“استعفا” در هر کشورى بارمعنایى و سیاسى خاص خود را دارد.هر اندازه مناسبات قدرت پیچیده تر باشد ، بار سیاسى آن افزایش پیدا خواهد کرد. این رابطه مستقیم در کشورهاى شمال عینیت بیشترى دارد.کشورهایى که مناسبات پشت پرده قدرت بر مناسبات عینى و ملموس آن غلبه پیدا کرده است. مى توان کلیت استعفا ها در ایالات متحده را به چهار دسته تقسیم نمود:دسته اول استعفاهایى هستند که حاصل از رسوایى اخلاقی،مالى یا سیاسى شخصیتهاى حقوقى است.هنوز تاریخ آمریکا استعفاى نیکسون بر سر رسوایى واتر گیت یا استعفاى پل ولفوویتس ،رئیس سابق بانک جهانى در پى رسوایى اخلاقى وى را از یاد نبرده است.دسته دوم استعفاهایى هستند که از مناسبات پنهانى قدرت در آمریکا نشات مى گیرند.مانند استعفاى کالین پاول و اسکات مک کللان که در اثر لابى مخفیانه نومحافظه کارانى مانند چنى و جان بولتون صورت پذیرفت.دسته سوم استعفاها، پیرو بافت سیاسى حاکم و با اراده خود سیاستمداران صورت مى گیرد.در این خصوص افراد با تکیه بر میل و اراده خود جهت قطع تعلق از ساختار قدرت اقدام میکنند.استعفاى کارل رو و گونزالس،دو مشاور ارشد بوش را مى توان از این نوع استعفا ها بر شمرد.البته در فراسوى این نوع استعفاها انگیزه هایى مانند حفظ آبروى سیاسى و آماده سازى جهت ورود موثرتر در عرصه سیاست خودنمایى مى کند.نوع چهارم استعفا درفضاى وارونگى قدرت صورت مى گیرد.هنگامى که قدرت از مسیر اصلى خود خارج مى شود،برخى استعفاها “اجتناب ناپذیر”خواهند بود.استعفاى دونالد رامسفلد و جان بولتون پس از شکست جمهوریخواهان در انتخابات میاندوره اى مجلس نمایندگان و سناى آمریکا تحت تاثیر همین عامل صورت پذیرفت.در اینجا اراده سیاستمدار یا مناسبات پشت پرده قدرت محلى از اعراب ندارد و تخریب ساختار قدرت اولیه جایىرا براى ادامه حیات سیاسى برخى افراد باقى نمى گذارد.انتشار خبر استعفاى نیکلاس برنز،معاون وزیر امور خارجه ایالات متحده آمریکا از ابعاد مختلفى قابل تامل است.برنز،51 ساله پیشتر نماینده آمریکا در سازمان پیمان آتلانتیک شمالى و پس از آن سخنگوى وزارت امور خارجه آمریکا بوده است و در سمت خود به عنوان معاون وزیر امور خارجه این کشور نقش محورى در مذاکرات درباره دو قطعنامه شوراى امنیت براى تحریم ایران بر سر برنامه هستهاى تهران داشته است.به راستى استعفاى برنز مصداق کدام یک از موارد ذکر شده است؟آنچه مسلم است اینکه استعفاى برنز از مناسبات پنهانى قدرت در بافت فرسوده جمهوریخواهان آمریکا منبعث نمى شود.با توجه به موقعیت فعلى آمریکا،هیچ یک از نومحافظه کاران و جمهوریخواهان سنتى توان غلبه تاکتیکى و استراتژیک بر یکدیگر را ندارند.از این رو برآینده نیروهاى سیاسى در حزب حاکم آمریکا به سوى نقطه صفر یا همان نقطه بى اثر گرایش پیدا کرده است.شاید اگر استعفاى برنز طى سالهاى 2000 تا 2006 میلادى صورت مى پذیرفت،مى توانستیم نگاه خود را بر لابى هاى پشت پرده تاثیرگذار در حزب جمهوریخواه متمرکز نماییم،اما هم اکنون چنین تصورى غیر ممکن است.شاید تصور ارتباط میان سفر خاورمیانه اى اخیر بوش پسر و استعفاى برنز در نگاه اول کمى غیرملموس به نظر آید.اما جمع میان این دوحادثه نسبتا همزمان نشان مى دهد که مفهوم قدرت در آمریکا تحت تاثیر سیاستهاى بوش به طور کامل دکوراژه شده است.این وارونگى و نارسایى خود را موارد متعددى نمایان مى سازد که آخرین آنها اعلام خبر استعفاى معاون وزیر امور خارجه آمریکاست.سفر بوش پسر به خاورمیانه آخرین گام مشترک جمهوریخواهان سنتى و نومحافظه کاران جهت احیاى مجدد بازها بود.نکته جالب توجه اتینکه ایهود اولمرت و ابومازن به عنوان اصلى ترین همپیمانان بوش در خاورمیانه اایجاد صلح مدنظر بوش میان طرفین را منتفى دانسته و رهبران کشورهاى عربى خلیج فارس نیز یکصدا با درخواست بوش جهت ایجاد جبهه اى علیه ایران مخالفت نمودند.همین مسئله باعث شد تا اعتراضات علیه بوش از خاورمیانه تا داخل آمریکا ادامه یابد.هفته نامه آمریکایى تایم در این خصوص مى نویسد:“حتى لیبرالترین روزنامههاى عرب هم صداقت بوش در تلاش براى تاسیس کشور فلسطین را زیر سوال بردند و از مبارزه وى براى زیر فشار قرار دادن ایران بر سر برنامه اتمى این کشوراز وى انتقاد کردند”نامزدهاى انتخاباتى ریاست جمهورى در هر دو حزب دموکرات و جمهوریخواه نیز بوش را به دلیل سفربه خاورمیانه و اتخاذ مواضع نادرست مورد سرزنش قرار دادند.شکست سفر بوش به خاورمیانه بر دستگاه سیاست خارجى ایالات متحده اثرى مستقیم خواهد گذاشت.استعفاى برنز جلوه اى آشکار و ابتدایى از این اثر وضعى است.برنز استعفا داد،زیرا چاره اى جز استعفا نداشت!از این رو مى تواند استعفاى برنز را به استعفاى بولتون و رامسفلد تشبیه نمود.شاید در پایان این مطلب مرور سخن مضحکانه رایس در خصوص استعفاى نیکلاس برنز چندان خالى از لطف نباشد:”نیکلاس برنز” به دلایل خانوادگى و جهت رسیدن به مشکلات زندگى خود استعفا خواهد کرد