صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۳ دی ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۱  ، 
شناسه خبر : ۱۳۵۰۶۹

بصیرت: آنقدرها اعتیادی به اینترنت ندارم اما همین سرکشی‌های هرازگاه در این فضای مجازی باعث دوستی من و پدرام شد که ساکن شهر منچستر انگلیس است. پدر پدرام تاجر فرش است و یک پا در ایران دارد و یک پا در اروپا اما پدرام خودش تنها 3 بار به ایران آمده و بار چهارم قرار است برای عید نوروز به ایران بیاید و با دختر عمه اصفهانی‌اش در نصف جهان عقد کند. پدرام شرط سمیه خانم را هم پذیرفته و قرار است به جای انگلیس، در همین ایران زندگی کنند. من و پدرام ارتباط تلفنی هم داریم. پدرام به طنز می‌گوید: از این پس باید به جای «بی‌بی‌سی»، «بیست و سی» گوش کنم! آخرین باری که با این جوان ایرانی ساکن منچستر هم‌صحبت شدم، پنجشنبه‌شب بود. با پدرام زیاد شوخی می‌کنم. او نیز شاید به مزاح اینگونه مرا نواخت: می‌گویند چهارشنبه به شما ساندویچ داده‌اند که آمدید در خیابان!؟ به پدرام گفتم: بی‌بی‌سی خیال کرده همه مردم ایران مثل فائزه هاشمی‌اند که به خاطر ساندویچ به میدان انقلاب بروند! اما گذشته از شوخی، پدرام به من حرفی زد که هنوز که هنوز است فکر مرا به خود مشغول کرده:«پدرام شب جمعه‌ای به من گفت، باور کن اگر انگلیس هم می‌توانست همچین جمعیتی را در کل کشور به خیابان‌های خود ببیند، با بهره از همین بی‌بی‌سی و شگردهای رسانه‌ای‌اش، کل دنیا را می‌گرفت». و بعد چند بار گفت: باور کن، باورکن...!
***
محل کار ما نزدیکی‌های مصلاست و بزرگراه مدرس از پنجره اتاق کار اغلب بچه‌ها معلوم است. چهارشنبه هنوز ساعت، نیم ساعتی به 3 فاصله داشت که من وقتی نگاهی به «مدرس» انداختم و مسیر شمال به جنوب را که به میدان 7 تیر ختم می‌شود نظاره کردم، مطمئن شدم از همین جا پیاده اگر به راهپیمایی بروم خیلی راحت‌ترم. نیازی هم به این نخواهد بود که 2 ساعت بگردم تا شاید برای ابوطیاره‌ام جای پارکی پیدا کنم. تازه! از شر ترافیک هم راحت می‌شدم. سر همین راهپیمایی، برای من، نه از مسیرهای ششگانه، که از پیاده‌رو بزرگراه مدرس، تقاطع خیابان پاکستان شروع شد. ساعت، 3 یک ربع کم بود که به میدان 7 تیر رسیدم. در این میدان اما چه بسیار که چون من ترجیح داده بودند پیاده، این مسیر طولانی تا میدان انقلاب را طی کنند. دروغ ننوشته باشم، کمی خسته شده بودم و خیلی آهسته در پیاده‌رو حاشیه میدان در حرکت بودم که گوش تیز کردم تا صحبت 2 نفری که جلوی مغازه‌های‌شان ایستاده بودند را بشنوم؛ امروز راهپیمایی «اینها»(!)ست، نیازی نیست مغازه را ببندیم. خدا را شکر کردم که راهپیمایی «ماها» (!) را مخل امنیت کسب و کارشان ندانسته‌اند. انصافا ما مشت‌هایمان گره کرده بود اما دست هیچ کدام‌مان سنگ نبود. دل خون ما آتش گرفته بود ولی هیچ جا را آتش نزدیم. هلهله نکشیدیم، سوت و کف نزدیم. زورمان را به رخ سطح‌های زباله نکشیدیم. دل‌مان شکسته بود اما میله‌های خیابانی را نشکستیم...
آری! داشتم به جمله‌های همین گزارش فکر می‌کردم که خود را در خیابان کریم‌خان، سر خردمند دیدم. لحظاتی ایستادم و خیره شدم به همان جایی که حاتمی‌کیا، آژانس شیشه‌ای را ساخته بود. طرفه حکایتی است؛ موتوری‌ها بازآمده بودند تا از «عباس» حمایت کنند. دودشان هم کاری با ریه حاج کاظم نداشت. موتوری‌ها خودشان خیبری بودند؛ اهل هور، اهل نی، اهل آب، ... و من اضافه می‌کنم اهل انقلاب.
***
روی پل کریم‌خان، دیگر ماشین‌ها یارای حرکت نداشتند. ساعت را نگاه کردم. 5 دقیقه از 3 گذشته بود. مردم ترجیح داده بودند از همان روی پل، از ماشین‌ها پیاده شوند و راهپیمایی خود را شروع کنند. بنده‌خدا راننده‌هایی که می‌خواستند در آن ازدحام،‌ پل را رد کنند و جایی برای پارک پیدا کنند. سر خیابان ویلا دیگر همه‌چیز رنگ و بوی راهپیمایی داشت. با اینکه از قبل گفته شده بود از این سمت، راهپیمایی از میدان ولیعصر(عج) شروع می‌شود ولی مردم، هم دوست را مات و مبهوت کرده بودند و هم دشمن را. راستش نه شورای هماهنگی سازمان تبلیغات فکر این جمعیت را کرده بود، نه «سی‌ان‌ان» و« بی‌بی‌سی».
سر خیابان حافظ، جماعتی از خانم‌ها شعار می‌دادند: «فلانی فلانی! خیال نکن ما زنیم، تو دهنت می‌زنیم» چندتایی‌شان هم خطاب به «تاجر ورشکسته»، شعارهایی می‌دادند که ما چون بنا نداریم روزنامه‌مان بسته شود، بی‌خیال مصرع دومش می‌شویم. از میدان ولیعصر(عج) به طرف چهارراه ولیعصر،‌ دیگر حتی حرکت برای عابر پیاده هم سخت شده بود. نکته جالب، شور و شوق و ذوق مردم بود. کمتر کسی با دست خالی به تظاهرات آمده بود. به غیر از آنهایی که پلاکاردهای رسمی دست‌شان بود، بسیاری از مردم با بهره از ذائقه خود متن‌هایی نوشته بودند و نقاشی‌هایی کشیده بودند. شعارهای غالب مردم قبل از رسیدن به چهارراه ولیعصر، اینها بود: «آشوبگر عاشورا، اعدام باید گردد» و «لعن علی عدوک یا حسین...». اما در کنار این شور، شعور هم موج می‌زد. برخی از جوانان که احتمالا دانشجو بودند، بیاناتی از حضرت امام(ره) را روی پلاکاردها در دست گرفته بودند که معلوم می‌کرد از نظر پیر جماران، افراد هتاک و سرانی که به آنها خط می‌دهند، نه خطاکارانی قابل بخشش که محاربانی هستند شایسته سرزنش. در چهارراه ولیعصر جوانی که موهایش تا شانه می‌رسید، روی کاغذ نوشته بود: «آقای موسوی! من [...] خوردم که بهت رای دادم» و در همین حین که بازار عکس و فیلم داغ بود یکی خوشمزگی کرد و از مردم خواست تا برای «حر زمانه» صلوات بفرستند. تراکم جمعیت از چهارراه ولیعصر تا خیابان فلسطین به حدی بود که بسیاری از مردم ترجیح داده بودند روی جدول کنار پیاده‌رو بنشینند. در این حدفاصل به هیچ‌وجه صدای سخنران اصلی مراسم شنیده نمی‌شد و هرچه بود همان شعارهای مردم بود.
شعارهایی که پر از خشم مقدس عاشورایی بود. من یادم نمی‌آید که به عمرم شبیه این تظاهرات را دیده باشم. حتی 23 تیر 78 که آنجا هم ملت غوغا کرد و حماسه آفرید و از قضا آن روز هم چهارشنبه بود، باز در برابر این سیل خروشان، چیزی شبیه هیچ بود.
خوب شد که ساعتی پس از مراسم، جناب صفار هرندی را در جمعی دیدم. صفار می‌گفت: «این راهپیمایی، تداعی‌گر تظاهرات عاشورای سال 57 بود و من همیشه در این حسرت مانده بودم که آیا آن حماسه تاریخی باز هم تکرار می‌شود یا نه و امروز جمعیت مردم و کیفیت بی‌مثال حضور ملت چیزی از عاشورای سال 57 کم نداشت». البته صفار تنها آمار خیابان‌هایی را داشت که در آن حضور داشت والا وقتی در سیما و از بالا جمعیت نشان داده شد، نمی‌گفت، امروز حتی می‌خواهم بگویم بهتر بود از آن تظاهرات!
***
جلوی سینما سپیده که رسیدم دیدم مادر شهیدان رحمتی، عکس‌های مرتضی و مجتبی را در دست گرفته و نشسته روی پله‌های سینما. 78 ساله است این پیرزن که همه «عمه خانم» صدایش می‌کنند. عمه خانم به من می‌گفت: یادش بخیر! عاشورای سالی که انقلاب شد، مجتبی و مرتضی را هم آورده بودم. من امروز وقتی جوان‌ها شعار می‌دادند، مرگ بر فلانی، یاد جگرگوشه‌های شهیدم افتادم که می‌گفتند مرگ بر شاه! بعد «عمه خانم» گفت: شاه هم مثل اینها بود، خودش غد و دیکتاتور بود ولی ولایت‌فقیه را دیکتاتور می‌دانست. این همه دم از مردم می‌زنند، خب این هم مردم! اگر مرد بودند می‌آمدند میان مردم تا ما در همین خیابان، محاکمه‌شان می‌کردیم.
حسین قدیانی
 

نام:
ایمیل:
نظر: