غذای بیمارستان را دوست نداشت و قرار شد قبل از غروب بیاید خانه و مادرش بهجای او پای تخت خواهرش بایستد؛ اما قبول نکرد و گفت: «اگه تونستید برام شام بیارید.»
عقربهها هنوز به هشت نرسیده بود که تلفن خانه زنگ زد. با ترس خاصی گفت: «هیچکی از خونه بیرون نیاد، برای منم شام نیارید؛ اینجا خیلی شلوغه. از اینجا دارم خیابونو میبینم راهبندون درست کردن!»
ساعتی گذشته بود که دوباره تماس گرفت. گفتم: «بپرس از پرستارا اوضاع چطوره؟» خودش از طبقات بالای بیمارستان قدس اراک، شاهد ماجرا بود، گفت: «همینطور دارن مجروح میارن، با سواری و هرچی که بشه. صبر کن... الان یه وانت نگه داشت تو حیاط بیمارستان... یا خدا...! انگار دو سه تا جنازه پشتش خوابوندن.» و ادامه داد: «چندتا پرستار پشت پنجره هستن، دارن از دیدن این همه مجروح، گریه میکنن. اینجا صدای تیر و نارنجک قطع نمیشه؛ سمت منطقه ما نیست؛ اما صداها خیلی زیاده...»
یک لحظه صدایش رفت، فکر کردم تماس قطع شده که با صدای لرزانی گفت: «اگه بیمارستان رو بگیرن چی میشه؟ من خیلی میترسم. کاش اومده بودیم خونه...» گفتم: «نترس دخترم... من الان میام بیمارستان...» جیغ ضعیفی کشید و با نگرانی گفت: «نه بابا شما از خونه بیرون نیاییدا...»
دلداریاش دادیم که نگران نباش، نیروهای خودمان را دستکم نگیرید؛ اما فداکاری و ازخودگذشتگی مأموران و دلداری ما ذرهای از ددمنشی صهیون کم نمیکرد.
مادرش در خانه گریه میکرد و ختم صلوات گرفته بود: «خدایا امشبو بخیر بگذرون. خدایا مراقبشون باش...»
دوباره تماس گرفتیم تا از اوضاع بیمارستان خبر بگیریم. گفت: «اینجا محشری شده؛ تموم پرستارا از بخش به اورژانس رفتن. هیچکس نیست تا مسکنِ سمیه رو تزریق کنه...» در حال صحبت بودیم که با صدای انفجار، جیغی کشید؛ انگار نارنجکی وسط حیاط بیمارستان زده بودند. دیگر توانی برای صحبت نداشت. آشکارا از پشت تلفن میلرزید. امیدش را از دست داده و قافیه را به کل باخته بود. دلداری ما هم دیگر کارساز نبود، گریه میکرد و به هیچ کدام از حرفهای ما توجه نمیکرد. دلم در تلاطم و نگرانی بود، از اینکه نمیتوانستم برای دخترهایم که در بیمارستان گیر افتاده بودند، کاری بکنم، عصبانی بودم. به همه بیماران بیمارستان فکر میکردم. انگار همه آنها بچهها و خواهر و برادرم بودند.
یکباره با خوشحالی گفت: «اومدن! نیروهای پلیس و بسیج اومدن...» انگار با حضور آنان دلش قرص شد؛ امیدش برگشت که برای بیمارستان اتفاقی نمیافتد و حالا دیگر امنیت دارند.