صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۷ خرداد ۱۳۹۱ - ۰۹:۰۴  ، 
شناسه خبر : ۲۳۹۴۹۰

سیدمهدى حسینى
از سال 1815 تا سال 1914 جهان اسلام یک دوران صدساله اما بسیار پرماجرایی را پشت سر گذاشته است. در واقع سرآغاز جدید جنبش های استقلال طلبانه، آزادیخواهانه و اسلام خواهی در این مقطع زمانی رقم خورد و خیزش های جدیدی را به ارمغان آورد. در این مقطع کشورهای استعمارگر بازیگران اصلی بودند که سیاست توسعه طلبانه ای در چارچوب برنامه هماهنگ دنبال می کردند.
از آنجایی که ناپلئون بناپارت در سال 1798 خارج از منافع آنها در اروپا و سایر مناطق دست‌اندازی کرد، در نشستی در کنگره وین مصوبه ای تصویب شد تا دیگر، عناصری قدرت طلب مانند ناپلئون از حدود منافع شان تخطی نکنند.
در واقع کنگره وین شالوده بستری را فراهم آورد تا پادشاهان و سلاطین مستبد حاکمیت شان حفظ شود و تجاوز، اشغال، غارت و تقسیم سرزمین ها و سرقت اموال به خصوص سرزمین های مسلمان نشین با هماهنگی و رعایت حفظ منافع یکدیگر انجام شود.
طی این یکصد سال هر چه زمان به جلو می رفت طمع انحصارطلبانه شان توسعه می یافت و به طور پنهانی در برابر هم به آرایش نظامی می پرداختند، به عبارتی جهان را مسلح کردند، به گونه ای که در سال 4191 آتش جنگ جهانی اول برافروخته شد و سیستم قدرت مدارانه شان فرو ریخت. نگاهی گذرا به کشورهای استعمارگر و بازیگران قدرتمند بین المللی در جهان ما را به این واقعیت می رساند که پیشگامان مبارزه برای حفظ جهان اسلام و پیدایش تفکر انقلاب در جهان اسلام در چنین فضایی جریان پیدا کردند. اوضاع درهم پیچیده جهان اسلام نقش بازیگران رسمی در چارچوب دولت های قدرت مدار و پادشاهان زورمدار را نشان می دهد.
بدین منظور به طور فشرده به فهرستی از کشورهای استعمارگر و بازیگران عمده در این دوران صدساله اشاره می شود تا حقیقت جنبش های آزادیخواه، استقلال طلب و خیزش های اسلام خواهی بیان شود.
1- کشور آلمان و پادشاهان و شاهزادگان این سرزمین همواره در ایجاد بحران ها و آشوب های بین المللی نقش آفرین بوده است. در این مقطع چهره ای سیاسی به نام بیسمارک در آلمان ظهور می کند که مانند ناپلئون سودای فتوحات دیگری در سر دارد. بیسمارک بر خلاف ناپلئون تشخیص داده بود که پیشروی خود را در کجا متوقف کند و به تحکیم مواضع حاصله بپردازد، چون از نظر او مردم آلمان به وحدت رسیده بودند و دیگر پراکندگی شاهزادگان و قومیت ها آزاردهنده نبود و آلمان به مرزهای طبیعی خود رسیده بود. او موفق شد که دیپلماسی را به جای جنگ در سیاست خارجی آلمان به کارگیرد. او با قاطعیت و استقامتی که داشت جنگ ها را اداره و در زمینه دیپلماسی نیز هوشیارانه عمل می کرد. خطوط اصلی سیاست خارجی او حفظ مواضع به دست آمده اش بود و در تلاش بود که فرانسه، رقیب خود را در انزوا نگه دارد و با تمام قدرت کشورهای اروپایی را در مدار دیپلماسی آلمان قرار دهد. به عبارتی اصل دیپلماسی بیسمارک آلمان شمشیر دو دم بود که یک دم آن فرانسه را مرعوب می ساخت و با دم دیگر سایر کشورهای اروپایی را به خود جلب می کرد. در چنین شرایطی بود که آلمان با سیاست، برنامه ای تنظیم کرد که فرانسه در مقام تلافی برنیاید، اینگونه بود که توانست به تضعیف اقتصادی و نظامی فرانسه کمر همت ببندد و آلمان را در سطح یک امپراتوری حفظ کند. این کشور همواره در حوزه کشورهای استعمارگر قرار داشت.
2- فرانسه یکی دیگر از کشورهای استعماری در اروپا و جهان معاصر شناخته شده که در این مقطع معمولاً با آلمان درگیر جنگ بود و از طرفی دستخوش تحولات و کشمکش های داخلی بود که همین نزاع های داخلی باعث تضعیف فرانسه در صحنه بین المللی و منجر به عدم تصمیم گیری در سیاست خارجی شد و از نظر اقتصادی نیز با مشکلاتی روبه رو بود که یکی از مهم ترین آنها پرداخت غرامت به آلمان بود. چون پس از کنگره وین پادشاهان اروپایی از دشمن بزرگ خود یعنی ناپلئون رهایی یافته بودند، در این کنگره تصمیم گرفته شد که فرانسه بار دیگر با رژیم سلطنتی اداره شود. کلیه متصرفات ناپلئون از فرانسه پس گرفته شد و مرزها و رژیم های سیاسی دولت های اروپایی نیز مشخص شد و از نظر نظامی فرانسه کم کم به تقویت خود پرداخت و موفق شد از بندهایی که آلمان به دست و پایش زده بود، رهایی یابد، به خصوص با بازپس گرفتن ایالات «آلزاس ولرن» انگیزه ای قوی برای فعالیت های سیاست خارجی فراهم کرد. در این دوران انگلیسی ها تصمیم گرفتند خود را به فرانسه نزدیک کنند و فرانسوی ها هم سعی داشتند که از انزوایی که آلمان برایش فراهم کرده بود خارج شوند. وقتی فرانسه با انگلیس به این توافق دست یافت، بی صبرانه در جست وجوی ارتباط با روسیه شد تا اینکه این تصمیم در سال 1892 منجر به یک کنوانسیون نظامی به امضای روسای دو کشور شد که طی آن فرانسه به روسیه نزدیک شد و اینگونه از انزوای 20 ساله خارج گردید.
3- امپراتوری اتریش و مجارستان در این مقطع یعنی از سال 1815 تا سال 1914 در عرصه اروپا و جهان نقش آفرین بود. این امپراتوری یکی از قدیمی ترین امپراتوری های اروپایی بود که در عرصه کشورهای استعمار مرکز ثقل جهان را تشکیل می داد و سلسله خاندان هایسبورگ یکی از قدیمی ترین سلسله های پادشاهی اروپا در آن حکمرانی می کرد. در سال 1848 به دنبال انقلاباتی که شروع شده بود، مترنیخ سقوط کرد و در سال 1866 جنگی که با پروس(آلمان) ترتیب داده شده بود شکست فاحشی خورد و این شکست موجب شد که اتریش از کشور تراز اول اروپا به ردیف کشورهای درجه دوم اروپایی تنزل پیدا کند و همچنین دست این امپراتوری از شاهزاده های آلمانی و ایالات و کشورهای ایتالیایی کوتاه شد و در نتیجه این وضعیت چرخش عمده در سیاست خارجی اتریش به وجود آمد.
یکی اینکه اتریش در تمام قضایای بین المللی دنباله رو سیاست آلمان شد و در مدار دیپلماسی آلمان قرار گرفت و دیگر اینکه چون راه های مداخله در کنفدراسیون آلمان در ایتالیا به رویش بسته شده بود با تمام نیرو به سمت شرق یعنی بالکان تمایل پیدا کرد. این چرخش، اتریش را بیش از پیش با روسیه درگیر ساخت ولی آلمان کمک کننده آن بود. علاوه بر اینها از نظر داخلی اتریش دارای مسئله اقلیت های قومی بود که از هر جای دیگر دنیا حادتر بود، به طوری که نوشته اند در کشوری به مساحت 625 هزار کیلومترمربع با جمعیتی کمتر از چهل میلیون نفر قریب 12 ملیت مختلف که در 15 ایالت اتریش پراکنده بودند، وجود داشت. در این بین مجارها از جمعیت و انسجام بیشتری نسبت به سایر ملل تحت سلطه اتریش برخوردار بودند.
4- ایتالیا یکی دیگر از کشورهای بازیگر قدرت استعماری در اروپا شناخته شد. ایتالیا از نظر اقتصادی یکی از فقیرترین کشورهای اروپایی بود و از نظر نظامی قدرت ایتالیا در حد اعتنا نبود چون شکست های متعدد در جنگ های مختلف به خصوص با اتریش گواه این واقعیت است و کشورهای فرانسه و آلمان همواره ایتالیا را به چشم حقارت می نگریستند.
بنابراین ضعف اقتصادی و نظامی ایتالیا اجازه ایفای نقش فعال در سیاست اروپا را نمی داد و این در حالی بود که ملت ایتالیا خواهان بازپس گیری ایالات از دست رفته از اتریش بود. رهبران ایتالیا تصمیم گرفتند ضعف نظامی و سیاسی خود را از طریق پیوند با کشورهای بزرگ اروپا جبران کنند و شاخص ترین آن قبول عضویت در اتحاد مثلث آلمان بود که در مدار دیپلماسی آلمان فعال شدند. آلمانی ها سعی کردند که از نزدیک شدن ایتالیا به فرانسوی ها جلوگیری کنند. انگلیسی ها هم هیچ گاه حمایت عملی انجام ندادند. در نهایت ایتالیا از طریق ورود به جرگه متحدان نقش قابل ملاحظه ای در محاسبات سیاسی اروپا پیدا کرد و کم کم با استفاده از رقابت های بین آلمان و انگلیس و اختلافات بین آلمان و روسیه و روسیه و اتریش سود برد و بر وزنه سیاسی خود افزود و در سال های پایانی این دوره نقش ایتالیا در مسائل اروپا و استعمارگری به حساب می آید.
5- روسیه یکی دیگر از کشورهای استعمارگر بنام و مشهور در جهان بوده است که همواره چشم طمع به همسایگان شرقی و جنوبی و غربی خود داشت. در واقع روسیه نسبت به امکانات طبیعی که در اختیار داشت کشوری ضعیف بود و همانند اتریش دچار انسجام ملی نبود و از نظر صنعتی هم پیشرفت چندانی حاصل نکرده بود و ارتش این کشور فاقد تجهیزات و ابزارهای مدرن بود.
وجود اقلیت های ملی گوناگون در حوزه امپراتوری روسیه که قریب به نیمی از جمعیت آن را تشکیل می دادند سبب می شد تا دولت مرکزی مدام با نیروهای گریز از مرکز درگیر باشد و با چنین وضعیتی سیاست خارجی روسیه که بر پایه توسعه طلبی همه جانبه قرار داشت این کشور را با اکثر کشورهای اروپایی درگیر می ساخت. سیاست توسعه طلبانه روسیه در منطقه بالکان سبب شد تا چندین بار روسیه خود را در برابر کشورهای اروپا ببیند. در جنگ های کریمه فرانسه و انگلستان و حتی ایتالیا و اتریش متفقاً در مقابل توسعه طلبی روسیه ایستادند و معاهده پارس در سال 1856 را بر روسیه تحمیل کردند و در سال 1878 کنگره برلین به منظور تعدیل نفوذ روسیه و بی اثر کردن قرارداد سن استفانو تشکیل شد. علاوه بر این روسیه به طور تقریباً مستمر با اتریش و عثمانی در منطقه بالکان مشغول زورآزمایی بود.
سیاست توسعه نفوذ روسیه بر ایران و افغانستان نیز بر دامنه رقابت انگلیس و روسیه و سایر کشورها و ایجاد کشمکش بین آنها افزود.
6- انگلستان پیش از همه کشورهای استعمارگر در بسیاری از نقاط جهان سلطه گری داشت. این کشور حاکمیت امپراتوری در تجارت را دنبال می کرد و بالاترین درجه سودآوری را داشت، آن هم بدون داشتن رقیب در صنعت و تجارت که صنعت آن محتاج مواد خام و سپس بازار فروش در کشورهای مستعمره اش بود و این سیاست موجب شد مستعمرات انگلیس بهترین مشتریان کالاهای این کشور باشند. یکی از شاخص ترین مستعمر اتش هندوستان بود که همانند زالو بی رویه خون آن را می مکید. در وضعیت نظامی نیروی دریایی اش بنابر موقعیت جغرافیایی کشور در تمام دنیا بی رقیب شده بود. همین نقطه قوت باعث تفوق این کشور بر دریا و مستعمراتش بود و از این رو با هر قدرتی که برتری او را مورد منازعه قرار می داد بی محابا به مقابله می پرداخت.
انگلستان که با کشورهای اروپایی مرز زمینی نداشت تمام نیروی خود را صرف توسعه و تقویت نیروی دریایی و توسعه مستعمرات خود در پیشرفت های اقتصادی و صنعتی می کرد. مستعمرات انگلیس در این مقطع بسیار گسترده بود. اوج قدرت استعماری انگلستان در قرن نوزدهم و در دوره ملکه ویکتوریا بود که 64 سال حکومت کرد. در این دوره انگلستان از نظر اقتصادی و صنعتی بسیار پیشرفت کرد و با غارت ثروت مستعمرات ثروتمندترین کشور جهان شد.
در نتیجه در این دوره یعنی از سال 1815 تا سال 1914 کشورهای استعمارگر مذکور آنچنان تاختند تا اینکه در سال 1914 جنگ جهانی اول به پا کردند و اوضاع بسیار ظالمانه ای را در جهان رقم زدند. در این بین محوریت کشورهای جهان اسلام امپراتوری عثمانی بود که در جنگ جهانی اول تجزیه شد و سرزمین اسلامی تحت سیطره هر یک از کشورهای مذکور در آمد که در مباحث بعد به موضوع امپراتور عثمانی و ظهور پیشگامان مبارزه پرداخته خواهد شد.

نام:
ایمیل:
نظر: