شیخ فضل الله مهدی زاده محلاتی در شهرستان محلات در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد و در مسجد و برنامه های مذهبی فعال بود، کم کم علاقه مند به حوزه شد. جامع المقدمات را در محلات در محضر سیدجلال الدین شهیدی خواند و به همراه تعدادی از هم دوره ای ها (آیت الله رسولی محلاتی، مرحوم آیت الله توسلی و آیت الله سروش محلاتی) به قم آمد و تحصیلات را ادامه داد.
شهید محلاتی از ابتدا انسان مبارز، شجاع و نترسی بود. سال 36 به گروه فدائیان اسلام پیوست و با شهید نواب صفوی همکاری کرد. از همان زمان به تبریز می رفت و سخنرانی می کرد و موقع سخنرانی گاهی مأموران ساواک می آمدند و او را دستگیر می کردند و پس از مدتی او را آزاد می کردند و نمی گذاشتند به منبر برود به همین دلیل از شهری به شهر دیگر می رفت.
فرد شجاعی بود، برای افراد ضعیف دلسوزی می کرد، نسبت به امام(ره) علاقه زیادی داشت و با مرحوم حاج آقا مصطفی خیلی رفیق بود. همه آقایان محلاتی ها از جمله ایشان در درس مرحوم امام(ره) در مسجد سلماسی شرکت می کردند، چون امام را انسان شجاع و مبارزی می دانست، علاقه اش به امام زیاد بود. یکی از افرادی که همیشه در کنار امام بود، شهید محلاتی بود. او در شکل دادن جامعه روحانیت مبارز تهران نقش داشت که آیت الله مهدوی کنی، آیت الله امامی کاشانی، شهید مطهری، شهید بهشتی، آیت الله العظمی خامنه ای، آقای هاشمی رفسنجانی، شهید شاه آبادی، آیت الله ملکی، آقای رسولی نیز همگی در آن فعالیت داشتند.
زمانی که امام در نجف بود، شهید محلاتی هر 15 روز یک بار در باغ های کرج جلسه تشکیل می داد و علما را جمع می کرد و برنامه ریزی می کردند. یک بار یکی گفت: آقای محلاتی ما که مدام جمع می شویم، چه ارزشی دارد نمی توانیم کاری انجام دهیم؟
ایشان گفت: «همین که ما دور هم جمع می شویم، ساواک و شهربانی می گویند اینها تشکیلات دارند و همین، آنها را به وحشت می اندازد.»
ایشان معمولاً بعد از سخنرانی ها به خانه نمی رفت، بلکه به منزل دوستانش مثل آقای جمارانی می رفت و چند شب نمی آمد که معلوم شود، آیا مأموران ساواک برای دستگیری اش به منزلش می روند یا نه؛ و اگر می دید مشکلی نیست، می آمد.
اما اواخر وقتی به منزلش می ریختند، تمام کتاب هایش را می گشتند تا ببینند اعلامیه های امام را کجا گذاشته است.
اوایل سال 57 دستگیر شد، در حالی که در منزل تعداد زیادی اطلاعیه داشت. بلافاصله به منزلش آمدند، خانم ایشان مقاومت کرد، با لگد به شکمش زدند و او را پرت کردند که چون حامله هم بود باعث شد پسرش میثم حالت عقب ماندگی پیدا کند - که سه چهار ماه قبل هم فوت کرد : و در هفت سالگی پدرش شهید شد.
به تعبیر آقای امامی کاشانی، آیت الله محلاتی موتور محرکه جامعه روحانیت بود. اطلاعیه که می نوشتند، یکی باید می رفت امضا می گرفت اما روحانیون، کمتر این کار را می کردند ولی محلاتی همیشه داوطلب می شد و در عرض دو سه شب می رفت 80 تا 100 امضا از روحانیون می گرفت؛ حتی بعضی شب ها به منزل نمی رفت و خواب هم نداشت و مدام به منزل علما می رفت.
او معمولاً ظهرها در مسجد چهل تن بازار، نماز می خواند و با بازاری های تهران ارتباط داشت و از طریق آنها به خانواده های زندانیان، رسیدگی می کرد. آقایان رفیق دوست، نقاشیان، لاجوری، مهدی عراقی از افرادی بودند که در مجتمع، امکانات جمع می کردند و به منازل زندانی ها می بردند و به خانواده هاشان می دادند.
در حسینیه محلاتی ها هم نقش فعالی داشت، (قبل از انقلاب) در تربیت نسل جوان برای انقلاب، خیلی کار کرد. اساسنامه نوشت، کتاب های انقلابی در حسینیه می گذاشت و به جوان ها هدیه می کرد. افراد انقلابی را برای سخنرانی دعوت می کرد. چند مرتبه هم آقای قرائتی آمد.
برای آمدن امام، شهید محلاتی در کمیته استقبال فعالیت می کرد و برای سر و سامان دادن این کمیته خیلی تلاش کرد. قرار بود دو تا از ماشین های اداره برق که بی سیم داشت، جلو و عقب ماشین امام باشد. راننده امام هم آقای رفیق دوست بود. مسئول ماشین جلویی آقای ناطق نوری و ماشین عقبی، شهید محلاتی بود، من هم در ماشین او بودم. ماشین جلویی راه را باز می کرد و ماشین امام پشت آن حرکت می کرد. آقای ناطق هم مرتب اعلام می کرد، جمعیت زیاد است مجبوریم کند جلو برویم. اما یک مرتبه طوری فاصله افتاد که ما میدان آزادی بودیم و آقای ناطق گفت که جلوی دانشگاه هستند. جمعیت خیلی فشرده پشت سر امام آمدند، که ماشین ما نتوانست حرکت کند و به بهشت زهرا نرسیدیم لذا با شهید محلاتی به مدرسه علوی رفتیم تا امام برگردد.
بعد که امام برگشت، شهید محلاتی به ایشان گفت: «در مدرسه رفاه سخت است که مردم با شما دیدار کنند، ما مدرسه علوی را بهتر می دانیم و ورود و خروج راحت تر است.»
او در اتاق بغل امام بود. حمید نقاشیان و شهید عراقی و شهید عباس ناطق نوری هم اسلحه داشتند و از امام محافظت می کردند. شهید محلاتی هم این شب ها معمولاً به خانه نمی رفت و آنجا می خوابید و صبح هر روز با امام به جایگاه می آمد.
در یکی از جلسات، شهید محلاتی به امام گفت: «خانم ها که می آیند، خیلی داد و فریاد می کنند؛ اگر صلاح می دانید ملاقات خانم ها را تعطیل کنیم.» امام فرمود: «تو فکر می کنی من و شما انقلاب کردیم؟ همین خانم ها، بچه های شان را رشد دادند و انقلاب کردند. تا هر وقت بیایند، من استقبال می کنم.»
تهدیدهای زیادی از طریق ساواک می شد. یک بار من تلفن را برداشتم، فحش دادند و گفتند: «امشب مدرسه را بمباران می کنیم.» آمدم به شهید محلاتی و آقای ناطق گفتم. شهید محلاتی با شجاعت گفت: «از این حرف ها گذشته.»
او فرد شجاعی بود و به افراد روحیه می داد. بعد از پیروزی انقلاب، محلاتی اولین فردی بود که به صدا و سیما رفت و در رادیو اعلام کرد: «این صدا، صدای انقلاب است.» بعد امام(ره) فرمودند: حتماً بگویید «انقلاب اسلامی». یک شب به صدا و سیما حمله شد. محلاتی هم در مدرسه علوی بود. او عبایش را دور خودش پیچانده بود و می دوید و به همه می گفت: «بروید صدا و سیما، هیچ کس اینجا نماند.»
ایشان نماینده محلات، در مجلس شد و وقتی سپاه تشکیل شد به عنوان نماینده امام در سپاه هم حکم گرفت. نسبت به جبهه ها خیلی فعال بود و با آقایان شمخانی و رضایی خیلی رفیق بود. مدام به جبهه می رفت و گزارش آن را به امام می داد. واقعاً در جبهه ها نقش داشت و خواب نداشت.
در انتخابات ریاست جمهوری و مجلس، برای شکل دادن جامعه روحانیت به عنوان حزب مورد علاقه مردم، خیلی تلاش کرد.
شهید محلاتی فرد پرشور و انقلابی به تمام معنا بود و به امام عشق می ورزید. به خانواده هم علاقه مند بود. با دختر آیت الله شهیدی (عموی بنده) ازدواج کرد و علاقه زیادی به همسرش داشت و با اینکه حضور کمتری در خانه داشت، نسبت به تحصیلات و تربیت فرزندانش اهتمام داشت. در رفع مشکلات خاندان ایفای نقش می کرد. هر جا نیازی می دید، وارد می شد و کار می کرد، موفق هم بود، طرح های خوبی هم می داد.
یک بار با شهید محلاتی جبهه بودیم برای مقدمات عملیات خیبر. آقایان محسن رضایی، شمخانی، طاهری خرم آبادی و رفیق دوست هم بودند. من هم معاون وزیر سپاه بودم. همگی کنار پل نشسته بودیم. یک مرتبه آقای محلاتی به محسن رضایی گفت: «ما اینجا نشستیم، درست است؟ همه، مسئولان سپاه هستیم و در دید دشمن نشسته ایم.» محسن رضایی گفت: «درست نیست، اما ما که حاضریم.» شهید محلاتی گفت: «ما که حاضر حاضریم.» بعد هم داستانی درباره این جمله که «حاضر حاضریم»، نقل کرد. سپس بلند شدیم و رفتیم، هنوز 200 متر دور نشده بودیم که یک خمپاره همان جا به زمین خورد. هوشیاری شهید محلاتی باعث شده بود از آنجا برویم.
در مورد شهادتش، من در مسجد بودم که خبر دادند، هواپیمایش را زدند و رادیو BBC اعلام کرده او به شهادت رسیده است. دختر عمه ام، دختر عمه خانم او هم بود و در منزلش روضه داشت. به خانم خودم گفتم که چه اتفاقی افتاده تا به آنان بگوید.
گویا وقتی هواپیمای ایشان به اهواز رسید، توسط هواپیماهای عراقی محاصره شد و پیام اسارت دادند؛ اما خلبان با شهید محلاتی مشورت کرد و ایشان گفت به هیچ وجه به عراق نمی رویم ولو اینکه همگی کشته شویم. هواپیمای شان را زدند. جنازه ها را به بیمارستان نجمیه آوردند. من خانم او را به بیمارستان بردم چون اصرار داشت او را ببیند. به سردخانه رفتیم و آن را دیدیم. صورت او خیلی صدمه دیده بود.
روز شهادتش را «روز شهید و روحانیت» نام گذاشتند. خیابانی را هم در محلات به نام او کردند. حسینیه محل نماز جماعت پدر خانم او به نام حسینیه شهید محلاتی نامگذاری شد. در قبرستان محلاتی ها که قسمتی مخصوص شهدای محلات است، یک ستون آن یادواره شهید محلاتی است.
راهش پر رهرو باد.