هنری کسینجر / مسعود آریایینیا
با اینکه زمان نوشتن مقاله به قبل از حمله آمریکا به عراق بازمیگردد، اما به دلیل اهمیت مسایلی که هنری کسینجر وزیر امور خارجه اسبق آمریکا و یکی از تئوریسینهای ایالات متحده در مورد مسئله مطرح میکند، شایسته است تا با چاپ آن محتوای ذهنی رهبری ایالات متحده در مورد مسایل جهانی و از جمله در حمله به عراق روشن شود.
با نزدیک شدن سالگرد حملات تروریستی 11 سپتامبر پرزیدنت بوش با مهمترین تصمیم خود در زمینه سیاست خارجی در دوران ریاست جمهوریاش مواجه شده است.
رییسجمهور و وزیر خارجه کالین پاول، بارها بر تغییر رژیم (فعلی) عراق تأکید کردهاند. بوش در سخنرانی خود در «وست پوینت» به صراحت اعلام کرد که «خطر سلاحهای کشتار جمعی اجازه نمیدهد که آمریکا با خوشخیالی منتظر حمله دیگری بماند. ما باید به هنگام ضرورت برای دفاع از آزادی خود آماده اقدام پیشگیرانه باشیم.» البته، دولت آمریکا هنوز در خصوص توسل به زور تصمیمی نگرفته است. ابهام در مواضع میتواند بدون گرفتار آمدن در چنبره بحث و مذاکره درباره ضرورت تصمیمگیری به ایجاد آگاهی و هشیاری بینجامد. اما وقتی این ابهام به مرحله افشای برنامههای نظامی، مواضع کنگره و فشار متحدین برسد شرایط زمانی، تعیینکننده سیاست جامع برای آمریکا و بقیه جهان خواهد شد.
رویکرد جدید دولت آمریکا انقلابی است. تغییر یک رژیم به عنوان هدفی برای مداخله نظامی، نظام بینالمللی را که براساس معاهده وستفالی (1648) استقرار یافته، به چالش میطلبد؛ نظامی که بعد از قتل عام جنگهای مذهبی اصل عدم مداخله در امور داخلی کشورهای دیگر را مقرر کرد و مفهوم اقدام پیشگیرانه عادلانه و موجه را بر حقوق بینالملل مبتنی ساخت؛ حقوقی که استفاده از زور را در دفاع از خود منع میکند مگر در مواردی که خطر واقعی و بالفعل باشد. به علاوه اکثر متحدان اروپایی آمریکا با اکراه از برنامه مداخله در عراق حمایت میکنند. کشورهای خاورمیانه نیز بیش از آنکه نگران تهدیدها و فشارهای ناشی از بغداد باشند نگران خطرات ناشی از عصیان مردم و اسلامگرایان رادیکالاند که از مدتها پیش به خاطر حضور آمریکا در منطقه ناراحت و خشمگین هستند.
اما در مورد سایر کشورها: روسیه به دنبال ایجاد موازنه میان مخالفت جریان رادیکالیسم عرب علیه سرمایهگذاریهای اقتصادی آن و منافع ناشی از تفاهم و توافق با آمریکا در مقابل ترس از انزوا است. چین از یک سو از موضع مخالفت با هرگونه مداخله موجه در کشور خود به عملیات پیشگیرانه توجه نشان میدهد و از سوی دیگر، تمایل دارد که در عصر همکاریهای سیاسی و همگرایی و پیوستن به اقتصاد جهانی از طریق سازمان تجارت جهانی با آمریکا همکاری کند. جالبتر و مهمتر از همه واکنش هندوستان است که وسوسه خواهد شد تا اصل جدید اقدام پیشگیرانه را در مورد پاکستان به اجرا گذارد.
دولت بوش برای یافتن راه و مسیر خود در این عرصه و کارزار، محتاج طرح و تدوین یک استراتژی جامع است. ورود دولت به تنهایی در امری در این سطح از اهمیت نمیتواند بیانگر قدرت آن باشد، بلکه باید راهی یافت تا بتوان از حمایت مردم و اعضا کنگره برخوردار شد. دولت باید پذیرای مناظره و بحث ملی در این زمینه باشد زیرا موضوع از بین بردن خطر توانایی عراق برای دستیابی به سلاحهای کشتار جمعی، موضوع دشوار و پیچیدهای است. رژیم بینالمللی بعد از معاهده وستفالی بر مبنای مفهوم خدشهناپذیر دولت – ملت و فنآوری محدود نظامی بنا شد که در مجموع به یک کشور صرفاً اجازه میداد خطر احتمالی یک چالش مشخص را برطرف سازد.
اما تهدیدها و خطرهای تروریستی از حد دولت – ملت فراتر رفته است. این خطرها از دو سطح وسیعی از گروههای فراملی نشأت میگیرد که اگر به سلاحهای کشتار جمعی دست یابند میتوانند تلفات فاجعهآمیز و غیرقابل جبرانی بیافرینند. وقتی که چنین سلاحهایی با نقض مستقیم قطعنامههای سازمان ملل توسط رژیم گستاخ و خودمختاریطلبی تولید میشود که خواهان الحاق یکی از کشورهای همسایه به خود است و به کشور دیگر حمله کرده است و رکود ثبتشدهای در مخالفت با آمریکا و سیستم موجود بینالمللی دارد این تهدید و خطر وضعیت پیچیدهتری پیدا میکند. موضوع پیچیدهتر از این است زیرا صدام حسین بازرسان سازمان ملل را اخراج و از این سلاحها علیه مردم خود و مخالفان خارجی استفاده کرده است.
به همین دلیل کاربست سیاستهایی که توانست به مدت 50 سال بازدارنده شوروی باشد برای ممانعت از همکاری عراق با گروههای تروریستی نتیجهبخش نیست. بمبگذاریهای انتحاری نشان میدهد که محاسبات رفتاری رزمندگان جهادی بر مبنای اصول جنگ سرد بنا نشده است. تروریست خطر استفاده یا هدف ملی ندارند که بخواهند از آن دفاع کنند. این نگرانی که جنگ با عراق ممکن است موجب کاربرد سلاحهای کشتارجمعی علیه اسراییل و عربستان شود به نوعی بیشتر یک بازدارندگی درونی است، اگر خطر وجود دارد اهمال در برابر آن صرفاً باجگیری را افزایش میدهد.
اما دلیل دیگر لزوم مقابله با عراق: حمله به مرکز تجارت جهانی ریشه در جهان اسلام و به ویژه عرب دارد و مخالفت اعراب با ترور بیشتر از باب همکاری ضمنی کشورها صورت میپذیرد و گرنه به قول بوش ممکن نیست که با ترور مخالفت شود اما از کینهها و بغضهایی که مولد و موجد آن است غفلت شود، در حالی که استراتژی کلان و بلندمدت آمریکا باید به مقابله با علل به وجود آورنده این بغضها و کینهها معطوف باشد. سیاستهای کوتاهمدت آن باید ناظر به اثبات این نکته باشد که یک حادثه تروریستی یا حمله برنامهریزی شده علیه نظم جهانی صریحاً یا تلویحاً نتایج و عواقب فاجعهآمیزی برای عاملان و حامیان آن به بار خواهد آورد.
لشکرکشی به افغانستان اولین مرحله مهم بود و اگر به آن به عنوان یک حرکت اصولی در جنگ علیه تروریسم بنگریم خطر تبدیل این حرکت به یک عملیات صرفاً اطلاعاتی آن هم در وضعیتی که سایر کشورهای منطقه به تدریج به دوران پیش از سپتامبر برمیگردند، تبدیل میشود. الگوی عملیات 11 سپتامبر و نیز رادیکالها به واسطه درنگ و تأخیرهای مشهود آمریکا تشویق و تحریک میشوند و میانهروها نیز به دلیل ادامه بقای عراق به عنوان یک قدرت متجاوز منطقهای دچار یأس و نومیدی میگردند.
سرنگونی رژیم عراق و یا حداقل انهدام سلاحهای کشتار جمعی آن عواقب و نتایج سیاسی سودمندی به دنبال دارد: ناراضیان عرب به این نتیجه میرسند که زیان عملیات جهادی بیش از منافع بالقوه آن است، رژیم سوریه رویکرد جدیدی برمیگزیند، نیروهای میانهرو در عربستان تقویت میشوند، فرایند اشاعه دموکراسی را در ایران تقویت و به رهبران فلسطین اثبات میکند که آمریکا در خصوص از بین بردن رژیمهای فاسد و مستبد جدی است و در نهایت، اینکه در زمینه سیاستهای نفتی در اپک موازنه بهتری ایجاد خواهد کرد.
حتی هنگامی که آمریکا در مسایلی مهم از لحاظ امنیت ملی مثل مسئله عراق، به تنهایی وارد عمل میشود، این در جهت منافع ملی ماست که همزمان با این اقدام برنامه بازسازی بعد از جنگ را نیز پیگیری کنیم تا بتوان بقیه کشورها را متقاعد ساخت که اولین جنگ پیشگیرانه ما ناشی از ضرورت بود و ما پیش و بیش از آنکه به دنبال تأمین منافع خود باشیم، منافع جهانی را در نظر داریم. به همین خاطر برنامه سرنگونی رژیم عراق باید تابع سیاست اعلام شده آمریکا مبنی بر ضرورت خارج ساختن سلاحهای کشتار جمعی از عراق طبق درخواستهای مطروحه در قطعنامههای سازمان ملل باشد. اعاده سیستم نظارتی که قبل از این برقرار بود کاملاً ناکارآمد است. لازم است که یک سیستم نظارت قاطع که موجب شفافیت واقعی و اساسی در نهادهای عراقی شود برقرار و اعمال گردد. از آنجا که پیامدهای عدم توفیق اقدامات دیپلماتیک جدی است باید برای آن محدودیت زمانی قایل شده و موضوع مداخله نظامی در چارچوب نیل به یک رهیافت مشترک مورد توجه قرار گیرد.
از این لحاظ، متحدین آمریکا مجبور به مواجهه با گزینهای خواهند شد که از آن دوری میکنند: انتخاب بین اپوزیسیون داخلی یا فاصله گرفتن از آمریکا. جدایی از آمریکا آنان را از پیامدهای انزوا در جهانی مالامال از ترور و سلاحهای کشتار جمعی مصون و ایمن نخواهد داشت و نتیجه دوری از کشوری خواهد بود که به مدت نیم قرن دوست و همپیمان آنها بوده است. باید به چارچوب سیاسی و روانشناختی جهان عرب توجه خاص داشت. ضروری است که روشن شود چرا سلاحهای کشتار جمعی عراق مانع از حل تمام مسایل و نگرانیهای موجود در منطقه است؛ آن هم از منظر اغتشاشات و شورشهای مردمی در منطقه، نه در چارچوب مقولات و مفاهیم غربی در خصوص امنیت. علت اهمیت زیاد تلفیق و تکمیل عملیات نظامی با بازسازی اقتصادی که باید از همه متحدان و اعراب میانهرو برای مشارکت در آن دعوت شود، همین است.
دولت باید با دیدگاههایی که معتقدند مداخله در عراق باید با حل مسئله فلسطین کامل شود، مخالفت کند. در مجموع عراق بسیار ضعیفتر از زمان جنگ خلیجفارس است و آمریکا هم قویتر، اما برنامهریزیها باید معطوف به ایجاد سازماندهی نیروی مجهزی باشد که آمادگی مواجهه با همه پیشامدهای احتمالی را داشته باشد نه اینکه صرفاً هدف آن سرنگونی فوری رژیم عراق باشد. تأکید عمده بر نیروی هوایی و نیروهای اپوزیسیون خطرناک است؛ زیرا جایی برای اشتباه و محاسبه غلط باقی نخواهد گذاشت و شاید نیروهای محلی را در موضع سیاسی قدرتمندی قرار دهد و راه سایر گزینههای سیاسی را مسدود سازد.
موضعگیری صریح آمریکا در منطقه در حمایت از سیاستها و برنامه انهدام سلاحهای کشتار جمعی و بسیج نیروی نظامی در صورت لزوم انجام عملیات نظامی، ضروری است و شاید در ترغیب رهبران عراقی برای سقوط و سرنگونی صدام مؤثر واقع شود.
به علاوه سیاست ما درباره عراق از نقطهنظر سیاسی و در چارچوب تحلیل نتایج اقدام نظامی مذکور مورد داوری و ارزیابی قرار خواهد گرفت. به خاطر محل و شکل این جنگ، نتیجه آن است که تعیینکننده تلقی و داوری کشورها و افکار عمومی جهانی درباره اقدامهای آمریکا خواهد بود، نه نحوه ورود ما در جنگ. ما با کشورهای زیادی مواجه میشویم که به جای همکاری در جریان جنگ، مایلند در جریان بازسازی همکاری کنند؛ زیرا نمیخواهند آمریکا در منطقهای که مرکز تولید انرژی جهان و نقطه مهمی در ثبات بینالمللی است موضع و جایگاه برتر و بیرقیبی داشته باشد و در واقع همین نکته عملیات یک طرفه آمریکا را با نظام بینالمللی مرتبط میکند.
مداخله نظامی، آمریکا را با مسئله چگونگی حفظ تمامیت ارضی کشوری که یکی از اجزای اصلی هر نوع موازنهای در خلیجفارس است مواجه میسازد. راهحل مناسب، ایجاد فدراسیونی متشکل از کردها، شیعیان و سنیهاست که در آن هیچ گروه قومی قدرت را به صورت انحصاری در دست نداشته باشد، البته هر نوع برنامهریزی باید به راهها و ابزار جلوگیری از تبدیل خودمختاری به استقلال (که در مورد کردها احتمال حمایت نظامی ترکیه از آن میرود) توجه جدی کند و این با استقرار حکومتی ممکن و میسر خواهد شد که اعضای آن توانایی مقاومت در برابر فشارهای ناشی از بقایای رژیم قبل و کشورهای همسایه را که موجب بیثباتی رژیم جدید میشوند، داشته باشند.
مداخله نظامی زمانی رواست که ما درصدد تثبیت و کاربست این نوع عملیات برای یک دوره طولانی باشیم. بنابراین، در پایان این عملیات وظیفه اصلی توجیه آن در چارچوبهای قابل قبول برای نظام بینالملل است. حتمی بودن تکثیر سلاحهای کشتار جمعی و خطرات نهفته در آن، نفی نظارت مشهود و دشمنی آشکار صدام حسین، همگی انگیزه کافی برای اقدام پیشگیرانه را فراهم میآورد. این به نفع آمریکا نیست که اقدام پیشگیرانه به یک اصل جهانی و عمومی برای اقدام علیه هر کشوری تبدیل شود. ما در مرحله آغازین خطر گسترش جهانی سلاحهای کشتار جمعی هستیم، هر چند با توجه به تجربه عراق ملل جهان با موانعی که نظارت بر برنامهها و تسلیحات را ناممکن میسازد مبارزه خواهند کرد. آمریکا در تکوین نظم نوین جهانی بیشترین سهم و نقش را دارد، به شرطی که از سایر کشورها به ویژه از قدرتهای اتمی برای همکاری و مشارکت در ایجاد نظامی که به صورت نهادینهتری با خطرهای موجود برای بشریت مبارزه کند، دعوت به عمل آورد.