صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۱ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۲:۴۹  ، 
شناسه خبر : ۱۱۹۷۸۸

شهریار زرشناس: پست مدرنیته یا پست مدرنیسم (POST MODERNISM ) که به فارسی به «پسامدرنیته» و یا «فراتجدد» و «مابعد تجدد» نیز ترجمه شده است، از نیمه قرن بیستم (توسط «آرنولد توئین بی» در کتاب «تاریخ تمدن») و به ویژه در دهه های 1960 و 1970 به عنوان یک اصطلاح رایج در حوزه های مختلف فلسفه، معماری، هنر، ادبیات، سیاست، سینما و جامعه شناسی به کار رفته است. اگرچه مورخی چون «چارلز جنکز» پیشینه ای قدیمی تر برای کاربرد این اصطلاح مطرح می نماید اما بی تردید زمان رواج «پسامدرنیسم» به عنوان یک اصطلاح خاص در مطبوعات و فرهنگ و ادبیات و فلسفه و سیاست را باید همان مقطع سال های دهه شصت قرن بیستم به بعد دانست.
پسامدرنیته به چه معنا است؟
اجمالا باید گفت که مورخان، تاریخ تمدن غرب مدرن را به ادوار و مقاطعی تقسیم کرده اند. در یک نگاه فشرده می توان از سه دوره اصلی در سیر تطور مدرنیته (غرب مدرن) نام برد:
1-دوران تکوین و ظهور (از نیمه دوم قرن چهاردهم میلادی تا پایان نیمه اول قرن هفدهم)
2- دوران گسترش و شکوفایی مدرنیته (از نیمه دوم قرن هفدهم تا واپسین دهه های قرن نوزدهم)
3-دوران بحران و انحطاط فراگیر مدرنیته و خودآگاهی نسبت به این بحران که آن را پسامدرنیسم یا «فراتجدد» نامیده اند (از سال 1900 میلادی تا امروز)
پسامدرنیته را می توان دوران انحطاط و به تمامیت رسیدن افق تاریخی غرب مدرن و گرفتاری مدرنیته در چنبره بحران انحطاطی و به عبارتی «آغاز پایان غرب مدرن» و دوران آگاهی به این بحران دانست. در وضعیت پسامدرن و یا در ساحت اندیشه آن (که خود مرحله ای از تاریخ بسط مدرنیته است) تردید نسبت به اصول و ارزش های مدرنیته، گسترش می یابد و شک و شکاکیت و نسبی انگاری و مغالطه رونق می گیرد و منفعت انگاری عمل گرایانه بیش از پیش جانشین آرمان گرایی های دوراندیشانه می گردد، همت ها سست می شود و احساس ضعف، اضطراب، یاس و کثرت زدگی گسترش می یابد.
پسامدرنیته، واپسین دوران حیات مدرنیته است که مصادف با اوج گیری تناقضات ذاتی آن و از نفس افتادن باورها و ارزش ها و اعتقادات آغازین آن می باشد. مورخان، رنسانس و دوره موسوم به «اصلاحات مذهبی» را روزگار تکوین مدرنیته نامیده اند، همان گونه که از دوره موسوم به «عصر روشنگری» به عنوان «دوره تثبیت و نهادینه شدن و شکوفایی مدرنیته» سخن گفته اند و روزگار «پسامدرن» را «دوران انحطاط و اضطراب مدرنیته» و خودآگاهی از این انحطاط نامیده اند.
در مرحله پسامدرنیسم، چراغ عقل غرب مدرن رو به خاموشی و کم فروغی نهاده است و دیگر از امیدهای روشنی بخش و از وعده های صلح و سلم و تحقق بهشت زمینی نزد اکثر متفکران و فیلسوفان غربی خبری نیست. با پسامدرنیسم، بحران ویرانگری از درون، بنیان های تفکر و تمدن غرب را سست کرده و پروسه انحطاط مدرنیته را رقم زده است. البته باید توجه داشت که در فلسفه تاریخ، آغاز انحطاط یک تمدن به معنای انقراض بالفعل آن نیست، بلکه «انحطاط» پروسه ای است که در پی ده ها سال و یا حتی چند سده، موجب انقراض یک تمدن می گردد. به عنوان مثال در تاریخ روم باستان، پروسه انحطاط امپراتوری روم و کلیت تمدن یونانی-رومی باستان از اواخر قرن دوم میلادی و مشخصا با مرگ «امپراتور کومودوس» به سال 192 میلادی آغاز گردید، اما انقراض این تمدن مشخصا در اواخر سده پنجم میلادی رخ داد. یعنی پروسه انحطاط روم باستان نزدیک به سه قرن طول کشید. در موارد دیگر تاریخی نیز دیده شده است که پروسه انحطاط یک تمدن تا رسیدن به انقراض بالفعل برای چند دهه و یا چند سده طول کشیده است. آنچه که در خصوص تمدن غرب مدرن، قطعی است (وبرجسته ترین متفکران غربی از «مارتین هیدگر» تا «اسوالد اشپنگلر» و از «وگلین» تا «بودریار» به نوعی برآن اتفاق نظر دارند) این است که با ورود این تمدن به مرحله پسامدرنیته، پروسه انحطاط آن آغاز گردیده است و علایم این انحطاط (چیزهایی نظیر بحران تفکر، اضطراب متافیزیکی، رواج بیمارگونه شکاکیت و نسبی انگاری و نوسوفسطائی گری، شکل گیری بحران های ساختاری، شیوع بحران هویت، رواج تردید و تزلزل نسبت به باورهای مبنایی و زیربنایی مدرنیته و اصول و مبانی آن توسط خود فیلسوفان غربی، گسترش فاجعه بار نیست انگاری خود ویرانگر، حاد شدن بحران زیست محیطی، سیطره نظامی گری و میلیتاریسم در ابعاد تمدنی و...) به صورت گسترده در فلسفه و ادبیات و هنر و سیاست و فرهنگ عمومی جوامع غربی ظاهر گردیده است.
در واقع آنچه که تحت عنوان پسامدرنیته (با وجود گرایش های متفاوت و مختلف فکری در آن) در تفکر معاصر غربی ظاهر گردیده است، بیش از آن که صورت و وجه ایجابی داشته باشد، دارای وجه سلبی است و بیانگر وجود نحوی حس شدید انحطاط و یأس و بن بست و سردرگمی می باشد و از این منظر اساسا فاقد چشم انداز روشن ایجابی می باشد. نباید فراموش کرد که پسامدرنیته، مرحله ای از تاریخ بسط مدرنیته بوده و ملهم از همان روح استکباری و شرک آلود می باشد، با این تفاوت که چونان آیینه ای بیانگر ضعف و شکست مدرنیته است ونه قوت و یا پیروزی آن. در گفتار بعدی به بررسی ویژگی های کلی وضعیت و اندیشه پسامدرن می پردازیم.

نام:
ایمیل:
نظر: