صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۳ دی ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۱۳۵۰۷۳

بصیرت:عمر سعد، خود، همبازی حسین (ع) در سنین کودکی بود و شاهد بود که چگونه رسول خدا صلّی ا لله علیه و آله و سلّم، حسین را در آغوش می گرفت و به او عشق و محبّت می ورزید. از این رو، رویارویی با حسین را ننگی ابدی برای خود و خانواده اش می دانست. عبیدا لله که با تردید ابن سعد مواجه شد، گفت:
«حکومت ری مشروط به انجام این مأموریت است، فکر کن و سریعتر نتیجه را به من اعلام کن. »
شرط آخری که پسر زیاد جلو پایش گذاشت، اضطرابی جدید برایش آفرید. جوشش در دلش پدید آورد. آن بخش از افکارش را که به حکومت جدیدش دلخوش داشت نیز متلاطم کرد. دیگر عمر سعد توانایی حرف زدن و بلکه فکر کردن را هم نداشت. فرصت خواست تا در این باره بیندیشد و با چهره ای مغموم، دلی افسرده و تنی تب آلود، از قصر خارج شد و به خانه رفت. رسیدن به حکومت افسانه ای و پر جاذبأ ملک ری در دامنأ زیبای البرز - آن گاه که با هوای برتری طلبی انسان موافق افتد - و دل کندن از آن، سخت ترین تصمیمها، حتی برای انسانهای مؤمن و با اراده است، و عمر سعد خیال نداشت به این آسانی طعمأ به دست آمده را رها کند.
برای لحظه ای گفت: «کاش آن گاه که نامأ حکومت را گرفته بودم، بی درنگ حرکت می کردم و خود را از کوفه دور می کردم؛ تا دیگر عبیدا لله به فکر مأموریت جدید برایم نباشد. کاش حسین به عراق نمی آمد. کاش، عبیدا لله کس دیگری را مأمور این کار می کرد و کاش، کاش، کاش. . . » امّا اینها هر کدام آرزویی بیش نبود که واقعیت موجود، مهر باطل بر همه آنها زده بود. او در کوفه بود و عبیدا لله حکومتش را بر ری، مشروط به مقابله با حسین کرده بود، و حسین به سوی دروازه های کوفه در راه بود و این عمر سعد است که باید تصمیم نهایی را بگیرد. تصمیمی که یک سوی آن، دست شستن از چیزی است که یک عمر به خاطر آن، در دربار امویان خدمت کرده بود و اینک نامأ آن را در دست داشت، و یک سوی دیگرش، جنگیدن با اسلام ناب و حقیقت دینی بود.
برای اعلام نتیجه، یک شب وقت خواسته بود و لحظه ها بسرعت می گذشت. چنین گرفتاری بزرگی، هرگز برایش پیش نیامده بود. گاه خود را در قصر مجلّل حکومت ری می دید؛ در حالی که رجال و فرماندهان در اطرافش حلقه بسته و خودش چون نگینی، سلسله جنبان زیباترین ملک جهان است. گاه که اسب خیالش به صحرای طفا می رفت و خود را درکنار شمربن ذی الجوشن، خولی، سنان بن انس و. . . صف کشیده، درمقابل اهل بیت رسالت، نزد دین و رسول خدا تحقیر شده وشرمگین می یافت، بسرعت پردأ تصوّرهایش را عوض می کرد تا از تلخی آن برهد.
به سختی نفس می کشید و مغزش یارای چاره جستن نداشت. از جهان اطرافش بریده بود و در افکار بریده و هیجانی خود غوطه می خورد. در چنین فضای شکننده، ناگاه خاطره ای چون پتک از مخزن خاطراتش بیرون جست و بر فرقش کوفت. جمله ای از امام علی بن ابی طالب (ع) که روزی خطاب به او گفته بود:
این، لحظه ای از جنود رحمانی بود که سفرأ آزمایش را رنگین تر بر پیش روی او گسترانید - فالهمها فجورها و تقویها - تاشاید در آخرین لحظه ها به مددش آید.
امّا با این همه، آیا دست برداشتن از حکومت ری کار آسانی بود؟
آیا تنها عمربن سعد بود که نمی توانست دل از متاع دنیا بردارد؟
آیا آیأ شریفه «احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لایفتنون» فقط شامل عمربن سعدی است که اینک میان انتخاب جنگ با پسر رسول خدا یا حکومت رؤیایی ملک ری گرفتار آمده است، یا همأ ما نیز دچار آزمایش سخت خواهیم شد تا گوهر ایمان حقیقی وجودمان برملا شود و آن گاه به سوی حساب فرا خوانده شویم؟
حقیقت این است که انسان در دوران آرامش، با انسان دوران آزمایش و ابتلا یکی نیست و قضاوت کردن برای این دو حالت انسان نیز آسان نخواهد بود. اگر بپذیریم آنان که 32 سال در اطراف وجود مقدس رسول خدا، چون پروانه چرخیدند و از کانون چشمأ فیض رحمانی آن حضرت، بهره بردند، خلقتی چون سایر انسانها داشته اند و می توان قانونمندی تاریخ را شامل آن دوره نیز کرد، آن گاه وقتی چرخش آشکار برخی از آن انسانهای بزرگ را از طریق هدایت به سوی بیراهه مشاهده می کنیم، آسانتر می توانیم قضاوت کنیم که انسانها هر چند بزرگ بوده و به کانون ایمان و دین هم نزدیک باشند، امکان لغزیدن و انحرافشان وجود دارد و این، واقعیتی است که در جوهر همأ انسانها وجود دارد. و تنها پیامبران و ائمه معصومین علیهم السّلام هستند که، شیطان وجودشان را تحت سیطره و تسلط خود در آورده اند و امکان انحراف را از آنان زدوده است.
شاید گویاتر از هر مطلبی در این باره، سخن امیرالمؤمنین علی علیه السّلام در نهج البلاغه است که از لغزش خواص صحابأ رسول خدا هنگام خلافتش، چنین سخن می گوید:
«پس از ازدحام و تجمّع کم نظیر مردم در اطرافم، چون به پا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم، جمعی پیمان خود را شکستند، گروهی سر از اطاعتم باز زدند و از دین بیرون رفتند، ودسته ای دیگر، برای ریاست و مقام، از اطاعت حق سر پیچیدند. گویا نشنیده بودند که خداوند می فرماید: (سرزمین آخرت را برای کسانی برگزیده ام که خواهان فساد و سرکشی روی زمین نباشند و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است «سورأ قصص: آیأ 38» آری، خوب شنیده و خوب آن را حفظ کرده بودند؛ ولی زرق و برق دنیا، چشمشان را خیره کرد و جواهراتش آنها را فریفته بود. »
وقتی گروهی از صحابأ رسول خدا، با علم و آگاهی به قیامت و انحراف راهشان، نتوانستند از زخارف دنیا چشم بپوشند و آگاهانه در وادی ضلالت گام نهادند، تکلیف امثال ما که چهارده قرن از آنان فاصله داریم، روشن است. چنان که تکلیف عمر بن سعد که اینک در پریشانی و اضطرابی طاقت فرسا، میان انتخاب دنیا و آخرت متحیّر مانده است نیز روشن خواهد بود!
جاذبأ متاع رنگارنگ دنیا، بویژه قدرت، ستون فقرات انسانهای بزرگی را شکسته است که از آن میان، یکی همین پسر سعد بن ابی وقاص است که او را رویاروی انسان کامل زمانش و امام برگزیدأ رسول خدا صلّی ا لله علیه و آله و سلّم قرار داد. تنش و کشمکش قوای متضاد - که شخصیت عمر بن سعد را ساخته بود - در جدالی شکننده، سرانجام چنین به ساحل آرامش رسیدند که وی، کاری کند که حکومت ری را داشته باشد! یعنی به جنگ امام حسین علیه السلاّم برود؛ ولی به امید مصالحه، نه مصمّم بر قتل فرزند رسول خدا صلّی ا لله علیه و آله و سلّم. این نیّت پنهان عمربن سعد بود.
با چنین نیّتی بود که عمربن سعد به کاخ ابن زیاد گام نهاد و فرماندهی سپاهی را پذیرفت که مأمور بود اباعبدا لله الحسین(ع) را بر بیعت یزید فراخواند، چنان که امام نپذیرفت، کارش را یکسره کند.
او به سوی کربلا رهسپار شد و روزهایی را با امام به مذاکره پرداخت. عمربن سعد در خلال این مذاکرات، به دنبال هدف خود بود که هم دل ابن زیاد را مبنی بر انجام موفّق مأموریتش که زمینه ساز حکومت ری بود، به دست آورد و هم دستهایش را به خون فرزند رسول خدا صلّی ا لله علیه و آله و سلّم آغشته نکند. ولی در امام سازشی نیافت و اطرافیان ابن زیاد، بویره
شمربن ذی الجوشن، باعث شدند که جواب نامه های مصالحه جویانه ای که عمربن سعد به کوفه فرستاد، نیّت درونش را برآورده نکنند. شاید برای اوّلین بار، زمانی ابن سعد کاملاً خود را میان انتخاب یکی از دو راه، یعنی کشتن حسین علیه السّلام یا حکومت ری دید، عصر روز نهم محرّم بود که شمر بن
ذی الجوشن با نامه ای به سوی او آمد و راه مصالحه جویی را بکلّی بست و او را میان فرماندهی سپاه برای کشتن حسین(ع) یا کناره گیری مخیّر کرد.
در این جا بود که آخرین امیدها بر باد رفت و همأ تردیدها یکطرفه شد و عمر بن سعد در رقابت میان مقام و ریاست دنیا، و راه حقیقت و راستی، دنیا را انتخاب کرد. برخلاف تصمیم تاریخی « حربن یزید ریاحی»، تصمیمی گرفت که پلیدترین چهرأ تاریخ جهان اسلام را در کنار شمربن ذی الجوشن، از او به یادگار گذاشت. وی نخستین کسی بود که تیر در چلّأ کمان نهاد و به سوی سپاه اهل بیت(ع) رها کرد و همگان را نسبت به این عمل، نزد ابن زیاد، به شهادت طلبید. پس از واقعأ مصیبت بار کربلا، آخرین گفتگوی حسین(ع) با عمرسعد همواره در یاد او بود.
یا بن سعدا و یحک اتقات لن ی؟ اماتتق ی ا لله الذ ی ا لیه معادک فانا بن من ع لمت الا تکون معی و تدع هؤلاء فا نه اقرب ا لی ا لله تعالی. . . ما لک ذبحک ا لله علی ف راش ک عاج لاً و لا غفرلک یوم حشر ک فوا لله ا نّی لا رجوان لا تاکل م ن برّ الع راق ا لاّیسی راً.
بنا به نقل خطیب خوارزمی، حسین بن علی به وسیلأ یکی از یارانش به نام « عمروبن قرظأ انصاری» به عمربن سعد پیام فرستاد تا با همدیگر ملاقات و گفتگو نمایند. عمر سعد با این پیشنهاد موافقت نمود و آن حضرت شبانه با بیست تن از یاران خویش به سوی خیمه ای که در وسط دو لشکر بر پا شده بود، حرکت نمود و دستور داد یارانش بجز برادرش ابوالفضل و فرزندش علی اکبر وارد خیمه نشوند. عمر سعد هم به یارانش که تعداد آنها نیز بیست تن بود همین دستور را داد و تنها فرزندش حفص و غلام مخصوصش به همراه او وارد خمیه شدند.
امام در این مجلس خطاب به عمر سعد چنین گفت: یابن سعد اتقاتلنی. . . فرزند سعد آیا می خواهی با من جنگ کنی در حالی که مرا می شناسی و می دانی پدر من چه کسی است و آیا از خدایی که برگشت تو به سوی او است نمی ترسی؟ آیا نمی خواهی با من باشی و دست از اینها (بنی امیه) برداری که این عمل به خدا نزدیکتر و مورد توجه او است.
عمر سعد در پاسخ امام عرضه داشت می ترسم در این صورت خانه مرا در کوفه ویران کنند.
امام فرمود: من به هزینه خودم برای تو خانه ای می سازم.
عمر سعد گفت: می ترسم باغ و نخلستانم را مصادره کنند.
امام فرمود: من در حجاز بهتر از این باغها را که در کوفه داری به تو می دهم.
عمر سعد گفت: زن و فرزندم در کوفه است و می ترسم آنها را به قتل برسانند.
امام چون بهانه های او را دید و از توبه و بازگشت وی مأیوس گردید در حالی که این جمله را می گفت، از جای خود برخاست:
. . . مالک ذبحک ا لله علی ف راش ک چرا این قدر (در اطاعت شیطان پافشاری می کنی) خدایت هر چه زودتر در میان رختخوابت بکشد و در روز قیامت از گناهت در نگذرد، به خدا سوگند امیدوارم که از گندم عراق نصیبت نگردد مگر به اندازأ کم (یعنی که عمرت کوتاه باد)
عمر سعد نیز از روی استهزأ گفت جوی عراق برای من بس است.
و آن گاه که پس از واقعأ کربلا، در رأس سپاهش به کوفه آمد، هنگام ورود بر ابن زیاد، شعری بدین مضمون می خواند:
«اًملأ رکابی ف ض ه ً أوذهبافقد قتلت السیّد المهذبا»
رکاب مرا خواه از طلا یا نقره پرکن
زیرا که من حقیقتاً آقای بزرگوار و پرهیزکاری را به قتل رساندم.
و در شعر دیگری می سرود:
«من کسی را به قتل رساندم که مادرش، بهترین مادرها و پدرش، بهترین پدرها بود. »
از محتوای این سروده ها، پیداست که عمربن سعد به مقام و جایگاه حضرت اباعبدا لله الحسین (ع) و خاندان رسالت و امامت آگاهی کامل داشته است. اما میل به مقام، طلا و نقره و حضور درکانون قدرت اموی را بر تحمل سختی و مشکلات طرفداری از حق، ترجیح داده است.
امّا آنچه برای ما آموزنده است، این است که این آزمایشهای الهی، برای همأ انسانها و جوامع قابل تکرار است و از ویژگی سنّتها و آزمایشهای الهی، قانونمندی وتغییر ناپذیری است.
چنان که خداوند تبارک و تعالی در آیأ شریفه 412 از سورأ بقره آزمایش را خاص همه امّتها دانسته، می فرماید: «آیا پنداشتید که داخل بهشت می شوید و حال آن که هنوز مانند آنچه بر (سر ) پیشینیان شما آمد، بر (سر ) شما نیامده است؟ آنان دچار سختی و زیان شدند و به (هول و) تکان درآمدند؛ تا جایی که پیامبر (خدا) و کسانی که با وی ایمان آورده بودند، گفتند، یاری خدا کی خواهد بود؟ هشدار که یاری خدا نزدیک است. »
وای بر من از تو
این سطور از کتاب سرگذشت خواص طرفدار حق و راه و روش آنان در حسّاسترین برهأ تاریخ ساز اسلام را به بیان جستارهایی از زندگی «زیادبن ابیه» اختصاص می دهیم.
زیاد، یکی از شخصیتهای شگفتی آفرین صدر اسلام است، که صفحه هایی از تاریخ مسلمین سدأ اوّل را به نام خود رقم زده است.
او نیز مانند مغیره، از هوش و ذکاوت و استعداد سرشاری برخوردار بود و همین عوامل بود که او را که بنده ای از بندگان ثقیف بود، تا مقام استانداری عراق بالا کشاند.
زندگی شخصی او در دوران کودکی، با ابهام و تردید مورّخان روبه رو شده است. مادرش «سمیّه» کنیز «حارث بن کلده» از ریشأ ایرانی یا هندی، و پدرش بندأ رومی است، و زیاد، نتیجأ امتزاج دو موجود تحقیر شده بود که بر اثر شرایط اجتماعی روزگار، با مهر بردگی بر پیشانی، از سرزمینهای خود - هند یا ایران و روم - به حجاز آورده شده بودند. در اوایل هجرت دیده به جهان گشود. ستارأ بخت این بندأ بنده زاده، شاید در ایّام کودکی برای کسی قابل پیش بینی نبود. از دوران نوجوانی اش همین قدر می دانیم که جزو کارگزاران دختر حارث که این موقع زن «عقبه بن غزوان» بود، به عراق رفت و همراه موالی ثقیف که در فتوحات اسلامی شرکت می کردند، در آن سامان ماند.
این که چه موقع از بردگی رها گشته، از تاریکیهای زندگی او است. اما این را می دانیم که بخشش یکصد هزار درهمی خلیفأ دوم را صرف خریدن و آزاد کردن پدرش «عبید» کرده است.
از گمنامی عبید، همین بس که مردم، زیاد را به نام مادرش «زیادبن سمیّه» یا «زیاد امیر» یا «زیادبن ابیه» می خواندند.
بالاخره زیاد در عراق، با هوش و ذکاوت ذاتی خودش رشد کرد و به مقام نویسندگی فرمانداران بصره رسید. او در آغاز جوانی، روزی در مقابل خلیفأ دوم و سایر اصحاب، دفتر حساب بصره را به گونه ای جسورانه و عالی ارائه داد، که خلیفه و حاضران، شگفت زده شدند. زیاد در این شغل بود تا روزگار عمر و عثمان به سرآمد و امام علی(ع) در پی جنگ «جمل» به بصره آمد. پس از این نیز زیاد، نویسندأ ابن عباس، استاندار امام در بصره بود و نیابت وی را در برخی بلاد جنوبی ایران، از استانهای خوزستان، فارس و کرمان فعلی را برعهده داشته است.
به روایت « مسعودی»، از سوی امام، حکومت فارس را بر عهده داشته است.
در این زمان، از سوی شیطان شام، معاویه بن ابوسفیان، حیله های پی در پی برای فریب دادن زیاد، روانأ بصره می شد تا او و منطقأ تحت قلمروش را از تبعیت امام خارج کند. اما مقاومت زیاد، نه تنها در زمان امام علی(ع) بلکه در زمان حکومت چند ماهأ امام حسن(ع) نیز قابل تحسین است. از نامأ جسورانأ او به معاویه در عهد خلافت امام مجتبی(ع) در داستان مغیره آگاه شدیم.
نامه های 20، 21 و 44
نهج البلاغه در زمان خدمتش در بصره، از سوی امیرالمؤمنین خطاب به وی صادر شده است.
از عبارتهای نامأ 20 امام، در می یابیم زیاد، گوشه چشمی به اسراف و تکاثر ثروت از بیت المال داشته است که چنین صادقانه وقاطعانه از سوی امام خود تهدید شده است.
«صادقانه به خدا سوگند یاد می کنم، اگر گزارش رسد که از غنائم و بیت المال مسلمین، چیزی کم یا زیاد، به خیانت برداشته ای، آن چنان بر توسخت بگیرم که در زندگی، کم بهره، بی نوا، حقیر وضعیف شوی. »
امام نصیحت مشفقانأ خود را همچون سایر والیانش، بر زیاد نیز ارائه کرده است. از آن جمله است، آن جا که در نامأ 21 نهج البلاغه به وی می نویسد:
«اسراف را کنار بگذار و میانه روی را پیشه کن. از امروز به فکر فردا باش و از اموال دنیا به مقدار ضرورت برای خویش نگهدار، و اضافأ آن را برای روزی که نیاز داری، پیش بفرست. آیا امید داری خداوند ثواب متواضعان را به تو بدهد؛ در حالی که در پیشگاهش از متکبّران باشی! و آیا امید داری که ثواب ا نفاق کنندگان را به تو عنایت کند؛ در صورتی که در زندگی پر نعمت وناز قرارداری، و بیوه زنان و مستمندان را از آن منع می کنی!»
تا این جا که از شخصیت زیاد بن ابیه رقم خورده است؛ زیاد را در خدمت حکومت اسلامی، در یک دورأ سی ساله نشان می دهد.
با شهادت امیرالمؤمنین و صلح امام حسن علیهم السّلام، صفحه ای دیگر که به طور کامل مخالف دوران گذشته در حیات سیاسی - اجتماعی زیاد است، آغاز می شود.
بخش دوم شخصیت زیاد، با آغاز حکومت معاویه شروع و تا مرگ وی ادامه می یابد.
«طه حسین» مصری، دربارأ شخصیت دوگانأ زیادبن ابیه می نویسد:
«زیاد دارای دو شخصیت است، که با نخستین آن، در ایّام خلفای راشدین زیست کرده و با دومین آن، پس از مصالحه با معاویه، روزگار گذرانیده است و این دو شخصیت، در نهایت درجه، با یکدیگر متناقض بوده است. آن گاه که با خلفای راشدین کار می کرد، بر راه راست می رفت و هنگامی که کارگزار معاویه بود، گردنکش قهّاری از کار درآمد. »
پس از آن که معاویه بر خلافت اسلامی دست یافت، زیاد به خاطر گریز از مکر و حیلأ او، یا شاید ترس از برباد رفتن دینش، شتابان به سوی ایران شتافت و در قلعه ای که به نام وی معروف شد، حصاری گردید.
از این زمان بود که این فرد از خواص امّت اسلامی، در معرض امتحان و ابتلای سختی قرار گرفت. امتحانی که حفظ دین و شرافتش در یک کفأ آن، و پیوستن به دشمن آشکار اسلام، فرزند منحرف ابوسفیان، در کفأ مقابل آن قرار گرفته بود. روزهایی چند را زیاد در تلاطم تلاقی این دو پدیدأ متناقض، در حصاری در جنوب ایران گذراند. تا آن که مکّاری دیر آشنا - که روزی با تردید در شهادت بر زنایش، از آینده ای شوم نجاتش داده بود - بر دروازأ قلعه، او را صدا زد. آورندأ پیام از سوی معاویه و با قصد خریداری دین زیاد بن ابیه، راهی فارس شده بود.
زیاد از چند جهت برای معایه سودمند بود؛ اوّل موقعیتش در استانهای جنوبی ایران بود، که می توانست برای تجدید قوای سپاه اهل بیت، محل مناسب باشد. دوم، ویژگیهای شخصیتی زیاد بود که می توانست در حلقأ مکّاران شام، باعث پیشرفت کارشان باشد.
مغیره بن شعبه، اینک مأموریت یافته بود حامی خود را به معدن خیانتها ملحق کند و در توبرأ خود، نامه ای آغشته به نیرنگ و تطمیع از سوی معاویه همراه داشت. معاویه درنامأ خود، زیاد را پسر ابوسفیان و برادر خود خطاب کرده بود و این حکایت، بدعتی شنیدنی در تاریخ اسلام است که به «استلحاق» نام گرفته است.
چنان که گذشت، دانستیم زیاد پسر بنده ای رومی است که نامش را به عربی «عبید» گذاشته بودند و خودش عبید را در زمان خلیفأ دوم، از بندگی خرید و آزاد کرد. اینک معاویه برای فریب زیاد، سخنی ناروا را از پدرش ابوسفیان که هر آزاده ای از آن شرم دارد، مستمسک فریب قرار داده بود. جریان شرم آور زنای ابوسفیان در جاهلیت با مادر زیاد و این را که زیاد زاییدأ این زنا بوده است، پیش از این نیز معاویه برای فریب زیاد به کار برده بود و امام علی(ع) در نامأ 44 نهج البلاغه که برای زیاد نوشته، پوچی آن را فاش کرده و زیاد را از توجه به آن برحذر داشته بود. بخشی از نامأ امام چنین است:
«من اطلاع یافتم که معاویه نامه ای برایت نوشته تا عقلت را بدزدد و عزم و تصمیمت را در هم بشکند. از او برحذر باش که شیطان است. . . (آری) ابوسفیان در زمان عمربن خطّاب، سخنی بدون اندیشه از پیش خود، با تحریک شیطان می گفت؛ ولی این سخن آن قدر بی پایه است که نه با آن نسب ثابت می شود و نه استحقاق میراث می آورد. کسی که به چنین سخنی متمسّک شود، همچون شتر بیگانه ای است که در جمع شتران یک گله وارد شود. . . »
این نامأ امام و پشتگرمی حکومت کوفه در آن وقت، زیاد را کفایت کرد که در دام فریب معاویه گرفتار نشود. اما اینک او دیگر تحت حاکمیت امام علی نبود و خودش می بایست تصمیم قاطع اتخاذ کند؛ تصمیمی که دین و دنیایش دو طرف آن را تشکیل می داد و این چنین است که خواص در مقابل لحظه های سرنوشت ساز تاریخ، پس از سالها مجاهدت و تلاش، دچار تحیّر و سرزدگی می شوند. اگرآن روز، زیاد در مقابل درخواست معاویه مقاومت می کرد، در ادامأ زندگی اش دچار مشکلات طاقت فرسا می شد و چه بسا آشکار یا پنهان کشته می شد؛ اما دینش را تا لحظأ آخر حفظ کرده بود و از اصول اسلامی، برای کاری شبهه ناک و بدعت آمیز و برای همکاری با شیطان عدول نکرده بود.
اما اگر می پذیرفت، از آن پس برادر خلیفه خطاب می شد و نسبش از بردگی ثقی، به یکی از خانواده های سرشناس عرب تغییر می یافت و برداشتش از بیت المال بخشوده می شد و به حکومت و امارت در دستگاه اموی می رسید؛ و حتی جایگاه خانواده و تبارش در دستگاه و جامعه رشد می کرد. لکن در پی این پذیرش، سه اشتباه بزرگ مرتکب می شد که برای هر سأ آنها آگاهی کافی داشت. اوّل آن که در دین، بدعتی آشکار می گذاشت؛ چرا که فرزند از بستر است و بر زناکار باید حد جاری شود، نه آن که فرزند را به زنا کار بدهند؛ در حالی که پدری دارد و در جامعه او را می شناسند. دوم آن که از سوی امامش پیش از این آگاه شده بود که سخن ابوسفیان در استلحاق، یک سخن شیطانی دروغ است. و سوم آن که، به نیکی می دانست در حلقأ اتصال با معاویه، دینش را که چهل سال از آن حفاظت کرده بود، پشت سر می گذارد و به وادی شیطان قدم می گذارد.
 

نام:
ایمیل:
نظر: