صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۲ آبان ۱۳۹۰ - ۰۸:۳۲  ، 
شناسه خبر : ۲۳۰۴۵۵
آیت الله سیدحسن فقیه امامی(ره)

خلیفه الله و خلیفه الناس
خلافت یا «خلافه عن الله» است یا «خلافه عن الرسول» و یا «خلافه عن الناس» یک کسی یا خلیفه خداست، یا خلیفه پیغمبر(ص) است و یا خلیفه مردم.ما برمی گردانیم این سه نوع خلافت را به دو نوع خلافت، چون خلافت از پیغمبر(ص) هم، خلافت از خداست. چون پیغمبر(ص) بدون اذن خدا کسی را به جای خودش نصب نمی کند. پس ما دو نوع خلافت داریم: «خلافه عن الله» و «خلافه عن الناس» سه فرق بین اینها وجود دارد:
تفاوت اول
فرق اولش این است که خلافه عن الله توأم با قداست است. به چه دلیل؟ در قرآن کریم خلافه عن الله و خلافه عن رسول الهف را با عدم فساد توأم کرده است؛ مثلاً آن جایی که خدا می فرماید: «إنى جاعِلُ فِى اْلأَرْضِ خَلیفَةًً» (بقره: 30)ملائکه چه گفتند؟ آن چیزی که در ذهن ملائکه بود، این بود که خلافه عن الله نمی تواند توأم با فساد باشد به همین دلیل اعتراض کردند و گفتند: «أتَجْعَلُ فـیـهــا مَـنْ یُـفْـسِـدُ فـیـهــا وَ یَـسْـفِــک الدماء»(همان) خداوند در جواب اینها چیزی گفت که اینها قانع شدند. فرمود: «إنى أعْلَمُ ما لاتَعْلَمُونَ»(همان)
من می دانم چه کسی را می خواهم خلیفه قرار بدهم، شما نمی دانید، چون نمی دانید، اعتراض می کنید؛ حق تان هم هست. ولی من که نمی آیم هر کس را به عنوان خلیفه انتخاب کنم.آن وقت خداوند اسما را به آدم یاد داد و دستور داد که آن اسما را برای ملائکه بگو تا آرام بگیرند. آدم اسمای ائمه (علیهم السلام) را برای ملائکه گفت و آنها را قانع کرد.پس می بینیم در آنجا که بنا است خدا خلیفه تعیین کند، ملائکه مسئله فساد را مطرح کردند که نکند آن خلیفه فاسد باشد و گفتند: ما این انسان را می شناسیم، اینها فاسد هستند؛ زیرا می دانستند که خلیفه نمی تواند فاسد باشد.یا در رابطه با هارون که حضرت موسی (ع) به هارون گفت: «اخْلُفْنى فـى قَوْمـى وَ أصْـلِحْ وَ لاتَتـبِـعْ سَبـیـل الْمُـفْسِدیـنَ»(اعراف: 142) فساد و خلافت با هم سازش ندارد، من تو را خلیفه کردم به شرط عدم الفساد.پس ببینید آن جایی که مسئله خلافه الله یا خلافه عن النبی ذکر شده، قداست و عدم فساد مطرح است و این شرط در خلیفه الله است. ولی در خلافه عن الناس این مسئله مطرح نیست.اینهایی که می گویند مردم باید رأی بدهند؛ قداست را در نظر نمی گیرند. می گویند: ما خودمان جمع می شویم رأی می دهیم، مردم هر کسی را انتخاب کردند همان خلیفه باشد؛ این فرق اولش.
تفاوت دوم
خلیفه الله تا وقتی که دین آن پیغمبر(ص) برقرار باشد، دوام دارد. بنابراین تا دین موسی( ع) برقرار است، خلافت موسی هم دوام دارد. دین حضرت موسی مدت و اجل معین داشت. «لِکل أُمةٍ أجَلُ» ( اعراف: 34) تا آن اجل باقی است، خلافت هم اثرش باقی است. آن مدت که تمام شد، دیگر خلافت هم منتفی است.چون دین خدا وقتی موقت باشد، پیغمبرش هم موقت است، خلیفه اش هم موقت است. ولی اگر دین دوام داشت، پیغمبر(ص) هم دوام دارد، خلافتش هم دوام دارد.اگر گفتیم اسلام دینی است که تا قیامت برقرار است، سنت پیغمبر(ص) هم تا قیامت برقرار است. خلافه عن الرسول هم تا قیامت برقرار است و ثبات و دوام دارد. ولی در آن جایی که خلافه عن الناس باشد آنجا دوام ندارد.مثلاً فرض کنید یک انتخاباتی شروع می شود، مردم قرار است رأی بریزند و یکی از کاندیداها را انتخاب کنند. این انتخاب چهار سال اعتبار دارد، بعد از آن کسانی که نماینده مردم بودند، برکنار می شوند و دیگر برای آنها بقا و ثباتی نیست.
مرحوم امام(ره) یک جمله ای فرمودند راجع به مسئله مشروطیت، گفتند: خیلی خوب، در دوران مشروطه یک عده ای جمع شدند و یک گروهی را انتخاب کردند و قوانینی هم جعل کردند، ولی آن مردمی که در آن زمان بودند، آنها برای خودشان نماینده انتخاب کردند، برای ما که حق نداشتند نماینده انتخاب کنند...بنابراین آن نماینده ها، تا زمانی نماینده بودند که آن مردم حیات داشتند. آن مردم که آن وقت حیات داشتند بر ما ولایت نداشتند، ما برای خودمان یک شخصیت تازه ای هستیم. آنها رأی دادند به ما چه مربوط؟! خلافت مردمی ثبات ندارد ولی خلافه الله یا خلافه عن النبی ثبات دارد.
تفاوت سوم
فرق سومی که هست بین خلافه عن الله و عن الناس این است که این خلافت ناس قابل عزل است و خلافه الله قابل عزل نیست. مثلاً مردم آمدند با عثمان بیعت کردند، چندی که گذشت خود این مردم آمدند عثمان را عزل کردند، بنابراین همین طور که نصبش با مردم است، عزلش هم با مردم است و قابل عزل است.اما سابقه ندارد و سراغ نداریم که یک کسی خلیفه الله یا خلیفه النبی باشد و عزل شده باشد، این هم فرق سوم.
نتیجه گیری
خلفایی که برای پیامبر(ص) می شمارند به اعتراف خودشان خلفاء عن الناس هستند و اگر چنانچه مردم حق دارند خلیفه تعیین کنند آن خلفایی که در آن زمان انتخاب کردند، هیچ ارتباطی با ما ندارد!شما می گویید خلیفه الناس بودند! کدام ناس؟ اگر ما را می گویید که ما کسی را انتخاب نکردیم و اگر آنها را می گویید، آن خلیفه برای خودشان حجت است. آنها حق ندارند که از جانب ما بیایند رأی بدهند و با آرای خودشان خلیفه انتخاب کنند. بنابراین، این مطلب بسیار مطلب مهمی است که اگر خلافت در آن زمان مردمی بود به درد امروز نمی خورد.
اسباب استیلای باطل
حالا علت این که مردم خلیفه الله و خلیفه النبی را رها کردند و آمدند خلافه الناس را مطرح کردند چه بود؟
همیشه در طول تاریخ حق و باطل با هم درگیر بوده اند، و هنوز هم ادامه دارد، معلوم هم نیست تا چه موقع ادامه داشته باشد.باطل یا آن کسانی که مدافع آن هستند، چهار کار باید انجام بدهند تا بتوانند خودشان را جا بیندازند. دو تا از آنها در مورد خود باطل و دو تای دیگر در رابطه با رقیبش، اثباتاً و نفیاً. این چهار کار خلاصه می شود در دو کار: یکی «سند سازی» و دیگری «سند سوزی». باطل، این دو کار را باید انجام بدهد تا خودش را اثبات و دیگری را نفی کند.اول این که دلایلی برای مشروعیت خودش بیاورد.دوم دلایلی را برای عدم لیاقت طرفش ارائه کند و اثبات کند که طرف لیاقت ندارد.پس در این جا ایجاد دو سند را لازم دارد؛ یک سند برای حقانیت خودش و یک سند برای عدم لیاقت رقیبش. این ها را «سندسازی» می گویند.یکی هم «سندسوزی». اولاً دلایل صحیح طرف حق را خنثی کند، ثانیاً نقاط ضعف خودش را هم از بین ببرد. این ها را «سند سوزی» می گویند.
1- سندسازی برای خود
مثلاً نمرود می خواهد حقانیت خودش را ثابت کند؛ می خواهد خودش را جای خدا بگذارد، خدا حق است و نمرود باطل است. موقعی که حضرت ابراهیم (ع) با او بحث می کنند، نمرود می گوید که رب تو کیست؟ حضرت ابراهیم (ع) می فرماید: «ربـىَ الذى یُحْیى وَ یُمیتُ»(بقره: 258)او می خواهد یک سند ارائه کند که من هم این کار را می کنم، اگر زنده کردن و میراندن دلیل بر خدایی است، من هم خدا هستم. دو تا زندانی را می آورد یکی از آنها را آزاد می کند، یکی از آنها را هم می گوید بکشید. می گوید: دیدید من هم «أُحْیى وَ أُمیتُ»(همان) آن را که آزاد کردم، زنده اش کردم و آن کسی را که کشتم، میراندمش !
2- سندسازی برای حق
بعضی وقت ها باید که سندسازی بکند برای این که رقیبش باطل است. پرونده درست بکند تا رقیب خودش را محکوم کند.
مثلاً در قرآن داریم که فرعون ادعای خدایی می کرد، حضرت موسی(ع) می خواست او را نفی کند، این مبارزه شروع شد. حالا فرعون باید سند ارائه کند برای این که حضرت موسی(ع) لیاقت پیغمبری ندارد.سند می خواهد صادر کند چه می گوید؟ می گوید: «إن هـذا لَـسـاحِرُ عَلیم *یُریـدُ أنْ یُخْرِجَکمْ مِـنْ أرْضِکمْ بِسِحْرِهِ»(شعراء: 34و35) پرونده سازی می کند می گوید: اولاً حضرت موسی(ع) ساحر است، ثانیاً می خواهد به وسیله سحرش شما را از وطن تان آواره کند. این دو نقطه ضعف را برای حضرت موسی (ع) پرونده سازی کرد.
3- سندسوزی از حق
اهل باطل یک سندسوزی هم باید داشته باشند، سند سوزی یعنی چه؟ یعنی آن دلیلی که حق اقامه می کند را باطل کند که آن رقیب نتواند استناد به این سند داشته باشد.از قرآن مثال می زنم: سند نبوت پیغمبر(ص) چه بود؟ اعجاز قرآن بود، دلیلش معجزه بود. این معجزه در دست پیغمبر(ص) است و باید با آن، حقانیت خودشان را اثبات کنند، آن وقت باطل باید این سند را از دست پیغمبر(ص) خارج کند تا پیغمبر برای حقانیت خودش به قرآن استناد نکند.باطل چه کرد؟ ولید بن مغیره آمد و این سند را سوزاند، چگونه؟ گفت: «إنهُ فَکرَ وَ قَدرَ¤ فقُتِلَ کیْف َقَدر¤ ثم قُتِلَ کیْف َقَدرَ¤ ثم نَظَرَ.... فَقالَ إنْ هذا إلا سِحْرُ یُوْثَرُ»(مدثر: 18 تا 24)یعنی این قرآنی که سند حقانیت پیغمبر(ص) است، از جانب خدا نیست، سحر است، موثر هم هست و تحول ایجاد می کند؛ این یک نوع سندسوزی است. یعنی آمده این سندی که دست پیغمبر(ص) بوده را انگ سحر رویش زده تا آن را باطل کند و پیغمبر(ص) را خلع سلاح کند.
4- سندسوزی از خود
کار چهارم فرد باطل یا طرفدارانش این است که آثار جرم شان را محو کنند. مثلاً هابیل و قابیل؛ هابیل حق است و قابیل باطل. این باطل می آید آن حق را می کشد، هابیل را می کشد. این یک سند جرم است، بعد می خواهد این سند را محو کند، با راهنمایی کلاغ، زمین را می کند و جسد برادرش را زیر خاک محو می کند.اما سندسوزی که الآن طرفداران باطل می کنند این است، ببینند که استناد شیعه برای امامت ائمه ( علیهم السلام) به چه دلایلی است، آن دلایل را بیایند خنثی کنند و بسوزانند.
مظلومیت سند غدیر خم
آن حادثه ای که می توانست سند محکمی باشد برای حقانیت امیرالمومنین علی(ع) بلکه از قوی ترین و روشن ترین سندها بود، مسئله غدیر خم است. اینجا دو راه وجود دارد:
یک راه اینکه اصلاً انکار کنند و بگویند حدیث غدیر خم صحت ندارد.اینکه امکان پذیر نیست! از صدر اسلام مسئله غدیر خم در السنه محدثین و شعرا و ... مطرح بوده. خداوند «علامه امینی » را رحمت کند، این مرد خیلی زحمت کشید و تواتر حدیث غدیر را، هم از زبان شعرای هر قرن و هم از طریق احادیث شیعه و اهل سنت! اثبات کرد. همه را در کتاب الغدیر جمع آوری کرده است.شرح حال مرحوم «میر حامد حسین» را که حتماً می دانید، مرد عجیبی بود. این قدر نوشت تا دست راستش خشک شد، آن قدر با دست چپش نوشت تا آن هم خشک شد و زمانی که هر دو دست از کار افتاد، کتاب را روی سینه می گذاشت و برای پسرش می خواند، او می نوشت. ایشان یک بحث روی حدیث ثقلین و احادیث دیگر کرده که همگی از اسناد امامت و خلافت امیرالمومنین(ع) است. شاید در میان علمای شیعه کسی این قدر روی دلایل امامت کار نکرده باشد. بنابراین از نظر سند هیچ مشکلی ندارد و قابل بحث نیست.
اما راجع به دلالت حدیث غدیر:
این آقایانی که می خواهند در دلالتش خدشه کنند، می گویند: کلمه «مولا» که پیغمبر(ص) در حدیث «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» فرموده به معنای «دوست» می باشد. این طور سندسوزی کردند در روایتی که صراحت در ولایت دارد. حالا ما این جا یک سری مباحث قرآنی، روایی و تاریخی داریم و این سند را تقویت کنیم و جواب شبهاتی را که برای محو سند انداخته اند را ان شاء الله بدهیم. مظلوم ترین انسان ها علی(ع) است، مظلوم ترین سندها سند غدیر خم است.حالا ما ادله ای داریم بر این که منظور پیامبر(ص) مطلب «دوستی» نیست:
1- اولاً می شود پیغمبر اسلام(ص) هفتاد هزار نفر را معطل کنند و بگویند علی(ع) را دوست داشته باشید؟!
2- ثانیاً قبل از این که مسئله غدیر خم پیش بیاید، پیغمبر اسلام(ص) در مراحل عدیده ای راجع به محبت حضرت علی (ع) بحث کرده بودند و هیچ واهمه ای نداشتند.موقعی که پیغمبر(ص) در آن جلسه خانوادگی که تشکیل دادند، چهل نفر را دعوت کردند و نبوت خودشان را اعلام کردند، تقریباً همان اوایل بعثت شان بود که از جانب خدا اعلام شد: «وَ أنْــذِرْ عَــشــیــرَتَــک اْلأَقْرَبینَ»(شعراء: 214)در آن جلسه در خانه خودشان چهل نفر را اطعام کرده و نسبت به امیرالمومنین(ع) صحبت کردند، فرمودند هر کس اولین کسی باشد که به من ایمان بیاورد او خلیفه من است، هیچ کس غیر از امیرالمومنین(ع) بیعت نکرد.از آن جا شروع شد به معرفی، اظهار محبت و سفارش در حق امیرالمومنین که علی (ع) را دوست داشته باشید: «مَنْ أحَـبـک فَـقَـدْ أحَبـنـى» پیغمبر(ص) در حق علی(ع) سفارش می کردند و هیچ وقت هم نترسیدند. از اول بعثت تا برسد به زمان شهادت رسول خدا(ص)، پیغمبر(ص) از حضرت علی(ع) تجلیل می کردند و خوفی هم نداشتند. حال که در غدیر خم که بنا به اعلام است از مردم می ترسند که اگر امیرالمومنین(ع) را منصوب کنم چه خواهند کرد، قرآن می فرماید: «وَ اللهُ یَعْصِمُک مِنَ الناسِ»(مائده: 67) این خیلی حرف مهمی است «خدا تو را از مردم حفظ می کند» یعنی ابلاغ کن نه به تو آسیبی می رسد و نه به علی(ع).اگر مسئله مولا به معنای محبت بود، قبل از غدیرخم پیغمبر بارها و بارها امیرالمومنین(ع) را معرفی می کرد و سفارش می کرد که علی(ع) را دوست داشته باشید و نمی ترسید. چه حادثه ای است در غدیر خم که اگر ابلاغ کند، مردم به او حمله می کنند و به او اعتراض می کنند؟!
3- یک مطلب دیگر اینکه اگر من به شما که این جا حضور دارید بخواهم سفارش کنم که فلان زید را دوست داشته باشید، این دیگر تبریک ندارد. اینهایی که آمدند به امیرالمومنین(ع) تبریک گفتند، پیدا بود یک مقامی به امیرالمومنین(ع) داده شده که تبریک می گفتند: «بَخٍ بَخٍ لَک یا عَلى»
4- قرائن زیادی است که پیغمبر(ص) می خواستند حضرت علی(ع) را به جای خودشان خلیفه قرار بدهند. یکی از شواهد دیگرش این بود که پیغمبر(ص) یک عمامه داشتند به نام «سحاب»، در موقعی که می خواستند ا عمال ولایت بکنند این عمامه را بر سر می گذاشتند. آن روز این عمامه را روی سرشان گذاشتند و آمدند برای آن خطبه عجیب غدیرخم.اینها قرائن و شواهدی است نشانگر اینکه امیرالمومنین(ع) در نظر پیامبر(ص) مولای به معنای «حاکم» است، نه مولای به معنای «دوست» و قرائن زیاد دیگری هم هست، ولی آنهایی که طرفدار باطل هستند برای آنکه رأی بیشتری از اهل سنت! بگیرند، آمدند گفتند: مولا خیلی معنا دارد و اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال. اینکه فرموده اند: «مَنْ کنْتُ مَوْلاهُ» یعنی «مَنْ کنْتُ مَحْبُوبَه»
با این ادله معلوم می شود موضوع، مسئله محبت نیست ولی این طور این سند و دلیل را می سوزانند و از محتوا و معنا خالی می کنند تا امیرالمومنین( ع) از این آیه شریفه «بَـلــغْ مـا أُنْــزِلَ إلَیْک...»(مائده:67) و از آن بیان پیغمبر(ص) «من کنت مولاه...» نتوانند استفاده کنند. این ظلمی است که به غدیر خم شده است. عالی ترین سند ولایت، غدیر خم است. امام صادق و حضرت رضا (علیهما السلام) و دیگران تأکید داشتند که این مراسم را احیا کنند. مثلاً در هیچ جا امام رضا(ع) اطعام و جایزه ندادند مگر در رابطه با مسئله غدیر خم.
¤ سخنرانی معظم له در عید غدیر 1430 ه .ق
گردآورنده :سیدمحمد فقیه امامى

 

نام:
ایمیل:
نظر: