صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۸ خرداد ۱۳۸۹ - ۱۱:۴۰  ، 
شناسه خبر : ۱۴۴۵۳۶

بصیرت:گتون در مقاله یاد شده جهان را به هشت تمدن تقسیم می کند و آنها را چنین نامگذاری می‌کند: تمدن غربی، تمدن کنفوسیوسی، تمدن ژاپنی، تمدن اسلامی، تمدن اسلاو، تمدن هندو، تمدن امریکای لاتین و تمدن آفریقایی و بیان می‌دارد که بزرگترین تخاصمات بین این تمدن‌ها ناشی از تفاوت‌های بین این تمدن‌هاست. وی به نحو عجیبی تمدن را با فرهنگ یکی می‌گیرد و بر این اساس می‌گوید که تفاوت‌های فرهنگی عامل و باعث اصلی بروز جنگ بین تمدن هاست.
تمدن‌هایی که وی از آنها صحبت می‌کند به سان پیکره ای زنده و پویا هستند یعنی متولد می شوند ، رشد می‌کنند، می‌رزمند و در نهایت افول می‌کنند.
از نظر وی اختلاف میان تمدن‌ها نه تنها واقعی بلکه اساسی است چون هر تمدنی تاریخ، زبان، فرهنگ و سنت و مذهب خود را دارد که باعث روابط انسانی متمایزی می‌شوند. بخاطر همین مؤلفه‌های متفاوت و شاید متناقض، بین فرهنگ‌ها، دیدگاه‌های گوناگونی راجع به خداوند، والدین، فرد، گروه، شهروندی و چیزهایی از این قبیل به وجود می‌آید. منظور وی این است که تفاوت در بطن زندگی روزمره ساکنان درون تمدن‌ها جریان دارد و همین باعث ایجاد ایستارهای متفاوتی در آنها می‌شود و در جهان واقعی این ایستارها روزی باهم رو در رو می‌شوند. از عقیده هانتینگتون این‌گونه مستفاد می‌شود که افرادی که ساکن تمدن‌های متفاوتند، عقاید متفاوتی هم دارند پس از اینرو آنها به کل در جهان‌های متفاوتی ساکنند و این جهان ها به کل با هم قیاس‌ناپذیرند و در یک رابطه تنازعی با هم به سر می برند.
از نظر وی مرز های این درگیری‌ها، خطوط گسل بین تمدن‌هاست نه قلمرو دولت ملت‌ها و با این استدلال این را بیان می کند که امروز در «جهان جدید» شاهد رشد خویشاوند گرایی درون فرهنگی هستیم و برای اثبات آن از جنگ بوسنی یاد می‌کند و می‌گوید در این جنگ غرب به کمک کروات های کاتولیک مذهب شتافت و مسلمانان از بوسنیایی‌ها دفاع کردند و شوروی هم از صرب های ارتدکس.
هانتینگتون مغرض بودن خود را اینجا نشان می‌دهد که با غرور می‌گوید، امروز تمدن غربی تمدنی یگانه است که دارای قدرت عمده در دنیاست و تنها چالش اقتصادی اندکی با ژاپن دارد در عین حال تمام تصمیماتی که در شورای امنیت سازمان ملل و صندوق بین المللی پول گرفته می شود همان مصالح غرب است که به عنوان اراده «جامعه جهانی» عرضه می‌شود. وی اشاره دارد که در برابر این گردن فرازی غرب معمولاً سه واکنش در عرصه جهانی وجود دارد. واکنش اول، انزوا پیشه کردن در برابر نفوذ غرب است مثل تجربه برمه و کره شمالی. واکنش دوم، هضم و جذب شدن درون جهان غرب است و واکنش سوم تلاش برای رسیدن به حالت توازن قدرت چه قدرت اقتصادی و چه نظامی از طریق همکاری با تمدن های دیگر غیر غربی است . هانتینگتون معتقد است که طبق این دسته بندی تنها تمدن های مقاوم در برابر هژمونی غرب ، همانا تمدن‌های اسلامی و کنفوسیوسی هستند که از آنها به عنوان تمدن‌های هضم ناپذیر یاد می کند و کانون درگیری‌های آینده بین غرب و دو تمدن بزرگ شرقی یعنی اسلام و کنفوسیوس است که بدون ادغام در مدرنیزاسیون غربی در حال نیل به سطح توسعه یافتگی غرب هستند.
هانتینگتون از آنجا که خود را واقع گرا می داند به غرب هشدار می دهد که تلاش ها در جهت نیل به یک تمدن جهانی شده (آنگونه که فوکویاما بیان داشته) توهمی باطل است .چون لازمه ایجاد یک تمدن جهانی وجود یک قدرت جهانی است .ولی غرب در یک سیر نزولی ِ از دست دادن قدرت بسر می برد و دیگر آرزوی کسب قدرت امپریالیستی سابق غربی دور از واقع‌گرایی است. وی حتی به افرادی چون فواد عجمی روشنفکر هندی تبار، که معتقد است هند به سمت هضم شدن در تمدن غربی پیش می رود ، هشدار می دهد که تحولات زادبوم خود را بهتر دنبال کند تا شاهد درگیری هر روزه هندو ها و مسلمانان که خود از آن به نام بنیادگرایی هندو نام می برد، باشد .
از نظر وی تاریخ به پایان نرسیده و جهان هم واحد نیست و آنچه برای ساکنان تمدن‌ها اهمیت دارد نه منافع اقتصادی بلکه باورهای دینی، خانوادگی و رابطه‌های خویشاوندی و خلق و خوی هاست که افراد برای آنها می‌جنگند و کشته می‌شوند. از این بابت فهم هانتینگتون از سیاست درست در برابر فهم امثال فوکویاما یا حتی هابرماس است .از نظر هانتینگتون با توجه به داده‌های تاریخی و تحولات امروز، افق پیش روی ما جهانی که جهانی‌سازی شده باشد ،نیست بلکه تنازعی دائمی است .وی در این راه مغرضانه ،اسلام را بدل به تهدیدی برای غرب می کند و هشدار می دهد که اگر این دو تمدن اسلام و کنفوسیوس توسط غرب مهار و کنترل نشوند به زودی برای غرب دردسر ساز می شوند .در این راه اکیداً توصیه می کند تا غرب مانع همکاری این دو تمدن بزرگ شرقی شود تا مبادا به یاری هم بدل به قدرتی برتر در مقابل غرب شوند. ولی خود هانتینگتون در جایی از مقاله به این نتیجه می‌رسد که جلوی پیشروی تمدن‌های غیر غربی را نمی‌توان گرفت و غرب باید با این واقعیت کنار بیاید. وی بیان می‌دارد که غرب هر روز بیشتر ناگزیر از کنار آمدن با تمدن های مدرن غیر غربی خواهد شد که از نظر قدرت به غرب نزدیک می شوند، ولی ارزش‌ها و منافع‌شان عمدتاً از غرب متفاوت است. از این رو وی پیشنهاد می‌کند تا غرب غرور خود را رها کند و سعی در شناخت بیشتر تمدن های غیر غربی داشته باشد چون، در آینده قابل پیش بینی، هیچ تمدن جهانگیری وجود نخواهد داشت، بلکه دنیایی خواهد بود با تمدن‌های گوناگون که هریک ناگزیر است همزیستی با دیگران را بیاموزد.
با این همه، بیگانه هراسی در مقاله «رویارویی تمدن‌ها» موج می زند .حتی وی هم نتوانست از این پیش فرض شرق شناسانه (یا به بیان بهتر «دیگر» شناسانه)جان سالم به در ببرد.حتی بعد حوادث مه‌آلود و موهن 11 سپتامبر هم، هانتینگتون لباس رزم را دوباره به تن کرد و طی مقاله‌ای در نیوزویک بار دیگر از نظریه خود دفاع کرد و با ذکر آمار و ارقام درباره کشمکش‌های جاری و گذشته جهان، بر درست بودن نظریه«برخورد تمدن‌ها»، به ویژه تمدن اسلام و غرب تأکید ورزید.
نظریه«برخورد تمدن‌ها» حتی در خود غرب هم بیش از آنکه طرفدار داشته باشد، منتقد و مخالف پیدا کرد. برخی از آن به عنوان «دهاتی‌گری فکری» و «تئوری ساده‌لوحانه» یاد کردند .حتی جیمز روزنا می‌گفت ،هانتینگتون با طرح این نظریه در واقع به اعتبار علمی خود لطمه زد. یکی دیگر از ناقدان به طعنه و کنایه این چنین می‌گوید، در دوران بعد از جنگ سرد، خود را در وضعیتی آشفته، حیرت زده و سردرگم می‌بینیم؛ شبیه وضعیتی که مردم روم در سال‌های افول کشورشان داشتند .در چنین وضعیتی است که پنداری ساموئل هانتینگتون ،به نجات ما شتافت و به طور ضمنی طرح هابز را توصیه کرد که «اگر بیگانه ها وجود خارجی ندارند، باید آنها را خلق کرد . جهان در مفاهیم متضاد ، بهتر درک می شود. همسازی طبیعی، توهم خطرناکی است». یعنی تز او باعث تزریق دوباره حس بیگانه هراسی در بین غربیان شد.
به طور کلی مبانی اندیشه او درباره برخورد تمدن‌ها را در سه نکته اساسی می‌توان دید: 1) نظام بین‌الملل به طور تاریخی از فرهنگ های متعددی تشکیل شده که هریک از این فرهنگ ها دیگری را به عنوان بیگانه معرفی می‌کنند. بنابراین ما همواره با بحث «ما» و «آنها» مواجه هستیم .2) غرب به عنوان تمدن غالب در عصر دگرگونی محسوب می‌شود. در این حالت این تمدن غالب دیگر ارزش ها را به عنوان تهدیدی برای خود در نظر می گیرد و 3) پایان جنگ سرد فراهم آورنده گفتمان «برخورد فرهنگی» در مقابل «برخورد ایدئولوژیک» دوران جنگ سرد است . عمده برخورد هم میان دو تمدن اسلام و غرب می‌باشد.
با وجود این کیش اسلام هراسی که امثال هانتینگتون به راه انداخته اند، اغلب صاحبنظران که مشغول رصد تحولات جهانی هستند نظر دیگری دارند و آن اینکه، آنچه می تواند زمینه ساز کشمکش میان جوامع مسلمان و غربی باشد ، نه در متن جوامع اسلامی، بلکه در شیوه رفتار کشورهای غربی بویژه امریکاست .
چون اکثریت ساکن در جوامع تمدن اسلامی هیچ گاه از این عقاید افراطی و تنازعی دفاع نکردند، بلکه این دولت‌های غربی بودند که همواره با چهره سرخ و برافروخته از خشم نسبت به «دیگری» با جوامع غیرغربی خصوصاً جوامع مسلمان برخورد کرده‌اند. با توجه به این نکات، آنچه بیش از هر چیز می‌تواند زمینه به وجود آمدن تضاد‌های شدید میان جهان اسلام و غربی را فراهم کند، رفتار پرخاشگرانه دول غربی خصوصاً امریکاست .از این جهت بر خلاف نظر هانتینگتون ریشه هر گونه رویارویی میان اسلام وغرب را ، نه در رفتار کشورهای مسلمان با غرب ، بلکه بیشتر در رفتار کشورهای غربی با مسلمانان و کشورهای اسلامی باید جست‌وجو کرد .
منابع:
1ـ برخورد تمدن ها ، ساموئل هانتینگتون ، مجتبی امیری وحید ،نشر وزارت امور خارجه
2-رویکردهای نظری در گفت‌وگوی تمدن ها، محمد منصور نژاد، نشر پژوهشکده علوم انسانی
3- اسلام و غرب، جان اسپوزیتو، مرتضی اسعدی، طرح نو
4- مقاله اسلام و غرب پس از 11سپتامبر 2001، رویارویی یا همزیستی مسالمت‌آمیز، حمید احمدی، فصلنامه مطالعات خاورمیانه، سال نهم، شماره 4، زمستان 1381
 

نام:
ایمیل:
نظر: