صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۶ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۸:۰۱  ، 
شناسه خبر : ۱۱۳۳۵۹

علوم انسانی آمیخته به فرهنگ سکولار
اشاره : رهبر معظم انقلاب اسلامی از اوایل دهه 70 تاکنون در مقاطع گوناگون دغدغه خویش را نسبت به اسلامی شدن دانشگاه‌ها و نقد علوم انسانی مبتنی بر مادیگرایی و تحول در متون آموزشی مربوط به علوم انسانی و تطبیق آن با آموزه‌ها و دیدگاه‌های اسلامی و همچنین تلاش برای تولید علم در این حوزه مطرح کرده‌اند. بخش دوم مقاله ریشه‌های یک کژراهه که به این موضوع پرداخته است در ادامه از نظرتان می‌گذرد.
دانش و قدرت
1. رابطه دانش و قدرت، یک رابطه بنیادی است زیرا قدرت بوجودآورنده دانش و دانش نیز بوجود آورنده قدرت است. پس جامعه براساس این رابطه بوجود می آید و هویت و ماهیت می پذیرد. به عبارت دیگر، جامعه دارای دو بعد (سخت افزاری) و (نرم افزاری) است که (قدرت)نخستین بعد و (دانش) بعد بعدی را تشکیل می دهد.
2. براساس رابطه قدرت و دانش، می‌توان جوامع را تقسیم بندی کرد اما متأسفانه در جهان امروز این تقسیم بندی به چشم نمی‌خورد و جامعه جهانی در (ابهام) بسر می برد و فقط در جامعه شناسی معرفت وانسان شناسی شناخت است که تا حدی به این تنوع پرداخته شده است که البته این دو حوزه علوم اجتماعی نیز در نهایت ضعف بسر می‌برند و نظام دانش جهان فعلی نیز دچار همین (ضعف و ابهام) است و تا شکوفایی فاصله بسیاری دارد.
ب) آسیب‌شناسی نظام آموزش:
نظام آموزشی هر کشور بستر نهادینه شدن، تقویت و انتقال ارزش‌های گفتمانی آن جامعه محسوب می‌شود. نهادینه کردن ارزش‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی از کارویژه‌های نظام آموزشی است؛ البته از میان نهادهای آموزشی دانشگاه جایگاه ویژه‌ای دارد. حیات دانشگاهی به سبب تقارن با دوره خاصی از زندگی انسان، که با نشاط، تحرک، استقلال و حقیقت‌جویی همراه است، اهمیت بنیادینی در شکل‌گیری ایستارهای فرهنگی، سیاسی دانشجو خواهد داشت؛ ازاین‌روست که با پیروزی انقلاب اسلامی و استقبال مردم از گفتمان انقلاب اسلامی و پذیرش آن، امام‌خمینی(ره) لزوم بازنگری در فعالیت نهادهای آموزشی را با فرمان تأسیس شورایی با عنوان شورای انقلاب فرهنگی گوشزد نمود. با معین شدن ویژگی‌های مطلوب نظام آموزشی با توجه به اندیشه‌های امام(ره)، به نظر می‌رسد با گذشت سه دهه از پیروزی انقلاب اسلامی،هنوز دانشگاه‌ها مرکز فعالیت خرده‌گفتمان‌های سکولار رقیب گفتمان اسلام‌گرایی انقلاب گردیده است.
نظام آموزشی کشور به آسیب‌هایی دچار است که تأثیر جانبی آنها بر گفتمان انقلاب را نمی‌توان کتمان کرد.برخی از این آسیب‌ها عبارت‌اند از:
ــ ابتنای نظام آموزشی کشور بر پایه شناخت تک‌ساحتی مکاتب غربی از انسان.
ــ اتکای صرف راهبردهای آموزشی بر حافظه محور بودن آنها در دایره تنگ و تاریک ادراکات حسی و نیز غفلت از نیروهای برتر انسانی همچون عقل، تفکر، عاطفه، اراده.
ــ مورد حمله قرار گرفتن ارزش‌های دینی و سنت‌های فرهنگی تحت عناوین روشنفکری و علم‌باوری.
ــ کم فروغ شدن سناریوی وحدت حوزه و دانشگاه که سبب شده است تعارض‌ها و تضادهای نگرشی و گرایشی این دو بخش علمی و فرهنگی جامعه درباره موضوعات خطیر فرهنگی و اقتصادی برطرف نشود و بیش از پیش به بحران‌های اجتماعی جامعه دامن بزند.
ــ ضعف نظریه‌محوری، تولید مفاهیم منطبق با زیرساخت‌های بومی.
ــ رواج علم‌زدگی نزد دانشجویان و روشنفکران جامعه و...
سکولاریسم
وبر «سکولاریسم» را به معناى «جدا بودن جامعه دینى از جامعه سیاسى» مى‌داند، به گونه‌اى که دولت حق هیچ گونه اعمال قدرت در امور دینى نداشته باشد و کلیسا نیز نتواند در امور سیاسى مداخله کند.(8 غلامرضا اعوانى و دیگران، «سکولاریسم و فرهنگ»، نامه فرهنگ، ش 21 (بهار))
مهم ترین شاخصه هاى آن عبارت است از:
1ـ جدایى دین از دولت؛
2ـ طرد قومگرایى و طایفه‌گرى سیاسى؛
3ـ برقرارى مساوات بین افراد ملت علىرغم اختلاف دینى که محاکم مدنى عمومى آن را تضمین مى کنند؛
4ـ تساوى بین زن و مرد در قانون و احوال شخصى و اینکه فرد بر اساس قوانین دینى یا مدنى یا هر دو مى‌تواند ازدواج کند؛
5ـ منشأ قانونگذارى جامعه است که براساس نیازها و مشکلات قانون وضع مى‌کند.
6 ـ حاکمیت و مشروعیت حکومت از ملت است.
7ـ منزلت داشتن فرهنگ علمى و عقلانى؛
8ـ به رسمیت شناختن حقوق مذاهب و قومیت هاى دینى گوناگون؛
9ـ آزادى دین از سیطره دولت و دولت از سیطره دین؛ (حلیم برکات، المجتمع العربى المعاصر، چاپ چهارم، مرکز الدراسات الوحده العربیه، بیروت، 1991)
یکى از مبانى فکرى سکولاریسم علم گرایى است. در تعریف ذیل، به دو عنصر اساسى مقوّم سکولاریسم اشاره شده است. در این تعریف، ضمن تأکید بر این نکته که سکولاریسم لزوماً با مادیگرى و بى دینى همسویى ندارد، آمده است: در مفهوم سکولاریسم، دو عنصر اساسى «علم» و «عقلانیت» نقشى قاطع و همه جانبه دارند. از همین روست که ترجمه عربى آن به «عِلمانیة» نزد نویسندگان عرب مورد توجه است.
در تعریفى دیگر، با تکیه بر علم گرایى و تجربه گرایى به عنوان معیار اساسى سکولاریسم آمده است: سکولاریسم نظامى فکرى است که بر اساس آن، مى‌توان انسان را مورد مطالعه تجربى قرارداد. چنانچه مى‌توان اشیا را مورد تجربه قرار داد. برخى دیگر، در تعریف، به «اومانیسم»، یکى دیگر از پایه هاى مفهومى سکولاریسم، اشاره کرده اند.
در این رهیافت، مفهوم سکولاریسم وسیع و اومانیسم در اروپا به «فلسفه انسانى» معروف است. مهم‌ترین معیارها و شاخص هاى آن جدایى دین از دولت، ظهور دولتى ملی‌گرا، قانونگذارى به دست بشر و طرد حقوقى الهى و جایگزینى حقوقى طبیعى است. از سوى دیگر، مدعى تقوم نظام دموکراسى بر تئوکراسى، تحول از ذهن گرایى به عینیت گرایى و عمل گرایى، طرد علوم الهى و شکوفایی رهیافت الحادى سکولاریسم در قرن بیستم همچنان تداوم یافت.
ب ) زمینه‌هاى فکرى شکل‌گیرى سکولاریسم
1ـ نهضت اصلاح دینى: سکولاریسم مشربى است که تنها مى تواند در اقلیم مسیحیت رشد و نمو کند؛ زیرا سرچشمه هاى آن در تعالیم مسیحیت به صورت تحریف شده وجود دارد. از بهترین اصولى که نهضت اصلاح دینى بر آن تأکید می‌ورزید و از مبانى و اصول اساسى سکولاریسم به شمار مى آمد جدایى دین از سیاست بود. جدا کردن مبدأ قلمرو دینى از قلمرو دنیوى را مى‌توان طلیعه یکى از ویژگى‌هاى سکولاریسم برشمرد که حرکت اصلاح دینى در آن نقشى اساسى داشت. تمایز میان جهان دینى و دنیوى منجر به پیدایش فضایى فکرى شد که در سایه آن، مطالعه تجربى و علمى جهان شکل گرفت.
2ـ تبدیل جامعه بسته به جامعه باز
3ـ پیدایش جامعه صنعتى
4ـ ظهور قدرت هاى مطلقه در اروپا
5ـ جنگ هاى داخلى در اروپا
بنیادهاى فکرى سکولاریسم
تمدن غرب بر مبناى سکولاریسم بنا نهاده شده و فرهنگ سکولاریستى بر ویرانه هاى اعتقادات حاکم بر قرون وسطى شکل گرفته است. با تولد عصر روشنگرى در غرب، متولّیان این جامعه، نخست آئین مسیحیت را مورد تاخت و تاز خود قرار دادند و پس از تزلزل و تخریب آن، فرهنگ جدیدى را پى ریزى کردند. خلاصه عملکرد رفتار غرب «دین زدایى» از جامعه است. اجراى این سیاست دو سویه بود: از سویى، در دین تردید ایجاد کردند و آن را باطل اعلام نمودند و از سوى دیگر، جانشینى براى آن معرفى کردند. نتیجه این کار جایگزینى سکولاریسم به جاى آئین مسیحیت است.
عوامل و عناصر قوام بخش سکولاریسم
الف ) انسان محورى (اومانیسم)
اومانیسم جوهر فرهنگى عصر جدید غرب است. بر اساس این اصل، انسان مدار و محور همه چیز و خالق همه ارزش ها و ملاک تشخیص خیر و شر است؛ وجدان انسانى داور نهایى در تشخیص کژى ها از خوبى هاست; وراى انسان و عمل او، ارزش، اخلاق و فضیلتى وجود ندارد. در تفکر اومانیستى، انسان جاى خدا می‌نشیند.
بر اساس آنچه گفته شد، مى‌توان مدعى شد که مهمترین هدف نظریه‌هاى غربى تکامل جامعه در جهت بهروزى فرد در اجتماع است که در حقیقت، همان سکولاریسم مى باشد. بدیهى است که پیش فرض این هدف آن است که زندگى انسانى در حیات مادى خلاصه مى‌شود، در حالى که هدف یک جامعه اسلامى ارائه الگویى است که به تعالى مادى و معنوى انسانى منتهى شود. این مسأله در منابع اسلامى تبیین گردیده است. امروزه تلاش علوم تجربى در غرب با هدف استیلاى بیشتر انسانى بر طبیعت صورت مى‌گیرد و همین امر موجب رشد عقل تکنیکى گردیده، اما پیامد سوء آن سقوط انسانیت در منجلاب اخلاقى و نابودى ارزش‌هاى اخلاقى است.
هدف مهمتر و نتیجه دیگر حاکمیت اومانیسم، زمینى کردن دین و بى اعتبارى آن است. در این رهگذر، انسان با طبیعت یکى مى شود و هرگونه نیروى معنوى، بى اعتبار و مورد انکار قرار مى‌گیرد و اومانیسم جایگزین تمامى مذاهبى مى شود که تا پیش از این، اعمال فردى و مناسبات اجتماعى خود را براساس عبودیت در پیشگاه حضرت حق انجام مى دادند. مهمترین اختلاف دین و سکولاریسم در این خلاصه مى شود که ارزش هاى انسانى کدامند و ملاک مناسب براى عمل چیست. آیا تکیه گاه ارزش هاى انسانى این جهان است یا از ماوراى طبیعت نشأت مى گیرد؟ بدیهى است که دین و اومانیسم هر کدام راهى فراسوى انسانى مى نهند.اومانیسم ملاک و تکیه گاه تشخیص ارزش ها را خود انسان مى داند. .
ب) فردگرایى
فردگرایى یکى از رهیافت هاى حاکم بر اومانیسم است. منظور از فردگرایى (Individualism) در منظر فلسفى، نوعى انسان شناسى است که به فرد استقلال و شخصیت مى دهد.در مکتب لیبرالیسم، که یکى از پیامدها و نتایج سکولاریسم است، فردگرایى به مثابه عنصر اساسى آن مد نظر قرار گرفته است.
ج ) عقل مدارى (راسیونالیسم)
یکى دیگر از مؤلّفه هاى سکولاریسم، عقل‌گرایى است؛ بدین معنى که معتقد است انسان ها قادرند با استفاده از عقل همه مسائل را درک و حل کنند. سکولاریسم بر اساس این مبنى، یافته هاى دینى و نهادهاى آن را غیر عقلى قلمداد مى کند. عقل داور نهایى در منازعات است و مستقل از وحى و آموزش‌هاى الهى قدرت اداره زندگى بشر را دارد.
پیامدهاى عقل گرایى:
-یکى از پیامدهاى غربى عقل گرایى، دین ستیزى است.
-از دیگر پیامدهاى عقل محورى، محاسبه‌گرى و نقش آن در پى ریزى تمدن غربى است; زیرا از تفکر ریاضى ملهم مى باشد.
- نوگرایى، تطوّر و تجدّد نیز از دیگر پیامدهاى عقل گرایى است که مبارزه با خرافات و هر آنچه متعلق به مذهب است در ضمن آن مى باشد.
د ) علم محورى
علم گرایى از دلایل و مبانى فکرى سکولاریسم است. به این معنى، ایمان به علم نقش مذهب را در حیات انسان ها ایفا مى‌کند. به دیگر سخن، نیازى به احکام شرعى و دستورات دینى نیست و یافته هاى علمى براى اداره جامعه کافى مى باشد.
هـ) آزادى و تساهل
یکى دیگر از مؤلفه هاى سکولاریسم اباحیگرى، تساهل و ترویج روحیه تسامح است. تساهل در عقاید سیاسى یا اجتماعى و یا مذهبى، به این معناست که هرکس مى تواند عقایدى را که مد نظر دارد، انتخاب کند. بنیان فکرى تساهل و تسامح به تشکیک برمى گردد. شکسته شدن حریم احکام مطلق آسمانى و معرفت دینى با ایجاد تشکیک و تردید، انسان غربى را به تساهل و تسامح در اعتقادات و باورها کشاند.
و) سنت گریزى و نوگرایى
منظور از سنت گریزى، دین زدایى است، نه آداب و رسوم ملّى که از عناصر قوام بخش فرهنگ جدید است. ماکیاولى یکى از پیشتازان سنت گریزى است و بسیارى از نویسندگان متأخر او را الگو قرار داده و از وى تبعیت کرده‌اند. در نگاه ماکیاولى، نظام سیاسى بر قدرت استوار است و اخلاق و دین در آن جایگاهى ندارد.تنها نقشى که ماکیاولى براى دین قائل مى باشد این است که دین را به مثابه ابزارى در دست حکمران مى شناسد که در مواقع مقتضى، براى حفظ و صیانت از حکومت باید از آن بهره گیرد.
متولیان فرهنگ غرب با مشوه جلوه دادن دین و اعلام کاستى ها و بطلان آن و معرفى نوعى جانشین براى هدایت افکار، در صدد حاکمیت بخشى به سکولاریسم به عنوان جانشین سنت‌ها و آئین پیشین هستند و تصریح مى‌کنند که دین پاسخگوى نیازهاى جامعه و زمان نیست.
ز) ماشین انگارى جهان (ماشینیسم)
یکى از مبانى سکولاریسم «دنیا مدارى» است. منظور از این اصل، توجه به ارزش ها، اصول و معتقدات دنیوى مى‌باشد. جهان در نگاه بسیارى از فلاسفه قرن هجدهم و بخصوص اصحاب دایرة المعارف، به مثابه ماشین عظیمى متشکل از اجزاست، به گونه اى منظم ترکیب شده و ماشین را به حرکت واداشته است. این ماشین مانند هر ماشین دیگرى یک مدیر و مهندس مى خواست و تنها اگر به دست مکانیک کاردان و با طرح کاملاً تدبیر شده اى ساخته شده بود، مى توانست کار خود را انجام دهد. از دیدگاه ایشان، خداوند جهان را آفریده و رها ساخته است، تا بدون اینکه نیازى به سازنده داشته باشد، کار کند.
سکولاریزم، تقلیل شریعت و غیرعقلانى کردن دین
در مبانى فکرى سکولارها نوعى دوگانگى ریشه دارد. از یک طرف حقانیت دین رابه طور مطلق نمى توانند انکار نمایند و از طرف دیگر در توهم پیروى از علوم جدید، نقشى براى دین در زندگى سیاسى و اجتماعى قائل نیستند. لذا با تقلیل شریعت به امور فردى و شخصى و تفکیک ذهنى بین دنیا و آخرت، تصور مى کنند که مشکل این دوگانگىِ توهمى را حل نموده‌اند.
پس، سکولاریزم تقلیل دین به ساحت شخصى و فردى و نادیده انگاشتن وجوه سیاسى و اجتماعى دین است. سکولاریسم از این زاویه است که معارف دینى را عصرى و امروزى نگاه مى کند و حداقل حقانیت سیاسى و اجتماعى دین در پرتو تحولات عصر تفسیر مى شود.
بنابراین، سکولاریزم «عقلانى شدن تدبیر اجتماعى» نیست بلکه غیرعقلانى کردن شریعت و تقلیل آن در حد امور فردى و شخصى است. سکولاریزم نه تنها تقلیل شریعت به امور شخصى و فردى است بلکه تقلیل شریعت به مرتبه نازل فهم شخصى از دین نیز مى باشد.
1- دیدگاه تاریخى
سکولاریزم زاییده توهم و ذهنیت نگاه تاریخى و عصرى و تفسیر مقدس مآبانه از دین است. نگاه عصرى و تاریخى به دین، یعنى تقلیل کارکرد شریعت به زمان و جامعه محدود.
2- دیدگاه مقدس مآبى
دیدگاه تاریخى را تشریح کردیم؛ اما سکولارهاى مقدس مآب نیز به نام دفاع از نورانیت و قداست دین، آن را تا مرتبه یک امر شخصى تقلیل داده و به حاشیه مى رانند. از دیدگاه مقدس مآبان، شأن شریعت حقه، هیچ مناسبتى با دنیا ندارد.
مدرنیته و دین
واژه‌هایی مثل مدرن، مدرنیسم و مدرنیته یا معادل‌های بومی آنها یعنی تجدد و تجردگرایی، حدود دو قرن است که به اشکال مختلف ذهن اندیشمندان و محافل فکری ایران (و البته تمام جوامع به اصطلاح در حال توسعه) را به خود مشغول داشته و با وجود این سابقه طولانی، هنوز هم از دایره محافل فکری خارج نشده است. حتی اوجگیری بحث پست‌مدرنیسم در غرب (خاستگاه اصلی مدرنیسم و مدرنیته) و سرایت آن به جامعه ما هم هنوز از اهمیت این بحث نکاسته است. در واقع پس از گذشت این مدت طولانی، هنوز معمای تجدد در جامعه‌ ما حل نشده که بررسی علل این ناکامی خود موضوعی جداگانه است. اما یکی از نکات بسیار مهم در این زمینه بحث نوع ارتباط میان این پدیده و اسلام به عنوان عامل دوام و قوام فرهنگ و جامعه ایران است؛ و اصلاًَ شاید دلیل اصلی ناکامی بحث‌های طولانی بر سر این واژه نیز عدم موفقیت اندیشمندان ایرانی در تبیین و تعیین نوع و شکل رابطه میان این دو مفهوم بوده است.
پیشینه مدرنیته
مدرنیته اساساً ماهیتی غربی دارد. فضایی که مدرنیته در آن ظهور پیدا کرد فضای جغرافیایی و تاریخی اروپای غربی بود، بنابراین، مدرنیته غربی و به گذشته تاریخی، مذهبی، فلسفی، سیاسی اقتصادی این فضای جغرافیایی متصل است.
اگر در بعضی از کشورها، مدرنیته در حاشیه سنت قرار گرفت و کارویژه خود را محقق نمود و در بعضی دیگر، مدرنیته اصل و سنت در حاشیه جای گرفت تا کارویژه خود را داشته باشد، در ایران وضعیت ورود و جای گرفتن مدرنیته حکایت دیگری داشت سوای این دو حکایت.
در 150 سال اخیر، که حضور مدرنیسم و دایه‌های آن در سرزمین ایران روزبه‌روز جدی‌تر می‌شد، سنّت و مدرنیسم هرکدام به قصد تصرف جوهری در یکدیگر قامت افراشتند و هیچ‌کدام نمی‌پذیرفتند که در حاشیه بمانند، بلکه می‌خواستند متن اصلی حیات سیاسی و فکری ایران باشند. این مجادله عمیق و بنیادین، که گویی تا هم‌اکنون هم ادامه یافته بی‌شک‌ علیرغم‌ همه‌ ابهامات‌ و تشتت‌ در تعریف‌ مدرنیته، می‌توان‌ به‌ برخی‌ از مهمترین‌ شاخص‌های‌ آن‌ در آثار کلاسیک‌ مدرنیته‌ اشاره‌ کرد که‌ در ذیل‌ عناوینی‌ چون‌ رنسانس، انقلاب‌ صنعتی، اومانیزم، رفورمیزم‌ مذهبی‌ و پروتستانتیزم، لیبرالیزم، روشنگری‌ و نقد سنت‌های‌ محافظه‌کار کلیسایی‌ ذکر شده‌اند. ‌
این‌ شاخص‌ها در دو دسته‌ معرفتی‌ و عملی‌ دسته‌بندی‌ می شود. مفاهیمی‌ چون‌ عقلگرایی، علم‌گرایی‌ و استقرأ و تجربه، شکاکیت‌ در الهیات‌ مسیحی، عقل‌ ابزاری، تکنولوژی‌ و ماشینیزم، شهرنشینی‌ و تقسیم‌ کار و تفکیک‌ نهادها و بوروکراسی، فردگرایی، اومانیزم، آزادی، سکولاریزم، دموکراسی‌ لیبرال، سرمایه‌داری‌ و بازار آزاد، مصرف‌ گرایی، ترقی‌ و توسعه‌ مادی، تقریباً‌ همه‌ این‌ مفاهیم‌ در اروپا برای‌ نخستین‌ بار در تعارض‌ صریح‌ فرهنگ‌ مسیحی‌ و ساختار معیشتی‌ و اقتصادی‌ قرن‌های‌ پیشین‌ اروپا وارد عرصه‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ غرب‌ شده‌ و آن‌ را متحول‌ کرده‌اند. همه‌ این‌ مؤ‌لفه‌ها را شاید بتوان‌ در دو نقطه‌ کانونی، متمرکز کرد که‌ یکی‌ تعریف‌ عقل‌ (توانایی‌ و حدود معرفت‌ انسانی) و دیگری‌ تعریف‌ انسان‌ (حقوق‌ و کرامت‌ انسان) است و نظریه‌ پردازان‌ برجسته‌ غرب‌ که‌ بدون‌ آنکه‌ خود در قرن‌های‌ قبل‌ بدانند، ما امروز آنان‌ را تئوریسین‌های‌ مدرنیته‌ می‌خوانیم، مدعی‌ کشف‌ دوباره‌ قدرت‌ عقل‌ انسان‌ و نیز حقوق‌ او بوده‌اند.
زندگی امروز سرشار از مظاهر فن آورانه‌ای است که ریشه در علم جدید دارند: از رسانه های جدید گرفته تا تکنولوژی حمل و نقل، تغذیه، آموزش و پرورش و غیره. عادت هم کرده ایم که در مورد سطحی ترین این مظاهر قضاوت کنیم اما از ریشه ها، یعنی همان بنیادهایی که علم متجدد بر اساس آن سامان گرفته است غفلت ورزیم. وا اسفا از آن روز که این غفلت با آماده خوری محصولات علمی دیگران و سرگرم شدن به دعواهای کاذب سیاسی دوچندان هم شده باشد.
سؤال اساسی اینجاست که آیا رابطه بین این دو علم (علوم اسلامی و علوم جدید و غربی) فقط پیوستگی و امتداد است؟!
ادامه دارد
 

نام:
ایمیل:
نظر: