صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۳۱ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۳:۲۲  ، 
شناسه خبر : ۲۶۷۵۰۴
تئوری‌سازی یا خیال‌پردازی؟

مهدی دوستدار

تا پیش از انتخابات پرماجرای ریاست جمهوری در سال 88 آقای محسن رضایی دبیر محترم مجمع تشخیص مصلحت نظام  و یکی از چهار کاندیدای تایید صلاحیت شده نظام برای آن انتخابات به لحاظ تفکر اقتصادی و سیاسی با دو ویژگی شناخته می‌شد: اول: «تلاش برای تلفیق تئوری‌های علمی با آرمانهای انقلابی» و دوم: «تحلیل‌های خاص و شاذ» از جمله اصرار بر «انتساب اتفاقات مختلف به توطئه‌های صهیونیستی». درباره انگاره اول، علت این بود که او پیش از انقلاب به عنوان یک چریک جوان وارد مبارزه شده و به یکی از گروه‌هایی که بعدتر به سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی تبدیل شدند پیوسته و بعد از انقلاب و در عصر جمهوری اسلامی نیز ابتدا فرمانده اطلاعات سپاه و سپس فرمانده کل سپاه پاسداران شده بود. بخش مهم این فرماندهی هم در حیات و رهبری امام خمینی و جنگ هشت ساله صورت پذیرفت. او آرمان‌گرایی خود را حتی حین مواجهه با واقعیت‌های جنگ فرو نگذاشت و تا روز آخر معتقد بود اگر کل بودجه و امکانات مملکت را به او بدهند، می‌توانند عراق را شکست دهند و از این که دولت میرحسین موسوی هم به فکر اقتصاد و معیشت مردم و ادامه زندگی عادی در شهرها بود و هم تامین نیازهای جبهه‌ها انتقاد می‌کرد و مدام، جبهه مقابل را مثال می‌آوردند که صدام حسین تمام کشور را درگیر جنگ کرده بود. درباره انگاره دوم نیز در بزنگاه‌های سیاسی می‌دیدیم که چه تحلیل‌هایی ارایه می‌کند. مثلا در پاییز 77 که قتل‌های زنجیزه‌ای اتفاق افتاد آقای رضایی اصرار داشت رد پای موساد و یهودیان و اسراییل را پیدا کند ولی بعد معلوم شد که قضیه ناشی از خود سری داخلی بوده است کل استراتژی‌های این شخصیت سیاسی بر دو محور «تلفیق آرمان‌گرایی و انقلابی‌گری» و نیز «نقش‌آفرینی سرویس‌های جاسوسی موساد» متکی بود. در تبلیغات انتخاباتی و مناظره‌های اما تصویر بهتری از خود ترسیم کرد

یکی به این سبب که بخشی از اصول‌گرایانی را که از اتهام‌افکنی‌های آقای احمدی‌نژاد و لحن و رفتار و گفتار او در مناظره‌ها خصوصا مناظره مشهور به «بگم» رنجیده بودند جذب کرد. دیگر به این خاطر که به تئوری توطئه مثل گذشته نپرداخت و مهم‌تر از این دو عامل، در هیات یک «اقتصادان» و نه حتی یک «اقتصاد خوانده» ظاهر شد. انگار نه سردار سرلشکر پاسدار محسن رضایی فرمانده پیشین سپاه بود و نه حتی آقای محسن بچه‌های جنگ. نه که نبود. از این دو هویت که جداشدنی نیست. بلکه دوست‌تر داشت با عنوان «دکتر محسن رضایی» که از علم اقتصاد سررشته دارد شناخته شود. معلوم بود که از مشاوران خوبی بهره می‌گیرد که به او توصیه کرده بودند با توجه به سیاسی شدن رقابت انتخابات او می‌تواند از مباحث اقتصادی سود ببرد. از این رو اشاره وی به مبحث تازه «شاخص فلاکت» بسیار مورد توجه قرار گرفت. شاخص تازه‌ای که هم علمی است و هم در مباحث اجتماعی و حتی سیاسی به کار می‌آید. به تصویر پس از انتخابات او کاری نداریم که می‌دانیم متناقض است و موضع خود را سوای ضرورت اطاعت از تصمیمات کلان روشن نساخت.

بهانه این مقدمه ذکر و نقد اظهارات و راهکارهای محسن رضایی در برنامه تلویزیونی پارک ملت است. در این برنامه که نشان داد هم چنان بین آرمان‌های انقلابی و تئوری‌های علمی معلق است و کماکان برای «تلفیق» آنان می‌کوشد حال آن که جنس یکی تخریبی و رویایی است و دیگری ساختنی و واقعی چرا که «انقلاب»، برای از بین بردن یک ساختار سیاسی یا انقصادی است و پس از آن «نظام» مستقر می‌شد که در بطن خود «نظم»‌های تعریف شده‌ای دارد و راهکار «انقلابی» آن هم درباره اقتصاد که منطبق خاص خود را دارد طبعا به کار یک «نظام مستقر» نمی‌آید. حسن رضایی اما نشان داد که هم چنان اهل تئوری‌های خاص و شاذ (نادر) خود هم هست که اصطلاحا گاه در دکان هیچ عطاری پیدا نمی‌شود. مثلا در حالی که با عدد و رقم نشان می‌داد از جمعیت 75 میلیون نفری ایران، تنها 24 میلیون نفر، «واقعا شاغل» هستند ناگهان از لزوم افزایش دستمزدها به حداقل یک میلیون تومان در ماه هم صحبت کرد! حال آن که هیچ کارشناس و تحلیل‌گرا اقتصادی را نمی‌توانید پیدا کنید که در عین این که مهم‌ترین معضل یک اقتصاد را بیکاری یا شاغلی موقت یا کاذب داند و نسبت 30 درصدی شاغلان موقت یا کاذب بداند و نسبت 30 درصدی شاغلان واقعی به کل جمعی کشور را نشان از توسعه نایافتگی قلمداد کند پیشنهاد بدهد حداقل دستمزد رسمی سه برابر شود. چرا که اولین کاری که کارفرما بری جبران افزایش دستمزدها می‌کند اخراج و تعدیل نیروی کار است. هیچ کارشناس اقتصادی را پیدا نمی‌کنید که مدام از «اقتصاد تولیدی» صحبت کند ولی در عین حال بخواهد که «تولید‌کنندگان» دستمزدهای بیشتری بپردازند اما این هنر از آقای محسن رضایی و در برنامه پارک ملت سر زد!

دستمزدها و واقعیت‌ها

معلوم است که حداقل دستمزد کنونی هرگز کافی نیست و پس از حذف یارانه‌ها فشار بیشتری به مزدبگیران وارد می‌شود اما دولت معتقد است با «یارانه نقدی» جبران می‌شود و کارگری که پنج فرزند دارد بیش از دستمزد کارخانه را از ناحیه یارانه نقدی دریافت می‌کند. معلوم است که وقتی قیمت‌ها واقعی شد دستمزدها نیز باید واقعی شود اما نه با فشار به بنگاه‌های تولیدی و اجبار و الزام آنها که با رونق اقتصاد و «پرداخت سهم تولید از درآمد حذف یارانه» و با کوچک شدن دولت. مشکل آقای رضایی در آن بحث سه موضوع بود: اول این که از منظر «تولید» و «اقتصاد تولیدی» راهکار «ضد تولیدی» ارایه می‌داد دیگر این که در عین اذعان به فراگیر بودن مشکل «بیکاری» بحث «دستمزد» را مطرح می‌کرد در حالی که مشکل نیروی کار شاغل این است که همین دستمزدها را نیز بعضا ماه‌هاست که نگرفته‌اند و شمشیر اخراج و تعدیل و از دست دادن شغل همین حالا و با دستمزدهای فعلی هم بالای سر آنهاست. سوم این که هم چنان به ارایه «مدل‌های انقلابی» علاقه نشان می‌دادند و در ادامه به هر سه خواهیم پرداخت.

75 میلیون جمعیت، 24 میلیون شاغل

برپایه آمار و اطلاعاتی که در برنامه ارایه شد از 75 میلیون جمعیت ایران، تنها 24 میلیون نفر را می‌توان شاغل واقعی دانست. اما چگونه به این عدد رسیدند؟ 15 میلیون نفر یا بالای 60 سال دارند یا کمتر از 10 سال بنابراین مطابق استانداردهای جهانی اشتغال برای آنها تعریف نمی‌شود. پس، هیمن جا از عدد 75 به 60 میلیون می‌رسیم. از این 60 میلیون هم 24 میلیون نفر در حال تحصیل با فراگیری مهارت‌های شغلی و امور حاشیه‌ای هستند.

و فعلا نه برای خود درآمدی کسب می‌کنند و نه در تولید ملی نقشی دارند. بنابراین 26 میلیون باقی می‌ماند. از این تعداد نیز 7 میلیون نفر «بیکاری اختیاری» را انتخاب کرده‌اند. یعنی منابع درآمدی یا سبک زندگی آنها موجب شده کار نکنند اما متقاضی کار هم نیستند. با کسر این 7 میلیون از آن 36 میلیون به عدد 29 می‌رسیم و با توجه به رقم رسمی بیکاران اعلام شده، عدد 26 میلیون به دست می‌آید. اما این هم ایستگاه آخر نیست چرا که 9 درصد همین جمعیت 26 میلیونی کمتر از 40 ساعت در هفته کار می‌کنند یعنی «اشتغال ناقص» دارند و سرانجام به عدد 24 میلیون نفر رسیدند که نسبت به کل جمعیت 75 میلیون نفری 30 درصد است. در حالی که در کشورهای توسعه یافته و حتی در حال توسعه بسا بیشتر است. این آمار واقعا قابل تامل است و می‌تواند تابلویی از وضعیت اشتغال را در جامعه ترسیم کند همین طور فشار اقتصادی یک خانواده چند نفری بر دوش تنها یک نفر را. اما ناگهان می‌گویند: «دستمزد نباید زیر یک ملیون تومان باشد. در حالی که دستمزدهای خیلی پایین‌تر هم در جامعه رواج دارد. اگر دستمزدها بالای یک میلیون باشد و در هر خانواده بیش از یک نفر کار کند ما به سطح متفاوتی از وضعیت اقتصاد خانوار و جامعه می‌رسیم و شرایط به کلی متحول می‌شود اما این در سایه تحول در تولید و نگاه ما به اشتغال حل می‌شود.» پرسش این است: وقتی با «دستمزدهای خیلی پایین» وضع اشتغال ما این است اگر بالا برود چه می‌شود؟ سال اول دولت اول آقای احمدی‌نژاد را به یاد آوریم که ناگهان دستور افزایش دستمزدها را صادر کردند. نتیجه چه شد؟ عده‌ای اخراج و بیکار شدند و از سال بعد دیگر دولت نتوانست مطابق نرخ تورم افزایش دهد. موضوع دستمزدها در ایران، گرفتار تناقض است: اگر زیاد کنند، بیکاری و اخراج و تعدیل نیرو و حتی تعطیل واحدهای تولیدی را در پی دارد و اگر زیاد نکنند انگیزه کار باقی نمی‌ماند. کارگر از صبح تا شب جان بکند و آخر ماه 350 هزار تومان بگیرد؟! این تناقض چنان دامن‌گیر شده که به خوبی در همین عبارت نقل شده از ایشان هم هویداست. تازه این عبارات پیراسته و منقح شده توسط سایت منسوب به اوست وگرنه شکل گفتاری او در برنامه شهیدی‌فر متناقض‌تر بود.

درّّ غلتان و ارزان و لرزان!

مشکل اقتصاد ایران، این است که در پی مرواریدی است که هم ارزان باشد، هم لرزان و هم غلتان! و هیچ کس هم شهامت انتخاب ندارد. محسن رضایی «اقتصاد خوانده» هم نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند بنگاه‌های تولیدی از پرداخت همین دستمزد‌ها نیز عاجزند. چرا؟ چون سیل کالاست که وارد کشور می‌شود. صحبت از 40 میلیارد دلار واردات قانونی کالا از چین و 20 میلیاردی دلار کالای قاچاق است. آنگاه آقای رضایی درس اخلاق می‌دهد که «در خانه با کالای چینی مقابله کنیم!» فعال‌ترین اتاق مشترک بارزگانی ما «اتاق ایران و چین» است و در راس آن چهره‌ای که با جناح بازار روابط نزدیک دارد ولی می‌گویند با «کالای چینی مقابله کنیم!». اینها شوخی است. شوخی‌های تلخی هم هست که یا از ناآگاهی گوینده حکایت می‌کند یا از نادان‌پنداری مخاطب و یا خیال‌پردازی از نوع دیگر.

کارگران بسیاری دستمزدهای 350 هزار تومانی را هنوز دریافت نکرده‌اند اما جوانان بسیاری حاضرند با همین دستمزد هم مشغول شوند و کاری نمی‌یابند و حتی «بیگاری» را بر «بیکاری» تحقیر‌کننده و عذاب‌آور ترجیح می‌دهند. با این اوضاع آقای رضایی از دستمزد یک میلیون تومانی صحبت می‌کند!! جالب این که می‌گویند راه‌حل‌های خود را به دولت فعلی هم ارایه می‌دهند و برای تبلیغات انتخاباتی نگاه نداشته‌اند! اما مگر همین بیان نوعی تبلیغ برای آینده نیست؟ مگر دولت احمدی‌نژاد در همان سال اول راهکار مشعشع افزایش دستمزد عملا قفل شده است؟ در مملکتی که یک سکه طلا 500 هزار تومان فروش می‌رود، دستمزد یک کارگر 350 هزار تومان است و تازه از بام تا شام در صدا و سیما قربان صدقه کارگران ایران و مستضعفان جهان و زحمت‌کشان تاریخ و رنجبران عالم هم می‌رویم!

دیپلماسی و واقعیت‌ها

ما هم حقوق بگیریم. ما هم دوست داریم دستمزدها زیاد شود. اما می‌دانیم با اقتصاد دولتی نمی‌شود. با خصوصی‌سازی غیر واقعی هم نمی‌شود با دیپلماسی برای رفع تحریم‌ها و عقلانیت در اداره کشور اما می‌شود. با این حال هنگامی که مجری تلویزیونی به آقای رضایی یاد‌آور می‌شود «آیا با دیپلماسی نمی‌توان از بخشی از این تحریم‌های اقتصادی کاست که مشکلاتی را از جمله همین که بیش از 10 هزار دلار را نمی‌توان با بانک‌های خارجی معامله کرد ایجاد کرده‌اند» با قاطعیت پاسخ می‌دهد: «آنها دیپلماسی ما را نمی‌نگرند و می‌خواهند دوباره کارگزار و نوکر باشیم. دیدید که در دو دولت همین مسیر را از آزادی‌های داخلی تا گفت‌وگوی تمدن‌ها طی کردیم و نتیجه سخنرانی رسمی بوش بود که ایران در محور شرارت است».

