شهاب زمانى
یکی از وجوه ممیز مکاتب مصنوع فکر بشری با ادیان و مکاتب الهی، وحدت و پایداری آنها است. اندیشه های توحیدی به دلیل ارائه یک اندیشه درست و ثابت با رویه های وحدت آمیز و صدور آنها از سوی خلاق مایشاء که به فراز و فرود زندگی دنیوی و اخروی انسان و جهان آگاه است، از وحدت و ثبات و پایداری برخوردارند. در حالی که اندیشه ها و مکاتب فکری و سیاسی بشری به دلیل زمان مند بودن تحول و تکامل انسانی و محدودیت توان وی برای آینده نگری، به ویژگی هایی چون نقصان، تطور زمانی و تکامل زمان مند و روش مند موصوف هستند. همین امر دامن بسیاری از مکاتب فکری، فلسفی و سیاسی غرب - که مدعی ارائه راه حل میان بر و نوین برای سعادت بشر و آزادی کامل اوست - را نیز گرفته است. به گونه ای که گاه عمر یک مکتب فکری انسانی در غرب به چند ده سال هم نمی رسد و اگر بیشتر از این باشد، به چند شاخه و انشعاب برای جبران نقایص و کاستی ها تبدیل می شود. در شماره های گذشته ملاحظه کردید که اندیشمندان سرمایه داری غرب برای پوشش نقایص روزآمد لیبرالیسم دست به انشعابات جدیدی از آن زدند، در این شماره نیز با برخی از زیرشاخه های مارکسیسم که به قصد ترمیم و تکمیل اندیشه های اولیه مارکس و یا حداقل قرائت همساز با نیازهای روز پیروان شان به وجود آمده اند، آشنا می شویم. همان گونه که گفته شد ابهام ها و گسست های اجتماعی و اندیشه ای نظرات مارکس، راه تفسیر و قرائت جدید - حتی گاه ناهمساز با اصل اندیشه وی - را به روی شاگردان و پیروانش باز کرد و به چند شاخه تبدیل شد. به نوعی که می توان گفت مارکسیسم بعد از مارکس تنها نقاب و لعابی از اندیشه های مارکس می باشد. سیر تغییر و تطور در اندیشه های مارکسیستی از زمانی آغاز شد که جنبش طبقه کارگر در اروپا در دهه آخر قرن نوزدهم به سرعت زیرنفوذ مارکسیسم قرار گرفت، اما به زودی میان جناح چپ و میانه رو مارکسیست اختلاف در گرفت. حاصل این اختلاف از هم پاشیدن نظام بین الملل کارگری بود که از تجمع اتحادیه های کارگری دنیا تشکیل یافته بود.
پیدایش و پیروزی بولشویسم (اکثریت حزب سوسیال دمکرات روسیه) سرانجام جنبش مارکسیستی را به دو شاخه رفرمیستی (اصلاح طلب) و انقلابی تقسیم کرد. شاخه بهبودخواه (اصلاح طلب) که در اروپای غربی رشد کرد، با جنبش بازنگرش گری (ریونیریونیسم) در مارکسیسم، راه خود را به سوی «سوسیالیسم دموکراتیک» که در شماره گذشته به اجمال بررسی شد، گشود و سرانجام از مارکسیسم چشم پوشید و تکیه خود را بر سنت اخلاقی و بشردوستانه سوسیالیسم نهاد. درحالی که شاخه انقلابی مارکسیسم که با نام «کمونیسم» و از راه بولشویسم روسی بسیاری از کشورهای اروپای شرقی و آسیایی و آمریکای لاتین را در نوردید، حوزه نفوذ اصلی خود را به عکس پیش بینی مارکس نه در کشورهای سرمایه داری اروپای غربی بلکه در کشورهایی یافت که زمینه جنبش انقلابی در آنها فراهم تر بود، یعنی روسیه و کشورهای جهان سومی. این شاخه که مدعی پیوستگی پر شور و با ایمان به روح انقلابی مارکسیسم است، سخت زیر نفوذ گسترش و تکوین خاص مارکسیسم در روسیه از نوع لنینیستی آن قرار داشت. به عبارت دیگر، مارکسیسم پس از مارکس، به عنوان ایدئولوژی، به صورت «جهان بینی» جامعی درآمد و برای بسیاری جانشین نگرش دینی در عصر دنیوی شد. بخش علمی و پوزیتیویست آن با فلسفه «ماتریالیسم دیالکتیک» کامل شد که مدعی توضیح قطعی و کامل نه تنها تاریخ بلکه کل عالم است. با این همه، نخست ظهور سوسیالیسم دموکراتیک و سپس بازنگرش کمونیستی و پس از آن چپ نو و مارکسیسم نو، گواه وجود مسائل فکری در مارکسیسم برای کسانی است که خواسته اند تحلیل مارکسیستی را با رویای مارکسیستی جامعه آزاد و بی طبقه و نظریه مارکس را با عمل بهبودخواهانه یا انقلابی و پیامبری های مارکس را با آنچه او «تاریخ تجربی» می نامد، آشتی دهند. همین ابهام ها و گسیختگی هاست که پیروان و هواداران دو آتشه مارکس را وادار به تفاسیری از نظرات وی می کند تا شاهد شعبه های مختلف از دکترین مارکسیستی باشیم. برخی از مهمترین این شاخه ها که به نوعی امروز هم در دنیا و حتی به صورت اقلیت بسیار کوچک در داخل کشورمان در نحله های متأسفانه بیشتر دانشگاهی سمپات دارند، عبارتند از:
1- لنینیسم؛ به اصول سیاسی، سازمانی و استراتژی مبارزه انقلابی و نیز برخی نظرهای تاریخی و فلسفی که ولادیمیر ایلیچ لنین (1924 -1870 م) رهبر انقلاب اکتبر 1917 روسیه (رهبر بلشویک ها)، بنیانگذار رژیم کمونیست در آن کشور و شخص اول اتحاد جماهیر شوروی سابق (24-1917) فرمول بندی کرده است، لنینیسم می گویند. لنینیسم که با بولشویسم یکی است، از شاخه های مارکسیسم است و از نظر سیاسی قدرتمندترین شاخه آن محسوب می شود. البته امروزه کمونیسم نامیده می شود. کمونیست ها اغلب عنوان مارکسیسم - لنینیسم را برای ایدئولوژی خود به کار می برند. از نوشته های مهم لنین در زمینه بسط و تفسیر اجتماعی : تاریخی مارکسیسم به کتاب های «دولت و انقلاب» و «امپریالیسم، آخرین مرحله سرمایه داری» می توان اشاره کرد. این نحله از مارکسیسم دربردارنده نوآوری نظری خاصی نیست بلکه اهمیت آن بیشتر از حیث سازگار نمودن مارکسیسم انقلابی با وضعیت روسیه و به عبارت بهتر، پایه گذاری نخستین توجیه نظری براساس مارکسیسم برای تلاش انقلابی در یک کشور توسعه نیافته و پیروزی انقلاب در وسیع ترین کشور جهان است. با این همه، لنینیسم دربردارنده تحولی مهم در مارکسیسم از جبرباوری اقتصادی به اختیارباوری است، بدین معنا که لنین به جای آنکه شرایط انقلاب کارگری را تابعی مطلق از شیوه تولید و وضع اقتصادی قرار دهد، عامل «ذهنی» یعنی خواست انقلاب و سازمان انقلابی را به عنوان یک عامل مهم وارد سیر تاریخی می کند.
2- مارکسیسم - لنینیسم؛ اصطلاحی است که از دوران جدل های ایدئولوژیک پس از مرگ لنین، برای از میدان به در کردن دشمنان استالین به کار گرفته شد. در زیر این عنوان، مارکسیسم برحسب برداشتی که استالین از نظر و عمل لنینی داشت، از نو تعریف و فرمول بندی شد. این برداشت سیاست های استالین رهبر اسبق اتحاد جماهیر شوروی سابق را مشروعیت می بخشید و مرجعیت سیاسی و ایدئولوژیک او را تثبیت می کرد. پس از دوران استالین این مفهوم در خدمت مشروع گردانیدن حکومت رهبران بعدی درآمد. همچنین در کشاکش های قطب های کمونیسم، اساس ایدئولوژیک محکوم کردن هر گونه کژروی و تأکید بر ایمان درست به مارکسیسم بوده است. از این رو، در کشاکش چین و شوروی سابق، شوروی ها چینی ها را متهم می کردند که از راه مارکسیسم - لنینیسم منحرف شده اند، حال آنکه چینی ها راه خود را مبنی بر ایدئولوژی «مارکسیسم - لنینیسم - اندیشه مائوتسه تونگ» رهبر انقلاب دهقانی چین می دانسته و می دانند. درست همچنان که لنینیسم برخی از اصول نظری مارکسیسم را تغییر داد، مارکسیسم - لنینیسم نیز در شرایط محلی گوناگون و در سازگاری با سنت های گوناگون، دگرگون شده است در حالی که پیروان آن همچنان به «حقیقت جهانگیر» آن باور دارند. در شماره آینده به قرائت مائوتسه تونگ رهبر انقلاب کمونیستی چین و طرفداران مکتب فرانکفورت تحت عنوان مارکسیسم نو از مارکسیسم خواهیم پرداخت.