محمدرضا اسکندری
شرایط خاص کشور ما در مواجهه با هجوم تندباد فرهنگ و ارزشها و آداب و عادات و فراتر از آن، اعتقادات و اندیشههای اومانیستی و سکولاریستی برخاسته از تمامیت تاریخی ـ فرهنگیای به نام «غرب مدرن» یا مدرنیته، انجام کاوشهای نظری و نقد و بررسیهای مبنایی را در این زمینه برای مجامع علمی و پژوهشی و نهادهای دینی، انقلابی و فرهنگی ما به یک ضرورت مبرم و اجتنابناپذیر بدل ساخته است. واقعیت این است که یک بحران و کمبود عمیق نظری درخصوص تبیین دقیق منظومه فکری اصیل اسلامی برخاسته از میراث «کتاب و سنت» و تدوین یک خودآگاهی منسجم منتقد دینی نسبت به ماهیت تاریخی ـ فرهنگی غرب مدرن و زیربناهای فلسفی و مظاهر ذاتی آن نظیر علوم جدید، تکنولوژی، مدل حکومتی مبتنی بر دموکراسی و پارلمانتاریسم و نظایر آنها، در کشور ما بهطور جدی دیده میشود. این خلأ فکری و فرهنگی در هر دو وجه ایجابی و سلبی خود زمینهساز بسیاری از تشتتها و نابسامانیهای اجتماعی و سیاسی کنونی شده است. سلسله مقالات حاضر در حد توان و بضاعت خود تلاش میکند تا نسبت به رفع این خلأ و مقابله با بحران فکری و نظری یاد شده بکوشد. قصد نویسنده از ارائه سلسله مقالاتی با موضوع غربشناسی و با محوریت شناخت چیستی دوران مدرن و دوران پستمدرن و نقد آنها بر آن است که از منظر تحلیلی ـ تاریخی و انتقادی به مبانی و بنیانهای نظری و سیر تاریخی تمدن مدرن غرب بپردازد و در نوع خود اثری قابل استفاده برای محافل و جلسات غربشناسی و نقد آن برای طلاب، دانشجویان و نیروهای انقلابی و تمامی علاقهمندان به مباحث فلسفه غرب فراهم آورد.
آشفتگی در تعریف «مدرنیته» و «پستمدرنیته»
شاید سادهترین و دمدستترین تعریف از مدرن این باشد که مدرن را به معنای این اواخر، بهتازگی، گذشته بسیار نزدیک، همین الآن، نو، جدید، امروزی، کنونی، امر بالفعل و حاضر در مقابل قدیم و کهن به کار بریم و یا شاید در تعریف مدرنیته یا ایده مدرنیته بتوان آن را بیانگر تازگی، بداعت، نو بودن زمان «حال» بهعنوان گسست یا انقطاع از «گذشته» و ورود به «آیندهای» در حال ظهور و در عین حال نامطمئن و ناپایدار دانست. از سویی دیگر، میتوان در تعریفی بسیار سطحی، دوران مدرن را یک افق تازه و رویکرد و به عبارت دقیقتر یک تاریخ یا عهد تاریخی دانست که با «رنسانس» آغاز شده است. بر همین مبنا، میتوان دوران پستمدرن را مربوط به نیمه دوم قرن بیستم و بهویژه در دهههای هفتاد و هشتاد و نود این قرن دانست که البته تردیدهای عمیقی نسبت به ماهیت مدرنیته و حقیقت شعارها و آرمانها و نیز دستاوردها و سمتوسوی حرکت و مبانی نظری آن پدید آمده است. این تعاریف اگرچه سادهساز هستند، اما آشفتگی عظیم در تعریف مفاهیم مذکور را پنهان میکنند؛ توضیح آنکه مدرنیته و پستمدرنیته را از جهت ابهام و کشدار بودن به آکاردئونی تشبیه کردهاند که بلند و کوتاه میشود و با آن موزیکهای متنوع میتوان نواخت. این کلمات برچسبی هستند که بر امور متعدد و گاه متناقص زده میشود و اگر در غرب مسیحی، ابهامی را رفع میکنند در شرق اسلامی ابهاماتی میآفرینند. به راستی امر مدرن با چه چیز از غیر مدرن تفکیک میشود؟ آیا با زمان خاص و دقیق تاریخی؟ آیا با فیلسوف، متکلم یا هنرمند خاصی؟ آیا با سرزمین ویژهای؟ آیا در قرن ۱۴ و ۱۵ با رنسانس و بازتولید اومانیزم باستانی در ایتالیا آغاز شده و یک پدیده در عرصه ادبیات، هنر، مجسمهسازی و نقاشی است؟ آیا در قرن ۱۶ و با رفرماسیون مذهبی و پروتستانیزم و جنبش نفی کلیسای کاتولیک روم در آلمان و انگلیس در گرفته است؟ آیا در قرن ۱۷ و اوایل ۱۸ با نظریات دکارت، کانت، هابز، لاک، گالیله و نیوتن هویت یافته؟ یا اواخر قرن ۱۸ و قرن ۱۹ با انقلاب صنعتی و پیدایش کارخانهها و صنایع جدید و شهرنشینی و… در اروپا پدید آمده است؟ مذهب مدرن، کدامیک از مذاهب پدیدآمده در قرن ۱۶ اروپا است؟
معرفتشناسی مدرن، معرفتشناسی استقرایی بیکنی است یا شناخت قیاسی دکارتی؟ آیا تجربهگرایی کلاسیک انگلیسی و نگاه خشک پوزتیویستی به عالم و آدم، یا نگاه رمانتیک به انسان و جهان، کدامیک مدرن است؟ دستگاه شناخت لاک یا بارکلی؟ هیوم یا اسپینوزا؟ و یا روش انتقادی کانت؟ کدام معرفتشناسی مدرنتر است؟ شکاکیت و نسبیگرایی جدید فرانسوی یا اصالت تجربه انگلیسی یا ایدهآلیسم آلمانی یا پراگماتیزم آمریکایی کدام فرزند اصلی مدرنیزم هستند؟ مدرنیته منادی امکان شناخت صد درصد است یا امتناع صد درصد شناخت؟ در برجستهترین مکاتب اجتماعی جدید غرب، فاشیزم، استالینیزم و لیبرالیزم، کدام مدرنترند؟ در فلسفه سیاسی آسیا تمرکز قدرت هابز «دولت مدرن» است یا تکثر قدرت و تفکیک قوای منتسکیو؟ ایدئولوژی یا نفی ایدئولوژی؟ دموکراسی یا توتالیتریزم؟ سرمایهداری بازار آزاد یا سرمایهداری دولتی؟ کاپیتالیزم یا سوسیالیزم؟ اصالت فرد یا جمع؟ برابریخواهی یا نفع عدالت توزیعی و دفاع از نظم خودجوش گالاتاکسی؟ ناسیونالیسم و مفهوم دولت ـ ملت یا انترناسیونالیزم و جهانی شدن؟ آیا اخلاق عملی کانت مدرن است یا اخلاق پوزیتویستی کارناپ؟ آیا چون بنتام و میل «خیراخلاقی» را به «لذت و سود» فردی یا جمعی ارجاع دادن، تفسیر مدرن اخلاق است یا تحویل اخلاق به عاطفه و احساس و شهود؟ اخلاق طبیعی، اخلاق تکاملی و یا نهیلیزم اخلاقی؟ اخلاق را روبنای ابزار تولید بدانیم مانند مارکس یا به نیروی وجدان روسویی اعتماد کنیم تا مدرن باشیم؟ جهانیسازی و غربیسازی یا پلورالیزم جهانی؟ حقوق وضعی یا حقوق طبیعی و یا حقوق عرفی کدام مدرن است؟
«سودگرایی» یا «خردناب» یا «قرارداد» کدام منشأ حقوق بشر است؟ پذیرش کدامیک جواز ورود به مدرنیته است؟ سپس میبینیم که در حوزه نظری صدها ابهام در پس کلمه «مدرنیته» وجود دارد. بیشک ابهامی که در مفهوم پستمدرنیزم است نیز ریشه در ابهام مفهوم «مدرنیته» دارد. امروزه اساساً معرفتشناسی مدرنیته که نقطه شروع مدرنیزم است زیر سوال رفته است و پستمدرنیستها کمر به تخریب مبانی فکری ایدئولوژی مدرنیته بستهاند و از تلقی علم بهعنوان جزئی از فرهنگ، نفی مفاهیم کلیدی، پایان فراروایتها، نفی عقلانیت رفتارها و نفی سوژه بهعنوان پایه فلسفی ایدئولوژی مدرنیته، پایان یوتوپیای مدرنیته، نفی پارادایم علمی واحد و قواعد عام و نفی فهمپذیری کل جهان اجتماعی و نفی امکان استقلال فرد و… سخن میگویند. پس با این توضیحات، نمایی کلی از پیچیدگی و آشفتگی مباحث پیشرو کاملاً مشخص میشود که نویسنده قصد دارد در حد توان خود، مدرنیته و پستمدرنیته را در درجه اول، فهم و سپس نقد کند؛ رویکرد مبارک و میمونی که در سالهای اخیر به درج مقالات باعنوان «غربشناسی و نقد آن» در هفتهنامه صبحصادق پدید آمده است، اگرچه هنوز در اول راه است، اما حکایتگر تحول امیدوارکننده و دورانسازی است که امید است
با فراگیری و عمقیابی سرآغاز یک رستاخیر بزرگ فکری ـ معنوی برای عبور از تونل وحشت تجددزدگی سطحی و شبهمدرنیته بیمار در ایران باشد. هفتهنامه صبحصادق بیتردید در جهاد فرهنگی ترویج خودآگاهی انتقادی تاریخی ـ فرهنگی نسبت به عالم مدرن، اثرات بزرگی پدید آورده است و اگر نبود شجاعت و صداقت آنها در انتشار آثار خلافِ آمدِ عادت و مخالف مشهورات زمانه و اوهام رایج عامیانه، بیتردید اینچنان تأثیرگذار نبود. امید است در سلسله مقالات متعدد بعدی توفیق الهی رفیق راه ما برای تشریح و تحلیل کامل دنیای غرب بهویژه دوران مدرن و پستمدرن باشد.