صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۱:۳۹  ، 
شناسه خبر : ۱۵۰۵۷۱

بصیرت: مدرنیته و روشنفکری
روشنفکران، یک طبقه اجتماعی در غرب هستند که از گذار جامعه غرب از «سنت» به «مدرنیته»، پشتیبانی فکری و نظری می کنند و اکنون نیز نه تنها در غرب، بلکه در سراسر جهان برای دستیابی به این هدف فعال اند. جوامع غربی با کنار نهادن «دین» که مرجع فکر و عمل شان در حوزه عمومی و متن جامعه بود، به جایگزین و بدیلی نیاز داشتند. روشنفکران تلاش کردند تا با نظریه پردازی و ایدئولوژی آفرینی، الگوها و ایده آل هایی را خلق کنند و در اختیار جامعه دین گریز غرب قرار دهند. در واقع، اگر در جامعه سنتی اقتدار فکری از آن «ارباب کلیسا» بود، با پایان یافتن دوران قرون وسطی و ظهور تدریجی دوران مدرنیته، این اقتدار قدسی فرو ریخت و مرجعیت فکری به «روشنفکران عقل گرا» واگذار شد. روشنفکران خود را نماینده عصری می دانستند که بشر، «وحی» را کنار گذاشته و زندگی فردی و اجتماعی خود را تنها با تکیه بر «عقل منقطع از وحی» اداره می کند42. بنابراین، طبقه روشنفکران برخاسته از شرایط خاص تاریخی و فرهنگی غرب بودند و تلاش کردند تا به آن شرایط خاص، پاسخ های فکری و نظری بدهند. در شرایط کنونی نیز، روشنفکران غربی برای خود چنین رسالتی را تعریف کرده اند.
نکته بسیار مهم و تعیین کننده درباره روشنفکران این است که ویژگی خاص و متمایزکننده آن ها از متفکران دوران سنت (روحانیون کلیسا) عبارت است از «تقید آن ها به نظم سکولاریستی»43. اگرچه کارکرد هر دو گروه، «معنابخشی به زندگی جمعی» بود اما «مرجع معنابخشی» آن ها یکسان نبود: یکی دین و دیگری عقل و تجربه و هر چه غیر از دین44. بنابراین، روشن است که لفظ «روشنفکر» به دلیل بسترهای اجتماعی خاص که در آن ها ظهور یافته و جهت گیری های ویژه ای که برگرفته، معنای مشخص و محدودی دارد، به طوری که نمی توان به لحاظ برخورداری متفکران هر جامعه ای از «کارکرد فکری و نظری»، همه آن ها را «روشنفکر» خواند اما متأسفانه غالبا چنین اشتباهی صورت می پذیرد و معنای لفظ روشنفکر، بسط غیرمنطقی می یابد. در توضیح این مطلب باید گفت که لفظ «روشنفکر» را به دو صورت می توان تعریف کرد:45
اول؛ تعریف عام و فراگیر که مطابق آن روشنفکر کسی است که از نظر نقش اجتماعی، به زندگی جمعی انسان ها معنا می بخشد و در جامعه، آگاهی و معرفت تولید می کند و سعی می کند از طریق تلاش فکری و هدایت نظری، جامعه را به سوی الگوها و نظام معنایی مورد نظر خود سوق بدهد. این معنا، تنها ناظر به کارکرد فکری این تیپ اجتماعی است و خصوصیات تاریخی و فرهنگی این لفظ را درنظر نمی گیرد. بدین جهت، این تعریف تعریفی کامل و دقیق نیست.
دوم، در تعریف خاص، تنها متفکران جامعه غرب که پس از دوران «سنت» فعال شدند و مبانی نظری مدرنیته را با تکیه بر عقل خودبنیاد و منقطع از وحی طرح ریزی کردند و همچنین تمام متفکرانی که برپایه چنین رویکردی درجامعه خود، نقش فکری ایفا می کنند، «روشنفکر» خوانده می شوند. این معنای خاص، دقیقا از متن تاریخ و بستر فلسفی و فرهنگی جامعه غرب برمی آید.
براساس تعریف نخست، حتی عالمان دینی را نیز می توان «روشنفکر» دانست، در حالی که این تعریف برخلاف معنای حقیقی لفظ روشنفکر است. نمی توان تنها بر مبنای ظاهر لفظ روشنفکر حکم راند و معنای تحت اللفظی آن را اراده نمود و از بستر تاریخی و خاستگاه اجتماعی و پیشینه معرفتی آن غفلت کرد. با این توضیح، تکلیف ترکیب هایی چون «روشنفکر دینی»، «روشنفکر مسلمان» و... این تعابیر تنها ناظر به معنای لغوی لفظ «روشنفکر» است، «حال آن که مفهوم این کلمه را جز با رجوع به سابقه تاریخی اش نمی توان دریافت» 47 به تعبیر دیگر:
«مفاهیم اجتماعی نظیر روشنفکری یا روشنفکری دینی، مبین یک تیپ اجتماعی هستند که ظهورشان مبین ظهور یک واقعیت تاریخی جدید و اوضاع و احوال متفاوت است(...) یکی از دلایل ما برای این مسئله همین نکته است که با ظهور این شخصیت اجتماعی جدید و تجربه تازه، عناوین دیگری که تا قبل از ظهور این تیپ اجتماعی خاص وجود داشته اند- مانند علما، روحانیون و... برای اشاره به این تیپ اجتماعی استفاده نمی شود و عنوان جدیدی به اسم روشنفکری برای آن جعل می شود.» 48
بنابراین، روشنفکری در هر نوع ساختار تاریخی و اجتماعی، مجال ظهور و بروز نمی یابد و نمی تواند کارکرد و نقش بسزایی داشته باشد. دگردیسی تاریخی ای که در دوران رنسانس درغرب رخ داد و غرب را از «جامعه دینی» به «جامعه سکولار» انتقال داد، وجود طبقه روشنفکر را توجیه و معنادار می کند.
روشنفکری درمعنای خاص آن، پس از مشروطیت در ایران شکل گرفت، به صورتی که اولین روشنفکران (منورالفکرها) درایران، به شدت فریفته ساختاریافتگی عقلانی نظام اجتماعی غرب و ظواهر تکنولوژیک آن شدند و زبان به تحقیر جامعه و فرهنگ خویش گشودند و به صورتی آشکار درمقابل نظم و بافت هویتی جامعه ایران که دینی بود، صف آرایی فکری کردند. نسل های بعدی روشنفکران درایران نیز تاکنون به این مواجهه و تقابل- البته با شدت و ضعف های مختلف- ادامه دادند و تلاش کردند تا جامعه ایران را که آنها «سنتی» می خواندند، «مدرن» سازند. بنابراین، نظام اجتماعی و معنایی که روشنفکر ایرانی درپی آن بوده و هست، همان نظم و سامان سکولار غرب است. 49
مطالعه تاریخ روشنفکری در ایران نشان می دهد که دراینجا، روشنفکری همواره با انفعال و اعتزال همراه بوده، چرا که روشنفکر ایرانی از تاریخ و فرهنگ خود روی گردانده و منفعلانه غرب را ترجمه و تکرار کرده است. به همین سبب بوده است که برخی از روشنفکران سعی کردند تا اندکی به دین- که هویت تاریخی و فرهنگی ما را تشکیل می دهد-نزدیک شوند و درمقابل آن صف آرایی و مخالف خوانی نکنند. روشنفکری درایران برای آن که مقبولیت یابد و بتواند با مردم گفتگو نماید و به تفاهم دست پیدا کند، ناگزیر بوده و هست که حداقل در برخی از موارد تا اندازه ای از «ادبیات و ارزش های دینی» بهره ببرد و هیچگاه پرچم ضدیت با دین را بلند نکند. بنابراین، روشنفکر ایرانی از ابتدای ظهور خود تاکنون، دین و دین گرا نبوده و فقط به اضطرار در حوزه دین وارد شده است. 50
د- عهد پست مدرنیته
درمیان اندیشمندان پست مدرن، اختلاف های نظری عمده ای وجود دارد، تا آنجا که به دشواری می توان معنا و تعریفی از پست مدرنیسم به دست داد که در آن توافق داشته باشند. اما به طور کلی می توان این چنین اظهارنظرنمود که واقعیت های تازه و متفاوتی در دهه های اخیر درغرب ظهور یافته است، به صورتی که دیگر نمی توان آنها را با اصطلاح «مدرن» توصیف کرد، بلکه این تحولات تازه، کم و بیش، جای خود بخشی از واقعیت های مدرن را گرفته اند. 51
نظریات مربوط به نسبت «پست مدرنیسم» با «مدرنیسم» را می توان در سه گروه جای داد. 52
اول، گروهی معتقدند که جامعه مدرن دچار گسیختگی شدیدی شده و جای خود را به جامعه پست مدرن داده است. بنابراین، این دو جامعه از یکدیگر کاملا مجزا و متمایز هستند.
دوم، دسته ای تاکید می کنند که گرچه نوعی دگرگونی از دهه 1970 به بعد در جامعه مدرن رخ داده است که می توان آن را پست مدرنیسم دانست، ولی پست مدرنیسم از بطن مدرنیسم برخاسته و همراه با آن رشد می کند.
سوم، دیدگاه دیگر این است که به جای درنظرگرفتن مدرنیسم و
پست مدرنیسم به عنوان دو دوره متفاوت، می توان آنها را دارای یک رشته روابط دیرپا و جاری درنظرگرفت، به گونه ای که پست مدرنیسم،محدودیت ها و چالش های مدرنیسم را نشان بدهد.
همانگونه که در آغاز بیان شد، سخن گفتن از چارچوبی کاملا سازمان یافته و منسجم، به صورتی که به روشنی بیانگر اصول پایه ای پست مدرنیسم یا نقاط افتراق و اشتراک آن با دیگر نحله ها و گرایش های نظری باشد، امکان پذیر نیست. پست مدرنیسم مجموعه ای از تفکرات و نظریه ها در زمینه علم، معرفت، سیاست، هنر، ادبیات، انسان، جامعه، تاریخ و... است که شاید با تسامح بتوان وجه مشترک آنها را برخورداری از «موضع نقادانه و چالشی نسبت به اصول و داعیه های مدرنیسم» دانست. در میان این مجموعه از تفکرات و نظریه ها، تقریبا هماهنگی ایجابی و اثباتی وجود ندارد، بلکه بیشتر رویارویی سلبی، انتقادی و چالشی با مدرنیسم است که آنها را زیر عنوان پست مدرن گرد می آورد53.
برخی معتقدند پست مدرنیته، گذار از مدرنیته نیست، بلکه بازاندیشی نقادانه و اعتراض آمیز درباره آن است. مدرنیته در روزگار جوانی خود و در موضع اقتدار، چشم و گوش انسان غربی را چندان پر کرده بود که در معرض پرسش و نقد قرار نمی گرفت. در آن دوران، مدرنیته از هر چیز می پرسید و به راحتی نفی و اثبات می کرد، بی آنکه خود را پاسخگوی سؤالی بداند یا در معرض نقدی قرار بدهد اما پس از آنکه معضلات دنیای مدرن غربی به تدریج آشکار شد، نیاز به پرسش از مدرنیته و تأمل انتقادی درباره آن در میان متفکران غربی گسترش یافت. اما در عین حال، اندیشه های پست مدرن به شناخت هایی فراتر از مدرنیسم راه نمی یابند54.
اعتراض و نقادی پست مدرنیسم به مدرنیسم، دارای دو خصوصیت مهم است:55
اول، پست مدرنیسم از متن مدرنیسم برمی خیزد؛ یعنی زاویه نگاه و بنیان های معرفتی آن ریشه در تطورات فلسفی دنیای غرب دارد و محصول طبیعی آن است.
دوم، پست مدرنیسم، با نسبی دانستن شناخت و حتی حقیقت، همه داعیه های مدرنیسم و عصر روشنگری را در معرض تردید قرار داده و نفی کرده است. در این نگاه، همه ایدئولوژی ها و اموری که با پسوند «علمی» به دنبال اعتبار اجتماعی خاص می گردند، و همه باورها و اعتقادات خرد و کلان، به یک اندازه از حقیقت دور هستند. این امر نه بر این پایه است که حقیقتی در فراسوی نظر و برداشت ما، معیار و ضابطه ای برای سنجش دوری و نزدیکی معرفت ها به آن وجود دارد، بلکه به این دلیل است که حقیقتی برای یافتن نیست و همه آنچه «حقیقت» نامیده می شود، ساختنی و بافتنی است!
پست مدرنیسم مبتنی بر «نسبی اندیشی»، «عقلانیت گریزی» و «نیست باوری» است. درواقع، پست مدرن ها به پیروی از نیچه و فوکو، اصول و بنیادهای مدرنیته را مورد تردید قرار داده و بر این اعتقادند که چنین اصول و بنیادهایی برای برخی گروه ها در برابر گروه های دیگر، قدرت و امتیاز قایل می شوند و اهمیت گروه های دیگر را پایین می آورند56.
از سوی دیگر، پست مدرن ها اندیشه «روایت فراگیر» یا «فراروایت» را رد می کنند. ژان فرانسوا لیوتار معتقد است که باید به جنگ «جامعیت» برویم و «تفاوت ها» را فعال کنیم. درواقع، علم پست مدرن، تجلیل از انواع چشم اندازهای نظری متفاوت است57. اصطلاح فراروایت ها از دیدگاه پست مدرن، حکایتگر آن صفات و ویژگی هایی از مدرنیته است که به وسیله اندیشمندان مدرن، به صورت عمومی و کلی می توانند اصولی ثابت و فراگیر برای معرفت شناسی، جهان بینی، ایدئولوژی، علوم و... فراهم کنند. از نگاه پست مدرن ها، فراروایت های مدرنیته، اعتبار خود را از دست داده اند! به عنوان مثال، لیوتار معتقد است که «علم» در دوران مدرنیته، راوی بزرگ بود، بدین معنا که همه جا خود را پیش می انداخت و همگان آن را وسیله ای برای حل هر مشکل مادی، روانی و اجتماعی می پنداشتند. در آن دوران، این علم بود که جهان بهتری برای ما می ساخت اما اکنون این نقش علم، از جنبه های گوناگون، مورد سؤال و تردید واقع شده است! «عقل» نیز که در عصر روشنگری منزلت والایی داشت، امروز به چنین سرنوشتی دچار شده است!58 بنابراین، تأکید بر «چندگانگی و کثرت گرایی» (پلورالیسم) نیز از جمله خصوصیات اصلی پست مدرنیسم است59.
پست مدرنیسم، رهایی و آزادسازی فرد را هدف خود قرار داده است. از این دیدگاه، آزادی بیشتر به معنای رها کردن خود از هرگونه محدودیت و هویتی است که مانع تظاهر آزاد می شود. از آنجا که به این ترتیب، به تعداد افراد موجود، هویت مطلوب وجود خواهد داشت؛ امکانی برای این که پست مدرنیسم به تعریف و تحدید هویت مطلوب پرداخته و نظریه هویتی ارائه دهد، نخواهد بود60.
پست مدرنیسم به دلیل نسبی اندیشی و رد سیطره مدرنیسم، هم در درون جهان و تاریخ تجدد، به جریان هایی که با مدرنیته متفاوت اند، فرصت ظهور داده است و هم عرصه را برای ظهور تاریخ های غیرمدرن در قلمرو عمومی جهان باز کرده است.
در میان مهمترین متفکران پست مدرن می توان از میشل فوکو، ژان بودریار، ژان فرانسوا لیوتار، ژاک دریدا و فردریک جیمسون نام برد.
درباره پست مدرنیسم، گفتنی هایی انتقادی در میان است که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:
اول، پست مدرنیسم با وجود پرسش از اندیشه ها و ایدئولوژی های مدرن و نقادی آن ها، ریشه در «بنیان های فکری و معرفتی مدرنیسم» دارد و از آن زاویه به فرهنگ و تمدن مدرن می نگرد. به عنوان مثال، رویکرد مدرنیستی و پست مدرنیستی، هر دو در زمینه قرار داشتن بر مبنای اومانیستی و سکولاریستی، مشترک هستند61.
