*حجتالاسلام نجف لکزایی
دغدغهای که باعث میشود ما انسانها به بحث عدالت بیندیشیم، دغدغه «به زیستن» است. عدالت امری عمومی، فرا تاریخی و انسانی است؛ یعنی مربوط به مذهب خاص، دین خاص و دوره تاریخی خاصی نیست، بلکه همواره در میان همه ادیان و مکاتب مطرح بوده و خواهد بود. عدالت امری تلقی میشود که در صورت رعایت آن، زندگی ما بهتر از آنچه که هست، میشود. حال این سوال مطرح میشود که ما چگونه نظمی برقرار کنیم که عادلانه باشد؟ انسان موجودی است که نمیتواند به تنهایی زندگی کند. ارسطو میگفت: اگر موجودی بتواند به تنهایی زندگی کند، یا خداست یا دد است. انسان زندگیاش در تعامل با دیگران شکل میگیرد و دارای اهدافی است که لازمه دستیابی به آن، برقراری نظم در جامعه میباشد. نظم دو صفت عادلانه یا غیر عادلانه دارد. در هر جامعهای نظم عادلانه، نظمی است که بیشترین خرسندی را برای افراد آن جامعه فراهم آورد، و در مقابل، اگر مردم جامعه از نظم موجود خرسند نباشند نشاندهنده این است که احتمالاً در آن جامعه نظم عادلانهای وجود ندارد. انسانهایی که در سطح کلان در جامعه زندگی میکنند، باید از نظم جامعه هم راضی باشند و هم خرسند، زیرا خرسندی یک انبساط خاطر به همراه دارد.
نظم عادلانه چیست یا نظمی که حاصل آن رسیدن به بیشترین خرسندی است، چگونه نظمی است؟ در پاسخ به این سوال ابتدا باید مفهوم عدالت و سپس محل نزاع در بحث عدالت مشخص شود. در علوم سیاسی دو دسته مفاهیم داریم: مفاهیم کلیدی و اصلی و مفاهیم ثانوی و فرعی. مفاهیم کلیدی مفاهیم بنیادی و در عین حال اندک هستند، قدرت، عدالت و سعادت از مفاهیم کلیدیاند. اگر بتوانیم با عدالت کنار بیاییم و به آن آگاهی بیابیم، بسیاری از مفاهیم ثانوی همچون امنیت، آزادی، رفاه، مشروعیت حکومت مطلوب، استبداد و دیکتاتوری نیز روشن میشود. سعادت در فلسفه سیاسی اسلام با عدالت گره خورده است. پاسخ ما به نظم عادلانه در گرو این نکته است که علت نابرابری و بیعدالتی را چه چیزی بدانیم؟ انسان نمیتواند به تنهایی زندگی کند و برای تداوم زندگی، باید دارای نظم باشد و در هر نظمی این نابرابری وجود دارد؛ در هر نظمی یکی دستور دهنده است و دیگری فرمانبر.
نظم، بدون مقررات و قانون ایجاد نمیشود و در هر قانونی یک رشته دستورهاست؛ لذا بحث عدالت به وجود میآید. پلیس دستور میدهد و راننده اطاعت میکند، حکومت دستور میدهد و مردم اطاعت میکنند. ما مرتب در حال اطاعت کردن و امر دادن هستیم. نظم، فرادستی و فرودستی دارد، و حکومت موظف است نظم را برقرار کند تا افراد به اهدافی که برای خود تعریف کردهاند، برسند.
لیبرالیسم که مبتنی بر آزادی و اصالت آزادی است، معتقد است باید از عدالت دست برداریم، زیرا نمیتوان نابرابری را از بین برد و از بین بردن نابرابری، نابودی حکومت و بینظمی را در پی دارد. در اندیشههای مارکسیستی و سوسیالیستی که اصالت با برابری و عدالت است، در پایان تاریخ به نفی حکومت میرسند و آن را شر میدانند و میگویند: حکومت ابزار دست ثروتمندان است، لذا جامعه ایدهآل جامعهای است که دولت ندارد. جامعهای که دولت ندارد، آیا نظم دارد یا نه؟ اگر نظم دارد ضامن این نظم چیست؟ آیا میتوان نظمی را تصور کرد که در آن فردستی و فرودستی نباشد؟ در این جا بحث فرادستی و فرودستی ارزشی نیست. همین که یکی ناظم باشد و دیگری اطاعت کند و اگر کسی تخلف کرد تنبیه شود، مسأله حکومت به میان میآید. از این رو اندیشههایی که روی برابری متمرکز شدند، در آخر چارهای جز قبول به نفی حکومت ندارند.
البته از گذشته تاکنون چنین نبوده است، چون خود مارکسیستها حکومت تشکیل دادهاند و معتقدند: در آینده تاریخ به عدالت خواهیم رسید. لیبرالیستها نیز از همان اول معتقد بودند عدالت به معنای برابری امری غیر قابل تحقیق و مخالف جامعه است، اما اسلام به گونهای دیگر به مسأله نگاه میکند؛ یعنی در پایان تاریخ به عدالت میرسیم، اما به فقدان دولت دچار نمیشویم، زیرا حضرت مهدی (عج) وقتی که ظهور میکند، باز دولت و حکومت تشکیل میدهد. چرا پاسخها به مسأله عدالت متفاوت است؟
پاسخهای متفاوت به مسأله عدالت
تفاوت پاسخها به مسأله عدالت، به علت نابرابری و بیعدالتی برمیگردد. در تفکر اسلامی اصل نابرابری پذیرفته میشود و نابرابری دارای دو نوع عادلانه و ظالمانه است. نابرابری، عادلانه است، یعنی بدون آن نظم برقرار نمیشود، اما نابرابری ظالمانه آن است؛ که وقتی فرد قدرت را در دست گرفت از آن سوء استفاده کرده، فاصله اقتصادی، سیاسی و... خود را با دیگران افزایش دهد.
در اینجا بحث از نابرابریهای ظالمانه است، اما چرا نابرابری در جامعه پیش میآید؟ بسیاری کمبود منابع با ارزش مثل ثروت، قدرت، شهرت و احیاناً منزلت و شأن و جایگاه اجتماعی را علت نابرابری میدانند، برای مثال در یک کشور برای منصب ریاست جمهوری یک نفر مورد نیاز است و ماهیت آن به گونهای است که در هر دوره بیش از یک نفر نمیتواند باشد یا تعداد محدودی میتوانند نماینده مجلس شوند، اما متقاضی زیاد است. قدرت، منبعی با ارزش و کم است و همه آنها که میخواهند رئیسجمهور یا نماینده مجلس شوند نمیتوانند، به این مقام برسند. حال این مطلب را میتوان دوگونه مطرح کرد: یکی اینکه کسی که میخواهد رئیسجمهور شود چه شرایط و چه مراحلی دارد، مثلاً رئیسجمهور فقط میتواند از یک نژاد و رنگ خاص باشد؛ نظیر نظام آپارتاید در آفریقای جنوبی سابق، و دیگر این که شما کدام نابرابری را عادلانه میدانید و کدام یک را ظالمانه؟ آیا نابرابری که توجیهی برای آن وجود داشته باشد، عادلانه است و در غیر این صورت، ظالمانه؟ وقتی در نظام آپارتاید فقط سفیدپوستان میتوانند مناصب حکومتی را عهدهدار شوند، چون برای آن توجیهی ندارند، آن را نابرابری ظالمانه تلقی میکنیم. برخی از افراد ممکن است نابرابریهای ظالمانه را عادلانه ببینند. که یکی از علل آن میتواند ناآگاهی و جهل باشد: ممکن است گروههایی این نابرابری ظالمانه را بپذیرند. و جاهایی هم ممکن است افراد نابرابریهای عادلانه را ظالمانه بدانند؛ عدهای نابرابریها را اینگونه توجیه میکنند که چون ثروت کم است، پس عدهای ثروتمند و عدهای دیگر فقیر میشوند که در این صورت، نابرابری به وجود میآید، یا این که اگر همه مشهور باشند شهرت بیمعنا میشود. منزلت و جایگاه نیز در جامعه کم است که این موجب نابرابری میشود. تئوری مارکسیستی مبتنی بر همین کمبود منابع در حوزه ثروت است. عدهای چون هابز علت نابرابری را عوامل روانی میدانند و میگویند: چون انسان موجودی حریص، قناعت ناپذیر و متجاوز به حقوق دیگران است، در نتیجه نابرابری به وجود میآید. هابز میگفت: انسان گرگ انسان است. متفکران از این عامل روانی تفسیرهای مختلفی ارائه دادهاند. از آن جا که حرص و آز و تجاوزگری در درون انسان هست، پس بعدی که انسان تحت تأثیر آن به دنبال عدالت میرود، چیست؟ برخی مثل ماکیاول آن را چنین تفسیر کردهاند که آدم ضعیف به دنبال عدالت میرود و آدم قوی بحث عدالت را مطرح نمیکند، چون او حق و حقوق دیگران را هم غصب کرده است. پس، مقولههای عدالت، اخلاق و... برای انساهای ضعیف است.
از سوی دیگر، این حرص و آز و تجاوزطلبی در طبیعت انسان است. اما انسان غیر از طبیعت، فطرتی نیز دارد. فطرت انسان، عدالتخواهی است. انسانها در درون خود جدالی بین خود الهی با خود غریزی و طبیعت حیوانی دارند. اگر در وجود انسان خود الهی مسلط گردد فرد عادل میشود، اما اگر بخش طبیعی بر وجود انسان غالب گردد انسان موجودی حریص و تجاوزگر میشود. استاد مطهری با استفاده از آیه شریفه «نَسُلوا اللهُ فَأنْساهُمْ أُنْفُسَهُمْ» این دیدگاه را مطرح میکند. در کتاب فطرت و انسان کامل ایشان آمده است: برخی مردم هستند که خدا را فراموش میکنند؛ و سپس خودشان را فراموش میکنند؛ آخر چگونه میشود یک انسان خود را فراموش کند. استاد مطهری پاسخ میدهند که انسان وقتی خود الهی را فراموش میکند، خود حیوانی بر او غالب میشود. پس یک تحلیل هم این است که نابرابریها ناشی از عامل روانی است. آن وقت اینها در عرصه حکومت نیز همان عامل روانی را میآورند و میگویند: انسانی که در رأس قدرت قرار میگیرد، اگر حرص و آز در او غلبه کند در سطح جامعه نابرابری ظالمانه به وجود میآید، اما اگر در درون خود عدالت را برقرار کند در سطح جامعه هم عدالت برقرار میشود؛ گروه دیگری ریشه نابرابریها را در عوامل حقوقی و قانونی میدانند و نابرابری را مربوط به مقرراتی میدانند که در سطح جامعه هست.
پس اگر ما میخواهیم به ریشههای بیعدالتی بپردازیم باید قوانین ناعادلانه را شناسایی کنیم. به هر کدام از دیدگاههای فوق که قائل باشید، در عرصه عدالت نظریهای خاص ارائه میدهید. در جواب این سوال که راهحل برقراری عدالت چیست و نظم عادلانه چه نظمی میباشد، اگر علت نابرابری ظالمانه را کمبود منابع با ارزش بدانید پاسخ ممکن است چندگونه باشد: یکی، اینکه عدالت در صورتی تحقق پیدا میکند که تولید منابع زیاد شود و هر کس هر چه قدر میخواهد بردارد. در احادیث مهدویت داریم وقتی امام زمان (عج) ظهور میکنند، زمین تمام منابع خودش را در اختیار حضرت قرار میدهد تا هر کس هر چه قدر میخواهد، بردارد. پاسخ دوم اینکه آنچه را که هست، به تساوی و به میزان استحقاق بین افراد تقسیم کنیم. اما چه کسی استحقاق را تشخیص میدهد و ملاک شما برای تشخیص استحقاق چیست؟ عدل به چه معناست؟ وضع شیء در موضعش، یعنی چه؟ عدل آن است که هر چیزی در جای خودش باشد؛ اما چه کسی جای هر چیز را مشخص میکند؟ ممکن است مارکسیستها بگویند هر چیزی را که داریم، باید مساوی تقسیم کنیم و هر فرد به اندازه توان کار کند و در قبال آن، در حد نیازش مزد بگیرد. با این کار، معادله کار و پاداش به هم میخورد. فردی که میداند به اندازه نیازش امکانات میگیرد، آیا به اندازه توان کار میکند؟ این، در تفکر اسلامی پذیرفته نیست. در تفکر اسلامی، هر کس مسول اعمال دنیوی و اخروی خود است.
با توجه به آنچه گفته شد، عدالت چیست؟ و نظم عادلانه چه معیارهایی دارد؟ در این جا به بیان روش دستیابی به پاسخ میپردازیم. در این راستا سوالی که مطرح میشود این است که این عدالت را با این ابعاد و پیچیدگیها چگونه میتوان مطالعه کرد؟
بهترین روش مطالعه مسأله عدالت، مطالعه بین رشتهای است؛ بدین معنا که اگر بعد حقوقی عدالت بررسی شود، ما نمیتوانیم بگوییم بیربط است، زیرا قانون میتواند ظالمانه باشد. به همین ترتیب لازم است ابعاد سیاسی، اقتصادی، روانشناختی، جامعه شناختی، دینی و... مسأله عدالت نیز مورد توجه و بررسی قرار گیرد. به این نکته باید به لحاظ روشی توجه داشت. نکته دوم، توجه به جایگاه دانشهایی است که در آن جا مسائلی مثل عدالت را مطرح کنیم. این دانشها به شدت فرهنگی هستند.
باید توجه داشت که علوم به سه نوع مکانیکی، ارگانیکی و فرهنگی تقسیم میشوند. دانشهای مکانیکی و ارگانیکی بینالمللی هستند، ولی دانشهای فرهنگی، بومی و محلی میباشند. دانشهای مکانیکی پدیدههای بی جان را مطالعه میکنند. دانشهای ارگانیکی موجود زنده و در حال رشد را مورد بحث قرار میدهند. اما دانشهای فرهنگی دانشهای بومی هستند، زیرا به مطالعه اعتباریات و تولیدات معنایی میپردازند؛ مثلاً وقتی میگویید این تسبیح است، به یک شیء خاص اعتبار بخشیدهاید، یا وقتی میگویید این پرچم است، به پارچه که پدیدهای مکانیکی است، معنا بخشیدهاید، یا کاغذ که پدیدهای مکانیکی است، با اعتبار به عنوان سند یا اسکناس شناخته میشود. و یا مکانی که برای ساختن مسجد وقف میشود، پدیدهای مکانیکی و ارگانیکی است و زمانی که به آن معنای مذهبی داده شود، برای شما معنایی خاص دارد، اما برای کس دیگر این معنا را ندارد. در علوم انسانی با دانشهای فرهنگی روبهرو هستیم. فردی چیزی را عدالت میشمارد، حال آنکه برای دیگری عدالت نیست.
بر این اساس، مکاتبی که در حوزه عدالت شکل گرفتهاند، بسیار زیاد میباشند که در اینجا به اهم آنها اشاره میشود.
مکاتب عدالت
نخست، مکتب ذاتگرایان: ذاتگرایان عدالت را دارای یک ذات میدانند که باید به آن رسید. افلاطون مشهورترین فردی است که قائل به این دیدگاه بود. به اعتقاد وی، در عالم مُثُل نمونه کامل هر چیزی وجود دارد. اما مسأله این است که چه کسی میتواند بفهمد در عالم مُثُل چه خبر است؟ آن نمونه آرمانی چیست؟ افرادی که از عالم مثل خبر دارند، خیلی کماند. این افراد، فیلسوفان هستند. ایشان در باب حکومت میگوید: باید یا فیلسوفان، حاکم باشند یا حاکمان، فیلسوف.
دوم، مکتب قراردادگرایان: قراردادگرایان از روسو تا جان راولز که فیلسوف عدالت لیبرالی است ـ، معتقدند عدالت آن چیزی است که ما بر آن توافق میکنیم. عدالت امری صددرصد توافقی است. ممکن است امری در جامعه برای گروهی عدالت محسوب شود و برای گروه دیگر عدالت نباشد. در این دیدگاه با یک هرج و مرج روبهرو هستیم؛ یعنی در هر جامعهای عدالت، متفاوت است. قراردادگرایان روی دموکراسی تأکید کرده و میگویند: برای اینکه ما به بهترین توافق برسیم و خرسندی در بیشترین حد تأمین گردد باید آزادی وجود داشته باشد.
سوم، مکتب قدرت گرایان: عدالت، اخلاق و... همه ساخته دست ثروتمندان مقتدر برای چپاول فقر است. راهحل مقابله با بیعدالتی، کسب قدرت است، زیرا فرد ضعیف در این تنازع بقا از بین میرود.
چهارم، مکتب اخلاق گرایان: اخلاق گرایان، عدالت را احساس اخلاقی میدانند و برای بحث عدالت، گسترش اخلاق را توصیه میکنند.
پنجم، مکتب اسلامی: در مکتب اسلامی، عدالت به صورت لایه لایه دیده میشود که عبارتند از:
1- عدل فلسفی: این عدل مربوط به نظام آفرینش و خداست؛ 2- عدل کلامی: این عدل مربوط به رفتار عادلانه خداوند با انسانها میباشد؛ 3- عدل تشریحی: خداوند در مواردی که ما نمیتوانیم قانون وضع کنیم، قوانین عادلانهای فرستاده که همان قوانین تشریعی است؛ 4- عدل اخلاقی: عدل اخلاقی به معنای متصف شدن انسان به فضایل و اجتناب از رذایل است و بنابراین مربوط به خود انسانهاست. در اسلام بر این عدل تأکید بسیاری شده است. اگر فرد میخواهد امام جماعت، قاضی، فرماندار یا رهبر شود باید عادل باشد؛ 5- عدل اجتماعی: این عدل مربوط به نهادها، ساختارها و وضعیت اجتماعی است. به صرف اینکه افراد یک ساختار، عادل باشند، اما ساختار عادلانه نباشد کفایت نمیکند، بلکه خود ساختار را هم باید عادلانه کرد. بحث درباره اینکه ممکن است ظلم زیاد شود ولی ظالم زیاد نگردد، مربوط به ظالمانه بودن ساختارهاست. حق «وتو» ظالمانه است و ظلمی است که در ساختار نظام جهانی قرار داده شده است اما اجرا میشود.
عدالت اجتماعی به توزیعی و حقوقی تقسیم میشود. عدالت حقوقی به جرایم و مجازاتهایی برمیگردد که اسلام آنها را عادلانه میداند . عدالت توزیعی به توزیع قدرت، شأن و منزلت و ثروت مربوط میشود که از نظر اسلام، باید عادلانه باشد: «لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بالْبَینات وَ أنْزَلْنا مَعَهُمْ الْکتابَ وَ الْمیزانَ لیَقُومَ الناسُ بِاَلْقِسْط». خداوند میفرماید: مردم باید، به رهبری انبیا رهبران الهی، خود برای برقراری قسط و عدل به پا خیزند. ما انبیا را با کتاب و میزان برای راهنمایی آنها فرستادیم. کتاب به آنها مسیر را نشان میدهد و میزان برای عدلورزی است، پس دیدگاه اسلامی دیدگاهی چند بعدی است، نه یک بعدی.
نابرابریها در تفکر اسلامی از یک جهت برابری است. خواجه نتصیرالدین طوسی میگوید: «لو تساوی الناس لهلکوا جمیعا؛ اگر مردم مساوی بودند، همه هلاک میشدند». اگر همه مردم در یک رشته دانشمند شوند جامعه از هم میپاشد. اما خداوند برای اینکه جامعه سرپا باشد، در افراد استعدادهای مختلفی را قرار داده است، به گونهای که اگر دو نفر را از لحاظ استعدادها بسنجیم به این نتیجه میرسیم که مثلاً یکی، از هوش بالایی برخوردار است، اما در بخش زیبایی و ثروت استعداد کمتری و دیگری، در حوزه اقتصاد دارای استعداد است، اما در زیبایی و هوش استعدادی ندارد.
افراد را وقتی به لحاظ میزان استعدادها میسنجیم مثل هم هستند، اما به لحاظ نوع استعداد تفاوت دارند. لذا توصیه میشود که افراد استعدادهای خود را شناسایی کنند تا در زمینهای که استعداد دارند به فعالیت بپردازند که این، موفقیت آنها را به ارمغان میآورد.
انسان در شناسایی استعداد یا استفاده از آن، موجودی مختار است. ساختار هم میتواند عادلانه یا ظالمانه باشد. ساختارها را خود ما میسازیم، لذا این ساختارها به عدل و ظلم متصف میشوند و افراد به عادل و ظالم. ممکن است فردی به سبب جهل کار ظالمانه را عادلانه بداند. زمانی که استعداد چیزی را نداشته باشیم، نمیتوانیم به آن برسیم اگر در آب استعداد گرم شدن نباشد گرم نمیشود، چون گرما چیزی نیست که از بیرون وارد آن شود. استعداد دانشمند شدن، خطاط شدن، نقاش شدن و غیره در وجود فرد باشد، عدالت نیز چنین است. باید یک صفاتی در درون شخص به وجود آید تا اگر در معرض قرار گرفت عدالت بورزد، البته ممکن است رضایت باشد ولی عدالت نباشد، اما این با جهل ممکن است. چنان که گفتیم دغدغه اصلی انسان «به زیستن» است و حاصل به زیستن خرسندی است وقتی انسان به بیشترین خرسندی رسید از نظر او جامعه، عادل است.