صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۷ آذر ۱۳۸۹ - ۱۵:۵۹  ، 
شناسه خبر : ۱۹۵۲۱۹

بصیرت: در آئین مزدایی، چه آئین شهریاری و چه آئین پیامبری و غیره، فره حکایت مبنای ایزدی آنها را می کند، و شهریار، که نایب السلطنه اهورا مزدا بر روی زمین است، از این ناحیه است که مشروعیت پیدا می کند. درحالی که ضحاک و افراسیاب و تورانیان همواره دور از فره اند، اهریمن نیز از فره محروم است. فره مبنای اتوریته و حجیت و مشروعیت نظام کیهانی و زمینی است، و میزان رد و قبول هر موجود و اصالتی. شکست شاهان هخامنشی و اشکانی و ساسانی و حتی مرگ رستم، در اسطوره های ایرانی، در نظر مردمان ایرانی، به از دست رفتن فره مربوط است. این نیروی ملکوتی است که شهریاری شرقیان را موجه می کرد، و اگر آنان فاقد چنین نیرویی می شدند. بلافاصله نابود می شدند. از اینجا می توان گفت که آخرین شهریاران ساسانی چنین بودند، و مردم نیز باور داشتند که یزدگردسوم، چون فره ایزدی نداشته، شکست خورده است. البته این بدان معنی نیست که شاهان پیروز فره دارند، بلکه حکایت از جستجوی آنها، مانند اهریمن، برای دستیابی به فره می کند، چنان که افراسیاب در پی فره شتافت، اما فره تاختن گرفت. اگر این فره در کار نبود، شهریار از سوی خداوند قدرت های متعالی و فوق بشری دینی و اساطیری و کرامات پیدا نمی کرد.
قبلا اشاره کردیم که عدالت در آئین شهریاری بسیار اساسی است، و در همه آئین های شهریاری شرقی، چهار رکن دینداری (فرزانگی)، عدالت، پارسایی و ورع و بالاخره شجاعت و دلیری اصولی بنیادی اند. این چهار رکن مبنای ایزدی و آسمانی و قدسی داشتند، چنان که مدینه زمینی از روی نمونه آسمانی باید ابداع شود. شهریاران حقیقی با وصول به کمال دینداری ترک دنیا می کنند و دنیا را به شهریاران بعدی می سپارند؛ چنان که کیخسرو چونان نمونه کامل یک شهریار قدسی با زهد و ورع دنیا را ترک و از جهان ناسوتی فنا پیدا می کند و محو می شود. لهراسب نیز شاهی را به گشتاسب می سپارد و معتکف شده از دنیا دوری می گزیند. شهریاران در آئین شهریاری اغلب در کوه و دشت به ریاضت می پردازند، از اینجا آئین شهریاری جمع میان دین و دولت است.
منم گفت با فره ایزدی همم شهریاری و هم موبدی
پهلوانان نماد ساحت شهریاری، و موبدان نماد ساحت دینداری شهریارند. این دو طبقه به شهریار مدد می رسانند. در همه این مراتب، آنچه قداست دارد، مقام و منزلت معنوی است، نه شخص و فرد شهریار و پهلوان و موبد و مغ، که اینان چه بسا از فره محروم شوند و بدنام و سقوط کنند.
این نکات خود نشان می دهد که حکومت و سیاست، بی همراهی دین در ساحت شرق و روح ایرانی، بی معنا است. عظمت و جلال شرق به این مراتب فرهی و ایزدی است. شرق هرگاه دین را ترک گفته، عظمت و جلال تمدنی خویش را از دست داده است؛ درست در نقطه مقابل تمدن غربی، که ممیزه ذاتی مهاجران آریایی آن، گریز از دینداری و هرگونه آئین فرهی شهریاری و دینداری و حکمت نبوی بوده است، چنان که در یونان قدیم و دوره جدید تاریخ غرب پس از رنسانس یا حتی عصر جنگ های صلیبی و پایان قرون وسطا، که مقارن سیطره امپراتوران دنیاطلب به ظاهر مسیحی و باطنا دین گریز بوده است، می بینیم. عظمت و شکوه غرب گویی همواره بر مدار دین گریزی و عقل و قلب و خیال تک ساحتی ناسوتی بوده است، وگرنه به تمدنی نازل و بی جلال ناسوتی تبدیل و تحویل می شده است. به قول شبستری این تمدن نیز به وجه جلالی الهی باز می گردد:
کجا شهوت دل مردم رباید که حق گه گه زباطل می نماید
استحاله دو عالم فرهی ایرانی و بشری و بشری یونانی در یکدیگر
البته صرف ظاهر دینداری در عظمت مدنی شرق اصل نیست، بلکه آنچه اصیل است ظاهر و باطن حقیقی توأمان دینداری و حکمت نبوی، و از آنجا آئین فرهی شهریاری است. علاوه بر این، بددینی و اشموغی چون شهریاری بی فره است. چنان که کیکاوس بداندیش در برابر کیخسروی پارسا چنین است. از اینجا هیچ امری، از جمله سیاست، خارج از چارچوب دین و عالم اساطیری فهم نمی شود. به همین دلیل، بی وجه نیست که بسیاری از نویسندگان فلسفی و سیاسی معاصر معتقدند اندیشه های سیاسی در اسلام و ایران باستان هیچ گاه بر بنیاد فلسفی سکولار و غیرقدسی استوار نگردید. آنچه در عالم ایرانی همواره تحقق داشت ساحتی قدسی به صورت اصیل یا بدیل بوده، درحالی که، به اعتراف همین نویسندگان، افلاطون، با تأویل فلسفی اندیشه باستانی ایران، زمینه تفکر سیاسی غرب متافیزیکی جدید را بنیاد نهاد. اما اندیشه مندان ایرانی هرگز رساله ای چون جمهوری افلاطون یا سیاست ارسطو تدوین نکردند، زیرا این تئوری ها با آیین فرهی تناسبی نداشتند. آنها همواره به عالم فرهی و حکمت نبوی تعلق داشتند و از همین طریق، با حکمرانی بی فره و نامقدس یونانی اسکندر و جانشینان او، چه در چهره اریستوکراسی و چه به نام دموکراسی، در ستیز بودند.
گرچه ایرانیان همگی در چنین عالمی نبودند، اما هیچ گاه ذهنیت و روح ایرانی نتوانست، علی رغم گرایش و تمایل اقلیتی به فرهنگ فلسفی یونانی، از آن تفکر فرهی رهایی یابد. نفوذ اسکندر اخلالی از فرهنگ معنوی ایرانیان ایجاد کرد، اما، پس از دوره ای جنگ فرهنگی فرسایشی، سرانجام با ظهور اردشیر بابکان نسبتا تسلیم شد. بد دینی اشموغی برخی زردشتیان مانند مانویان و مزدکیان نیز ایرانیان طرد کردند. چنان که بعد از اسلام نیز این اندیشه ها جایگزین اندیشه زرتشتی در بدعت های سیاسی- دینی گردید. به همین دلیل، مزدائیان و زرتشتیان بهدین با مدعیان دین و زندیقان در عصر اشکانی و ساسانی نتوانستند سازش کنند و، به همین دلیل، آنها را تسری دهنده و مظهر و ادامه آشوب ظلمانی اهریمن می دانستند، و همین طور نهضت های زندقه زده عصر اسلامی ایران، مانند نهضت بابک خرم دین و سرخ جامگان و نهضت سنباد، که آمیزش و اختلاطی از اندیشه های معاداندیشانه زرتشتی، اندیشه سیاسی ولایی شیعی و ایده های شورشگرانه مزدکی بودند، طرد می شوند، و آنها را چون اشموغی اسکندر گجسته می دانستند. به هر حال، این اندیشه نیز تهی از اسطوره و دین باستانی ایرانیان نبود و به نحوی حکایت از تمایل ابدی روح ایرانی به عالم فرهی می کرد، هر چند صورتی بدیل نه اصیل داشته باشد.
در هر دو صورت دین و اسطوره اصیل و بدیل، انسان ایرانی همواره فضاهای قدسی را می جوید، اما در برابر دیوان و امپراتوران اهریمنی یونانی، تردید به خود راه نمی دهد، و اندک جماعتی که به یونان می گرایند، سرانجام، در برابر روح فرهی ایرانی طرد می شوند. بشارت آزادی آسیا از قید شاهان اهریمنی اروپایی از سوی مغان، به مثابه نمایندگان روح ایرانی، در عصر سیطره یونانیان، چنان که اشاره رفت، یکی از راه های رهایی بود. همین مغان بشارت تولد عیسای مسیح و ظهور مسیان ها و فار قلیط ها و سوشیانت ها و موعودها را می دهند.
محمد مددپور
 

نام:
ایمیل:
نظر: