صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۳ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۲:۰۹  ، 
شناسه خبر : ۱۴۴۲۵۱
اصالت بخشیدن به انسان در منظومه ی فکری‌ ـ‌ فلسفی غرب، بیانگر نسبت بین انسان و هستی بر پایه ی این تصور است که بشر شأن مخلوقیت خود را آگاهانه یا ناآگاهانه کمتر مورد توجه قرار داده و خود را مالک الرقاب عالم و فرمانروای طبیعت و دائرمدار فرض نماید.

بصیرت: جان مایه اصلی لیبرالیسم، اومانیسم است. اومانیسم به معنای بشرانگاری و تلقی دائرمداری عالم برای انسان و ارتقای انسان به مقام خدایی و غایت و مبدأ ارزش ها و مرکز هستی بودن برای اوست. رابطه ی بین لیبرالیسم و اومانیسم دو سویه است، یعنی از یک طرف از عناصر اصلی لیبرالیسم توجه به انسان و محور قرار دادن آن است و از سوی دیگر در دایره ای بزرگتر، اومانیسم روح غالب عصر مدرن و مهم ترین ویژگی قرن جدید است که همه ی ایدئولوژی های مدرن نظیر لیبرالیسم، مارکسیسم، اشکال مختلف سوسیالیسم، ناسیونالیسم و فاشیسم و غیره در ذیل آن و ملهم از آن پدید آمده اند. از این رو به گزاف نیست اگر بگوییم اومانیسم فقط یک مکتب نیست بلکه روح حاکم بر تمام وجوه زندگی و تفکر فلسفی و علمی و سیاسی و هنری و حتی دینی غرب مدرن است.
اصالت بخشیدن به انسان در منظومه ی فکری‌ ـ‌ فلسفی غرب، بیانگر نسبت بین انسان و هستی بر پایه ی این تصور است که بشر شأن مخلوقیت خود را آگاهانه یا ناآگاهانه کمتر مورد توجه قرار داده و خود را مالک الرقاب عالم و فرمانروای طبیعت و دائرمدار فرض نماید. در این تلقی، آدمی حتی اگر به دین و آئین های معنوی معتقد باشد، آن را به گونه ای ذیل نفسانیت خود تعریف می کند. بنابراین اگرچه روح اومانیسم شرک آلود و الحادی است اما بشرانگاری لزوماً به صورت الحادِ آشکار ظاهر نمی شود، بلکه اتفاقاً در تاریخ تفکر مدرن از بیکن و دکارت گرفته تا کانت و هگل و حتی قبل از آن ها، کشیشانی مثل اراسموس، مارتین لوتر، ژان کالون و بسیاری دیگر، از ظاهری مذهبی برخوردار بوده و به خداوند و شریعت پایبند و معتقد بوده اند، اما در تفکر و روح خود، نسبت مابین بشر و طبیعت و مناسبات میان انسان ها و نسبت دین و بشر و جایگاه فهم و درک آدمی و مبادی و مبانی معرفت شناسانه و هستی شناسانه را به گونه ای خودبنیادانه و مبتنی بر اصالت عقل و نفس بشری در مقابل اراده ی الهی تعریف و تبیین می کرده اند.
محوریت بشر در اومانیسم، به معنای اصالت دادن به او در مقابل خداوند خالق و ربوبیت اوست. مارتین هایدگر فیلسوف یهودی آلمان زمانی که می نویسد: «دورانی که ما آن را مدرن می خوانیم با این حقیقت تعریف می شود که انسان، مرکز و ملاک تمامی هستندگان است...» در واقع همین خود بنیادانگاری آدمی در ساحت اومانیسم را ترویج می دهد. اما حاصل این «مرکز پنداشتن انسان» تقلیل ساحت وجودی او به نفسانیت مداری و حیوانیت و تبدیل انسان به موجوی از خودبیگانه، بی قرار، ستیزه جو و بی ریشه در زندگی غربی است.
ذکر مطالب فوق در خصوص اومانیسم از این رو لازم است که اومانیسم اندیشه ی پایه ای بشر غربی است و ردپای آن را در شکل گیری همه ی مکاتب فکری غرب می توان دید. اما در خصوص لیبرالیسم تقسیماتی متصور است که آشنایی با آن ها، ضمن نمایش تطور مفهومی آن از دوران پیدایش تاکنون، به تمایزها و نقطه ی تمرکز هر یک و در نتیجه استفاده ی صحیح از آن ها در نگارش ها و بیانات و نقد محتوای ادبیات غربی کمک می نماید.
1ـ لیبرالیسم کلاسیک؛ این اصطلاح تنها برای لیبرالیسم انگلیسی که خاستگاه آن است به کار می رود. لیبرالیسم، چه از لحاظ نظری و چه به عنوان یک برنامه ی سیاسی، در انگلستان در فاصله ی انقلاب سال 1688م علیه جیمز دوم تا سال 1867 که قوانین اصلاحات اجتماعی به تصویب رسید، به اوج کمالی خود نزدیک شد. لیبرالیسم در انگلستان نخست صورت خواستاری آزادی و تسامح دینی، حکومت قانون و حقوق سیاسی به خود گرفت و بیشتر اهداف سیاسی را وجهه ی همت خود قرار داد تا اقتصادی. رساله ی دوم درباره ی حکومت اثر جان لاک و اعلامیه ی استقلال آمریکا بزرگترین یادگارهای این دوره از لیبرالیسم هستند.
2ـ لیبرالیسم اقتصادی؛ پس از مرحله ی اول که دوره ی پیروزی های آزادی خواهی سیاسی بود، دوره ای آغاز شد که در آن نظریه ی آزادی خواهی اقتصادی به عنوان کامل کننده ی آزادی خواهی سیاسی تکوین یافت. اقتصاددانان لیبرال انگلیسی به پیشوایی آدام اسمیت پرنفوذترین گروهی بودند که نظریه ی لیبرالیسم اقتصادی را شکل دادند. به عقیده ی آن ها، مکانیسم خودکار بازار اقتصادی که قانون عرضه و تقاضا اداره کننده ی آن است، بهترین ضامن درستی و پیشرفت کار اقتصاد است و هیچ دستی، چه دست انحصارهای خصوصی، چه دست دولت، نباید در کار آن وارد شود. البته این آزادی بی قید و شرط طبعاً جیب سرمایه داران بزرگ را پر کرد و بر عکس اقشار متوسط به پایین را به روز سیاه نشاند. اعتراض ها و جنبش های اجتماعی نشانه ی شکست بی توجهی به ذائقه ی سیری ناپذیر انسان غربی بود.
3ـ لیبرالیسم جدید؛ اما بازار آزاد اقتصاد و سودجویی بی اندازه ی افراد نه تنها چشمداشت های پیشروان جنبش آزادی خواهی را برنیاورد، بلکه همراه با پیامدهای انقلاب صنعتی، آثار شومی از حیث نابرابری های اجتماعی و اقتصادی به بار آورد که مهمترین آن به وجود آمدن توده ی انبوه کارگران محروم و تهیدست در کارخانه های جدید بود. فشار نیروهای جدید اجتماعی، لیبرال ها را واداشت که در لیبرالیسم افراطی بازنگری و حدودی از دخالت و نظارت دولت را برای فراهم کردن سود همگان بپذیرند.
فایده باوران در انگلستان و یاران سیاسی آن ها یک جنبه ی اجتماعی نیز بر نظریه ی لیبرال افزودند. جرمی بنتام و جیمز میل، پایه گذاران مکتب فایده باوری با اینکه اقتصاد آزاد و آرمان آن را می پذیرفتند با روش های آن مخالف بودند. لذا بازار آزاد اقتصادی و سودجویی فردی را با مفاهیم حکومت قانونی و وظایف آن به هم پیوند زدند و شعار بیشترین خشنودی برای بیشترین کسان را برگزیدند. فایده باوری پایه ای فلسفی به لیبرالیسم سیاسی داد و آزادی خواهی سیاسی و اقتصادی را به یک نظریه ی عملیِ سیاسی ـ اجتماعی آراست. اما امروز بسیاری از اقتصاددانان و نظریه پردازان غرب به فکر تأسیس نظریه ای دیگر برای سامان زندگی اجتماعی و به ویژه اقتصادی خود هستند. چرا که ریشه ی بسیاری از مشکلات اقتصادیِ اخیر غرب را در نظریات اقتصاد لیبرالی جست وجو می نمایند.

 

نام:
ایمیل:
نظر: