی و خدماتی مایل نبودند به شرایط قبل برگردند. به این ترتیب، جنگ سبب خودآگاهی بیشتر زنان شد.
در این سالها دگرگونیهای زیادی هم در وضعیت زنان اروپا و امریکا صورت گرفته بود. سطح تحصیلات زنان نسبت به گذشته بالا رفته بود، پیشرفتها در خدماتدرمانی باعث افزایش طول عمر زنان شده بود، زنان اوقات کمتری را صرف فرزندان میکردند، اما فرصتهای فراهم آمده برای زنان نسبتی با پیشرفتهایی که زنان به دست آورده بودند، نداشت. زنان طبقه کارگر همچنان دستمزدهای کمتری در قیاس با مردان دریافت میکردند و هنوز زنانی که در خدمت خانواده بودند، ستایش میشدند.
در همین دوران بتی فریدان، از چهرههای شاخص جنبش زنان در ایالات متحده کتابی نوشت به نام زن فریب خورده که مورد توجه زنان تحصیل کرده طبقه متوسط قرار گرفت. او رسانهها، دانشمندان علوم اجتماعی، و مربیان را سرزنش کرد، زیرا به گفته او اینان به زنان میگویند که تنها راه سعادتشان ایثار زندگیشان در خدمت تماموقت به خانواده است. در سال 1964 یک لایحه حقوق مدنی به کنگره ایالات متحده داده شد که در آن کارفرمایان از تبعیض قائل شدن بر مبنای نژاد منع شده بودند. هاوارد اسمیت، نماینده ایالت ویرجینیا کلمه «جنسیت» را نیز به عنوان یک مقوله مورد حمایت به این لایحه افزود. این لایحه به صورت قانون درآمد، اما دولت فدرال در اجرای شرط جنسیت مندرج در این قانون کوتاهی کرد.
همین امر موجب شد گروهی از فعالان امور زنان به رهبری بتی فریدان مبادرت به تشکیل سازمان ملی زنان در 1966 کنند و با تأکید بر دستیابی زنان به سقط جنین مطمئن، تحقق حقوق مدنی و استفاده از مهد کودکها، موج دوم فمینیسم را را�� اندازند. انتشار اثر دیگر بتی فریدان به نام راز و رمز زنانه نیز به مبارزهای مصمم بر ضد تمایز میان نقشهای شغلی، اجتماعی و خانوادگی منجر شد، اما دیدگاهها و روشهای میانهروی طرفداران فریدان در اواسط دهه 1960 در ایالات متحده امریکا تا اواخر این دهه جای خود را به رهیافتی بسیار رادیکالتر داد که مظهر آن، کتاب جرمن گرییر به نام خواجه مؤنث بود که به سال 1970 نگاشته شد. او ازدواج را به عنوان وسیلهای برای بهرهکشی از زنان مورد حمله قرار داده و آن را رکن اصلی جامعه پدرسالار خوانده بود.
دو سال بعد از تأسیس سازمان ملی زنان در ایالات متحده آمریکا یعنی در 1968 موج دوم جنبش فمینیسم به سراسر اروپا گسترش یافت و با ورود فمینیستهای سوسیال و مارکسیست، شدت آن بیشتر هم شد. اعضای جوان این جنبش نه تنها حقوق مساوی اقتصادی و اجتماعی با مردان را مطالبه میکردند، بلکه مقوله «جنسیت» را به عنوان مجموعهای از دیدگاهها و رفتارها که افراد از فرهنگ و جامعه جذب میکنند و ربطی به ویژگیهای زیستشناختی ندارد، مطرح کردند.
آنان مایل بودند این گفته سیمون دوبووار، فیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی در 1949 در کتاب جنس دوم را بازگو کنند که «یک انسان، زن به دنیا نمیآید، بلکه به صورت زن در میآید.» سیمون دوبووار البته در سراسر عمرش تلاش کرده بود موقعیت زنان را به موقعیتی مشابه با مردان نزدیک سازد، اما از نوشتههای او چنین بر میآمد که نجات زنان فقط زمانی ممکن است که آنان از منزلت مادری و همسری رهایی یابند و تفکر و عمل و منزلت آنان همچون مردان شود.
نیروی محرکه اولین حرکتهای جنبش فمینیستی رادیکال که در ایالات متحده امریکا ظهور کرد، بیش از همه مدیون جریان چپ نو در دانشگاهها بود. فمینیستهای جوان، به واقع زنانی بودند که در جریان فعالیتهایشان در جنبشهای چپِ دهه 1960 با برخوردهای تبعیضآمیز همرزمان مرد خود مواجه شده و به سمت جدایی سازمانی از آن جنبشها سوق داده شدند. برخی از این زنان اتحاد با جنبشهای چپ یا حداقل پیگیری همزمان دو آرمان برابری جنسیتی و طبقاتی را ضروری میدانستند.
آنان سرمایهداری، نژادپرستی و مردسالاری را سه نهاد سلطهگر و دارای رابطهای ساختاری با یکدیگر تلقی میکردند و تأکید داشتند که باید در راه رهایی همه اقلیتهای تحت ستم مبارزه کرد. مشخص است که عمده این زنان، مارکسیست یا سوسیالیست بودند و هم به جهت تحلیلهای نظری و هم به جهت راهکارهای عملی متکی به مارکسیسم و تحت تأثیر گفتار چپ بودند و اندیشههایی که موقعیت فرودست زنان را به مفاهیمی چون شیوه تولید سرمایهداری، آگاهیهای کاذب، نظام طبقاتی و... نسبت میدادند، در گفتهها و نوشتههایشان به وفور دیده میشد.
شاید بتوان بیانیه فمینیستهای رادیکال نیویورک در 1970 را آشکارترین نمود جدایی راه زنان از مردان در مسیر مبارزه اجتماعیشان برای براندازی نظام طبقاتی جنسیتی خواند: «ما فمینیستهای رادیکال بر آنیم که در مبارزهای بر سر قدرت با مردان درگیر شدهایم...» در این رویکرد و با طرح دو گروه در برابر هم، مانند دو قطب متضاد، «تمامی زنان در برابر تمامی مردان» قرار گرفتند، مردان به عنوان «دشمن» تلقی شدند، زیرا این باور وجود داشت که همه مردان در طول تاریخ بر زنان ستم کردهاند؛ مردان مسئول ویرانی حیات بشری و منشأ همه اشکال سلطه، استثمار و ستم و در یک کلام، مردان تجسم «شّر» هستند.
شاید مهمترین مفهوم مبارزاتی برای فمینیستهای رادیکال، نابودسازی «پدرسالاری» بود؛ «پدرسالاری یا نظام خانوادگی – اجتماعی – سیاسی – ایدئولوژیک که در آن مردان با استفاده از زور و فشار مستقیم یا با به کارگیری مناسک و مراسم، قانون و زبان، آداب و سنن، آموزش و تقسیم کار تعیین میکنند که زنان چه نقشی را میتوانند یا نمیتوانند ایفا کنند.»
این دسته از فمینیستهای جدید، از مردانی که به لحاظ نظری و فقط در حرف با تحلیلها و اهداف آنان موافقت نشان میدادند، اما در روابط اجتماعی و جنسی همچون مردان بیتفاوت و متخاصم عمل میکردند، سرخورده شده و از همپیمانی با آنان دست کشیدند. این زنان مبارزه خود را بر ناهمخوانی میان برابری نظری و قانونی فرصتها از یکسو و تعصبات و تبعیضات غیررسمی و غیرنهادی رایج از سوی دیگر متمرکز کردند، زیرا به نظر میرسید این موارد ناشی از قانون نیست، بلکه ریشه در آداب و رسوم و نگرشهای دیرینه دارد و بنابراین نمیتواند فقط از طریق قانونگذاری برطرف شود.
گرچه فمینیستهای لیبرال بر این اعتقاد بودند که رفع موانع میان دو جنس، به تنهایی برابری میان دو جنس را پدید میآورد، اما فمینیستهای رادیکال به این نتیجه رسیده بودند که این اعتقاد، خیالی خام بیش نیست و نظریات مری ولستون کرافت درباره پذیرش نقشهای متمایز در زندگی که حاصل تربیت اجتماعی دیرینه است، تجزیه و تحلیل هوشمندانهتری از اوضاع به دست میداد.
رادیکالها، تمام مناسبات اجتماعی و جنسی را که «اقتدار ادعایی» مردان را به خاطر مرد بودنشان و وابستگی زنان به مردان به خاطر وضعیت اجتماعیشان، فرض مسلم میپنداشتند مورد انتقاد شدید قرار دادند. در حالی که فمینیستهای موج اول با فرض آنکه مردان در موقعیت مناسبی قرار دارند، چیزی بیش از برابری در فرصتها را طلب نمیکردند، فمینیستهای موج دوم خواستار انقلابی اجتماعی بودند تا گرایشها، پندارها و رسوم سنتی را بروبند و جامعهای بنا نهند که اساس آن بر تقسیم کاملا برابر کار و فعالیت در خانه و خارج از خانه باشد، نظام آموزشی بر مبنای قابلیتهای کودکان پیریزی شود و در متون آموزشی مقاطع مختلف تحصیلی، نقشهای ویژه به کودکان بر مبنای جنسیت آنها داده نشود.
اینان به دلیل فراگیری نظام پدرسالار و رخنه آن در همه حوزههای زندگی، مردان را در تداوم و بازتولید سلطه مردانه مقصر میدانستند. برخلاف فمینیستهای لیبرال که میخواستند زنان در کنار مردان و در برابری با آن وارد حوزههای عمومی جامعه شوند، رادیکالها بر آن بودند که زنان باید از جامعهای که بر ساخته و محصول تفکر و عمل مردانه است، خارج شوند و جامعه، نهادها و مناسباتی نوین بسازند.
مخالفت با نهادها، ارزشها و طرحهایی که مردانه تلقی میشد، گاه به نفی خود مردان هم بسط یافت. با چنین نگرشهای ستیزهجویانهای، فمینیستهای رادیکال خواستار الغای نهاد خانواده شدند، زیرا تشکیل خانواده و ازدواج را هم علت و هم معلول فرودستی زنان و اعمال خشونت و ستم به آنها میدانستند. طلاق، امری مثبت ارزیابی میشد، زیرا راه رهایی زن از یک رابطه سلطهآمیز با مردان بود. از آنجا که همه ویژگیهای مردانه ذاتاً خشونتبار و شرورانه تصور میشد، زنان میبایست با قطع رابطه یا به حداقل رساندن آن، راه خود را به کل از مردان جدا میکردند.
گاه در اندیشه برخی رادیکالها، استدلالها و درخواستهایی چنان افراطی مطرح میشد که بیشتر مضحک و تأسفبار بود تا جذاب و مجابکننده. استدلالهایی اغراقآمیز درباره جنس خشن و زورگوی مردانه که از زنان میخواست مردان را طرد کنند، از آمیزش جنسی با مردان پرهیز کنند و به همجنسگرایی روی آورند. عدهای از آنها تا به حدی پیش رفتند که همجنسگرایان زن را فمینیستهای واقعی نامیدند. در میان گروههای مختلف فمینیستها، زنان مدافع همجنسگرایی زنان توجه خاصی به نقاط قوت زنان داشتند و آشکارا علیه مفاهیم سنتی جنس و جنسیت سخن گفتند.
اینان بیان کردند که زنان همجنسگرا از محدودیتهایی که هنجارهای مرسوم مبتنی بر ناهمجنسخواهی تحمیل ساخته، رنج میبرند و خواستار آزادی شخصی و خلاصی از این هنجارها را دارند. گروهی به نام زنان همجنسگرای افراطی نیز اعلام کردند که چنین رهاییای فقط زمانی کامل خواهد شد که زنان بتوانند کاملا از قید رابطه با مردان خلاص شوند.
«مادری» نیز در معنای عام و اجتماعی آن از نقشهایی بود که برخی رادیکالها خواهان تغییر آن بودند، هرچند بر سر ارزش و اهمیت «تجربه مادری» در میان فمینیستهای رادیکال توافقی وجود نداشت، برخی که بر تقابل میان زنان و مردان تأکید داشتند، از مادری به عنوان یک ویژگی خاص و انحصاری زنان که منشأ خصلتهای نیک زنانه است، تجلیل میکردند، اما برخی هم بودند که زایش و فرزندآوری را امری غیر انسانی، هر چند طبیعی توصیف میکردند که باید برای همیشه حذف شود. اینان چاره تداوم نسل و ایجاد کودکان را در پیشرفت شیوههای آزمایشگاهی و بهرهگیری از علم زیستشناسی میدانستند.
از دید برخی فمینیستهای رادیکال حتی «عشق» هم به عنوان نهادی که «آسیبپذیری، وابستگی، تعصب، درد و رنج را افزایش میدهد و مانع تکامل انسان میشود»، محکوم به نابودی بود، چنان که زنانی چون شولامیت فایرستون و گریس اَتکینسون بر ضرورت حذف عشق از مناسبات زنان تأکید داشتند. برای مقابله با این انتظار که زنان باید «زیبا و ظریف و ملایم» باشند، رادیکالها به اقداماتی باورنکردنی، ستیزهجویانه و حتی خشونتبار روی آوردند، با این استدلال که امتیاز اعمال زور و خشونت نباید در انحصار مردان باشد. به علاوه فرض بر این بود که استفاده متقابل زنان از خشونت در برابر مردان، آنان را از ترسی که بر وجودشان حاکم است، رها خواهد کرد.
رادیکالها از نحوه پوشش و آرایش عموم زنان نیز خشمگین بودند، زیرا زیبایی زنان را موجب تبدیل زنان به ابزار کامیابی و لذتجویی مردان تلقی میکردند. یکی از نخستین اقدامات رادیکالها، تظاهرات علیه برگزاری مراسم انتخاب ملکه زیبایی آمریکا در سال 1968 بود. در این تظاهرات بر سر یک گوسفند تاج ملکه زیبایی نهادند و آن را دوره گرداندند. تا مدتها بعد، فمینیستهای رادیکال که به زشتی و بد لباسی نیز شهره شده بودند، در برابر سالنهای برگزاری مدلباس و عروسی جمع میشدند و وسایل آرایشی و لباسهای زنانه را به زبالهدانها میریختند و آتش میزدند.
فمینیسم رادیکال در مبارزه با برخی کلیشههای جنسیتی موفقیتهایی نسبی داشت، اما از همان آغاز با انتقادات بسیاری از درون و بیرون جنبش عمومی زنان مواجه شد و به سرعت مخالفان خود را پیدا کرد. نه فقط بخشهای بزرگی از زنان عادی که رادیکالها، سودای همراهیشان را در سر میپروراندند، به آنان نپیوستند، بلکه بسیاری از کسانی که خود را هوادار برابری زنان میدانستند در صف منتقدان رادیکالها قرار گرفته و تأکید کردند که رادیکالها حتی نسبت به «خواهران خانهدار» خود نیز خشن هستند و آنها را تحقیر میکنند و متوجه نیستند که زنان خانهدار در بسیاری مواقع از نحوه زندگی خود لذت میبرند. به علاوه رادیکالها به تبعیض علیه مردان و به کار بردن ابزارهای سرکوب و خشونت و تلاش برای تولید نوعی دیگر از رابطه سلطه متهم شدند.
از همان اوایل دهه 1970 برخی نویسندگان زن، وارد مبارزه با فمینیستهای رادیکال شدند و حجم انبوهی از مطالب علیه استدلالها و عملکردهای رادیکالها فراهم شد. مخالفت با فمینیسم رادیکال اما محدود به لفاظیهای نویسندگان و مواجهههای کلامی و نظری باقی نماند. رادیکالهایی که باور داشتند چاره رهایی زنان در تجویزهای افراطی آنان است، در برابر خود زنانی را یافتند که آرمانهای فمینیسم رادیکال را نفی و تقسیم جامعه به دو پاره متعارض (زنان/مردان) و دشمن خواندن طرفین را به شدت رد میکردند.
در واکنش به باورها و رفتارهای افراطی همین بخش از فمینیسم بود که از نیمه دهه 1970 جنبشهای ضد فمینیسم با سازماندهی قویتر و یکپارچگی بیشتر شکل گرفتند تا نشان دهند که خواستها و برداشتهای گروههای مختلف زنان با تجویزها و تحلیلهای رادیکال فمینیستها همخوانی ندارد. گرچه همه انسانهای مؤنث، زندگیشان را بر اساس مفهوم زنانگی میگذرانند، اما زنان هیچگاه کلیتی واحد نبودهاند. هیچ زنی تنها به ویژگی زن بودن در جهان زندگی نمیکند و بنابراین هیچ چشمانداز زنانه مطلقی هم وجود ندارد و در نتیجه هیچ گروهی از فمینیستها چه لیبرال باشند، چه سوسیال، چه رادیکال، و چه دیگر گرایشهای فمینیستی نمیتواند ادعای نمایندگی منافع و علایق همه زنان را داشته باشد.
دوران زنان رادیکالی که قدرتیابی زنان را در گرو نابودی مردان و پشت کردن به تجربه تاریخی بشریت میدانستند، زودتر از آنچه تصورش را میکردند، سرآمد. زنانی که باور داشتند دست شستن آنان از عشقورزی، زیبایی ظاهری، تجربه مادری، زندگی زناشویی و تشکیل خانواده در همه چیز تأثیر خواهد گذاشت و جهانی خالی از زورمندان و ستمگران مهیا خواهد کرد، به سرعت تنها ماندند و ایدههایشان با بیرغبتی و دلزدگی بسیاری از همجنسانی که برای رهاییشان سخت کوشیده بودند، مواجه شد.
شاید در اوایل دهه 1960 رادیکال فمینیستهای جوان تردیدی نداشتند که روی برگرداندن آنها از برادران، پدران، و همسرانشان در برابر انقلاب اجتماعی و فرهنگی موعود و براندازی تام و تمام نهادهای تاریخی پدرسالار بهای اندکی خواهد بود، اما تا دو دهه بعد تفکری که نمایندگیاش را میکردند، نه فقط به حاشیه رفته که به استهزاء هم کشیده شد. گذشت زمان نشان داد شورشیانی که به زعم خود میخواستند «تاریخ بشریت» را که «داستان مکرر توطئه علیه زنان» میخواندند، از نو بنگارند، حتی در نگارش تاریخ دلخواه دوران خود نیز توفیق نیافتند.