بصیرت:همین که شنیدم تمام شد این «دورکاری»، شکر گفتم خدا را و حیف که پشت فرمان بودم و الا به جای آنکه چندتایی بوق بزنم، سجده می کردم به نشانه شکر. مثل الان که باز هم می خواهم بگویم؛ «خدایا! صدهزار مرتبه شکر که برگشت». در تمام مدتی که خیلی ها از سلامتی اش قطع امید کرده بودند، دعا می کردم برگردد. می دانستم خدا رویم را زمین نمی اندازد. مثل اینکه خدا روی خیلی ها را در این داغ و درد، زمین نیانداخت. می دانستم خدا مهربان است و او را برمی گرداند به سر کارش. صحیح و سالم. با همان دشمن شکنی. همان شور. همان نشاط. همان تیزبینی. همان دقت. همان وسواس. همان چیزهایی که باعث شده بود دشمن حساس باشد روی نامش، و بی شرمانه دروغ بگوید درباره اش. سر همین، امروز که فهمیدم «دورکاری»اش تمام شد و همه چیز ختم به خیر شده، خدا شاهد است نزدیک بود از شدت خوشحالی بزنم زیر گریه. کاش به بغضم مجال داده بودم باز شود. همه اش تقصیر این ترافیک لعنتی بود و چشمهایی که داشت آدم را می پایید. تمام مدتی که نگران حالش بودم، دعا دعا می کردم تمام شود این قصه پر غصه و برگردد. برگردد از خانه به سر کار. مثل همیشه. از صبح زود تا پاسی از شب. برگردد از «دور کاری» به «نزدیک کاری» و همان باشد که همیشه بود. با همان قوت. همان عزم. همان ایده های همیشگی. همان پروژه های نو به نو. همان طرح هایی که درست می خورد به حساس ترین نقاط استراتژیک دشمنان خارجی و منافقین داخلی. از قبل که دورادور می شناختمش تا امروز که فکر می کنم خوب می شناسمش، همیشه و همیشه برایم «سرباز ولایت فقیه» بوده است. نه فقط در حرف، که در عمل، و نه فقط در امل و آرزو، که در میدان کار و بازو. داغان می شدم، بلکه خرد می شدم، وقتی که می دیدم دشمن از «دورکاری»اش به خنده آمده و نیش می زند ما را که؛ «فلانی هم پر!» وقتی که می دیدم کنایه دشمن را، می خواستم خرخره اش را پاره کنم، از بس که روی اعصابم راه می رفت ... و چرا دروغ؟! از بس تو با آن حال خراب، روی اعصابم راه می رفتی، - یعنی نمی خواستم همچین ببینمت!- حتی از خود تو هم ناراحت می شدم مرد! آنقدر که در تمام این چند روز که برایم چند قرن گذشت، با اینکه می توانستم، اما هرگز نیامدم دیدنت. دلم نمی خواست تو را در این وضع ببینم. مثل آن بچه ای بودم که دوست ندارد مادرش را در حال مریضی ببیند و همیشه دوست دارد مادرش صحیح و سالم باشد. نیامدم دیدنت، هر چند که نشانی خانه ات را داشتم و خوب می دانستم وقتت کفاف دیدار چون منی را می دهد. نیامدم دیدنت، اما خدا را شاهد می گیرم، دعا می کردم برگردی سر کارت و باز هم دشمن را بترسانی و دوست را قوت قلب باشی. دورادور از بچه های دفتر می پرسیدم حالت را و دعا می کردم برگردی و بذر امید بپاشی در دل اصحاب انقلاب اسلامی و عیان کنی «نیمه پنهان» دشمنانی را که وقت «دورکاری» تو داشتند برایت به جای «فاتحه»، می خندیدند و می خندیدند و می خندیدند و طعنه می زدند که؛ «فلانی هم پر!»، اما تو برگشتی و با برگشتنت همه سربازان انقلاب اسلامی خوشحال شدند. دوست، شاد شد و دشمن، که مدام داشت زخم زبان می زد، باز هم فهمید کور خوانده است. از «دورکاری»ات بگویم. بگویم که در این «دورکاری» تو بی گناه بودی. اصولاً برای «بیماری»، با آدم «هماهنگی قبلی» نمی کنند، حتی اگر آن شخص در مقام عمل، سرباز ولایت فقیه باشد. دیگر همه فهمیده اند که اینجور چیزهافقط دست خداست. مرگ دست خداست. زندگی دست خداست. عزت دست خداست. ذلت دست خداست ... و تو وظیفه ات را داشتی خوب انجام می دادی. در حوزه کاری ات مصداق بارز «همت مضاعف- کار مضاعف» بودی، وگرنه این همه دشمن روی نامت حساس نبود و این همه از تو کینه به دل نمی گرفت و این همه در دوران مریضی و عمل جراحی و کما و درد و «دورکاری» و «خانه نشینی» قند در دل آب نمی کرد و برای نبودنت لحظه شماری نمی کرد. تو اما برگشتی سر کار، تا اعلام کنی به دوست و دشمن که دوره «دورکاری»ات تمام شده. تو برگشتی، اما در سکوت، بی آنکه حتی لازم باشد بابت این «دورکاری» که دست خودت نبود، از کسی تلویحاً عذرخواهی کنی، یا نکنی. تو برگشتی، ولی اصلاً لازم نبود که بگویی «سرباز ولایت فقیه» هستی. مگر کسی شک داشت که تو سرباز ولی فقیه هستی؟! مگر کسی شک داشت و شک دارد که «سرباز ولایت فقیه» را بیش از حرف، به عمل می سنجند؟! تو برگشتی، اما «تیتر یک» هیچ رسانه ای نشد برگشتنت، الا اینکه دوست مسرور شد و دشمن، مغموم. بر جسم تو مدتی بیماری غلبه داشت، اما این چیزها که دست من و تو نیست. دست خداست. خرده باید بر آنان گرفت که با دست خود، با دست دوستان ناباب شان، با خود بد تا می کنند، و با دست خود، جان خود را بیمار می کنند. بیماری تو انحراف نبود که، حالا عذاب وجدان داشته باشی از خنده های دشمن وقت «دورکاری»ات. تو زیر تیغ جراحان، وقتی که حتی به هوش نبودی، چگونه می توانستی از تخت بیماری بلند شوی و باز هم کیلومترها جلوتر از خط مقدم، «سردار جبهه فرهنگی» باشی و «نیمه پنهان» دشمن عیان کنی؟! «دورکاری» تو «دوران نقاهت بعد از عمل» بود، نه ایام «وقاحت بعد از جمل». خوشحالم برگشتی به سر کار، «برادر حسن!» برگشتی به کیهان که باز هم بازوی «برادر حسین» باشی. خوشحالم که لازم نبود بگویی «سرباز ولایت فقیه» هستی. خوشحالم که حتی هنگام «دورکاری» هم «سرباز ولایت فقیه» بودی و به درد نیاوردی دل دلدار را، در روزهایی که داشتی به شدت مثل یک مرد با درد دست و پنجه نرم می کردی. خوشحالم از «سرباز ولایت فقیه» بودنت، که تو را بی نیاز کرده از این ادعا. دعا می کنم حالا که «دورکاری»ات تمام شده، حالا که زنده بودنت، خار چشم دشمن شده است، آنقدر «سرباز ولایت فقیه» باقی بمانی، تا در راه حضرت ماه، شهید شوی. جناب آقای شایانفر! بلند بگو آمین، که در این «شبهای فاطمیه»، در این «لیالی ولایت پذیری عملی» آنچه مستجاب می شود، دعای دل شکسته هایی است که برای بی بی پهلو شکسته، های های اشک می ریزند.
کیهان