بصیرت:مغیره پس از رحلت رسول گرامی اسلام صلّی ا لله علیه و آله و سلّم در جنگ با مرتدّان حجاز شرکت کرد و در جهاد شام حضور داشت، و در جنگ «یرموک» یک چشمش را از دست داد. در زمان خلافت « عمر»، والی بصره بود؛ اما به فسق و فجور روی آورد. مردم از وی به خلیفه شکایت بردند و شهادت بر زنای مستمر او دادند. خلیفه شاهد خواست و چهار نفر، از جمله «زیادبن ابیه» از بصره برای ادای شهادت حرکت کردند. هنگام ادای شهادت، سه نفر شهادت به رویت کامل ایشان، در حین ارتکاب خلاف دادند. ولی زیادبن ابیه شهادت را به گونه ای ادا کرد که خلیفه قانع نشد، لذا حدّ تهمت بر شاهدان نواخته شد و مغیره جان سالم به در برد. ماجرای تغییر لحن شهادت از طرف زیاد، با رخدادهایی که بعدها میان این دو نفر روی داد، نشان از زد و بندهای سیاسی میان آنان داشت. چنان که برادر زیاد - که از جمله شهادت دهندگان بود - بعدها خطاب به زیاد گفت: «سوگند به خدا، آنچه ما دیده بودیم، تو هم به چشمهای خود مشاهده کرده بودی. » هر چه بود، مغیره در جریان پیوستن زیاد به ابوسفیان، این خدمت را جبران کرد.
پس از رسوا شدن مغیره در بصره، خلیفه او را به فرمانداری کوفه فرستاد و تحلیلش این بود که کوفیان با والیان صالح، چون « عمار یاسر» سازگاری ندارند؛ بلکه فاجری مثل مغیره، از عهدأ آنان برمی آید!!
مغیره تا زمان روی کار آمدن عثمان در حکومت کوفه، بر جای ماند؛ اما خلیفه سوم او را برکنار کرد. وی هنگام روی کار آمدن امیرالمؤمنین علی(ع) با او بیعت نکرد و در جنگهای «جمل» و « صفّین» خانه نشین بود. در جریان « حکمیت» در محل حضور یافت و بی شک شیطنتهایی نیز انجام داد ویک چشمی منتظر عاقبت امور ماند. پس از شهادت علی علیه السّلام بسرعت خود را به معاویه رساند و در رکاب وی، به مبارزه با امام حسن علیه السّلام پرداخت. همراه خلیفأ جدید، به کوفه قدم گذاشت و با تردستی، حکومت کوفه را ربود. گفتنی است معاویه قصد داشت عبدا لله، پسر عمروبن العاص را حاکم کوفه کند. مغیره مخفیانه به معاویه گفت: «اگر عبدا لله حاکم کوفه شود و پدرش، عمرو حاکم مصر، در واقع خلیفه در میان آروارأ دو شیر گرفتار شده است. » لذا معاویه ترسید، از تصمیم اوّلش منصرف شد و مغیره را به حکومت کوفه گماشت.
مغیره زنان زیادی را عقد بسته است. آنان که در گفتأ خود، میانه رو بوده اند، حدّاقل سیصد زن برای مغیره بر شمرده اند و حدّاکثر تا هزار زن برای وی نوشته اند. چنان که گویند، چهار زن با هم عقد می بسته و چهار زن با هم طلاق می داده است و بسیاری را با پول به طلاق سریع راضی می کرده است.
ما از حوداثی که مغیره برای اسلام آفرید، دو مورد را انتخاب نموده، به شرح مختصر آنان می پردازیم. ماجرای سومی نیز از او در جریان ملحق شدن زیاد به ابوسفیان در همین کتاب آمده است.
نخست، پیوند دادن زیاد با معاویه، پس از شهادت امام علی علیه السّلام را به قضاوت خوانندگان می گذاریم و سپس تلاش وی در ولایتعهدی یزیدبن معاویه.
زیاد دستیار عبدا لله بن عباس عامل امام علی(ع) در بصره بود و در استانهای جنوبی ایران، بخوبی انجام وظیفه می کرد. پس از جدا شدن تلخ عبدا لله بن عباس از امام، زیاد جانشین وی در بصره شد. معاویه نامه هایی پی درپی به وی نوشت و با تهدید و تطمیع، او را به سوی شام فرا خواند. زیاد با الهام از رهنمودهای امام علی (ع) به درخواست پسر ابوسفیان، جواب تند و گزنده می نوشت. ترس معاویه از زیاد از چند جهت بود؛ اوّل آن که زیاد از طرّاحان و داهیان عرب به شمار می رفت و حضور او در کنار معاویه، مثلث « عمربن العاص، مغیره و زیاد» را به وجود می آورد. دوم آن که زیاد سالها در بلاد جنوبی امپراتوری اسلامی، استاندار و کارگزار بود، لذا در میان ایرانیان و موالی، نفوذی داشت و می توانست کانون خطری به حساب آید. سوم، این که زیاد به کمک زیرکی و کیاستش، از عهدأ وظایفش بخوبی برمی آمد و حضور او در استانهای پهناور ایران جنوبی، می توانست جبهأ اهل بیت در کوفه را از پشتوانأ نیرو و امکانات مطمئنی برخوردار کند.
پس از شهادت امام علی(ع) معاویه به سختی کوشید تا زیاد را با خود همداستان کند و به سوی شام بکشاند. اما باز هم زیاد مقاومت می کرد و پسر هند را قابل مقایسه با فرزند زهرا سلام ا لله علیه که بتازگی در کوفه بر جای پدر نشسته بود، نمی دانست نامأ زیر، جوابیه ای است که زیاد در زمان خلافت امام حسن (ع) بر یکی از نامه های سراسر فریب و نیرنگ معاویه نگاشته است:
«فرزند زن جگرخواره - اشاره به هند که جگر حمزه سیدالشهدأ را از سینه بیرون آورد و به دندان گرفت - کانون نفاق و بازماندأ احزاب به من نامه می نویسد و مرا وعده و وعید می دهد. در حالی که بین من و او، پسران رسول خدایند - اشاره به حسن و حسین علیهم السلاّم - با نود هزار (و در روایتی هفتاد هزار) شمشیر زن گوش و دل به فرمان، که تا دم شهادت روی از جنگ برنمی تابند. به خدا سوگند که اگر معاویه به من برسد، مرا بسی گزنده تر و سرسخت تر خواهد یافت. »
زیاد در نامأ بالا، بر سه محور تکیه دارد: اوّل، اشاره به نااهلی معاویه به عنوان مرکز منافقان و ریشأ برجای مانده از مشرکان احزاب و فرزند ه ند جگر خوار و ابوسفیان، سردستأ مشرکان. دوم، اشاره به صلاحیت و قداست امام حسن به عنوان خلیفأ بر حق ّ مسلمین و عدم امکان مقایسه بین این دو. سوم، اشاره به نیروی رزمی سپاه اسلام تحت فرمان امام حسن (ع) .
او بجز بخش سوم نامه اش که یکی از عوامل عدم پیوستن به معاویه را شکست ناپذیری جبهأ امام حسن (ع) دانسته است - که از شم ّ سیاسی او، با توجه به اوضاع عراق، بعید بود - در باقی موارد بدرستی قضاوت کرده است.
زیاد بر این اعتقاد پای فشرد تا میان امام حسن (ع) و معاویه صلح افتاد و اواز ترس نامه های گزنده اش به معاویه، به سوی ایران شتافت و در یکی از قلعه های محکم ماوای گزید.
اما معاویه در پی حیله و فریب خود، بی توجه به محتوای نامه های زیادبن ابیه، پی درپی او را به سوی خود فرامی خواند؛ همچون مکّاری که در پی به دست آوردن طعمأ خود، به هر وسیله ای چنگ می زند. او بخوبی می دانست، پس از صلح امام حسن (ع) مقاومت زیاد، با فریبی پایان می یابد و برای این کار، مکّار یک چشمی را برگزید که کارش از ابتدا، بر حیله و خطا سامان گرفته بود؛ یعنی مغیره بن شعبه ثقفی.
مغیره نامه ای از معاویه، دال بر وعده وعید برای زیاد، با خود برداشت و به سوی فارس، محل تحصّن زیاد راه افتاد و قول داد او را به معاویه محلق کند. او چون شیطان، از چپ و راست، و جلو و عقب بر زیاد وارد شد و از هر طرف او را در محاصرأ سحر و فریب خود گرفت؛ تا این که فرزند عبید را فریفته، با خود به دمشق شام برد و دست او را در دست دشمن دیرینأ اسلام، معاویه بن ابوسفیان گذاشت. دلاّ لی مغیره در ملحق کردن زیاد به معاویه، در واقع جوابی است بر شهادت دو پهلویی که زیاد هنگام زنای مغیره برای او ادا کرد و جانش را از خطر سنگسار نجات داد. قبل از این، امام علی(ع) زیاد را از پیوستن به معاویه بر حذر داشته و ضمن نامه ای، ماهیت معاویه را چنین برایش وصف کرده بود:
«من اطلاع یافتم که معاویه، نامه ای برایت نوشته تا عقلت را بدزدد وعزم و تصمیمت را در هم شکند. از او برحذر باش که شیطان است. از هر طرف به سراغ انسان می آید. . . از پیش رو، پشت سر، از راست و چپ می آید تا در حال غفلت، انسان را تسلیم خود کند و درک و شعورش را به یغما برد. »
امّا ایمان زیاد آن قدر نبود که او را از فریب مغیره و معاویه مصون دارد وپند امام تقواپیشه گان را برای همیشه آویزأ گوش خود کند. او رفت و به قافلأ قابیلیان پیوست؛ در حالی که مغیره، دلاّ ل و عامل این وصلت نامبارک گردید.
مغیره، پیوند میان زیاد و معاویه را به خاطر خرسند نمودن معاویه از خود و دوام عمارتش بر کوفه، انجام داد و چنین است که عشق به بقای مقام و ریاست، او را به گناهی بزرگ مجبور کرد؛ چنان که پیشنهاد ولایتعهدی یزید را هنگامی مطرح کرد که پایه های حکومتش در کوفه، بار دیگر لرزان شده بود و این همان مورد دومی است که برای شما انتخاب کرده ایم.
مورّخان می نویسند، چون مدت امارت مغیره بر کوفه، طولانی شد، معاویه قصد داشت او را عزل نماید و به جای او، «سعیدبن عاص اموی» را منصوب کند. چون این خبر به مغیره رسید، برای آن که وانمود کند خودش از حکومت خسته شده و قصد کناره گیری دارد، رهسپار شام شد، تا مردم چنین پندارند که مغیره خودش از حکومت استعفا داده است! اما در راه، حیله ای به خاطرش رسید و چون به دروازه های دمشق رسید، آن را برای همراهانش فاش کرد. او می دانست معاویه از ایمان برخوردار نیست و در پی پیشنهادی که دنیایش را تأمین کند، متاعی خواهد پرداخت و آن متاع، می توانست ادامأ حکومت مغیره بر کوفه باشد. لذا مغیره، پس از سبک و سنگین کردنهای طولانی در راه کوفه تا دمشق، به همراهانش گفت: «اگر من این زمان نتوانم حکومت و امارتی برای شما به دست آورم، هرگز نخواهم توانست!!» این جمله هدف واقعی مغیره از پیشنهاد جدیدش را عیان می کند؛ لذا خواننده بخوبی در می یابد که واژه ها و الفاظ رسمی و ظاهر الصلاحی که از این پس از مغیره می خوانند، در راستای عملی کردن این نیّت، یعنی به دست آوردن حکومت از دست رفتأ کوفه است.
مغیره پیش از ورود بر معاویه، یکسره به دیدار پسرش یزید شتافت؛ چرا که امکان داشت در بدو ورود بر معاویه، با عمل انجام شده ای روبه رو شود و حکم برکناری اش را دریافت کند. لذا پیش از آن که خلیفه را رؤیت نماید، سراغ جوانی حریص به ریاست و مقام رفت، که بسرعت می توانست فکر او را با این پیشنهاد تسخیر نماید. وی بر یزید وارد شد و گفت:
«همانا سران اصحاب پیغمبر صلّی ا لله علیه و آله و سلّم و بزرگان و پیران قومش، همه رفته اند و فقط فرزندان ایشان مانده اند و تو در میان آنان از بافضیلت ترین و نیکو رأی ترینی، و به سنّت و سیاست، داناترین کسانی؛ نمی دانم چرا امیرالمؤمنین برای تو بیعت نمی ستاند. »
یزید گفت: «به نظر تو این کار شدنی است؟» مغیره گفت: «آری»
یزید نزد پدرش رفت و قصأ مغیره را با او در میان گذاشت. معاویه مغیره را طلبید و گفت: «هان! یزید چه می گوید مغیره!»
گفت: «ای امیرالمؤمنین! دیدی که پس از عثمان، چه خونها ریخته شد و چه تفرقه ها پدید آمد و یزید نیکو جانشینی است. پس بیعت را برای او بگیر. اگر برای تو حادثه ای پیش آید، او پناه مردم و جانشین تو خواهد بود. دیگر نه خونی ریخته شود و نه فتنه ای بر پاگردد. »
معاویه گفت: «چه کسی مرا کمک خواهد کرد؟»
مغیره گفت: « کوفه به عهدأ من و بصره به عهدأ زیاد. پس از این دو شهر نیز کسی با تو مخالفت نخواهد کرد. »
معاویه گفت: «بر سرکارت باز گرد و با کسان مورد اعتماد، در این باره مذاکره کن و بیندیش و می اندیشم!»
بدین وسیله، مغیره در قبال تجدید و تحکیم حکومت کوفه، یزید شربخوار و فاسق را به عنوان ولیعهد و خلیفأ بعدی بر جامعأ مسلمین تحمیل کرد و بالاتر از آن، پایه گذار سلطنتی موروثی شد که تا آن زمان، سابقه نداشت. او خود به عمق خطایی که برای حفظ مقام دنیوی انجام داده بود، اطلاع داشت؛ لذا پس از دیدار خلیفه و توفیق در مکری که کارگر افتاده بود، خطاب به همراهانش گفت: «پای معاویه را به ماجرایی کشانیدم که برای امّت محمّد صلّی ا لله علیه و آله و سلّم بسی دیرپا خواهد بود و گرهی پدید آوردم که بدین زودیها گشوده نخواهد شد. »
مرور بر جمله ای که مغیره پس از تثبیت نامزدی یزید برای خلافت جامعأ اسلامی بیان داشته است، می رساند که او به عمق انحراف ایجاد شده در جامعأ اسلامی، در عین ایمان به دین اسلام، اطلاع و اعتراف داشته است. اما چرا مغیره با وجود اطلاع از عاقبت این کار و ایمان به رسالت پیامبر، اقدام به نامزدی یزید و ابداع سلطنت موروثی در اسلام کرد؛ موضوعی است که این سلسله نوشتارها در پی آشکارتر کردن آن است؛ موضوعی که اگر بخوبی شناخته و ابعاد آن بخوبی روشن شود، برای همأ مبارزان، مجاهدان و خواص، عبرت آموز و راهگشا خواهد بود. واقعیت تاریخی این قضایا، اثبات می کند افرادی مانند مغیره، دین و معاد را قبول داشته اند؛ اما نتوانسته اند در لحظه های حسّاسی که مقام و منزلت اجتماعی و منافع مادّی آنان به خطر می افتد، جانب دین را گرفته و براحتی به متاع دنیا پشت کنند. امیرالمؤمنین علی به این موضوع، در جریان فاصله گرفتن مردم، بویژه خواص امّت از پیرامونش، صراحت دارد که آنان ضمن داشتن ایمان به معاد و آخرت، نتوانسته اند در مقابل زرق و برق دنیا مقاومت کنند.
برای اثبات این که مغیره ضمن ایمان به خدای تعالی، دست به این اعمال خلاف می زده است و در خدمت دستگاه معاویه قرار داشته، داستان زیر شنیدنی است.
« مسعودی» در «مروج الذهب» آورده است که:
«از مدائنی شنیدم که می گفت مطرف بن مغیره بن شعبه می گفت: «با پدرم مغیره سوی معاویه رفتیم، پدرم پیش او می رفت و با او صحبت می داشت و پیش من برمی گشت و از معاویه و عقل او سخن می گفت و از اعمال او که دیده بود، به شگفت بود. یکشب بیامد و شام نخورد و اورا غمگین دیدم. ساعتی منتظر ماندم و پنداشتم غم از حادثه ای است که دربارأ ما رخ داده است. بدو گفتم: «چرا امشب تو را غمزده می بینم؟» گفت: «پسرم امشب از پیش نابکارترین مردم آمده ام. » گفتم: «قصه چیست؟» گفت: «با معاویه به خلوت بودم، بدو گفتم ای امیرمؤمنان، اکنون دوران تو است چه خوش است که عدالت کنی و نیکی بگستری که پیر شده ای و با اقربای بنی هاشمی خود نکویی کنی، که دیگر از جانب آنها خطری متوجه تو نیست. » به من گفت: «دریغ، دریغ. آن برادر تیمی حکومت یافت و عدالت کرد و چنین و چنان کرد و همین که بمرد، نامش نیز بمرد؛ مگر این که یکی بگوید، ابوبکر. پس از او برادر بنی عدی حکومت یافت و ده سال بکوشید وتلاش کرد و همین که بمرد، نامش نیز بمرد؛ مگر این که یکی بگوید، عمر. پی از آن برادر ما عثمان حکومت یافت که هیچ کس به نسب چون او نبود و آنچه توانست کرد و چون بمرد، نامش نیز بمرد و یادگار رفتاری نیز که با وی کردند، بمرد؛ اما این برادر هاشمی، هر روز پنج بار به نام او بانگ می زنند که ا شهدان محمّداً رسول ا لله، با این ترتیب، یادگار چه کاری به جا خواهد ماند؟ بی مادر، به خدا وقتی به خاک رفتیم، رفتیم. »
آری، مغیره ضمن اطلاع از کفر و ارتداد معاویه و حقوق مسلّمی که از اهل بیت ضایع شده بود، در خدمت معاویه قرار گرفت و علاوه بر آن، پسرکی فاسق و شرابخوار را به عنوان خلیفأ مسلمین نامزد کرد. در دین بدعتی گذاشت که دامنأ آن، در دین پیامبر طولانی شد و به گفتأ خودش، گرهی در دین اسلام پدید آورد که بدین زودیها گشوده نخواهد شد!
پایان بخش این قسمت را یک بیت شعر قرار می دهیم که «حسان بن ثابت» شاعر صحابی رسول خدا صلّی ا لله علیه وآله و سلّم دربارأ «مغیره بن شعبه» گفته است:
اگر زشتی و پلیدی مجسّم گردد
برده ای از ثقیف خواهد بود زشت روی و یک چشم
رکاب مرا از طلا پر کنید!
برای توصیف لحظه های سرنوشت سازی که تصمیم خواص، جهت تاریخ را تعیین می کند، صفحه هایی از دشوارترین لحظه های فرماندأ فجیعترین جنگ تاریخ را ورق می زنیم.
« عمربن سعدبن ابی وقاص»، در اواخر سال 60 هجری، هنگام عزیمت به پایگاه حکومتش - ری - با دستوری جدید مواجه گردید، که طومار آرامش و خیال و آرزوهای بلندش را در هم پیچید و او را در سخت ترین فشارها قرار داده و در میان اضطرابی توفانزا و پرتلاطم برای مدتی فرو برد. اگر روایاتی که سن ّ او را هنگام جنگ کربلا 55 سال نوشته اند، صحیح باشد، وی در سال پنجم هجری، در مدینه متولد شده است. بی شک، او به واسطأ جایگاه پدرش نزد رسول خدا صلّی ا لله علیه و آله و سلّم خاطراتی از پیامبر صلّی ا لله علیه و آله و سلّم به یاد داشته و چهرأ ملکوتی آن مرد الهی را در ذهن تیزبین کودکانه اش ثبت، کرده است. پدرش «سعد» از شیوخ صحابه بود و بخشهایی از جنگ غازیان مسلمان با سپاه ساسانیان را فرماندهی کرده است. به این دلیل، نام او در تاریخ، با برجستگی خاص ثبت شده است. سعد هم چنین از سوی خلیفه دوم برای شورای شش نفرأ تعیین خلیفه، منصوب شد و شاید پس از همین زمان است که از حدود خود تجاوز کرد و در عهد خلافت امیرالمؤمنین علی(ع) در سلک «قاعدین»، خانه نشین شد.
انسان، موجودی پیچیده و دارای قوایی بسیار مرموز است که تاآخر عمر، برخی تمایلات و خواستهایش، بر خودش نیز پوشیده می ماند. آیا سعد با مشاهدأ پایگاه اجتماعی جدیدش که او را در شورای شش نفره، همسنگ علی بن ابی طالب در رسیدن به خلافت رسول خدا قرار داده بود دچار تعارض شخصیت شد و پس از آن، با رویکردی کاملاً جدید به وقایع اطرافش نگریست؟ حوادث تاریخ نشان می دهد، نه تنها او، بلکه « طلحه»، « زبیر»، «عبدالرحمن» و حتی فرزندان اینان، از پدیدأ شورای شش نفرأ تعیین خلیفه، کاملاً تأثیر گرفته، حقوق و امتیازهای ویژه ای برای خود قائل شده و از جادأ اخلاص و صفای ایمانی صحابه و تابعین خارج شده اند. اگر بگوییم تاریخ اوّل اسلام، متأثر از تمایلات بلند پروازانه برخی از نوکیسه های شورای شش نفره بوده است، سخنی دور از واقعیت نگفته ایم. و یکی از این امتیاز خواهان، « عمربن سعد» است.
او از شخصیتهای برجستأ آن روز جهان اسلام بود. فرماندأ پیروز جنگ با ایران، یکی از شیوخ صحابه و کاندیدای خلافت اسلامی پس از مرگ پدر، که خود را به دستگاه معاویه نزدیک کرد و از امتیازها و مناصب ویژه ای برخوردار شد.
او در اواخر سال 60 هجری، به حکومت « رافس» - ری - منصوب شد. برخی گفته اند، به طور مستقیم از سوی یزید حاکم شده است و بعضی گفته اند، « عبیدا لله بن زیاد» او را به حکومت ری منصوب کرده است. آنان که نظر اوّل را پذیرفته اند، می گویند، ابن سعد برای رسیدگی به املاکش، وارد کوفه شده بود تا از آن جا به ایران سفر کند. در همین ایّام، موضوع حرکت امام حسین (ع) به عراق پیش آمد و عبیدا لله، حاکم جدید کوفه، با اصرار، عمر را مجبور کرد تا فرماندهی سپاه عراق را در نبرد با امام بپذیرد. به نظر می رسد، این سخن که عمر از سوی عبیدا لله به حکومت ری منصوب شده پیش از حرکتش به سوی ایران، از سوی عبیدا لله مأموریت جدیدی به او واگذار شده و حکومت ری را مشروط به قبول و انجام آن کرده، به واقع نزدیکتر است.
مهم این است که عمر به حکومت ری منصوب شده بود و پس از آن، با مأموریت کوتاه دیگری که قبول آن، حکم قبلی را ابقا می کرد، مواجه شد.
عبیدا لله بن زیاد، اورا به قصر حکومتی فرا خواند و موضوع ورود حسین (ع) به عراق را یادآوری کرد، و گفت: «جز تو، کسی را ندارم که بتواند با او مقابله کند. ابتدا قضیه حسین را یکسره کن، آن گاه به سوی ری حرکت کن. » این سخن عبیدا لله، دور از واقعیت نیست. تنها شخصی چون عمر که فرزند یکی از صحابأ بزرگ و نامدار بود، از نظر روانی، امکان رویارویی با محبوبترین شخصیت جهان اسلام، یعنی اباعبدا لله الحسین (ع) را داشت، و سایر فرماند هانی که در کوفه بودند، به دلیل هیمنأ عظمت نام و عصمت امام، یارای مانور دلخواه حکومت یزید را نداشتند و این امکان وجود داشت که سپاهیان از آنها جدا شده و به امام ملحق شوند.
عمر سعد از این پیشنهاد، به سختی برخود لرزید. او گرچه برای به دست آوردن متاع دنیا - که گریبان بسیاری از خواص امّت اسلام را گرفته بود - به دربار امویان رفته بود؛ ولی قاری و حافظ قرآن بود و امید رضوان الهی را داشت. از سویی او نیز چون سایر فرزندان صحابه، فرق میان امام حسین علیه السّلام فرزند فاطمه سلام ا لله علیه و علی (ع) با یزید، فرزند معاویه و ابوسفیان را به نیکی می دانست و این مطلبی نبود که کسی آن را فراموش کند یا نادیده بگیرد. گرچه زرق و برق دنیا، خواص را به سکوت کشانده بود؛ امّا مشارکت در جنگ با امام حسین(ع) تصوّری بود که فرزندان صحابأ رسول خدا صلّی ا لله علیه و آله و سلّم به سختی از آن وحشت داشتند.