مارکسیسم نو (neo - Marxism) عنوانی است برای آرای پیروان «مکتب فرانکفورت» نظیر فیلسوفانی چون هورکهایمر، آدورنو و مارکوزه، همچنین برخی از هواداران چپ نو و دیگر تفسیرگران اندیشه های کارل مارکس که از سنت مارکسیسم - لنینیسم بریده و به خود مارکس روی آورده اند. این گروه اغلب «انگلس» را به عنوان کسی که مسئول بسیاری از بدفهمی های اندیشه مارکس است، کنار می گذارند.
البته در خصوص چپ نو باید گفت که چپ نو، جنبشی سیاسی است که در دو دهه 1950 و 1960 در اروپا و آمریکا و ژاپن پدید آمد و علت پدید آمدنش نارضایتی از چپ کهن بود. منظور از چپ کهن و اصطلاحات هم ردیف آن چون چپ و راست، جناح چپ و جناح راست و یا دست راستی و دست چپی، اشاره به نمایندگان تندرویی است که در مجمع ملی فرانسه در طرف چپ می نشستند و با آرا و نظرات سیاسی و اجتماعی محافظه کارها که در جناح راست می نشستند، مخالفت می کردند. این سنت بعدها به اکثر قریب به اتفاق پارلمان های اروپایی تعمیم و تسری یافت و به مرور این اصطلاحات در ادبیات سیاسی و حزبی و پارلمانی جای خود را باز کرد. البته امروزه در کشور ایران که گاهی این اصطلاح ها را برای اشاره به دو گروه عمده فعال در سپهر سیاسی کشور به کار می برند اشاره به دیدگاه های بیشتر اقتصادی آنهاست. گروه چپ بیشتر به انقلابی بودن تمایل دارند و دخالت دولت در امور به ویژه اقتصاد را توصیه می کنند و بالعکس گروه راست به حفظ وضع موجود، خصوصی سازی، اقتصاد بازار و حداقل دخالت دولت تمایل نشان می دهند. اما اگر به بررسی چپ نو برگردیم، آرمانخواهی (ایده آلیسم) چپ نو مبهم تر و رومانتیک تر از چپ کهن است و گرایش آن بیشتر به عمل مستقیم است تا شکل عمل سازمان یافته و حزبی چپ کهن. چپ نو دامنه وسیعی دارد و گرایش های سیاسی گوناگونی را دربرمی گیرد که از جمله آنها سوسیالیسم، آنارشیسم، کاستروئیسم، تروتسکیسم، مائوئیسم و شکل های گوناگون مارکسیسم نو و کمونیسم است. در انگلستان، چپ نو با تکانی که کمونیست ها و سوسیالیست های انگلیس از دو رویداد انقلاب مجارستان برضد شوروی سابق (1956 م) و حمله انگلستان و فرانسه به کانال سوئز (1956 م) خوردند، پدید آمد و همچنین گزارش خروشچف در کنگره بیستم حزب کمونیست شوروی و محکوم کردن استالینیسم از عوامل موثر پدید آمدن چپ نو بود. در آمریکا چپ نو با «جنبش حقوق مدنی» در اوایل دهه 1960 م پدید آمد و با بالاگرفتن کار جنگ در ویتنام مبارزتر شد.
البته چپ نو در همه جا اساساً یک جنبش دانشجویی است و در ایالات متحده آمریکا به شورش های دانشگاهی دهه 60 و در فرانسه به «رویدادهای 1968» انجامید و در آلمان به ناآرامی های دانشجویی که چند دانشگاه را فلج کرد و به عملیات گروه ترورگر بادر : ماینهوف و در ژاپن به عملیات اتحادیه دانشجویی (زنگاکورن) و سرانجام به ایجاد ارتش سرخ انجامید. در اواخر دهه 1960 چپ نو از توان افتاد و به صورت جنبش جوانان درآمد و کامیابی چندانی نداشت، زیرا تاکتیک های خشونت آمیز آن در طبقه میانه و طبقه کارگر اروپایی بازتابی مخالف برانگیخت و پیشروان آن در جهت برانداختن «نظام» موجود به سیاست «راه پیمایی دراز از طریق نهادهای موجود» روی آوردند، یعنی کار کردن در سازمان ها و نهادهای سیاسی ریشه دار. اگرچه گرایش آرمانشهری در چپ نو کم نشده، ولی مفهوم «از خودبیگانگی» که در دهه اخیر رواج یافته و در تفسیر و بازاندیشی مارکسیسم مفهومی اساسی شده بود، اکنون در میان آنان جاذبه کمتری دارد. برخی از جناح های چپ نو اکنون بیشتر به همکاری با چپ کهن گرایش دارند.
گرایش عمومی معتقدان به مارکسیسم نو، جز در چند مورد، روی آوردن به نوشته های اولیه مارکس مانند «ایدئولوژی آلمانی» و «دست نوشته های اقتصادی و فلسفی» 1844 و اندیشیدن درباره بنیان های مارکسیسم از راه آنهاست؛ به عبارت دیگر، عنایت به جنبه های هگلی و آرمانشهری و رومانتیک در اندیشه مارکس، به جای اقتصادباوری و تکیه بر مفهوم «از خودبیگانگی» به جای تکیه بر تولیدگری انسان. ریشه این بازگشت به سرچشمه های اندیشه مارکس، در آثاری چون «تاریخ و آگاهی طبقه ای» اثر گئورگ لوکاچ (1971 - 1885 م) دیده می شود.
لوکاچ نخستین متفکری است که سیستماتیک از مارکس به هگل بازگشت و به جای «روح» در فلسفه هگل، پرولتاریای مارکسی را گذاشت که حامل «آگاهی تاریخی» است. پیش از پیدایش مارکسیسم نو نیز کوشش هایی برای ترکیب مارکسیسم با گرایش های فلسفی دیگر مانند پوزیتیویسم، پراگماتیسم و اخلاقیات کانتی نو شده بود و در این اواخر کوشش های دیگری برای ترکیب آن با روانکاوی (به دست اریک فروم)، پدیدارشناسی (به دست موریس مرلوپونتی) و اگزیستانسیالیسم (به دست ژان پل سارتر) و ساخت باوری (به دست لویی آلتوسر) کرده اند. مارکسیسم نو بیشتر یک گرایش آکادمیک بوده و در عمل سیاسی تأثیر چندانی نداشته است. از سوی دیگر پیروان مکتب انتقادی فرانکفورت هم در ذیل مارکسیسم نو و واکاوی چرایی عدم موفقیت اندیشه مارکس در کارزار انقلابی علیه انقلاب صنعتی شکل گرفت. در واقع پیشینه مکتب فرانکفورت به تأسیس موسسه تحقیقاتی اجتماعی در سال 1923 باز می گردد که قصد داشت به بازخوانی و بازفهمی اندیشه های مارکسیسم کلاسیک و طرح این سوال بپردازد که چرا اندیشه مارکس در کارزار انقلابی علیه انقلاب صنعتی موفق نبوده است؟
تجزیه و تحلیل فرانکفورتی ها از جامعه تا حدودی به آرا و اندیشه های کارل مارکس برمی گردد. نظریه پردازان مکتب فرانکفورت به تأثیر از مارکس، بر اهمیت تضاد منافع مبتنی بر مناسبات مالکیت تأکید داشتند، اما به هیچ وجه در زمره مارکسیست های ارتدوکس (راست کیش) نبودند و بسیاری از آنها انتقادهای تندی به رژیم شوروی به عنوان نظام سیاسی توتالیتر داشتند. آنان برای آنکه با توان فکری بیشتر و استدلال های نظری نیرومندتر به تجزیه و تحلیل پدیده های ناشی از ظهور شرایط سیاسی اجتماعی جدید (ظهور فاشیسم و توتالیتاریسم) بپردازند، عمده تلاش خود را بر دو نکته اساسی معطوف کردند: اول تجدیدنظر در مفهوم نقد مارکس از سرمایه داری، دوم بازنگری در نظریه انقلاب مارکسی. اما کانون اندیشه و آرای مکتب فرانکفورت را باید در نظریه انتقادی جست وجو کرد که معطوف به بررسی، مطالعه، تجزیه و تحلیل و تبیین جنبه هایی از واقعیت اجتماعی است که مارکس و پیروان او از آنها غافل شده بودند. علاوه بر این، فرانکفورتی ها به هگل نیز بسیار مدیون هستند و به آثار اولیه و هگلی تر مارکس رجوع بیشتری دارند. آنها به نوشته های مارکس درباره از خودبیگانگی و دست نوشته های اقتصادی و فلسفی 1844 م وی به مراتب بیشتر از نوشته ها و آثار بعدی او، به ویژه تحلیل های اقتصادی اش، توجه کردند. علاوه بر این، آنان به پیوند روانکاوی و مارکسیسم نیز اهتمام ویژه ای ورزیدند، اقدام یا حرکتی که مارکسیسم ارتدوکس (راست کیش) هیچ گونه نظر خوشی نسبت به آن نداشت.