رسالت حنیف غفاری: “کاترین کولونا” وزیر امور اروپاى فرانسه اخیرا از احتمال فروپاشى اتحادیه اروپا خبر داده است. اظهارات اخیر کولونا بسیار قابل تامل است. البته وى عواملى مانند گسترش اتحادیه اروپا به 25 کشور را عامل بروز این امر مىداند ولى در ماوراى آنچه کولونا اظهار کرده است، مىتوان به نقاط و نتایج قابل توجهى دست یافت.واقعیت امر این است که اتحادیه اروپا در حال فروپاشى است. هم اکنون سه کشور اصلى اتحادیه یعنى انگلستان، آلمان و فرانسه در داخل مرزهاى خود دچار بىثباتى سیاسى واجتماعى مفرطى شدهاند و از سوى دیگر عامل انفعال، بستر قاره اروپا را فرا گرفته است. در ابعاد اقتصادى بسیارى از کشورهاى اروپاى شرقى وغربى و نیز کشورهاى اسکاندیناوى با یکدیگر تطابق و همخوانى نداشته و حاضر به ترسیم الگویى واحد در راستاى نیل به اروپاى واحد نیستند. نباید فراموش کرد که جمع سران و رهبران اروپایى در قالب و چارچوبى واحد به نام اتحادیه اروپا عملا ناممکن است. افرادى با اهداف متفاوت و بعضا زیادهخواهیهایى تاریخى که ریشه در دوران استعمار دارد. در هر صورت نمىتوان به لحاظ عینى و عملى پذیرفت که اتحادیه اروپا در حال تکامل مسیر خود به سوى نیل به قطبیت در معادلات جهان مىباشد. اگر میان اهداف آرمانى و ایدهآل گرایانه مقامات اروپایى و واقعیت جهان امروز مقایسهاى منصفانه انجام دهیم، به شکست سیاست گذاران اولیه اروپایى پى خواهیم برد. در راستاى تشکیل اروپاى واحد تاکنون هزینهها و امکانات هنگفتى صرف شده است ولى در عمل شاهد اتحادیهاى از هم گسیخته و منفک هستیم. تنها در جلسات و مجامع صورى وتشریفاتى است که مىتوان لبخند افرادى مانند شیراک، سولانا، پرودی، مرکل، بلر و... را در کنار یکدیگر مشاهده کرد. اما فارغ از آنچه در بستر داخلى کشورهاى مختلف اروپایى در حال وقوع است و حاکى از عدم رضایت نسبى شهروندان کشورهاى مختلف این قاره از مقامات خود دارد، قصد داریم تا اروپاى امروز را در فضاى رابطه میان کاخ سفید و کاخ کرملین تفسیر نماییم.پس از فروپاشى نظام دو قطبى شاهد سردرگمى مقامات اروپایى در تنظیم رفتارها و رویکردهاى خود بودیم. در نهایت کشورهاى عضو اتحادیه اروپا سعى کردند در قبال روسیه رویکردى منفى و در عین حال واحد را در پیش گیرند. از این روست که امروزه شاهد تحریم بلاروس توسط مقامات اتحادیه اروپا هستیم. در هر صورت اتحادیه اروپا حرکت و سیر خود در نظام بینالملل را بر مبناى مخالفت با مسکو و نزدیکى به کاخ سفید تنظیم نمود. همین امر باعث شد تا آفات متعددى گریبانگیر مقامات اروپایى شود و هم اکنون تعریف متقن و محکمى از رفتارها و گفتارها و رویکرد اتحادیه اروپا نمىتوان ارائه نمود و این موضوع معلول تعارض رفتارى میان رهبران و سران این قاره است. در میان کشورهاى اروپایى رفتار سه کشور انگلستان، فرانسه و آلمان (پس از سرکار آمدن آنگلا مرکل) تاکنون موجب اتلاف انرژى سیاسى و استراتژیک فراوان در معادلات اتحادیه اروپا شده است. جهت روشن شدن بیشتر موضوع لازم است تا به ترسیم چند فرمول مشخص در نظام بین الملل پرداخته و در قالب آنها به تحلیل رفتارهاى غلط سران اروپایى بپردازیم:1- “قطبیت”با “پیروى از یک جریان دیگر” تعارض محض و کامل دارد. مقامات اروپایى در دهه آخر قرن گذشته و خصوصا پس از فروپاشى اتحاد جماهیر شوروى و روى کارآمدن بوریس یلتسین در روسیه سعى داشتند با تمرکز بر واژه قطبیت، نقش اروپا را در معادلات نظام بینالملل تقویت نمایند. اما ارائه طرحهایى مانند طرح گوام و قرار گرفتن افرادى مانند سولانا در راس سیاست خارجى اتحادیه و در نهایت وجود نو محافظهکاران و جنگ طلبان افراطى در کاخ سفید پس از انتخابات ریاست جمهورى سال 2000 ایالات متحده آمریکا جملگى دست به دست هم دادند تا ساختار اروپاى واحد به طور کامل دگرگون شود. پس از سرکار آمدن بوش پسر و بروز رفتارهاى افراطى افرادى مانند بلر، اسنار، برلوسکونى و سولانا فضایى به وجود آمد که در قالب و چارچوب آن هیچ گونه دورنمایى براى نیل به قطبیت اروپا وجود نداشت. در فضاى پس از 11 سپتامبر 2001 بوش و همراهانش از سادهانگارى و بعضا موذىگریهاى افرادى مانند بلر و سولانا استفاده کردند و اروپا را به عنوان کاتالیزور و تسریع کننده معادلات سیاسى واشنگتن در جهان تعریف کردند. حضور دو کشور فرانسه و انگلستان در شوراى امنیت سازمان ملل متحد در روندى خودکار باعث شد تا پاریس و لندن فضاى سازمانهاى بینالمللى را در راستاى اعمال رفتارهاى ضد بشرى جمهورى خواهان افراطى فراهم نمایند. کاخ الیزه و لندن در طول چند سال اخیر با رفتارهاى دوگانه خود در قبال جهان، موجبات ایجاد دردسرهاى زیادى در جهان شدهاند. همراهى انگلستان و فرانسه با سیاستهاى آمریکا در سطح کلان موجب تنفر شدید شهروندان این دو کشور از بلر و شیراک شده است. چنان که آخرین نظرسنجىها حکایت از سقوط زودهنگام تونى بلر، نزدیکترین متحد کاخ سفید از قدرت دارد. بروز رفتارهاى مشابهى از سوى “آنگلا مرکل” صدر اعظم آلمان پس از وداع شرودر با قدرت، اروپا را از مسیر تعریف شده در سالهاى قبل از سر کار آمدن بوش پسر دورتر ساخت.در اینجا بحث تعارض میان قطبیت و پیروى از یک جریان دیگر مطرح مىشود. نیل به قطبیت و خصوصا قطبیتى که استراتژیستهاى اروپاى واحد به دنبال آن بودند، مستلزم استقلال در رفتار و عمل است. این در حالى است که چنین استقلالى به هیچ عنوان در قاره اروپا وجود ندارد. در کشور انگلستان شاهدبودیم که بلر پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 سریعا خود را به عنوان نزدیکترین متحد آمریکا در جهان تعریف نمود. در جریان جنگ افغانستان وعراق “لندن” همراهى کامل خود با یونیورسالیستها را به تصویر کشید. همراهى “خوزه ماریانا اسنار” نخست وزیر وقت اسپانیا و سیلویو برلوسکونى در ایتالیا و مقامات کشور لهستان در کنار اشغالگران آمریکایى عملا بنیان سیاست خارجى اتحادیه اروپا را از هدف اصلى منحرف ساخت. خاویر سولانا نیز به عنوان مسئول اصلى تنظیم سیاست خارجى اتحادیه اروپا، سعى داشت جو موجود در اتحادیه اروپا را به سمت و سوى سفارشات پشت پرده تئوریسینهاى حزب حاکم بر واشنگتن سوق دهد. با شکسته شدن بنیان اروپا و خروج کشورهایى مانند انگلستان، اسپانیا (در زمان اسنار)، ایتالیا (در زمان برلوسکونی) و لهستان از مدار قطبیت، عملا شاهد مجموعهاى درهم شکسته بودیم. حتى مخالفت دو کشور آلمان وفرانسه با جنگ عراق نیز حالتى کاملا صورى داشت. مخالفت شیراک و کاخ الیزه با اشغال عراق ریشه در تعلقات و روابط قبلى پاریس با صدام حسین و حزب بعث داشت و بعدها نقش آلمانیها در خصوص جاسوسى از عراق و ارائه اطلاعات به آمریکا آشکار شد ...استراتژیستهاى نومحافظهکار در آمریکا در طول شصت سال اخیر سعى کردند کلیت اروپاى واحد را تنها در لابهلاى اوراق و کاغذهاى بىارزش ولى تزیین شده تئوریسینهاى اروپایى تعریف نمایند و از ورود جدى اروپا در معادلات جهانى به صورت یک قطب ممانعت نمایند. اما در طول این سالها سقوط اسنار و برلوسکونى در اسپانیا و ایتالیا (دو کشور مهم تعریف شده در اتحادیه اروپا) تا حدودى شرایط بستر موجود در قاره اروپا را به ضرر کاخ سفید شکل داد. اما این به معناى نزدیکى به قطبیت نبود. در صورتى که طلسم کاخ سفید از اتحادیه اروپا برداشته شود و با سقوط بلر، مرکل و انزواى شیراک و سولانا دیگر شاهد مانور واشنگتن در اروپا نباشیم تازه اروپا به نقطه صفر و بلکه زیر صفر رسیده است! طى سالهاى اخیر انرژى بسیار زیادى از اتحادیه اروپا تلف شده است که محاسبه آن باتوجه به جو موجود در این مجموعه امکان پذیر نیست. حتى در صورت اینکه اروپا را بدون آمریکا و بدون پیروى از سیاستهاى بوش تعریف نماییم به تازگى نخستین گام براى قرار گرفتن در مسیر قطبیت آغاز شده است. هم اکنون اروپا براى بازگشت به نقطه صفر و فرار از وضعیت موجود باید تاوان و هزینههاى زیادى بپردازد. همانگونه که اشاره شد این هزینهها در راستاى گذار به قطبیت نیست و تنها باید در راستاى گذار به نقطه صفر صورت گیرد.در جریان مذاکرات هستهاى با ایران نیز بخش زیادى از انرژى سه کشور اروپایى به علت پیروى کورکورانه از سیاستهاى آمریکا تلف شد. نکته جالب توجه این است که پس از گذشت سه سال از مذاکرات، هنوز پاریس، لندن و برلین در همان فضایى گام بر مىدارند که ایالات متحده براى آنها ترسیم کرده است.تعارض میان نیل به قطبیت و پیروى از ایالات متحده آمریکا باعث شده است تا شاهد ادامه حیات سیاسى کشورهاى اروپایى در چرخهاى ساکن و تکرارى باشیم.در حال حاضر برلین، پاریس و لندن به عنوان سه کانون تصمیمگیرى در اتحادیه اروپا سعى دارند نیل به قدرت در جهان را در چارچوب حمایتهاى کاخ سفید به دست آورند و در این میان حرکت در راستاى نیل به قطبیت دراروپاى واحد براى مقامات این کشورها معنا و مفهومى ندارد. در سرزمین ژرمنها محبوبیت مرکل به زیر 40 درصد کاهش یافته است. در انگلستان شاهد هستیم که بلر و اعضاى حزب کارگر شکست سخت و دشوارى را در انتخابات شهرداریها تجربه کردهاند. در کشور فرانسه مخالفتهاى عمومى با سیاستهاى غلط شیراک، دوویلپن و سارکوزى افزایش یافته است و ...مسلما جمع میان این سه کشور برآیندى منفى را به دنبال خواهد داشت، جمع سه جریان و کانون متزلزل در نظام بینالملل پاسخى مثبت به دنبال نخواهد داشت. این نکتهاى است که مقامات سه کشور اروپایى به هیچ عنوان نسبت به آن التفات ندارند. ادامه داردhttp://www.resalat-news.com/Detail.aspx?cid=45721