* گفتگو را با طرح این پرسش آغاز میکنیم که دریافت شما از جهانی شدن چیست؟
** دکتر افروغ: وقتی از جهانی شدن صحبت میکنیم اول باید معلوم بکنیم که کدام جهانی شدن؟ اگر از همان ابتدا معلوم نکنیم که کدام جهانی شدن مد نظر است، ممکن است به بیراهه برویم. یک وقتی، جهانی شدن مورد نظر، جهانی شدن دینی است. جهانی شدنی که به حد کافی برایش قابلیت مفهومی ایجاد شده و جزء وعدههای انبیاء بوده و با فلسفه تاریخ آنها هم عجین است و اکنون همه ما رد پای این جهانی شدن را در این عالم میبینیم و میتوانیم بگوییم عالم مسیرش به همین سمت و سو است. گاهی هم این بحث را نمیکنیم و منظور ما از جهانی شدن، همین جهانی شدن مصطلح است یعنی همین جهانی شدنی که امروزه در علوم انسانی شاهد آن هستیم. جهانی شدن که با نظام سرمایهداری پیوند خورده، و بار اصلی آن اقتصادی است. به نظر من باید دربارۀ دومی بحث بکنیم.
جهانی شدن که امروزه مطرح میشود و به اصطلاح جهانی شدن مصطلح، یک تعریف قدر مُتِیَقَّنی دارد. در این تعریف گفته میشود که به تدریج نقش زمان و فضا کمرنگ میشود و مردم هم با کمرنگ شدن نقش زمان و مکان، آگاهتر میشوند. نقش زمان و فضا کمرنگ میشود یعنی چه و چه اتفاقی میافتد؟ حالا آنچه مربوط به جهانی شدن است این است که در واقع دولتهای ملی کمرنگ میشوند و اقتدار و قدرت دولتهای ملی بر کارگزاران داخلی کنترل میشود. در این وضعیت ما شاهد یک نوع اتحاد و پیوند بین شرکتهای فراملی هستیم و خواه ناخواه بعد اقتصادی این نوع جهانی شدن پررنگتر، مطرح میشود که البته ابعاد سیاسی و فرهنگی خودش را هم دارد. بنابراین، به نظر من میشود رد جهانی شدن را ـ قطع نظر از آن تعریف قدر متیقنی که خدمتتان عرض کردم ـ هم در بعد اقتصادی گرفت هم در بعد فرهنگی و هم در بعد سیاسی.
در بعد اقتصادی بعضیها صرفاً بحث تکنولوژی اطلاعات یا مسایل مرتبط با تکنولوژی اطلاعات را مطرح میکنند بعضیها عمیقتر از بعد اقتصادی، آن را مطرح میکنند و آن را ذیل یک نظم اجتماعی مورد بحث قرار میدهند و میگویند که جهانی شدن اقتصادی مثلثی است که یک ضلعش را تکنولوژی اطلاعات میسازد و یک بعدش هم اطلاعاتگرایی به مثابه شیوه جدید توسعه است. یعنی شیوه جدید توسعه بیش از آن که سختافزارانه تعریف بشود، نرمافزارانه تعریف میشود یعنی کسی که بیشتر تولید دانش بکند، توسعهیافتهتر است. ضلع دیگری هم دارد که ضلع اجتماعی قضیه است به نام سرمایهداری یعنی اصلاً جهانی شدن بدون نظام سرمایهداری فهم نمیشود. هیچ کس نیست که در ارتباط با جهانی شدن بحث کند و نسبت وثیقی بین این جهانی شدن و نظام سرمایهداری نیابد. همچنان که ارتباط وثیقی با به اصطلاح تجارت جهانی دارد. مسئله تجارت را نمیشود نادیده گرفت و شاید بشود وجه عمدۀ اقتصادی نظام سرمایهداری را در قالب W.T.O مشاهده کرد. میشود گفت یک زنجیر بهم پیوستهای در سطح جهان عمل میکنند تا با گسترش سرمایهداری، آن را از تضادهای داخلی که در محدودۀ جغرافیایی خودش گرفتار است، نجات بدهند.
سرمایهداری با تضادهای زیادی روبرو است. مخصوصاً بعد از فروپاشی شوروی و بلوک شرق. جهانی شدن به نظر بنده بیش از آنکه یک واقعیت و یک پروسه باشد، یک پروژه است. پروژهای برای نجات سرمایهداری از تضادهای ذاتیاش. سرمایهداری با سه تضاد مواجه است؛ یکی تضاد سود و نیاز، چون سرمایهداری با نیاز، قابل جمع نیست و دنبال سودش میگردد. به همین علت بحرانهایی که پیش آمده، ناشی از همین سود و نیاز است یعنی سود سرمایهدار و نیاز مردم با هم قابل جمع نیست. یکی دیگر از تضادها، تضاد بنا با مبنا است. مبنای سرمایهداری دولت حداقل است. بنایی که روی آن سوار شده، دولتهای امپریالیستی سرمایهداری است. بالاخره فرافکنی این تضاد در داخل نظام سرمایهداری ضرورت دارد. اما تضاد سوم، تضاد فلسفی است. این تضاد برمیگردد به ویرانگری خرد خودبنیاد که حالا نمیخواهم اینجا به آن بپردازم. بنابراین، این وجه اقتصادی نظام سرمایهداری است لذا نباید غافل بشویم از جهانی شدن اقتصادی که وجه اجتماعیاش سرمایهداری است.
گفتیم که جهانی شدن وجه فرهنگی و سیاسی هم دارد و وجه فرهنگیاش همان صحبتهایی است که بعد از فروپاشی بلوک شرق، توسط آمریکا مطرح میشود که نوعی آمرکایی شدن و آمریکایی کردن جهان است. حرفهایی که فوکویاما میزند یعنی «پایان تاریخ» و غیر مستقیم همان سخن را به هانتینگتون تحت عنوان «برخورد تمدنها» میزند.
وجه سیاسیاش هم این است که دولتهای ملی، اهمیتشان را از دست میدهند و قدرت و اقتدارشان کمرنگ میشود. جهانی شدن که امروز مطرح میشود، امکان وجود ندارد برای اینکه مبنای معرفتی سستی دارد. برای اینکه مبنای آن به خرد خودبنیاد برمیگردد و خرد خودبنیاد هم ذاتاً خود ویرانگر است و ما خود ویرانگری آن را یکبار در دوران نیچه و مسأله هیچانگاری دیدیم.
جهانی شدن، نیاز به یک اصل و نیاز به باور یک اصل لایتغیر دارد. اصلی که در واقع از آن به عنوان ارزش غایی، واقعیت نهایی یا حقیقهالحقایق یاد بشود. در جامعهای که انسان را جایگزین خدا کردند و در واقع در درازمدت، آن اصل ضروری را زیر سئوال بردند، آن جامعه نمیتواند ادعای جهانی شدن داشته باشد. انسانی که آمده غایتزدایی و خالقزدایی کرده است نمیتواند ادعای جهانی شدن بکند. یعنی به لحاظ معرفتی و فلسفی امکان ندارد.
به رغم این بنبستهایی که جهانی شدن با آن روبرو است، اما یک قابلیت مفهومی را دارد برای ما ایجاد میکند و آن این است که به هر حال زمینهای فراهم میکند برای جهانی شدن واقعی. میگویند جهانی شدن که امروز مطرح میشود مصادف است با Post Socity یعنی فراجامعه، یعنی جامعه و مرزهای جغرافیایی ملی، دیگر چندان در دستور کار نیستند و ما هم میگوییم نعمالمطلوب، و ادیان هم هیچ وقت مدعی نبودند که در مرزهای جغرافیایی خاص، محصور باشند، بلکه ادعای جهانی داشتند مثل اسلام و مسیحیت و حتی آئینهای دیگر و تا حدی هم یهودیت. البته یهودیت حداقل سعی میکند خودش را با نژاد پیوند بدهد ولی به هر حال ادیان بزرگ ابراهیمی ادعای جهانی شدن دارند و خود را مربوط و محدود به یک مرز جغرافیایی نمیدانند این یک قابلیت مفهومی است که این جهانی شدن، ایجاد و بستر را برای جهانی شدن واقعی فراهم کرده است. اما اینکه جهانی شدن واقعی، چگونه امکانپذیر است و چگونه به فعلیت میرسد و سازوکارهای به فعلیت رساندنش چیست، بحث دیگری است.
* آیا نسبتی بین جهانی شدن مصطلح با معنا به طور عام و با دین به طور خاص میتواند وجود داشته باشد؟
** دکتر افروغ: من بحثم این است که این صحبتهایی که میشود، ممکن است ریشههایش برگردد به رهایی از بنبستهای سرمایهداری، اما به هر حال، مدعیاتش فراتر از آن ریشهها است و به قول معروف انگیخته، جدا از آن انگیزه است. این انگیختهها همان قابلیتهای مفهومی است. هرچند که این انگیخته با توجه به این که مبنای معرفتی سستی دارد، جواب نمیدهد اما به عنوان یک انگیخته، مستقل از آن مبنای معرفتیاش و زمینههای که نکات یاد شده را لحاظ نکند، نه میتواند عامه مؤمنانش را به خود جلب کند و نه میتواند پایدار و مستمر بماند. هر انسان مؤمنی دین خود را به دلیل حقانیت آن است که میپذیرد و همین جریان الزام میکند که هیچ عنصر فاقد اعتبار و حجیت شرعی را نپذیرد و حتی در برابر آن واکنش نشان دهد. اینکه کدامین عناصر و یا روشها واجد اعتبار دینی است، در نهایت به نظام درونی خود آن دین راجع میشود و نه هیچ عامل دیگر.
تمامی ادیان بزرگ واجد ظرفیت و اصول و ابزارهای لازم برای بازسازی خود در پرتو شرایط جدید هستند و دقیقاً به دلیل همین ویژگی است که ادامه یافتهاند. لذا توقع ما در قبال آنها نمییابد و نمیتواند از هر آنچه این مجموعه اقتضا و ایجاب میکند، فراتر رود. مسلماً این بحث که صرفاً به مهمترین نکاتش اشاره شد یکی از بهترین و واقعیترین بسترها برای گفتگوی دینی است و به مراتب بیش از توصیههای یکجانبه و مغرضانه سیاسی و رسانهای به سود صلح و آرامش عمومی خواهد بود.
این قابل فهم و قابل قبول نیست که دیگران از پیروان یک دین بخواهند که دینشان را آنگونه که آنان توصیه میکنند، دریابند و تفسیر و تبلیغ کنند. این برخلاف عقل سلیم و متدولوژی علمی و حتی در تعارض با «منطق گفتگو» است.
چنانکه گفتیم، جهانی شدن به عنوانی مهمترین چالش برای دین در طول تاریخ معاصر است و این چالشی است برای تمامی ادیان و نه دینی خاص و این جریان خود بهترین زمینه همکاری را فراهم میآورد. البته لازمه این همکاری نیل به فهم مشترکی است از آنچه تهدید است و یا میتواند تهدید باشد.
سرعت وقوع و پیشروی پدیده جهانی شدن و توجه افکار عمومی به مسائل سیاسی و اجتماعی که هر روزه اتفاق میافتد، مانع از آن بوده که خود این جریان بیشتر مورد بررسی و کنکاش قرار گیرد و نیز موضوع بیوتکنولوژی و هر آنچه هماکنون در مهندسی ژنتیک اتفاق میافتد.
ما هماکنون با جهانی مواجه هستیم که در آن کمتر از هر دوره دیگری تعیینکننده تربیت و شخصیت فرزندان خویش هستیم. آنها در شرائطی کم و بیش بریده از تاریخ و فرهنگ خویش پرورش مییابند و مهمتر آن که در پرتو تحولات عظیمی که در چارچوب مهندسی ژنتیک اتفاق میافتد، معلوم نیست که انسان آینده چگونه خواهد بود.
صرفنظر از پیآمدهای مختلف تحولات بسیار سریعی که در زمینه مهندسی ژنتیک اتفاق میافتد، مسئله این است که مرجعیت قانونی در تمامی این موارد در حال رنگ باختن است تا آنجا که به نظر میآید در آینده نزدیک با خلأ عمیقی در این زمینه مواجه خواهیم شد و این پدیده کاملاً جدیدی است.
در طول تاریخ جدید، تحولات به گونهای بوده که به هر حال از چارچوبهای حقوقی و قانونی فراتر نمیرفته است و این چهارچوب، پیوسته براساس مبانی و مفاهیم اخلاقی و حقوقی و عرفی موجود در جامعه شکل میگرفته است اما گویی به سرعت با شرائطی مواجه میشویم که نظامهای حقوقی کنونی قادر به پاسخگویی به نیازهای واقعی موجود نیستند.
واقعیت این است که هیچگاه چنین تحولات سرنوشتسازی صورت نگرفته و مهمتر آن که هیچگاه ادیان نسبت به تحولات علمی و تکنولوژیکی تا بدین حد بیتفاوت نبودهاند. به لحاظ تاریخی حتی در دورانهایی که دین در مقایسه با علم در موقعیتی بسیار ضعیف قرار داشت، باز هم دین در قبال تحولات علمی از خود واکنش نشان میداد، اعم از آنکه پذیرفته شود و یا پذیرفته نشود. اما گویی هماکنون همگی در نوعی غفلت و رخوت بسر میبرند و عکسالعملی نشان نمیدهند، علیرغم آنکه امروزه گوشهای بیشتری آمادهاند تا سخن دین را حداقل در این موارد، بشنوند و اتفاقاً دین به دلائلی روشن به مراتب بیش از دیگران سخن و بلکه سخنانی برای گفتن دارد.
همکاریهای دینی در این موارد میتواند بسیار مفید و مؤثر باشد. تهدیدهای جدید، تهدیدهایی جهانی و همگانی است و به همین ترتیب این نوع همکاریها میتواند به سود همگان باشد، هم بدان لحاظ که با فراهم آوردن زمینهای ملموس جهت همکاریهای علمی و عملی عملاً زمینه شناخت و تفاهم بیشتر را فراهم میآورد و هم بدین لحاظ که در برابر تهدیدهای یاد شده میایستد و تلاش میکند تا جایگاه «مرجعیت قانونی و حقوقی» را حفظ کند و مانع از آن شود که تحولات در خلأ قانونی به پیش رود.
شاید یادآوری نمونههایی از همکاریهایی که در اواسط دهه نود انجام گرفت، مناسب باشد. گفتگو و همکاری اسلام و مسیحیت توانست در برابر اندیشههای افراطی مدرنیستهای افراطی بایستد. آنها خواهان تصویب مسائلی در کنفرانسهای بینالمللی قاهره، پکن، کپنهاک و استانبول بودند که توسط سازمان ملل در طی دهه نود برگزار شده بودند و در تعارض با اصول پذیرفته شده اخلاقی و دینی و سنتهای پذیرفته شده تاریخی قرار داشت. آنها نه تنها خواهان تصویب این مسائل بودند که در مرحله بعد خواهان تحمیل آنها بودند و آن را صریحاً بیان میکردند و این همکاری مانع از تصویب همه شد که چگونگی آن خود داستان مفصلی دارد.