بصیرت: نه با هم رودربایستی داریم و نه می خواهیم تعارف کنیم. مسألهای هست که خیلی اوقات ذهنمان را به خود مشغول می کند و برای آن نیز چیزی جز پاسخهای تکراری در میان اهالی قلم تا به حال چیزی ندیدهایم.
و اما این مسأله . . . . خیلی ساده که بخواهیم بیانش کنیم این است که ادبیات در ایران چرا در حال تبدیل شدن به مسأله و مقوولهای جهانی نیست. چرا موقعیتها و دیالوگهای داستانی در کشور ما حتی برای تمام مخاطبان ایرانی قابل هضم نیست و جدای از آن چرا نمیتوان در میان آثار مقبول افتاده در میان جماعت کتابخوان در ایران، اثری را پیدا کرد که شاخصههای جهانی شدن و جهانی بودن را بتوان در آن گنجاند.
چرا ترجمه نمیکنیم و چرا نمیخواهیم ترجمه کنیم. ادبیات داستانی انقلاب اسلامی و حتی ادبیات روشنفکری این سالهای کشورمان که با اصراری عجیب دوست دارد به هیچ کس و هیچ جا متصل نباشد، کمتر به این سؤال پاسخ داده است و تمایلی برای پاسخگویی به آن در درون خود پیدا کرده است. از سوی دیگر نگاهی به آثار برگزیده بسیاری از جشنوارههای ادبی جهان که به نگاهی سیاسی و غیر فرهنگی متصل نیستند و در کشور ما نیز کم ترجمه نشدهاند، نشان می دهد که اساس بسیاری از این داستانها آنچنان شاهکار یا جهانی خارقالعاده را در خود خلق نکردهاند ولی توانستهاند به ذهن و زبانی غیر از مخاطبان بومی خود نیز دستاندازی کنند و آن را به تسخیز خود در آورند.
اما مسأله چیست و باید در کجا به دنبال پاسخی برای آن بود؟ خیلی ساده که به آن نگاه کنیم باید گفت که گویا در مختصات داستان و شعر بسیاری از نویسندگان غرب به جای نگاهی محلی به موضوعی جهانشمول، زبان نگارش و بیان خود را به زبانی جهانشمول و در یک کلام انسانی و سادهتر از همه اینها جهانی برای بیان دغدغهها و موقعیتهای داستانی که در جغرافیای زندگی یا ذهن آنها میگذرد. تبدیل کردهاند.
مخاطب برای این دسته از نویسندگان، به دو هزار نفری که در یک استان یا ایالت داستان آنها را می خوانند، خلاصه نمیشود، مخاطب آنها انسان است و آن را هم در هر جای عالم بیشک می توان یافت.
در ادبیات داستانی ما نیز بسیاری از موقعیتهای داستانی مانند هشت سال جنگ تحمیلی یا موقعیتهای اقتصادی و اجتماعی ایجاد شده پس از آن وجود دارد که لا اقل برای ملتها و مردمانی که جنگ را تجربه کردهاند می تواند قابل لمس و حتی در صورت عدم آن قابل کشف باشد اما انگار ما در اصرار عجیب خود به همین موقعیت ناقص و ناچیز فعلی و حسرت خوردن به آنچه می تواند خیلی دور از دسترس ما نباشد، دلخوش کرده ایم و به جای چرخاندن روزگار بیشتر میپسندیم که روزگار ما را بچرخاند.
راه جهانی شدن از جهانی دیدن می گذرد، آنچه به عنوان ظرفیتهای داستانی و ماده خام نوشتن در کشور ما در سالهای پشت سر مانده ما به ما نشان می دهد، وجود این مسأله است اما دست همتی که بخواهد این حقیقت را به اثبات برساند و از این ماده به خلق موضوعی جهان فهم برسد را ما هنوز به کسی نشان ندادهایم و بدتر از آن هنوز در اصراری عجیب نمیدانیم تا به کجا همین است که هست.