صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۴ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۰:۵۸  ، 
شناسه خبر : ۲۰۷۵۵۳
امیرعلى محقق مقدمه: عقل و دین دو چیز منفک هستند، اما بی ارتباط با هم نیستند لکن در نگاه ما دین می تواند و باید زبانش حداقل در یک سطح از عقلانیت باشد و عقل هم باید هدایتگر بوده و با زبان دین آشنا باشد. یکی از تفاوت های مسیحیت و اسلام در همین است در اسلام دین و وحی با زبان عقل بیگانه نبود و به همین دلیل هم عقل زود زبان وحی را آموخت. اما در میان دانشمندان اسلامی نیز در این باب اختلاف نظر است. در اندیشه اسلامی با قرائت شیعی به جهت طرح مباحث عمیق الهی از طرف پیشوایان دینی و علمای مذهبی از گذشته تاکنون عقل به صورت فلسفی و استدلالی درآمده ؛ با موضوع ارتباط عقل و دین به سراغ «حجت الاسلام والمسلمین دکتر احمد رهدار» رفتیم تا در این باب با او گفت وگو کنیم.

* به عنوان سوال اول در باور اسلامی، چه نسبتی بین عقل و ایمان برقرار است؟
** نسبت عقل و وحی در عالم اسلامی به این صورت است که ضمن اینکه عقل در برابر وحی خاضع شده و دین هم بر بستر عقل ارائه شده، اما هر کدام یک حوزه هایی مخصوص به خود دارند که دیگری را در آن جایی نیست، مثلاً شما از هر عالم دینی بپرسید که نماز صبح چرا دو رکعت است نمی داند و این به خاطر فرا عقل بودن دین است نه ضد دین بودن عقل و در واقع اینجا حوزه مخصوص دین است و عقل را در آن جایی نیست.
* عقل چه نقشی در شکل گیری ایمان دارد؟
** وقتی از عقل صحبت می کنیم از عقلی که تعریف کردم صحبت می کنیم، یعنی عقل خاضع؛ ما در تعاریف خود شانزده نوع عقل داریم اما من وقتی می گویم عقل یعنی قوه مدرکی که خداوند در اختیار انسان گذاشته و خود را از شوائب منزه کرده و به وحی رسیده و در برابر وحی خاضع شده این عقل در شناخت دین، هم موثر است هم ضروری، برای همین وقتی می خواهیم دین خود را در غیرساحت ایمانی و صرفاً مبتنی بر مولفه های عقلی به یک ملحد یا کافر عرضه کنیم جوری تبیین می شود که عقل به راحتی آن را می پذیرد.
در روایات هم دایر مدار ثواب و عقاب، عقل معرفی شده و روز قیامت ما را به اندازه عقل مان ثواب و عقاب می دهند برای همین به مجنون ثواب و عقاب نمی دهند، از طرفی ممکن است یک کار را دو نفر انجام داده باشند، اما چون در دو درجه شناختی این کار انجام شده است به کسی که آگاهانه تر انجام داده، ثواب بیشتری داده می شود مثلاً کسی که در جبهه کشته شده و کسی که موشک به منزلش اصابت کرده هر دو شهید هستند اما درجه ثواب اینها قطعاً متفاوت است.
در روایات هم داریم کسی که عقل ندارد دین ندارد. در عالم مسیحیت این شعار مهم است که «ایمان بیار تا بفهمی» اما در اسلام می گویند «بفهم تا ایمان بیاوری».
ضمن اینکه ما در مسیحیت و اسلام شاهد یک جنس از تعامل دین و عقل هستیم که گاهی مبتنی بر اقناع است و گاهی مبتنی بر اسکات. در مسیحیت البته این اسکات بسیار بیشتر از اسلام و کمتر شاهد اقناع عقل هستیم. اما در اسلام برعکس است و ما می بینیم که اگر عقل به وحی گوش داده قانع شده و اسکات کم است و در جاهایی که دین سکوت کرده جای تعبدورزی است که البته تعبد به وحی کورکورانه تسلیم شدن نیست چون خود تعبد مبتنی بر عقلانیت است یعنی ما وقتی مسلمان را گفتیم تعبد بورز وسط دینداری اش مسئله تعبد را مطرح نکردیم یعنی اول به او شناخت کامل و عقل پسند دادیم و بعد از او تعبد خواستیم. اسلام اول شخصیت بی مثال امیرالمومنین(ع) و ویژگی های شخصیتی او را معرفی می کند و سپس از مردم می خواهد امامت و زعامت او در جامعه را بپذیرد، اما در مسیحیت آغاز تعامل عقل و وحی مبتنی بر اسکات است.
ما در تعامل عقل و دین مخصوصاً آموزه های دینی شاهد هستیم برخی از باورها و آموزه ها ظاهراً تناسبی با عقول ظاهری ما ندارند و یا فلسفه احکام و آموزه ها مورد پرسش برخی جوانان واقع می شود، نقش عقل در توجیه آموزه های دینی چیست؟
عقل یا داده های عالم سه ساحت دارد یک ساحت نفس الامری است یعنی ساحتی که با قطع نظر از تعلق ادراک بشر به آن ساحت مفروض می شود، مثلاً ظرفی است که خداوند همه امور معقول را در آنجا گذاشته و یک ساحت، ساحت ادراک ذهن بشر است یعنی بخشی از ساحت نفس الامر که ادراک بشر به وی تعلق می گیرد و ساحت سوم ساحت ذهنی و عینیت امور بشر است که بخشی از ادراکات ذهنی ماست که جامه عمل پوشیده، فرایند شکل گیری رشد امر معقول در هر یک از این ساحت ها متفاوت است.
در ساحت نفس الامر عقل، امور معقول به جعل اسمی ایجاد می شود و خداوند آن امر معقول را در ادراک ذهنی بشر طوری خلق کرده که با مکانیسم ذهنی و مثلاً با خواندن و دانستن منطق و به کار بردن برهان، آن امر معقول شکل می گیرد اما در شکل گیری امر معقول و پدیده ها فقط یکی از عوامل عقل است و ده ها عامل و روش دیگر هم در شکل گیری پدیده ها موثر است. در عالم بیرون عقل و علم فقط با استدلال و برهان رشد نمی کند، بلکه عواملی مثل پول، عاطفه، امکانات و... هم موثر است.
اگر شخصی از ما در مورد فلسفه احکام یا آموزه های دینی می پرسد نباید انتظار داشت که در عرصه بیرونی مطلب را کاملاً با اتکا به برهان به او بفهمانیم زیرا عرصه بیرونی صد در صد معقول نیست. علم یکی از دواعی عمل است مثلاً ما چقدر پزشک داریم که سیگار می کشند؟ در حالی که دکترها از همه بیشتر می دانند که سیگار چه مضراتی دارد این به این معناست که فقط علم برای تحقق یک عمل کفایت نمی کند پس می فهمیم چیزهای دیگر مثل حب جاه، غرض، عاطفه و امکانات هم در شکل گیری عمل موثر هستند. در عرصه بیرونی، عقل فقط یکی از ابزار است اما در عرصه درونی عقل همه چیز است؛ ما دو تبیین داریم؛ در تبیین ذهنی سهم عقل زیاد است، اما در تبیین بیرونی سهم عقل کم است.
ممکن است شما با برخورد عاطفی با شخصی درصد زیادی از این تبیین را انتقال دهید، ممکن است یک لبخند از یک ساعت سخنرانی تأثیر بیشتری داشته باشد و خوب است که عقل برای به عرصه عمل و به فعل کشاندن انسان یک سری چیزها مثل عاطفه و ذوق را به خود ضمیمه کند، یعنی یک کلام معقول با ذوق اگر همراه باشد می فهمی که همه جا قابل عرضه نیست و همچنین به یک زبان نباید عرضه شود، در هر حال اگر عقل بخواهد دین را تبدیل به رفتار، فرهنگ و زیست بکند به تنهایی کفایت نمی کند یک ضمیمه هایی می خواهد.
انسان آمیزه ای از عقل و احساس است و به همین علت دین ما مشتمل بر عقل است، اما قابل تقلیل به عقل نیست و چیزهای فراعقلی و احساسی دارد.
* پس شما برای تأثیرگذاری بیشتر عقل در دین، معتقد به تلفیق عقل با احساسات هستید؟
** بله. دین جاهای فرا عقلی بسیاری دارد که برای مدیریت احساس بشر است برای همین هم بخش هایی از دیانت نقش بیشتری در هدایت بخشی داشته که تجلی هر دو ساحت بشر بوده؛ هم ساحت عقل و هم ساحت احساس. کربلا مثال کاملی از این موضوع است، مثلاً ما اگر بخواهیم یک مجلس کاملاً عقلانی و استدلالی برای مفاهیم کربلا برگزار کنیم بدون سینه، روضه و اطعام یا برعکس مجلسی که فقط عزاداری و اطعام باشد و سخنرانی و تعقل و تفکر نباشد هر دوی این مجالس سر از ناکجاآباد در می آورد، کربلا مثل دین، سکه دو رو است؛ یک رو شعور و یک رو احساس و عاطفه.
ترکیب عقل و احساس، بشر را به صورت متعادل، تعالی می دهد، اگر دین بخواهد تبدیل به فرهنگ و زیست بشود، فقط عقل کفایت نمی کند، ما یک دین آموزه ای داریم به مثابه مجموعه ای از آموزه ها، یک وقت دین به مثابه حیات است، دین آموزه ای را عقل از عهده اش بر می آید، مثل معارفی که در کلاس های درسی مدرسه یا دانشگاه آموزش داده می شود، یک وقت دین تبدیل به حیات می شود که در این صورت فراتر از آموزه هاست و وارد عرصه عمل می شود.
در بخش اول آموزه عقل نقش محوری است اما در بخش دوم عقل در عرض چند محور دیگر است.
* در برخی دیدگاه ها ما شاهد افراط گرایی در روابط بین عقل و ایمان هستیم عده ای به این سو و عده ای به آن سو بیشتر تمایل می یابند به نظر شما چه کنیم که تعادل را در روابط بین این دو نگه داریم و دچار افراط گرایی یک سویه نشویم؟
** بنیاد و جوهر غرب مبتنی بر عقل و فلسفه بوده اما اسلام بنیادش بر وحی است نه فلسفه؛ اما این به معنای نبودن عقل در اسلام نیست، چرا که تعقل فقط منحصر به فلسفه نیست بلکه فقط یکی از انواع تعقل فلسفه است، زیرا تعقل انواع مختلفی دارد که یکی از آنها فقط تعقل فلسفی است.
ما مصداقی در عقل گرایی افراطی حداقل در گذشتگان نداریم و هیچ گاه عقل غلبه بر دین پیدا نکرده، البته به شکل پسینی در قرون اخیر داریم. در زمانی که این پرسش مطرح بوده که اگر در تبیین مسئله ای بین عقل و وحی تعارض باشد چه باید بکنیم، شاهدیم که برخی وحی را مقدم داشته اند (البته در صورتی که مبتنی بر روایات صحیحه باشد) و برخی متأخرین و جریانات روشنفکری می گویند ما آنچه که عقل بالفعل و موجود ما درک می کند می پذیریم، درغیر این صورت نمی پذیریم اما من معتقدم عقل و دین دو روی یک سکه هستند و اگر شریعت و دین ما سویی به عقل و یا عقل ما سویی به دین و شریعت نداشته باشند در هر یک از این دو صورت پذیرفتنی نیست و اینها باید با هم و در تعامل با هم بشر را مدیریت کند.
* در تعامل این دو، فرمانده کدام است؟
** ممکن است اختلافی در فهم و تبیین موضوع پیش بیاید، برخی کلامیان معتقدند تا انتهای کار فرمانده عقل است، اما من معتقدم از زمانی که عقل خاضع وحی شده، مدیریت با وحی است؛ البته نسبت عقل و وحی بسیار ظریف است. در روایات داریم که هر انسانی دو رسول دارد؛ رسول بیرونی یعنی پیامبر خاتم(ص) و یک رسول درونی که عقل است، به عبارت دیگر، ما یک مشرع درونی داریم که عقل است و یک مشرع بیرونی که نبی است، نسبت این دو ظریف است. در مباحث اصولی هم داریم که «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع و کل ما حکم به الشرع حکم به العقل» تا این اندازه این دو نزدیک هستند اما در واقع اینها دو چیز هستند، عقل یک چیز است و دین چیز دیگر، اسلام متضمن عقل است و در واقع عقل اسلامی عقل مشیر به دین است.
در واقع باید بگویم، دین یک دایره ای نیست که چند تا تکه داشته باشد که یکی از این تکه ها عقل باشد بلکه دین یک دایره است که هوای حاکم بر این دایره عقل است و عقل اسلامی و دینی مثل چراغ قوه ای است که فقط زوم شده روی دایره دین.
* جایگاه عقل در اسلام با اندیشه غرب متفاوت است و به نظر می رسد عقل در نزد غربیان عنصری مطلوب تر و کاراتر از ایمان است این تفاوت چگونه است؟
** تفاوت عقل در این دو مکتب در جنس عقل است، عقلی که ما در اسلام تشخیص دادیم از طریق طنابی به خداوند که خالق عقل است وصل است، همین عقل وصل به عالم غیب است که من مسامحتاً به آن متافیزیک می گویم. در دنیای غرب اما هر دو راه ارتباط عقل را قطع یا لاغر کردند. عقل در غرب با خالق عقل و منبع عقل رابطه ندارد. در واقع یک عقل مایل به خشکی و پوچی است و پویایی خود را از دست داده است، بی جهت نیست در غرب مرگ فلسفه را شاهد هستیم، چون فلسفه جوهرش عقل است، عقل رابطه اش با متافیزیک هم قطع شده، آن وقت این عقل، عقل نحیفی است و قابلیت ادراک محدودی دارد.
* رابطه عقل و دین در مکاتب غربی، مبتنی بر چه نظریاتی است؟
** چهار الی پنج نظریه در مورد این رابطه در مکاتب غربی داریم که یک نظریه می گوید عقل یک چیز و دین چیز دیگری است؛ عقل در فضای خود کارآمدی دارد و دین در فضای خود. نظریه دیگر می گوید عقل و دین دو چیز ضد هم هستند و بر این باور است که دین آن گاه شکل گرفته که عقل نبوده و بشر آن گاه که عاقل شد، دین را کنار گذاشت. «دورکیم» ریشه دین را در جهل می داند، برخی دیگر ریشه دین را در ترس می دانند، در تحلیل سوم، عقل و دین دو چیز هستند، اما با هم رابطه عموم و خصوص من وجه دارند. برخی نقاط اشتراک و برخی نقاط افتراق دارند برخی چیزها را هم دین و هم عقل قبول دارد و برخی چیزها را هیچ کدام قبول ندارند. نظریه چهارمی هم وجود دارد که در دنیای غرب قائل ندارد، اما در دنیای اسلام قائل دارد که معتقد است، عقل و دین دو دایره منطبق برهمند، دایره اول روی دایره دوم می افتد، مثل همان که دین یک سکه دو روست، یکی اش عقل و دیگری دین است. این نگاه اسلامی است که عقل و دین با هم تطبیق دارند در دنیای غرب نظریه چهارم را قبول ندارند شاید در صاحب نظران کلامی غربی یک نظریه پنجم هم مطرح باشد که دایره دین را توی دایره عقل یا برعکس قرار بدهند مثل عموم و خصوص مطلق. این فرض معقولی است اما نمی دانم در دنیای غرب قائلی هم دارد یا نه؟
* برخی اندیشمندانی در غرب قائل به جدایی عقل و دین هستند و به نظر می رسد نتیجه این نوع تفکر است که منجر به ترویج سکولاریسم در اندیشه آنان شده است، نظر شما چیست؟
** بله به مطلب دقیق و خوبی اشاره کردید. آن کسانی به سکولاریسم رسیدند که عقل و دین را دو چیز متباین دیدند، البته لازم است به تباین در اینجا دقت شود که با تعارض متفاوت است، در اندیشه ای که منجر به سکولاریسم می شود، عقل و دین متباین هستند نه متعارض و ضد هم، بر خلاف لائیسم. من خطر سکولاریسم را جدی تر از لائیسم می دانم؛ سکولاریسم می گوید ما با دین شما مشکل نداریم اما دین شما را در مدیریت و اجرا دخالت نمی دهیم، لائیسم موجودیت دین را شناسایی کرده و چون آن را خطر حساب کرده به جنگش رفته اما سکولاریسم آن را از اول حساب نکرده و می گوید برای من دین داری اشخاص یا بی دینی آنان علی السویه است، اگر می خواهی دین داشته باشی، داشته باش، اما من دین تو را وارد عرصه نمی کنم.
روشنفکران ما هم ضد دین نیستند، چون در فضای سکولار هستند. دین در عرصه عمومی سکولاریسم اصلاً تعریف نشده است، اما وجود نظم را در حوزه عمومی تعریف کرده است و این خطر، بسیار بیشتر از سایر مکاتب معارض دین مثل لائیسم است.
* یک سری علوم هستند که برپایه حس و تجربه ناشی از عقل و پردازش های عقلی بنیاد شده اند مثل فلسفه سیاسی، جامعه شناسی و برخی علوم دیگر، آیا امکان اینکه این علوم را اسلامی کرده و نگاه دینی به آنها داشته باشیم وجود دارد؟
** به نظر می رسد کار سختی است؛ جامعه شناسی و علوم سیاسی موجود مبتنی بر مولفه های عقلی و بنیادهای معرفتی ای است که در تضاد با بنیادهای دینی ما است و سخت است که آنها را با دین تطبیق دهیم، علوم مبتنی بر عقل خودبنیاد است اما در دین، عقل خود بنیاد نیست. در تکمیل پاسخ به پرسش شما باید بگویم که ما سه شهر را می توانیم تصور کنیم؛ شهر موجود، شهر مقدور و شهر مطلوب. شهر موجود مثل نیویورک که شهری کاملاً غرب زده است و ما آن را نمی پسندیم، شهر مقدور مثل تهران که بالفعل در اختیار ماست و شهر مطلوب که شهر امام زمانی و مدینه فاضله است.
شهر مقدور شهری است که ما نتوانستیم ربا را در آن کاملاً حذف کنیم، اما توانستیم ربا را تقلیل داده، یا حیث التفاتی آن را عوض کنیم، دزدی را کم نکردیم یا از بین نبردیم، اما جهت آن را عوض کردیم مثل عیاران.
عالمی که ما در آن حضور داریم غربی است و ما به اختیار خودمان در عالم غرب نرفتیم، ما در عالم مدرن به دنیا آمده ایم، اما می خواهیم به اختیار خود بیرون برویم، انقلاب فرهنگی را به راه انداختیم تا یک گام جلو بیاییم، انقلاب فرهنگی در واقع شیب گذار از شهر موجود به شهر مقدور است، بعد از آن نوبت به جنبش نرم افزاری و تولید علم رسیدیم که می خواستیم از شهر مقدور به شهر مطلوب برویم. در انقلاب فرهنگی که معطوف به گذار از موجود به مطلوب است ما تاکتیک های گذار را می خواستیم به دست بیاوریم اما در جنبش نرم افزاری و تولید علم که از مقدور به مطلوب است ما می خواهیم استراتژی گذار را رقم بزنیم.
ما در انقلاب فرهنگی به دنبال تغییر و تهذیب علوم موجود بودیم، اما در جنبش نرم افزاری و تولید علم به دنبال تأسیس و جعل علوم جدید هستیم که متعلق به خود ما باشد، کار جنبش نرم افزاری و تولید علم با انقلاب فرهنگی خیلی فرق دارد و خیلی سخت تر است.
* به نظر شما امکان اینکه علوم انسانی رایج در جامعه را که سال ها با مولفه های غربی گره خورده است اسلامی کنیم، وجود دارد؟
** حداقل در کوتاه مدت امکان اینکه که ما علوم عقلی را اسلامی کنیم وجود ندارد، اما شرایط بقا این را اقتضا می کند که ما برای اسلامی بودن آنها تلاش کنیم، ما از موقف خود یک دفعه نمی توانیم به افق بپریم. شما در شرایط موقف ناگزیر هستید یک سری مولفه ها را بپذیرید، ما فقط می توانیم جامعه شناسی و علوم سیاسی و سایر علوم انسانی را که سال های سال توسط غربی ها متورم شده کمی قلقلک بدهیم اما نمی توانیم آن را متحول کنیم.

نام:
ایمیل:
نظر: