مرتضى صفار هرندى
هدف تضعیف نقش سیاسی روحانیت از سوی بخشی از جریان پیروز انتخابات دوم خرداد 1376 با به کارگیری وسیله های مختلفی تعقیب می شد. زیر سوال بردن زیرساخت های «فقه سیاسی» شیعه و بنیان های نظری ولایت فقیه چیزی نبود که جریانی که خود را نماد روشنفکری دینی می نامید، بتواند برای پیشبرد آن بر افکار عمومی تکیه کند. هر چند که این جماعت با استفاده از فضای رسانه ای و متهم کردن اندیشمندان مخالف خود به «مخالفت با جمهوریت» توانسته بود اقشار خاصی را با این موج همراه کند، اما تضعیف روحانیت مترقی در افکار عمومی، نیازمند به کارگیری شیوه های مختلفی بود.
زمانی یوسفی اشکوری ( روحانی همراه با نهضت آزادی) با یک تقسیم بندی درباره گرایش های مختلف در حوزه های علمیه و روحانیت در نهایت این گونه نتیجه گیری کرده بود که روحانیت حامی اندیشه سیاسی حاکم برجمهوری اسلامی در اقلیت قرارگرفته است کسانی که شهرت خود را مرهون مدعای مبارزه با جریان تحجر بودند حالا آویختن خویش از دامان متحجران را چاره مبارزه با نگاهبانان راستین میراث فقهی امام خمینی یافته بودند. اگر تا پیش از این نام رهبر انجمن حجتیه با توصیف بسیار خصمانه ای همراه بود، اکنون روزنامه «جامعه» در فقدان او عنوان آیت الله العظمی را برایش به کار می برد. نکته جالب تر این که گاه حتی اتهامات ناروا و دروغ قبلی خود این افراد به برخی از اعاظم حوزه های علمیه - که مبنای حمله آنان به آن بزرگواران قرارگرفته بود- دستمایه تجلیل از آنان قرار می گرفت! نشریه راه نو متعلق به اکبر گنجی زمانی که سعی داشت به زعم خود اعتبار فقهی نظریه ولایت فقیه را خدشه دار سازد، به این ادعا تمسک جست که مرحوم آیت الله العظمی خویی به عنوان یکی از بزرگترین مراجع تقلید جهان تشیع نیز براین نظریه بوده است که ولایت فقیه عهده دار حکومت نمی تواند باشد. فارغ از این که با شکسته شدن فضای تقیه ناشی از اختناق صدامی در سال های اخیر و ارتباط بیشتر حوزه های قم و نجف، نظر مثبت آن مرجع عالی مقام فقید درباره ولایت فقیه آشکار شد، تمسک تجلیل آمیز فردی مثل اکبر گنجی به این بزرگوار که در گذشته از سوی جریان مدعی روشنفکری دینی به عنوان «رهبر جریان تحجر» معرفی می شد، از جمله شگفتی های عرصه اندیشه پردازی این دوران بود.
به موازات این تلاش های علمی (!) آنچه که جریان مهاجم سرمست از فضای جدید سیاسی خود را شدیدا به آن نیازمند احساس می کرد ایجاد یک تنفر عمیق از روحانیت مترقی در افکار عموم مردم بود. این امر مستمسک مناسبی نیاز داشت که متاسفانه قتل های مرموز زنجیره ای در پاییز 1377 آن را فراهم آورد. بلافاصله پس از رخدادهای شوم قتل افرادی مثل فروهر و همسرش، مختاری، پوینده و شریف، انگشت اشاره مطبوعات دوم خردادی بدون هیچ گونه مستند قابل دفاعی ابتدا حجت الاسلام دری نجف آبادی، وزیر اطلاعات را نشانه رفت. مطبوعات زنجیره ای پس از آن که نتوانستند این اتهام را به اثبات برسانند، از کسانی سخن به میان آوردند که حکم شرعی قتل ها را صادر کرده اند!
در شب های ماه رمضان آن سال یک نامه جعلی در مراسم احیای دوم خردادی های اصفهان توزیع شد که در آن به دروغ حکم قتل نویسنده و ناشر نشریه مجهول الهویه ای به نام «ماندنیها» به رهبر معظم انقلاب نسبت داده شده بود! تحقیقات بعدی درباره این جعل «ناشیانه» - که با درج طبقه بندی من درآوردی «فوق سری» (؟) همراه بود- نشان داد که برخی از متهمان پرونده جنایات مهدی هاشمی معدوم دست اندرکار آن بوده اند. نکته قابل توجه در این جریان، نقش یکی از نویسندگان روزنامه سلام ( ارگان مجمع روحانیون مبارز) در ارسال تصویر این نامه جعلی به دیگران بود. نویسنده ای که او نیز سابقه سه سال حبس به خاطر عضویت در باند مهدی هاشمی را در گذشته خود داشت. انتخاب مخاطب این نامه جعلی ( سردار رحیم صفوی فرمانده وقت سپاه) نیز در جعل آن، امری حساب شده بود. در آن زمان مطالب یک سخنرانی سردار صفوی در اجتماع جمعی از فرماندهان سپاه که در آن تعابیری مثل گردن زدن و زبان بریدن از ضد انقلاب دیده می شد دستاویز متهم ساختن او و دیگر حامیان ولایت به خشونت طلبی شده بود.
براستی دوره دوم خرداد زمانه تناقض های چشمگیر بود. کار افرادی که درگذشته به خاطر رفتارهای خشونت آمیز نسبت به زنان بد حجاب مورد پیگرد قانونی نظام جمهوری اسلامی قرارگرفته بودند، اکنون به جایی رسیده بود که حتی پیامبر اعظم (ص) را به سبب خشونت گرایی مورد سرزنش قرار می دادند. شاید این نقل قول از فرط تکرار آن در سال های گذشته ملال انگیز باشد. اما دقت در آن نشان خواهد داد که نه تنها در زمان بیان آن بلکه برای همیشه ادعایی تکان دهنده بوده است. اکبر گنجی در تحلیل واقعه عظیم کربلا و توجیه شهادت حضرت سیدالشهدا (ع) و یاران مظلومش در مقاله ای باعنوان «خون به خون شستن محال آمد محال» نوشت:« کینه ها و عقده های به جا مانده از بدر و حنین در کجا سر باز خواهند کرد. خشونت فرزند خشونت است و درخت خشونت میوه هایی جز خشونت به بار نمی آورد.» این افراد حتی خواستار تغییر محتوای زیارت نامه امام حسین (ع) به سبب «خشونت» موجود در مضامین آن شدند.
دامنه تخطئه «خشونت » رفته رفته به احکام اسلامی کشید. سخنی که در خرداد 1360، خروش امام و امت و درهم پیچیده شدن بساط بسیاری از جریان های سیاسی مخالف اعتقادات دینی مردم را به دنبال داشت، اکنون از زبان و قلم کسانی شنیده و خوانده می شد که مردم آنان را با داعیه خط امامی بودن می شناختند. از احکام شرعی مربوط به قصاص و رجم زانی گرفته تا حکم ارتداد مشمول این جوسازی شده بود. البته این فرصت خوبی برای جریان هایی بود که شرایط سال 1360 آنان را به انزوا محکوم ساخته بود. ساخته شدن تعابیری مثل تئوری «النصربالرعب» و «ارهاب» در روزنامه های دوم خردادی و ادعای پروژه ای به نام «محرم » در آستانه این ماه شریف، چیزهایی بود که افرادی مثل ابراهیم یزدی دبیرکل نهضت آزادی، سال ها در تشنگی آن به سر می بردند. او در ابتدای سال 1378 درگفت وگو با نشریه پیام هاجر مدعی شد که جریان رقیب آقای خاتمی به جای خشونت پراکنده و خودجوش به دنبال خشونتی سازمان یافته و برنامه ریزی شده و حساب شده هستند که هدف آن حذف خاتمی است!
در ستیز با احکام اسلامی و متهم کردن این احکام به خشن بودن، یکی از پیشتازان ، روزنامه زن با مدیریت فائزه هاشمی ( عضو شورای مرکزی حزب کارگزاران ) بود. این روزنامه برای وهن احکام اسلامی حتی از کاریکاتور مدد می گرفت. این روزنامه جزئی از اجزای یک جریان مطبوعاتی بود و عکس العمل روزنامه های زنجیره ای در قبال تعطیل روزنامه زن تقابل طلبی جمعی آنها با قانون را به وضوح نشان می داد. سه روزنامه نشاط متعلق به محفل «کیان » خرداد ( به صاحب امتیازی عبدالله نوری) و آریا مطالب آماده شده این روزنامه تعطیل شده را با قید این که مطالب روزنامه زن است، به چاپ رساندند و شگفت آور این که برخی «خیرخواهان» با این استدلال که تعطیلی روزنامه فائزه هاشمی سبب تضعیف جایگاه آقای هاشمی رفسنجانی می شود از رهبر معظم انقلاب لغو حکم دادگاه انقلاب را طلب می کردند! اعضای حزب کارگزاران در سال های پس از ناکامی جریان دوم خردادی نطق های غرایی در مذمت افراطی گری سردادند. اما هیچ گاه پاسخگوی این واقعیت نبودند که روزنامه های وابسته به این حزب مثل زن، همشهری و ... خود در ترویج دیدگاه های افراطی مثل متهم ساختن اسلام و نظام به خشونت طلبی دست داشته اند.
زمانی که روزنامه های دوم خردادی سعی داشتند فقها را فتوادهنده قتل های زنجیره ای براساس مبانی فکری خشونت طلبانه معرفی کنند، اظهارات متفاوت آقای حسینیان درباره عامل اصلی قتل های زنجیره ای فضای جدیدی را ایجاد کرد. او به سوابق همراهی «کاظمی» ( مشهور به موسوی) متهم ردیف اول این قتل ها با دوم خردادی ها و نیز تایید ویژه آقای خاتمی از او در ابتدای مسئولیت ریاست جمهوری اشاره کرد. با این اظهارات اجرای سناریوی جدیدی از سوی جبهه مشترک روزنامه های دوم خردادی و روزنامه نگاران ضد انقلاب خارج کشور مثل علی رضا نوری زاده : که گویا تقسیم کاری بین آنان صورت گرفته بود- آغاز شد. در این سناریو به اعتبار این که حسینیان و نیز افرادی مثل محسنی اژه ای ( قاضی دادگاه کرباسچی )، پورمحمدی ( قائم مقام سابق وزارت اطلاعات)، رئیسی ، رازینی و ... افرادی از مجموعه دانش آموختگان مدرسه حقانی هستند، مدرسه حقانی به مثابه مرکز تربیت یک باند مخوف و قاتل ترسیم شد! اما هدف این سناریو در جای دیگری بایستی جست وجو می شد. این نکته زمانی مشخص شد که نام آیت الله مصباح یزدی در روزنامه های زنجیره ای در جایگاه «رهبر و تئوریسین باند حقانی » قرارگرفت. متاسفانه بایستی اذعان کرد تعابیری مثل «فرقه مصباحیه» در بیان خشم آلود و چشم بسته برخی از اعضای مجمع روحانیون مبارز، سال ها پس از آن تبلیغات هماهنگ داخلی و خارجی ، تاثیرپذیری خواسته یا ناخواسته لایه های معتدل جریان دوم خرداد از افراطیون را نشان می دهد.
مشکل اصلی این جبهه مشترک داخلی و خارجی با آیت الله مصباح را در نوع تبلیغات آن زمان ضد انقلاب خارج کشور می شد دید. کیهان سلطنت طلب در پاییز سال 1378 با یادآوری این گفته آیت الله مصباح که «پذیرفتن اسلام با پذیرفتن دموکراسی به سبک غربی به هیچ وجه قابل جمع نیست» از دو دهه پیکار ایدئولوژیک و آشکار مکتب ولایت فقیه با دموکراسی و آزادی ( به سبک غربی) سخن گفت. واقعیتی که شخصیت هایی مثل آقای محتشمی پور همچنان چشم بر روی آن بسته اند، سخنی است که اکبر گنجی در مرداد ماه 1377 در اردوی دفتر تحکیم وحدت در تبریز بیان کرد. او گفت:« سکولاریسم و پلورالیسم و دموکراسی ]غربی [ که آقای مصباح از آن نام می برد دقیقا با آن دین سنتی سازش دارد. حال در این طرف، روشنفکری دینی، دینی ارائه می دهد که با سکولاریسم و پلورالیسم همخوانی دارد.»
ناتوانی از هماوردی نظری با اندیشمندی مثل آیت الله مصباح یزدی چاره ای جز این باقی نمی گذاشت که جریان روشنفکری دینی با اتکای به حجم زیاد روزنامه های خود او را درچهره رهبر ایدئولوژیک خشونت طلبان معرفی کند. دندان بر هم ساییدن عاجزانه جریان خودخوانده روشنفکری دینی کار را به جایی رساند که روزنامه این جریان با درج کاریکاتوری سخیف و توهین آمیز و تشبیه این عالم ربانی و حکیم الهی به تمساح، خشم عمومی را برانگیزد.