دوم، متفکران مسلمان برای دفاع از جهان بینی و ایدئولوژی اسلامی، چاره ای جز کاوش در منابع و ذخیره های معرفتی و فرهنگی اسلام ندارند و تنها در مقام مجادله (و نه برهان) می توانند از اندیشه های پست مدرن استفاده کنند؛ زیرا پست مدرنیسم که از نسبی اندیشی و تکثرگرایی دفاع می کند، جایگاهی برای تکوین و تدوین حرکتی برهانی و استدلالی ندارد. از این رو، کسانی که برای نقد فرهنگ و تمدن غرب به اندیشه های پست مدرن پناه می برند، اگر نیک بنگرند به این حقیقت پی خواهند برد که حتی فرصت گفت وگو را نیز برای دفاع از اسلام پیدا نخواهند کرد؛ چون گفت وگو در جایی معنا دارد که حقیقت و امکان دستیابی به آن در میان باشد اما پست مدرنیسم منکر وجود حقیقت است!62 مثلا دیانت وحیانی در فضای پست مدرنیستی، امکان ظهور ندارد؛ زیرا دیانت وحیانی ادعای حق بودن دارد اما پست مدرنیسم اساسا قائل به وجود حقیقت نیست. به همین دلیل، پست مدرنیسم در چارچوب شرایط پلورالیستی به انواع مختلف ادیان و آیین ها و نظام های فکری امکان ظهور و بروز می دهد.
سوم، خداوند در قرآن کریم تأکید می کند که حکمت مبتلا کردن جوامع پیشین به شدائد و مصائب مختلف این است که آن ها دچار «اضطرار» گردند تا اضطرار از طریق به نمایش گذاردن فقر وجودی و نیازمندی مطلق آن ها، بستر مساعدی را برای روی آوردن آن ها به خدا فراهم سازد این اضطرار به بدترین صورت در جهان پست مدرن متجلی شده، به طوری که برخی از نظریه پردازان پست مدرنیسم همچون لیوتار معتقدند که در جهان موجود، حتی امکان نقد کردن هم از میان رفته است؛ زیرا اساس ابزار و معیاری برای نقد و داوری کردن وجود ندارد! همچنین رویکرد فوکو، امکان عمل را از انسان می ستاند و او را مقهور و برده ساختارهای تاریخی می کند! چنین وضعیتی، اضطرار، تزلزل، درماندگی و عجز فوق العاده انسان پست مدرن را می نمایاند. در این فضا، تظاهرات و تمایلات دینی (که بخشی از آن مربوط به ادیان وحیانی و بخش دیگر مربوط به شبه عرفان های سکولار و بشر ساخته است) گسترش یافته است؛ چون انسان پست مدرن می خواهد خلأ معنوی و معنایی و تردید خود را از طریق گراییدن به دین و معنویت برطرف نماید. از سوی دیگر، همین تزلزل و بی معنایی در زندگی، منجر به افزایش آمار خودکشی در غرب شده است63.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت ها:
42- شهریار زرشناس «جریان شناسی روشنفکری دینی»، روزنامه ایران، سال سیزدهم، 3826، 23 دی 1386، ص .17
.43 حسین کچوئیان، «تا اطلاع ثانوی، سیاست زده ایم»، ماهنامه خردنامه همشهری، شماره دوازدهم، اسفندماه 1385، صص29- .25
.44 همان.
.45 همان.
.46 آغازی بر یک پایان، ص .130
.47 همان.
.48 حسین کچوئیان، «علما، روشنفکری طراز دینی»، روزنامه ایران، سال سیزدهم، شماره 1383، 17 دی 1386، ص .16
.49 «تا اطلاع ثانوی، سیاست زده ایم».
.50 «علما، روشنفکری طراز دینی».
.51 جورج رویترز، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: انتشارات علمی، چاپ پنجم، 1380، ص .803
.52 همان.
.53 خانم قادری، اندیشه های سیاسی در قرن بیستم، تهران: انتشارات سمت، چاپ ششم، 1384، ص .154
54- حمید پارسانیا، هفت موج اصلاحات، تهران: نشر فراندیش، چاپ اول: 1381، ص .79
55- همان، صص82-.81
56- نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ص .804
57- همان، ص .805
58- اندیشه های سیاسی در قرن بیستم، ص .157
59- همان، ص.159
.60 حسین کچوئیان، تطورات گفتمان های هویتی در ایران، تهران: نشر نی، چاپ اول، 1385، صص 52-.50
61- هفت موج اصلاحات، صص85-.82 و: داوود مهدی زادگان، پارادوکس روشنفکرانه، تهران: کانون اندیشه جوان، چاپ اول، 1385، صص169-.167
.62 همان.
.63 «عصرظهور دین»، ص .21
___________________________
E-mail:shayanfar@kayhannews.ir
 

نام:
ایمیل:
نظر: