شعر من بغض گرانی ست که هم بند نداشت
کاش تاریخ جهانم، ٩ اسفند نداشت
کاش لبخند تو تصویر مدامم میشد
کاش دیدار شما مرهم جانم میشد
کاش آغاز بهار این همه پاییز نبود
قلب من از تپش داغ تو لبریز نبود
کاش جنگنده همان صبح به یغما میرفت
کاش بدخواه تو آن لحظه ز دنیا میرفت
قصه روز دهم، روضه هر روز شده
لب عطشان تو، این روضه جگر سوز شده
باز هم روز دهم، باز علمداری رفت
با لب تشنه در این معرکه سرداری رفت
عید فطر آمد و تبریک تو، اما کم بود
بی رخ ماه تو نوروز سراسر غم بود
به لب تشنه آن روز تو، اما سوگند
به همان مشت گره کردهات آقا سوگند
راه تو جوی روانی است که جریان دارد
راه تو جبهه حقی است که ایمان دارد
خون تو باز در این معرکه طوفان دارد
لشکرت نام خدا، پرچم ایران دارد
داغ تو بر دل ما هست ولی میمانیم
از تو و راه تو هر لحظه ز جان میخوانیم
سوره فتح به لب زخمی و پابرجاییم
کودک و پیر و جوان سوی خیابان آییم
سنگر ماست خیابان و علم پابرجاست
گرچه زخمیست علم، باز حرم پابرجاست
میرسد روز رهایی جهان در آخر
میرسد وارث شمشیر و وقار حیدر
مطمئنم که توهم باز میآیی با او
میرسد لشکر مردان خدایی با او
روز پیروزی حق همدل و هم سنگر تو
حسبی الله ببینیم بر انگشتر تو