مدرنیته را از جهتی میتوان نوعی «صورتبندی» یا «رخساره اجتماعی ـ تاریخی» دانست که مطابق با تعریف مارکس از «صورتبندیهای اجتماعی ـ تاریخی» مدرنیته نیز بر ارکان چهارگانه و بسترهای مهم و دورانسازی استوار است که هر کدام به نوبه خود در فرایند تکامل فردی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و روانشناختی سهم مهم و بسزایی ایفا کردهاند و در نهایت موجبات ظهور، تکوین و تکامل یکی از بنیادیترین، مهمترین و تعیینکنندهترین «صورتبندیهای» موجود در طول تاریخ تکامل اجتماعی انسان، یعنی «صورتبندی مدرنیته» را فراهم ساختهاند. بنابراین در این مقاله سعی خواهیم کرد زمینههای تاریخی پیدایش و تکوین صورتبندی مدرنیته را به همراه شرح بسترهای اساسی دخیل در شکلگیری و تکامل این پدیده یعنی مدرنیته ترسیم کنیم. به همین دلیل لازم است تصویری اجمالی از رویدادهای مهم تاریخ تکامل اجتماعی ملل مغربزمین که در واقع زمینهها و بسترهای اساسی ظهور و تکوین رخساره اجتماعی مدرنیته را فراهم ساختهاند، ترسیم کنیم. این حوادث و رویدادها به لحاظ ترتیب زمانی عبارتند از:
۱ـ رنسانس ـ نوزایی (از قرن چهاردهم میلادی)
۲ـ رفرماسیون ـ جنبش اصلاح دینی (قرنشانزدهم میلادی)
۳ـ عصر روشنگری (از اواخر قرن هفده و اوایل قرن هجده میلادی)
۴ـ انقلاب صنعتی (از نیمه دوم قرن هجده و نیمه اول قرن نوزده ـ۱۷۵۰ تا ۱۸۵۰ م)
در توضیح و تشریح هر یک از مراحل چهارگانه فوق، تاکنون شاید به جرئت بتوان گفت بیش از هزاران جلد کتاب، مقاله و... تهیه شده است، اما مشکل اساسی اکثر آثار ذکر شده پراکندگی و تحقیق فقط بر روی یکی از این چهار رکن بوده است که در این مقاله سعی بر آن است به اجمال به رئوس کلی آنها اشاره کنیم.
الف) رنسانس یا نوزایی
«ویل دورانت» مورخ پرآوازه معاصر، «پترارک» و «بوکاچیو» شاعر و نویسنده ایتالیایی قرن چهاردهم را نخستین انسانهای عصر مدرن مینامد. هر چه هست از حدود اواسط قرن چهاردهم نهضت فرهنگی ـ ادبیای در برخی شهرهای ایتالیا بهویژه فلورانس پدید آمد که حکایتگر ظهور تدریجی بشر جدیدی بود که دیگر دلبستگیها و علایق و افق و تعلقات قرون وسطایی نداشت. این بشر جدید که خود را در نهضت فرهنگی ـ ادبی گسترده رنسانس مطرح میکرد بیشتر علاقهمند به افق ناسوتی حیات و زندگی سوداگرانه و منش سودجویانه بود.(۱)
بنابراین آغاز رنسانس به قرن چهاردهم و شهر فلورانس ایتالیا بازمیگردد که در آنجا آرا و عقاید و افکار اومانیستی و توجه به ادبیات و رسوم یونان و روم باستان در حال ظهور بود.(۲) از جمله مهمترین شخصیتهای اولیه این جنبش عظیم فکری ـ فرهنگی و هنری میتوان به نویسندگانی چون «پترارک»، «دانته الیگری»، «بوکاچیو»، «لئوناردو داوینچی»، «رافائل»، «میکل آنژ»، «اراسموس روتردامی»، «میراندولا»، «لورنزو والا»، «نیکولای کوزایی»، «جیو تو دی بوندن» و... اشاره کرد.(۳) با رنسانس تاریخ غرب مدرن آغاز میگردد. همزمان با این دوره تدریجاً واقعه موسوم به «انقلاب تجاری» رخ میدهد و بشر غربی در هیئت یک سوداگر سودجوی متهور و دنیازده حرکت گستردهای جهت تجارت با مشرق زمین و کشف سرزمینهای ناشناخته به منظور سودجویی هرچه بیشتر آغاز میکند. در دل این تلاش اکتشافی نحوی استعمار پنهان و غارت ثروتهای ملل دیگر و کشتار و آزار بومیان آن مناطق نهفته است. بدینسان نطفه مدرنیته در رنسانس با محوریت اومانیسم و دنیاگرایی و رویگردانی از اندک مایههای میراث معنوی تفکر غربی در دوره پیش و توجه به ادبیات و رسوم یونان و روم باستان از یک سو و غارت منابع و امکانات و ثروتهای سرخپوستان آمریکای جنوبی و شمالی و به بردگی گرفتن سیاهپوستان آفریقایی و تلاش سودجویانه به منظور تجارت توأم با نیرنگ با ملل مشرق زمین بسته میشود. رنسانس فصل نخست تاریخ غرب مدرن است. روح رنسانس، اومانیسم یعنی رسیدن به این معناست که بشر نیازی به هدایت غیبی ندارد، هر چند این معنا در عهد رنسانس تلویحی و ضمنی بود و با گذشت زمان به وضوح و پذیرش رسید. بنابراین از قرن چهاردهم تا اواخر قرن پانزدهم به رنسانس اولیه یا آغازین موسوم است و از پایان قرن پانزدهم به بعد رنسانس عالی یا پیشرفته نامیده میشود که طی این دوره اخیر شهرهای ونیز و روم نیز پابهپای فلورانس در شکوفایی و رونق هنر، ادبیات، فرهنگ و تکامل اندیشههای اجتماعی گام برداشتند.(۴)
اما نکته کلیدی در این بخش آن است که بدانیم روح رنسانس و به تعبیری وسیعتر روح غالب عصر مدرن و مهمترین ویژگی و وجه ممیزه عصر جدید و محور همه ایدئولوژیهای مدرن نظیر لیبرالیسم، مارکسیسم، سوسیالیسم، ناسیونالیسم و فاشیسم، اومانیسم یا بشرانگاری یا انسانسالاری و انسانمداری است. اومانیسم نوزاد متولد شده دوران رنسانس است. اومانیسم به معنای «در مرکز قرار گرفتن بشر» یا به معنای اصالت دادن به انسان در مقابل خداوند خالق و ربوبیت او است.
ب) رفرماسیون یا جنبش اصلاح دینی
دومین حادثه مهم و تأثیرگذار در تاریخ اجتماعی مغرب زمین جنبش اصلاح مذهبی یا رفرماسیون است که در قرن شانزدهم بهمنظور اعمال اصلاحاتی در نظریات، عقاید و کاربستهای دینی کلیسای کاتولیک رم آغاز شد و به تأسیس کلیسای پروتستان منجر شد. ریشههای رفرماسیون را میتوان در درون پارهای از جریانات دوران رنسانس آغازین در قرن چهاردهم و در میان «لولاردها»، «پیروان عقاید جان وایکلیف» و «هوسیها» دید. این گروهها کلیسای حاکم را به دلیل ثروتاندوزی، قدرت و سلسله مراتب ساختاری شدید آن مورد انتقاد قرار داده بودند و بر ضرورت بازگشت به سادگی، زهد و ترک علایق دنیوی که در کتاب مقدس آمده بود تأکید میورزیدند. بنابراین حدود سیصدسال پیش از رفرماسیون گروهها و دستهجات و فرق مختلف مذهبی بهطور دستهجمعی به جنوب فرانسه و شمال ایتالیا مهاجرت کردند. در منطقه بوهم یا چکسلواکی کنونی جنبش هوسی حضور داشت و در انگلستان نهضت جان وایکلیف و و پیروان وی یعنی لولاردها حضور داشتند. برنامههای این گروهها بیشتر معطوف مسائل اخلاقی و معنوی بود.
معمولاً آغاز رفرماسیون را در سال ۱۵۱۷ و از شهر ویتنبرگ آلمان میدانند. در این سال مارتین لوتر رساله معروف خود یعنی نودوپنج تز در انتقاد از اقدام کلیسای کاتولیک مبنی بر فروش عفو و بخشش را صادر و منتشر کرد. لوتر با عقاید کلیسای کاتولیک مانند فروش عفو و بخشش گناهان، فروش غرفههای بهشت به مومنان و مسیحیان، معصومیت و عاری از خطا بودن پاپها، تجرد کشیشها، عقیده به استحاله جوهری و فساد موجود در میان اولیای کلیسا و محافل مذهبی به مخالفت برخاست. بنابراین از نظر مناطق جغرافیایی رفرماسیون ابتدا در آلمان، سوئیس و فرانسه اشاعه و گسترش یافت و پس از آن به انگلستان و اسکاتلند سرایت کرد و در نهایت کل اروپا را در برگرفت. از پیشگامان مهم رفرماسیون یا اصلاح مذهبی میتوان از مارتین لوتر، جان کالون، توماس مونتسر، هولدریخ تسوینگلی، ژاک لهفور نام برد.(۵)
ج) عصر روشنگری
روشنگری جنبش فکری و نهضتی فرهنگی ـ اجتماعی ـ سیاسی در اروپا و در اواخر قرن ۱۷ و ۱۸ بود که «ایمان به عقل» به عنوان کلید اصلی دانش، شناخت و پیشرفت بشری «مفهوم تساهل دینی» و «مبارزه با هر گونه خرافهپرستی» محورها اصلی آن محسوب میشود. به باور اندیشمندان این دوره عقل سلیم انسان قادر به کشف و ارائه دانش مفید و شناخت سودمند برای انسانهاست. ریشههای روشنگری را در تعبیری موسع میتوان به ایام باستان بازگرداند یعنی زمانی که فلاسفه یونانی توانستند وجود نظم و قاعدهمندی در طبیعت را کشف کنند و به این نتیجه دست یافتند که عقل استدلالگر، اصل حاکم بر طبیعت است.
شاید بتوان گفت عصر روشنفکری مهمترین مقطع در پیریزی بنای تمدن مدرن بوده است؛ چراکه در این دوران جهانبینی مدرن که مبتنی بر اصالت عقل منقطع از وحی بود، تدوین گردید. در عصر روشنگری عدهای از نویسندگان فرانسوی تحت سرپرستی دنیس دیدرو گرد آمده و دایرهالمعارفی را منتشر میکنند که بعدها به اصحاب دایرهالمعارف معروف میشوند که خلاصه و چکیده نگاه اومانیستی و لائیک تفکر مدرن بود.(۶) این نویسندگان عصر روشنگری در واقع نخستین «روشنفکران» تاریخ بشر نیز بودهاند. اینان روزنامهنگاران و داستان و رسالهنویسان و منتقدانی بودهاند که خود را نماینده عصر روشنایی، یعنی عصر حاکمیت عقل اومانیستی در مقابل روزگار پیش از آن دانسته و قرون وسطی را دوران تاریکی و جهالت و هر نوع تفکر دینی را کهنهپرستی، تاریکاندیشی و خرافهپرستی نامیدند. این روشنفکران از طریق فعالیت ژورنالیستی باورهای شکاکانه و ضددینی خود را به میان مردم میبردند.(۷) از اندیشمندان این دوره میتوان به افرادی همچون امانوئل کانت، جان لاک، منتسکیو، ژان ژاک روسو، دیدرو، هولباخ، دلامبر، ولتر، کندرسه و... نام برد.
د) انقلاب صنعتی
چهارمین ستون یا رکن مدرنیته انقلاب صنعتی است. این تحولات بدواً از انگلستان شروع شد و بهتدریج سایر کشورهای اروپایی را در برگرفت. ویژگی شاخص این انقلاب را باید جابهجایی و جایگزینی ماشینهای با قدرت مکانیکی و قوه بخار به جای ابزار دستساز و نیروی کار یدی و تمرکز صنعت در تأسیسات و فابریکهای عظیم دانست. طی این روند بخش اعظم نیروی کار از بخش کشاورزی به بخش صنعت کشیده شدند. تأثیرات انقلاب صنعتی به انگلستان محدود نماند، بلکه ابتدا فرانسه، سپس آلمان و آمریکا و در نهایت سراسر جهان را در بر گرفت. بدین ترتیب در یک کلام انقلاب صنعتی بیانگر انتقال و گذار از جامعه ثابت و ایستای کشاورزی و تجاری به جامعه صنعتی مدرن به شمار میرود که در بین سالهای ۱۸۸۰ و ۱۹۱۰ در آلمان و آمریکا به وقوع دومین مرحله انقلاب صنعتی منجر شد.(۸)
* پینوشتها در دفتر نشریه موجود است.