آزادی و آموزش
دست کم از زمان هگل و مارکس، به نحو فزایندهای پیبردهایم که «آنچه در ذهن ما میگذرد همیشه محصول جامعه بوده و همیشه هم خواهد بود.» این تاریخ اندیشهها است که تاریخ نحوه شکل دادن انسانها به اندیشهها و شکل دادن اندیشهها به انسانها را توأمان در بر میگیرد. این اندیشه که ذهن فرد میتواند یکسره از موجودیتی مستقل برخوردار باشد و تأثیری از محیط اجتماعی و فکری نپذیرد، مسلماً از آن موارد افسانهای فردباوری است. از طرف دیگر، تا زمانی که مردم از تأثیراتی که بر آنها نفوذ دارد به نحو گستردهای آگاه نباشند و تا زمانی که این تأثیرات، متنوع و در حال رقابت نبوده و عموماً در ترکیب با هم و در جهتی مشترک بر اندیشهها، دیدگاهها و احساسات آنها اعمال میشود، نمیتوان گفت که مردم خود تصمیم میگیرند.(۱)
بنابراین بحث آزادانه، انتخاب آزادانه و رضایت واقعی، مستلزم سطحی از آموزش (که ممکن است آموزش رسمی نباشد) شعور اجتماعی است تا مردم دریابند که مورد هدف اقناعسازی و تبلیغات قرار دارند و به این وسیله در برابر این فشارها توانایی مقابله را بیابند. اما در ضمن لازمه آن، توزیع منابع و تبلیغات و اقناعسازی است تا اطمینان یافت که قدرت نفوذ بر اذهان مطابق با میزان تنوع نظرات در جامعه به صورت تخمینی توزیع شده است. اگر مردم به شکل طبیعی با نظرات متنوع پیرامون موضوعی اساسی برخورد کنند، احتمال اینکه به سادگی تحت تأثیر عقیدهسازان بیوجدان قرار گیرند، بهشدت کاهش مییابد.(۲) این تنوع، برخلاف آنچه برخی از ایدئولوگها سعی در قبولاندن آن دارند، نتیجه تولید خودجوش بازار نیست. الگوی رایج مالکیت مطبوعات، تلویزیون و رادیو را خارج از بخش دولتی در نظر بگیریم. دست کم در بریتانیا چند میلیونر و تعدادی شرکت بزرگ تولیدی بر این ارتباطات حاکم هستند. در نتیجه حتی یک روزنامه ملی که از مواضع سیاسی جناح چپ حزب کارگر در مقابل جناح راست دفاع کند، وجود ندارد. این در حالی است که بخش اعظم روزنامهها نهتنها آشکارا از حزب محافظهکار دفاع میکنند، بلکه دیدگاههای مشخصاً دست راستی ارائه میدهند.
دموکراسی مشارکتی مردمی
درخصوص سطور فوق نباید تعجب کرد. طبعاً میلیونرها، رادیکالهای اجتماعی یا سیاسی نیستند. اما تا زمانی که میلیونرها و شرکتهای آنها تنها کسانی هستند که به سهولت صاحب مؤسسات روزنامهای و تلویزیونی میشوند، یقیناً رسانهها به نحو دقیقی گستره و توازن عقاید، اندیشهها و باورهای موجود در جامعه را منعکس نخواهند کرد و در نتیجه توازن صحیحی برقرار نمیشود و بحث باز درباره موضوعات سیاسی جامعه میسر نمیگردد. دموکراسی مشارکتی مردمی، نظامی است که در آن تصمیمات و خطمشیها در نتیجه گستردهترین و آزادترین بحثها گرفته شده و به مرحله اجرا گذاشته میشود. همانطور که «لیندسی» اظهار میکند: «در یک دموکراسی سالم، مجلس نمایندگان بهگونهای عمل میکند که گویی رئیس جلسه بحثهای غیررسمی و متنوع ملت در کل است. معیار موفقیت یک دموکراسی این است که تا چه حد رأی دادن زن و مرد عادی، نتیجه این بحثهای عمومی و گسترده میباشد.»(۳)
بنابراین دولت صرفاً نباید در مورد کارهایی که قصد انجام آنها را دارد، مردم را طرف مشاوره قرار دهد. سلامت دموکراسی مستلزم آن است که دولت نهتنها باید حاضر باشد، بلکه الزام دارد که به خواستههای مردم (با تمام تنوعاتش) گوش فرا دهد. رهبران و دولت باید در دسترس مردم باشند و با توجه به شکاف عظیمی که میان آنها در بسیاری از جوامع معاصر وجود دارد، این موضوع احتمالاً به این معنا است که دولت باید به میان مردم برود، به جای آنکه انتظار داشته باشد مردم سراغ او بیایند. از این لحاظ، به نظر میرسد که گویا رهبران و رژیمهای آمریکای لاتین بهتر فهمیدهاند که به چیزی بیشتر از دموکراسیهای رسمی و حتی فسیل شده غرب نیاز دارند.
سرمایه اجتماعی و تظاهر به دموکراسی
به نظر میرسد این امر، اعتماد مردم به دولت است که امروزه از آن تحتعنوان سرمایه اجتماعی دولت یاد میکنند. دموکراسیهای غربی با برخوردهای ریاکارانه و دروغآمیز به این سرمایه لطمه وارد کردهاند. آربلاستر در کتاب «دموکراسی» از این منظر به بر��سی نیکاراگوئه پرداخته و حرکت مردمی دانیل اورتگا را با وجود مخالفتها و کارشکنیهای غرب میستاید. وی از قول نویسندهای آسیاییتبار که به بازدید از نیکاراگوئه در سال ۱۹۸۶ میلادی پرداخته، درباره پرزیدنت دانیل اورتگا چنین یادداشت کرده است: «برای حکومت او، گفتوگو با مردم از اولویت برخوردار بود. او منظماً تمام کابینه خود را به دیدار مردم در بازارهای عمومی میبرد و میکوشد به گونهای پاسخگو باشد که منتقدان عمده غربی او هرگز نبودهاند. سعی کردم در ذهن خود مجسم کنم که رونالد ریگان یا مارگارت تاچر [دولتمردان وقت آمریکا و انگلیس] موافقت کنند که به پرسوجوی ماهیانه مردم تن دهند، اما موفق نشدم.»(۴)
«گراهام گرین» سالها پیش در پاناما متوجه سبک مشابهی از رضایت مردمی و در دسترس بودن ژنرال عمر توریخوس و دولتش شد. او اعلام کرد که پاناما دارای «شکل بسیار متفاوتی از دموکراسی» نسبت به انگلستان است؛ اما تمام اشکال به شیوه خاص خود اعتبار دارند. این موضوع صرفاً مبتنی بر مشاهده محدود گرین نبوده است. گرین که در سالهای ۱۹۶۳، یعنی سالهای اول انقلاب کوبا از آنجا دیدار کرده بود، چنین یادداشت کرد: «گویی امروز آتنیهای قدیمی به هاوانا آمدهاند؛ میدان جمهوری برای دیدار مردم با کاسترو در آگورا کوچک است» و بهنظر میرسد که فیدل کاسترو مانند عمر توریخوس به نحو چشمگیری در دسترس کوباییهایی است که خواهان دیدن او هستند. گرین در ادامه نوشت که «کاسترو بیشتر از آقای مک میلان ّّ[نخستوزیر وقت انگلیس] در دسترس مردم است.»(۵)
در دسترس بودن و آمادگی برای شنیدن نظرات مردم، یقیناً با ساختار قدرت و حکومتی اساساً قدرتمدار سازگار نیست. همین امر در مورد نمایش مشورت و مشارکت صادق است که اساساً تأیید تصمیماتی که پیشتر گرفته شده، مد نظر است. این شکل، تظاهر به دموکراسی است و فاقد مضمون است. مضمون دموکراسی، قدرت مردم در شکل دادن به حکومت و انتخاب نمایندگان خود و قبول اراده و خواستههای مردم است. دموکراسی با گفتوگو و بحث همراه است، اما اگر بحث و گفتوگو در تعیین خطمشیهای واقعی عقیم و ناکارآمد باشد، ابزارها بیفایده هستند.