تأثیر پراگماتیستها بر سایر حوزههای اندیشه
بعضی از فیلسوفان غرب معتقدند که بنیان نحله هایی که بعدها در آمریکا و اروپا پدید آمدند به پراگماتیسم بازمی گردد؛ برای مثال پوزیتیویسم و رفتارگرایی دو نحله ای هستند که با پراگماتیسم ارتباط نزدیکی دارند. از اشتراکات این دو با پراگماتیسم می توان به مواردی چون؛ برجسته کردن گزاره هایی مانند مشاهده، تکرار، کمی کردن مسائل کیفی، نتیجه بخش بودن رفتارها و عمل گرایی اشاره کرد. با این حال تفاوت های عمیقی میان این سه نحله هم دیده می شود. حتی میان پراگماتیسم جیمز و پراگماتیسم پیرس هم تفاوت وجود دارد؛ برای مثال نگاه اندیشمندان پراگماتیسم به مذهب بسیار متنوع است یا همان گونه که اشاره کردیم، ویلیام جیمز دو معنا برای پراگماتیسم مطرح کرد: چیستی صدق و کارکردهای عملی گزاره های مطابق واقع. این رویکرد عملی جیمز بر عرصه های گوناگون فلسفه (مباحث امور عامه و الهیات)، روان شناسی و ... تأثیر گذاشت.
بهترین راه مطالعه جریان های فلسفی، آثار بنیانگذاران و شارحان آن مکتب است. البته راه های دیگری هم وجود دارد؛ مانند مراجعه به آثار منتقدان آن جریان از باب «تعرف الاشیاء باضدادها او باغیارها»؛ زیرا آموزه های یک جریان از ناحیه نقد آن بهتر فهمیده می شوند. مراد از فهم بهتر و عمیق تر، فهم بهتر و بیشتر لوازم هر جریان فلسفی است؛ چون جریان ها لوازم ناگفته و نانوشته ای دارند که به وسیله شارحان و منتقدان آنها کشف می شوند و همین مسئله باعث تحول و تطور می شود؛ بنابراین شناخت پراگماتیسم نیز به آگاهی از دیدگاه های پایه گذاران آن همچون «چارلز پیرس»، «ویلیام جیمز»، «جان دیویی» و امثال آنها وابسته است.
نگرش پراگماتیستها به مذهب
به طور کلی در حوزه فلسفه سه نگرش متفاوت به مذهب وجود دارد؛
1- نگرش فیلسوف ها و متکلمان که مذهب را قبول دارند و آن را تبیین عقلانی می کنند؛
2- نگرش ملحدان که اصلاً دین و مذهب را قبول ندارند؛
3-دیدگاه پراگماتیست ها که مذهب را می پذیرند، ولی معتقدند که فلسفه نمی تواند مذهب را تبیین کند؛ برای مثال آنچه جیمز در مقام فردی پراگماتیست به آن اعتقاد داشت بیشتر شعارهای روزنامه ای بود تا بحث های علمی و منطقی. دلیل نقلی قادر به اغنای فکری مخاطبان نبود و در واقع بیشتر دلایل فردی خودش محسوب می شد؛ زیرا به عنوان مثال متون دینی ما عقل را حجت باطنی دانسته اند و قرآن اعتراض مردم را در آیه 134 سوره طه که می فرماید: «و اگر ما آنان را قبل از [آمدن قرآن] به عذابی هلاک می کردیم، قطعاً می گفتند: پروردگارا، چرا پیامبری به سوی ما نفرستادی تا پیش از آنکه خوار و رسوا شویم از آیات تو پیروی کنیم؟» اعتراض عقلانی می داند یا در آیه 165 سوره نسا می فرماید: «پیامبرانی که بشارتگر و هشداردهنده بودند، تا برای مردم، پس از [فرستادن] پیامبران، در مقابل خدا [بهانه و] حجتی نباشد»؛ خداوند برای احترام به این اعتراض مردم، انبیا را می فرستد؛ افزون بر اینها سیره ائمه اطهار(ع) نشان می دهد که با مخالفان خود بحث های عقلانی کرده اند.
ثانیاً بهتر بود که جیمز از سِفر پیدایش تورات نیز شاهد می آورد و مخالفت خدا را با تعقل و معرفت نشان می داد که خداوند راضی نبود آدم و حوا از درخت معرفت بخورند. سراسر کتاب مقدس پر است از تعارض و مخالفت با معرفت، اما اشکال این استنادات این است که خود این آقایان هم قبول دارند که عهدین، کتاب آسمانی نیستند، ولی چون در این موارد به نفع آنها سخن گفته اند به آنها استناد می کنند.
یکی دیگر از مدعیات جیمز این بود که فیلسوف ها نتوانستند مذهب را بر پایه های خلل ناپذیر بنا نهند، که این ادعا نیز خلاف واقع است؛ چون پایه های مباحث فلسفی، اصل علیت و اصل تناقض است که خلل ناپذیرند و کسی نمی تواند آنها را انکار کند و اگر کسی بگوید که همین اصول را هم شکاکانی همچون هیوم رد کرده اند، در پاسخ باید گفت که طرف بحث ما شکاکان نیستند؛ زیرا آنها فلسفه جیمز و وجود خود جیمز را نیز قبول ندارند؛ پس اگر مراد او از فلسفه، به معنای عام باشد، سخنش درست است، با این حال منکران اصل علیت و تناقض، فلسفه خود جیمز را نیز انکار می کنند، اما اگر مراد او فلسفه عقل گراست، حرفش درست نیست؛ چون کسی در این اصول و اثبات خدا تردیدی ندارد.
بنابراین مذهب از نظر جیمز عبارت است از: تأثیرات، احساسات و رویدادهایی که برای هر انسانی در عالم تنهایی و دور از همه وابستگی ها روی می دهد. با این تعریفی که ما از مذهب کردیم از بسیاری از اختلاف عقاید و زد و خوردها دور خواهیم بود. در واقع پراگماتیست ها به مذهب نیز با نگرش پراگماتیستی می نگرند.
درباره دیویی هم باید گفت چون فلسفه او، فلسفه اصالت طبیعی است، درباره دین سخن چندانی نگفته و در کتاب «سرشت و سلوک انسان» دین را احساس کل معرفی کرده است. وی گفته است: تجربه دینی، تا آنجا که ما در بحبوحه تلاش برای پیش بینی و تنظیم موضوع های آینده، بر اثر احساس یک کل گسترنده مقهوریم، یک واقعیت است. وی به طور رسمی در کتاب «ایمان مشترک» به موضوع دین توجه کرده، اما اصالت طبیعت تجربی او جایی برای اعتقاد به یک موجود الهی فراطبیعی و پرستش او نگذاشته است، ولی برای رهیافت دینی ارزش قائل است؛ یعنی با پیش گرفتن فلسفه اصالت طبیعی او وجود خدا اثبات نمی شود؛ چون اصلاً تجربه نمی تواند چیزی را اثبات کند، با این حال او دین داران را در حکم واقعیتی در جامعه پذیرفته است. دیویی اسم دین، یعنی اعتقادات، اعمال و نهادهای دینی معین، را رد کرده، ولی صفت دینی را پذیرفته است؛ یعنی ارزش دین را در حکم کیفیت و حالتی تجربی از حالت های انسان قبول دارد؛ به عبارت دیگر، واقعی بودن معتقدان را می پذیرد نه خود اعتقادات را.
با این اوصاف می توان نتیجه گرفت که بین مذهب و به ویژه اسلام و پراگماتیسم رابطه چندانی وجود ندارد. البته همان طور که در شماره های قبل هم گفته شد، با وجود این واقعیت مبرهن، در ایران کسانی بوده اند که تلاش می کردند بین اسلام و پراگماتیسم رابطه برقرار کنند! مهندس بازرگان از جمله افرادی بود که می کوشید چنین ارتباطی را برقرار کند. او کتابی هم نوشته است به نام «پراگماتیسم در اسلام» که در آن پراگماتیسم را در اسلام تأیید و تشویق شده دانسته ، ولی توجه نکرده است که «پراگماتیسم» سه بخش دارد که فقط یک بخش آن، یعنی توجه به کارکردهای حقیقت، نزد اسلام پذیرفته شده است و اجزای دیگر آن که پیش از این به آنها اشاره شد، نه تنها با اسلام سازگاری ندارد، بلکه در تضاد با آن قرار دارد. پس از مهندس بازرگان در بین کسانی که امروزه خودشان را در طیف روشنفکران دینی دسته بندی می کنند، می توان کسانی را یافت که به سازواری بین اسلام و مکاتب غربی اعتقاد دارند. شاید این وادادگی علمی مرهون موقعیت و جایگاه جهانی پراگماتیسم در دنیای کنونی باشد که به رغم معضلات جوامع غربی هنوز هم خط مشی سیاسی خیلی از دولت ها را آموزه های این قبیل تفکرات می سازد. این در حالی است که از منظر بسیاری از اندیشمندان به پراگماتیسم نقدهای جدی وارد می باشد.
نقد پراگماتیسم
یکی از نقدهای جدی بر فلسفه پراگماتیست ها و به ویژه جان دیویی این است که اگر قلمرو و روش فلسفه آنها متافیزیکی نیست، پس چگونه مدعیات متافیزیکی را انکار می کنند؟ و باید به آنها گفت که شما حق انکار مسائل خارج از قلمرو فلسفه خود را ندارید و درباره آنها باید سکوت کنید. پراگماتیست ها خود را به زحمت نمی اندازند که به نظام های فلسفی دیگران و برهان های آنها توجه کنند و فقط بر ناتوانی آنها در رویارویی با موقعیت های بغرنج ناشی از فرهنگ معاصر تأکید می کنند؛ یعنی نقد وسیله انگارانه دارند، در حالی که بعضی از این فلسفه ها، دغدغه حل موقعیت های بغرنج را نداشته اند و اصلاً این موقعیت ها مسئله آنها نبوده است. آیا خود دیویی به «افلاطون» و «ژیلسون» اجازه می دهد که فلسفه او را نقد کنند و بگویند ناکارآمد است؛ چون توان اثبات خدا را ندارد؟
یکی دیگر از مشکلات فلسفه پراگماتیست ها این است که آنان گمان می کنند روزگار بحث های کلامی، الهیاتی و متافیزیکی سپری شده است! چون این مسائل در خدمت مسائل اجتماعی قرار نمی گیرد. بنابراین مدعیات اثبات نشده ای، مثل مسلم انگاشتن نگرش طبیعی مذهبانه به جهان (اصالت طبیعت)، در نظام فکری آنان وجود دارد. آنها ارزش های مطلق و غایت های ثابت را انکار می کنند و بر عینیت ارزش ها تأکید می کنند، ولی آن را وابسته به موقعیت های بغرنج که برانگیزاننده پژوهش ها هستند، در نظر می گیرند، با این حال از رشد چنان سخن می گویند که گویی این ارزش مطلق و غایت بالذات است.