بهناز زنگ زد که «میگم، شما این روزها چکار دارید میکنید؟ نرفتید تو صحنه روایت بنویسید؟» آه از نهادم بلند شد: «نه بابا دختر، تو این اوضاع تو کدوم میدون برم روایت بنویسم؟» شاید فکر میکرد روزها که شلوغی کمتر است، از خانه بیرون بزنم و از بقایای وحشیگریها بنویسم. مطمئنش کردم از این خبرها نیست: «من صبحها که تو خونه، حسابی مشغولم. پسر کلاس اولی و مدرسه مجازی، یعنی کل صبحت میره. بقیه روز هم که سعی میکنم آرامش خونه برقرار باشه، دخترم بتونه به برنامه درسیش برسه؛ امسال کنکور داره.»
هر چند اینها را جزء لاینفک مادریام میدانستم، اما دلم گرفته بود از اینکه هیچی از دستم برنمیآمد. وقتی تلویزیون اعلام کرد در همه شهرها مردم به میدان بیایند، مثل بیابانزدهای بودم که روزها عطش را تحمل کرده و حالا به آب رسیده است؛ اما شب، همه نقشههایم نقش بر آب شد. همسرم موافق بردن پسرها نبود. حتی به دخترم هم گفت: «در مورد اینکه شما بری، یک کم فکر کنم، بهت میگم.» با این حساب، حتی یک سیاهی لشکر ساده هم نبودم. خدا خدا میکردم با رفتن دخترم موافقت کند که لااقل یک نماینده در میدان داشته باشم. بغض ریز راه گلویم را بسته بود. تلفن همراهم زنگ خورد. خانم محسنی بود. توی آن حال و اوضاع، حوصله حرف زدن نداشتم، اما با خودم فکر کردم شاید کار واجبی داشته باشد. خانم محسنی با کلی «ببخشید» و «شرمنده» و «مزاحم شدم»، توضیح داد که دنبال یک خوشنویس میگردد تا برای راهپیمایی فردا جملاتی را با خط درشت بنویسد. دیگر نگذاشتم با آن حال شرمندگی حرف بزند. صدایم را صاف کردم: «خانم محسنی، خدا شاهده که شما روزیرسون هستین برام. دنبال این بودم که یک کاری انجام بدم. خب، جملههاتون رو بگید تا بنویسم. فردا میرم مقوا و ماژیک میخرم، انجامش میدم.»، اما او فکر همهجایش را کرده بود. دوستش نزدیک خانه ما بود و قرار شد صبح همه وسایل را بیاورد. صبح از ساعت ده که مقواها رسید، دو کلمه مینوشتم و چهار کلمه به پسرک در کلاس مجازیاش کمک میکردم. باز دو کلمه مینوشتم و به غذا سر میزدم. دیگر ساعت داشت به دو نزدیک میشد. هنوز چند مقوا سفید بود و دست من کُند. رفتم توی اتاق دخترم: «مامانجان، تو که هنوز معلوم نیست بری، بیا حداقل چند تا از این مقواها رو بنویس. خطت هم از من بهتره.» پسر دوازده سالهام که حالا کلاس مجازیاش تمام شده بود، توجهش جلب شد: «مامان، نمیشه بابا رو راضی کنیم همه با هم بریم؟ من که خوشنویسی هم بلد نیستم. هیچ کار نمیتونم بکنم.» دخترم تند و تند مینوشت و من نقطهها را میگذاشتم، به این امید که به اندازه یک نقطه در گستره بزرگ جمهوری اسلامی اثری مثبت بگذارم. نمیدانستم چه جوابی به پسرم بدهم. حرفهایش را میفهمیدم، اما نمیخواستم به همسرم اصرار کنم. نگرانیاش برای بچهها قابل درک بود. آخرین مقوا رو به اتمام بود و فقط یک ربع تا آغاز راهپیمایی زمان داشتیم. آخرین نقطه را که گذاشتم، پسرم گوشی به دست دوید سمتم: «مامان، بابا داره زنگ میزنه. بهش بگو اجازه بده بریم.» هنوز نمیدانستم کدام طرف را بگیرم که خنکای حرف همسرم تمام عطش جانم را شست: «من الان دارم میام سمت خونه. اگر بچهها ناهار نخوردن، سریع یه چیزی بهشون بده. شما برید راهپیمایی، من پیش حسین میمونم.» میدانستم پسر بزرگم دوست ندارد در راهپیمایی توی صف خانمها بیاید. رفتم سمت آشپزخانه و جواب دادم: «شما با بچهها بری، من خیالم راحتتره. من و حسین خونه هستیم.» وقتی رفتند، تلویزیون را روشن کردم. لپتاپ را هم آوردم. شده بودم مثل بچههایی که نه از شوق دیدن یک فیلم خوب میگذرند و نه میتوانند مشقهایشان را رها کنند. نشستم به نوشتن روایت این کوچکترین حرکتی که توانستیم انجام دهیم. حسین کوچکم پای تلویزیون شعار میداد و هر چند دقیقه ذوق میکرد که میتواند اسم بعضی شهرها را بخواند: «عه مامان، نوشته شیراز! اینجا سمنان نوشته؟ درسته؟ اینم بلدم بخونم، کرمان...» همه مردم از تمام شهرها آمده بودند.