اگر دیپلماسی واقعا بی‌نتیجه و عملی لغو است پس این 7 هزار نفر در دستگاه دیپلماسی – وزارت خارجه – چه می‌کنند؟ چرا این بساط دیپلماسی را جمع نمی‌کنیم؟ 6 ماه است که منطقه خاورمیانه عربی و شمال آفریقا دست خوش انقلاب و تحول است و سه دیکتاتور به زیر کشیده شده‌اند ولی وزیر خارجه ایران یک خط مطلب حتی در روزنامه دولت در این باره نوشته است! یک روز می‌گوییم در لیبی ناتو در صدد اشغال و چپاول است و  روز دیگر برای «پیروزی انقلاب اسلامی مردم لیبی با هدف مردم‌سالاری دینی» - [عین تعبیری که در برنامه «سپهر سیاست» شبکه 4 تلویزیون به کار رفت] – هورا می‌کشیم! این که دیپلماسی نیست بی‌علمی است لگد زدن به خر مرده در یک جا و شرط بستن بر روی اسب بازنده در جای دیگر است. دیپلماسی را ترکیه و رجب طیب اردوغان دارد که روشن و صریح موضع می‌گیرد و حالا دارد میوه‌های اقتصادی این سیاست را می‌چیند. مرزهای خود را به روی پناه‌جویان سوری می‌گشاید و بشار اسد را ابتدا نصیحت می‌کند، بعد انذار می‌دهد و حالا هم به روی مخالفان او آغوش گشوده است. دیپلماسی برانگیختن احترام جهانیان با سفر به منطقه قحطی‌زاده است نه شعارهای تکراری سر دادن اما آیا ادعای بوش درباره ایران، نتیجه سیاست‌های تنش‌زادیی در دولت خاتمی بود؟ اشاره محسن رضایی به دو دولت، دوران هاشمی رفسنجانی و خاتمی است. وزیر خارجه دولت سازندگی اما دکتر ولایتی بود که هم چنان مشاور بین‌الملل رهبری نظام است و در جلسات رسمی هم دیده می‌شود. وزیر خارجه دولت اصلاحات نیز دکتر خرازی بود که اکنون رییس شورای راهبردی سیاست خارجی است. بنابراین  اگر سیاستی را اتخاذ کردند در چارچوب مصالح کلی نظام بوده و نه صرفا روش و گرایش یک دولت. البته این که جرج بوش در نطق سالانه زمستان سال 1380 از ایران و عراق و کره شمالی به عنوان سه عضو محور شرارت یاد کرد یک ادعا است اما همه ماجرا نیست.

همه واقعیت را هنگامی در می‌یابیم که به دو نکته دیگر نیز توجه کنیم: اول این که آیا ادعای رییس‌جمهور جنگ طلب آمریکا را جامعه جهانی پذیرفت؟ آیا به صدور قطعنامه‌ای علیه ایران انجامید؟ او گفت اما آیا توانست این ادعا را دست مایه حمله به ایران سازد؟ مگر خود آقای رضایی در ایام انتخابات نگفت که آمریکا درصدد حمله بود اما امکان آن را پیدا نکرد؟ واقعیت دوم هم این است که همان آقای جورج بوش در کتاب خاطرات خود تصرح کرده است موضوع هسته‌ای ایران با سیاست‌های دولت خاتمی حل می‌شود و پس از آن تشدید شد. چطور به نطق سال 1380 رییس‌جمهور سابق آمریکا استناد می‌کنید که با ملاحظات سیاسی و اهداف جنگ‌طلبانه در سوءاستفاده از واقعه 11 سپتامبر ایراد شد اما به کتاب خاطرات او که پس از ریاست جمهوری و در سال‌های اخیر و بدون بسیاری از آن ملاحظات نوشته  و منتشر شده توجهی نمی‌شود؟ در هر صورت، مطالعه این کتاب خاطرات برای یک سیاست‌مدار، ضرورت دارد چه از آن نقل قول کنند، و چه ترجیح دهند اشاره‌ای نداشته باشند.

مدل انقلابی خاص ایران

جان کلام میهمان «سیاسی، نظامی، اقتصادی، فرهنگی» برنامه تلویزیونی «پارکت ملت» اما این بود: «همان طور که در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس مدل انقلابی خاص ایران را ارایه کردیم در انقلاب اقتصادی هم باید مدل انقلابی خاص ایران را عرضه و اجرا کنیم.» «مدل انقلابی خاص ایران»، دیگر چه صیغه‌ای است؟ ما هم بخشی از این دنیا و تاریخ هستیم. تافته جدابافته نیستیم. تازه به فرض که درباره انقلاب و جنگ صدق کند، به اقتصاد چه رابطی دارد؟ اگر نیاز به فراگیری تئوری‌های اقتصادی نیست پس چرا این همه وقت صرف خواندن اقتصاد کردید؟ اصل 44 قانون اساسی را به وسیع‌ترین شکل ممکن تفسیر و عملا قلب ماهیت کردند تا از اقتصاد دولتی مورد نظر این اصل، اقتصاد خصوصی نتیجه گرفته شود و حالا صحبت از «مدل انقلابی خاص ایران» می‌شود! اقتصاد ایران در حال حاضر، «سرمایه‌داری دولتی» است. بدترین مدل ممکن! همه عیب‌های سرمایه‌داری را دارد و حسن‌هایش را نه و همه عیب‌های اقتصاد دولتی را دارد و حسن‌های نداشته‌اش را طبعا نه! تا کی‌ می‌خواهیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم؟ تا کی می‌خواهیم چرخ را دوباره اختراع کنیم؟

مکاتب اقتصادی و راه‌حل‌ها

کارل مارکس، ریشه بحران اقتصادی را افزایش تولید و کمبود تقاضا و کاهش سود می‌داند. اما آیا اقتصاد ما از افزایش تولید و کمبود تقاضا و کاهش سود رنج می‌برد؟ می‌دانیم که هیچ یک از این سه نیست. پس مارکس، عجالتا اینجا و در این مقطع به کار ما نمی‌آید!

«کینز» ین‌ها (پیروان تئوری‌های کینز) می‌گویند: ریشه بحران اقتصادی، میل به پس‌انداز و کمبود تقاضاست». در جامعه امروز ایران اما به خاطر کاهش ارزش پول میل به پس‌انداز وجود ندارد بلکه میل به تبدیل به کالاهای سرمایه‌ای وجود دارد و تقاضا هم کم نیست چون نقدینگی زیاد است پس مدل «کینزین»‌ها هم در مقطع کنونی و برای اقتصاد فعلی به کار نمی‌آید. «تئوکلاسیک»ها می‌گویند: «ریشه بحران در کنترل نکردن بیرونی بازار است. زیاد بازارهای مالی مایل به تعادل درونی نیستند و مداوم وام می‌دهند تا سود بگیرند.» این گزاره که درباره بحران اقتصادی سه سال پیش آمریکا و برخی کشورهای غربی دقیقا صدق می‌کرد هم ربطی به ایران ندارد. اما «مکتب اتریش» چه می‌گوید؟ دخالت‌های دولت، عرضه پول زیاد و گسترش اعتبارات، بحران‌زاست و تنها با کاهش اینها حباب می‌شکند.» این آخری همان است که اقتصاددانان ایران، سال‌هاست فریاد می‌کنند و برخی هم بهای این دل‌سوزی برای مملکت و اقتصاد و نظام را با محرومیت و محدودیت در تدریس پرداخته‌اند.

یک مدعی تحصیل آکادمیک در اقتصاد که از دکتر خطاب شدن بیش از سردار و برادر و حاجی که در دهه‌های 70 و 60 رایج بود خرسند می‌شود یا باید در چارچوب یکی از مکاتب شناخته شده و رایج اقتصادی در دنیا صحبت کند و یا خود تئوری خاصی ارایه کند و در این صورت چه بسا که کاندیدای دریافت جایزه نوبل اقتصادی هم بشود. جایزه صلح نوبل را یک ایرانی به دست آورد. دو ایرانی دیگر (احمد شاملو و رضا براهنی) نیز کاندیدای دریافت جایزه ادبیات نوبل بدند اما نگرفتند. چه اشکالی دارد که یک ایرانی برای نوبل اقتصاد کاندیدا و احتمالا برنده شود؟ آقای محسن رضایی می‌تواند نام این «مدل انقلابی خاص ایران» را براساس حروف اول آنها «ماخا» بگذارد. [مرحوم مهندس بازرگان هم عادت داشت از این گونه واژه‌ها بسازد شرکت «یاد» به معنی «یازده استاد دانشگاه» و «همنام» به عنوان «هیات معرفی نامزدهای انتخابات مجلس».] حالا هم اگر آقای رضایی واقعا «مدل انقلابی خاص ایران» طراحی کرده چرا این «ماخا» را عرضه نکند؟ اقتصاد ایران البته 40 سال است که به مدل خاص خود دست یافته است: «نفت بفروش و با پول آن یا کالا وارد کن یا به مصرف هزینه‌های جاری برسان» این مدل اقتصاد ایران است که طی 40 سال گذشته و در دو حکومت متقاوت و در دولت مختلف با گرایش متضاد اجرا شده است! «ماخا»‌ی اقتصاد ما این است! مادام که ناف اقتصاد ایران به چاه نفت، بسته است، آش همین است و کاسته نیز.

انگیزه ملی

صحبت‌های دیگر آقای رضایی در برنامه «پارک ملت» را نیز نمی‌توان جدی گرفت. این که بیش از انگیزه شخصی و سودفردی باید به انگیزه‌های ملی بها داد بر سر مدیری که برپایه انگیزه‌های ملی برای سامان دادن اوضاع فدراسیون فوتبال کوشید چه آمد؟ اختلاس 3 هزار میلیارد تومانی کدام انگیزه را باقی می‌گذارد؟ به آقای سرمربی منتقد فوتبال ناپاک می‌گویند از همین فوتبال ناپاک، ویلای 800 میلیونی تومانی خریده‌ای. تکذیب نمی‌کند. می‌گوید: ویلای 800 میلیون تومانی من کنار ویلای پنج میلیارد تومانی فلان صاحب منصب حکومتی است که در دهه 60 یک خبرنگار ساده شاغل در یک نهاد انقلابی بوده است. بدون احساس مشارکت عمومی و دیده‌بانی نهادهای مستقل و مطبوعات، انگیزه‌های ملی شکل نمی‌گیرد. «انگیزه ملی» هم در دل «مدل انقلابی» جا نمی‌گیرد. «انگیزه ملی» متنوع و مسالمت‌جو است اما مدل انقلابی، غیر مسالمت‌جو و محدود به یک نحله فکری

اقتصاد یارانه‌‌ای و تولیدی

این را هم اضافه کنیم که پیشنهاد میهمان برنامه پارک ملت، گذار از اقتصاد یارانه‌ای به اقتصاد تولید است. عجالتا تا همین جا نصف دام‌داری‌های استان تهران لای منگنه اقتصاد یارانه‌ای تعطیل شده‌اند چون طلب خود را بابت یارانه شیر قبل از اجرای هدف‌مندی یارانه‌ها و سه خود را از درآمد‌های هدف‌‌مندی یارانه‌ها دریافت نکرده‌اند آیا باز هم می‌توان گفت با این همه تناقض، اقتصاد ما مدل خاص خود را ندارد؟ اگر ندارد چگونه تولیدکنندگانی به خاک سیاه می‌نشینند؟ یک بانک را در دنیا نشان دهید که بتوان سه میلیارد دلار – به اندازه کل بودجه افغانستان – از آن اختلاس کرد. بدون این مدل، چگونه می‌توان به سودهای کلان بابت معاملات سکه و ارز و ملک دست یافت؟ اگر آقای رضایی، با تاکسی در شهر رفت و آمد کند، فرزندانش به جای اقامت در خارج از کشور یا اشتغال در روابط عمومی مجمع، در یک جای عادی شاغل باشند، اگر با خاطرات بوش و دیدگاه‌های «فون هایک» اتریشی بیشتر آشنا شوند و اگر بر تیراژ واقعی روزنامه‌شان بیشتر درنگ کنند. آن گاه بیش از پیش با این مدل خاص اقتصادی آشنا می‌شوند. مدلی که احترام پدر را در خانواده از بین برده چون قادر به تامین خواست‌های فرزندان نیست، مدلی که وزارتخانه تاسیس می‌کند و 10 سال بعد ساختمان آن را با قیمت پایه 120 میلیارد تومان به حراج می‌گذارد، ملی که بورس آن در تابستان فقط 4 درصد بازدهی دارد ولی ذوق می‌کند رتبه اول شاخص‌های فدراسیون بورس جهانی را به دست آورده و مدلی که... اگر این مدل، خاص ما نیست، دل خاص ما پس چیست؟

ابوعلی سینا می‌گوید: «آن کس که یک اشتباه می‌کند و برای توجیه اشتباه خود هزار دلیل می‌آورد مرتکب هزار و یک اشتباه شده است.»

نام:
ایمیل:
نظر: