صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۷ آذر ۱۳۸۹ - ۱۵:۵۹  ، 
شناسه خبر : ۱۹۵۲۱۷

بصیرت: علائمی هست که نشان می دهد فضای «سیاست داخلی» در ایران دوباره در حال شکل گیری است. فتنه 88 بسیاری دستورکارهای سیاسی را حذف و برخی مرزها را که تا پیش از آن «خط قرمز» خوانده می شد جابجا کرد. در کوران فتنه، مجال چندانی برای «سیاست داخلی» به معنای مصطلح کلمه باقی نماند. گروهی کودتاچی بنای در افتادن با اصل نظام را داشتند و در این کار دشمن نشان دار خارجی تمام قد پشت سرشان ایستاده بود. سیاست داخلی قبلا کار خودش را کرده بود. اوج فضای سیاست داخلی زمانی بود که گروه های سیاسی با آزادی کامل در انتخابات 88 وارد شدند و هر کدام سعی کرد، پای صندوق بر دیگری غلبه کند. فتنه اما از آنجا شروع شد که کسانی تصمیم گرفتند با لگد زدن به صندوق رای، شکست خود را به شکستی برای همه نظام تبدیل کنند! اینجا بود که «سیاست داخلی» کنار رفت و «امنیت ملی» به جای آن نشست. وقتی یک گروه سیاسی مدعی وفاداری به اصل نظام، نقاب از چهره کنار زد و در قامت یک اپوزیسیون برانداز ظاهر شد، دیگر جایی برای سیاست داخلی به معنای رقابت بهنجار و قاعده مند گروه های سیاسی درون نظام باقی نماند. نوبت رقابت گذشته بود. باید تکلیف هایی روشن می شد و شد.
اکنون اما در فاصله ای حدودا یک سال مانده به انتخابات مجلس نهم، چارچوب های آنچه می توان آن را سیاست داخلی نامید دوباره در حال شکل گیری است. گروه های سیاسی اصولگرا و غیراصولگرا، رایزنی هایی کمتر آشکار و بیشتر پنهان را آغاز کرده اند تا برای آینده فعالیت های خود ساز و کاری روزآمد طراحی کنند. حالا که خشت های اول در حال گذاشته شدن است، مهم است در این پرسش تامل کنیم که بنا یا بناهای جدید را بر چه پایه ای باید استوار کرد، تا «کج» نهاده نشود؟ پیش از این و در انتخابات گذشته، وقتی فی المثل سخن از وحدت اصولگرایان به میان می آمد، بحث هایی دشوار و طولانی در می گرفت در این باره که اصولگرایی چیست، اصولگرا کیست و از این قبیل. گاه این بحث ها چنان جدلی الطرفین بود که حتی در بلندمدت امیدی به حل آن نمی رفت. اکنون اما فتنه 88 که تازه در حال آشکار کردن برکات پنهان خود است، راه هایی میان بر و پاسخ هایی بسیار سرراست برای این سوال های دشوار فراهم آورده است و به همین دلیل است که می توان گفت اندیشیدن در درس های این فتنه و راه هایی که پیش پای ما می گذارد، بهترین نقطه شروع است.
درون اصولگرایان به طور طبیعی بحث وحدت با گفت وگو درباره ملاک ها و معیارها آغاز خواهد شد. اصولگرا کیست؟ چه کسانی در دایره وحدت می گنجند و شعاع این دایره را چگونه باید محاسبه کرد که هم مانع دخول اغیار باشد و هم به استراتژی جذب حداکثری و دفع حداقلی پای بند بماند؟ تا پیش از فتنه 88 پاسخ هایی کلی برای این سوال وجود داشت که کسانی را به نام اصولگرایی دور هم می نشاند اما سره را از ناسره سوا نمی کرد. فتنه 88 این مسئله را به شکلی بنیادین حل کرده و جوابی به این سوال ها داده که هم مرزها را به دقت ترسیم می کند و هم بعید است کسی خود را اصولگرا بخواند و در آن شبهه کند. آن پاسخ این است: اصولگرا کسی است که مرزبندی خود با جریان فتنه را صریح و علنی اظهار کرده باشد. این ضابطه برای اصولگرایی را اول بار رهبر معظم انقلاب در اواسط سال 88 مطرح کرد و هر بحثی درباره وحدت اصولگرایان را از اینجا باید آغاز کرد. بحث مرزبندی صریح با جریان فتنه نه موضوعی کلی و فلسفی است که کسانی بتوانند از روی آن بپرند و نه مسئله ای اختلافی و مجادله برانگیز که نتوان روی آن توافق کرد. اگر از فیلسوفان علم یک اصطلاح وام بگیریم می توان گفت که این ملاک کاملا «تحقیق پذیر» است و لذا امکان گرفتن «تصمیم»هایی قاطع و سریع را فراهم می آورد؛ به اصطلاح هم «مسئله تحقیق» را حل می کند و هم «مسئله تصمیم» را.
وقتی بناست کسانی به نام اصولگرا دور هم بنشینند و درباره آینده این جریان تصمیم بگیرند، نخستین سوالی که باید پرسید و هر بحثی را از آن آغاز کرد این است که برخورد فرد یا جریان های مورد بحث با فتنه چگونه بوده است. بیش از یک سال از فتنه 88 گذشته و هستند کسانی که هنوز به رغم ادعاهای دور و دراز، حتی یک جمله به درد بخور و قابل استناد در رد بانیان و حامیان این خیانت بزرگ نگفته اند. این افراد دیگر نخواهند توانست و از آنها پذیرفته هم نخواهد شد که نام خود را اصولگرا بگذارند و خواهان مشارکت در فرایندهای تصمیم سازی این جریان باشند، چه رسد به آن که در مواردی ادعای رهبری و زعامت هم بکنند!
دقیقا به این دلیل که مورد عمل قرار گرفتن این ملاک، بسیاری از بگومگوهای بی حاصل را به سرعت خاتمه خواهد داد و همان لحظه اول نام برخی مدعیان بی عمل را از فهرست های مورد گفت وگو خط خواهد زد، می توان دید که اراده هایی قدرتمند برای نادیده گرفتن و ماست مالی کردن آن شکل گرفته است.
اکنون پنهان نیست که کسانی به عناوین مختلف خواهان به انحراف کشاندن این بحث و جایگزین کردن این ملاک روشن با متشابهاتی هستند که امکان مانور سیاسی به نام اصولگرایی را برای آنها فراهم بیاورد بی آنکه مرزی جدی میان خود و اهل فتنه قائل شده باشند. یک پروژه این است که وحدت اصولگرایان را به «وحدت علیه دولت» تبدیل کنند. در این تردیدی نیست که درمواردی ایرادهایی جدی به دولت دهم وارد است اما هم زمان و با تاکیدی بسیار بیشتر در این هم تردیدی نیست که دولت دهم همچنان اصولگراست و تبدیل کردن دولت به سیبل فعالیت سیاسی درون اصولگرایان پروژه ای است که نفع آن مستقیما نصیب دشمن خواهد شد. پروژه دوم که می توان برخی علائم آن را مشاهده کرد مسیری متفاوت را طی می کند. بانیان این پروژه اساسا اعتقادی به اصولگرایی به عنوان علم و پرچمی که باید همچنان برافراشته باشد ندارند اما برای پایین کشیدن این پرچم و جایگزین کردن آن تصمیم گرفته اند به جای نفی کامل، از تاکتیک «ایجاد بن بست» استفاده کنند: در فرایند مشارکت می کنیم، اگر همه ما را به عنوان محور پذیرفتند که هیچ؛ وگرنه کار را به بن بست می رسانیم و ادعا می کنیم که ما می خواستیم و کمک هم کردیم؛ ولی نشد! این دو پروژه به موازات هم در حال پیش ر وی است. درست است که طراحان این قبیل نقشه ها اقلیتی کوچک در جریان اصولگرا بیش نیستند اما تحرکاتی که آغاز کرده اند به روشنی نشان دهنده آسیب هایی است که سر راه قرار دارد و باید آن را جدی گرفت.
اگر از جانب مقابل به موضوع نگاه کنیم، مسئله روشن تر هم می شود. جریان فتنه اکنون با یک پدیده بسیار مهم مواجه است که می توان آن را «بن بست فرایند اجتماعی شدن» نامید. تصور فتنه گران در سال 88 این بود که قادر خواهند بود فتنه را به یک پدیده اجتماعی تبدیل کنند که خرده فرهنگ های متعدد هر کدام به نحوی و از منظری در آن درگیرند و به طور خودجوش و بدون سازماندهی الگوی نظری و عملی مدنظر سران داخلی و اربابان داخلی آن را در تیراژ وسیع بازتولید می کنند. برخی از مشاوران جریان فتنه که عموما در خارج از ایران مستقر هستند می گفتند اگر چنین اتفاقی رخ بدهد، یعنی پدیده به طور کامل اجتماعی بشود آن وقت دیگر مهار آن غیر ممکن خواهد بود. حالا و در زمانی کمتر از یک سال روشن شده که «اجتماعی شدن فتنه» چیزی غیر از یک پروژه تخیلی نبوده است. اگر فقط خواسته باشیم یک فهرست از علل شکست این پروژه ارائه کنیم، می توان به این موارد اشاره کرد: 1- از نظر بدنه اجتماعی معتقد به انقلاب، که اکثریت قریب به اتفاق را تشکیل می دهد، حداکثر اتفاقی که در جریان فتنه 88 رخ داده این است که چند نفری به خیل ضد انقلاب اضافه شده اند و اگر ضد انقلاب معاند در این 30 سال توانسته کاری از پیش ببرد اینها هم خواهند توانست. 2- عده معدودی از ضد انقلاب و آنها که کینه نظام را در دل دارند، مدت هاست از سران فتنه عبور کرده اند و عقیده دارند این افراد خودشان را هم نمی توانند جمع کنند چه رسد به اینکه رهبر یک جریان اجتماعی باشند. (تلفیق موارد 1و 2 این می شود که سران فتنه هم بدنه اجتماعی انقلابی را از دست داده اند و هم ضد انقلاب را) 3- واضح است که در این یک سال و نیم این جریان توان محقق کردن هیچ کدام -حتی یکی- از اهداف اعلام شده خود را نداشته و اخیرا جز از روی بیانیه های قبلی بیانیه جدید نوشتن، کار خاصی هم نمی کند 4- در این مدت ثابت شده است که جریان فتنه نه یک جریان اعتراضی سیاسی بلکه یک حلقه عمیقا منحرف است که با باورهای بنیادین اسلام و انقلاب و مردم چون عشق به حضرت سید الشهدا (ع) هم چنانکه در عاشورای 88 آشکار شد مشکل دارد. 5- عامل دیگر این است که مردم اکنون به خوبی دریافته اند طرف خارجی نه فقط حامی جریان فتنه است (موسوی همین هفته پیش برای اثبات تقلب در انتخابات به یادداشت های افشا شده دیپلمات های امریکایی استناد کرد!) بلکه اکنون با این توجیه که باید به این جریان کمک کرد، وارد کردن فشار اقتصادی به مردم به نام تحریم ها را آغاز کرده و از تشویق فتنه گران داخلی هم برخوردار است. 6- و نهایتا حوادث یک ماه گذشته نشان داده که از فتنه 88 در ایران جز تروریسم کور چیزی باقی نمانده است. ایده ترور سال گذشته با هدف حمایت از سران فتنه روی میز سرویس های اطلاعاتی غربی قرار گرفت و اکنون هم ادامه دارد چرا این سرویس ها احساس می کنند این تنها کسب و کاری است که از فضاهای ایجاد شده در سال 88 برای آنها باقی مانده است.
اکنون که جریان فتنه به پایان راه رسیده و امیدی هم به بازسازی خود ندارد، آیا منطقی نیست که فکر کنیم ایجاد اختلال در فرایند نوآرایی سیاسی اصولگرایان به عنوان تنها راه باقی مانده در دستور کار دشمنان بیرونی و دنباله های ورشکسته داخلی آنها قرار دارد؟
مهدی محمدی
 

نام:
ایمیل:
نظر: