۱ـ تفرد انسانی (فردیت)
اگزیستانسیالیستها معتقدند نظامهای فلسفی، همه امور، از جمله انسان را در چارچوب و مقولات خاصی میگنجانند. به تعبیر دیگر، همه امور را با دیدی «کلی» و «ماهوی» مینگرند. این نوع نگرش از این جهت، دچار اشکال است که در آن، فرد خدا میشود؛ یعنی از فرد، حتی به منزله فردی از یک ماهیت کلی بحث نمیشود.(۱) در نظر فلاسفه اگزیستانسیالیست، نباید فردانیتشان در هیچ امری مضمحل شود. اینان برای تفرد انسانی اهمیت ویژهای قائلند.
حفظ تفرد انسانی، افزون بر جنبه نظری و فلسفیاش، جنبه عملی نیز دارد. اگر انسان فردیت خود را کنار بگذارد و آنگونه رفتار کند که دیگران میکنند یا صنف و طبقه او اقتضا دارد، در حقیقت شخص و شخصیت انسانی خود را در وجود دیگران مضمحل کرده است. براساس جنبه نظری، مشکل مسئله فردیت این بود که با نادیده گرفتن فردیت هر انسانی، شناخت واقعی او از دست میرود، لکن براساس جنبه عملی، مشکل این است که انسان، تودهای و فردی از جمع میشود.(۲) تودهای شدن انسان، صرافت طبع او را کنار میزند. آنچه فلاسفه اگزیستانسیالیست به آن سفارش میکنند، این است که انسان باید تا حد ممکن بهگونهای عمل کند که مقتضای طبع اوست، نه اینکه کارهای ما بهگونهای باشد که توقع و انتظار دیگران برآورده شود. خلاصه اینکه تأکید اگزیستانسیالیستها بر فردیت، هم برای نفی نظامهای سنتی فلسفی در بعد نظری است و هم برای نفی تودهای شدن انسان در بعد عملی است. بنابراین شعار اگزیستانسیالیستها این است که «خودت باش» یعنی آنگونه باش که مقتضای طبع خودت است، نه اینکه آنگونه باشی که دیگران انتظار دارند و میخواهند.(۳) این امر، به مثابه نفی تودهای شدن فرد است.
۲ـ درونماندگاری
اگزیستانسیالیستها معتقدند هر فردی انسانی درون ماندگار است؛ یعنی در خود میماند و هیچگاه بر دیگران ظاهر نمیشود. هیچکس نمیتواند فرد دیگری را برملا کند. دیگران به «نمود» شخص دیگر واقف میشوند ولی از «بود» او کاملاً بیخبرند. در اینجا، اگزیستانسیالیسم به پدیدا��شناسی نزدیک میشود.(۴) در پدیدارشناسی میگویند اگر در کنارتان تکه نخی باشد و شما گمان کنید آن مار است، حتماً میترسید؛ در صورتی که اگر ماری در کنار شما باشد و شما گمان کنید ریسمان سیاه و سفید است، از آن نمیترسید؛ این به آن معناست که انسان از مار واقعی نمیترسد؛ بلکه از نمود مار میترسد، بنابراین سایر حالات نفسانی انسان نسبت به اشیای دیگر نیز چنین است. خلاصه، اراده، حب و بغض و امور نفسانی انسانی به پدیداری اشیا تعلق دارد نه به امور واقعی. پس، از این جهت نیز انسان از نمود اشیا که در درون خودش محقق است، فراتر نمیرود و در درون خویش باقی میماند.
۳ـ گزاف بودن جهان
این پرسش که چه علتی برای وجود جهان میتوان قائل شد، یا به تعبیر دیگر، چرا وجود جهان بر عدم آن رجحان یافته، برای فلاسفه سنتی و اگزیستانسیالیست مطرح بوده است. در میان فلاسفه سنتی، آنان که الهی بودهاند، وجود جهان را به فیض الهی منتسب دانسته، برای وجود خود واجبالوجود نیز دلیلی جز واجبالوجودی بودن ذاتش قائل نبودهاند. پس جهان در نظر آنان گزاف نبوده است، اما در مقابل، اگزیستانسیالیستها معتقدند هیچ دلیلی برای «بودن» جهان وجود ندارد. جهان هست، چون هست.(۵) همچنین برای چگونگی جهان نیز اقامه دلیل لازم نیست البته این گزافبودن جهان در نظر اگزیستانسیالیستها مطلوب است؛ زیرا معتقدند اگر برای «بودن» و «اینگونه بودن» جهان علتی در کار میبود، اختیار از انسان گرفته میشد و از آنجا که اختیار بالاترین ارزش را دارد، این پوچی و گزافبودن مطلوب خواهد بود، هرچند همین پوچی برای انسانها حیرتآور و اضطرابآفرین است؛ زیرا ما نمیدانیم چه چیز ضامن بقای این جهان است و در نتیجه هر لحظه احتمال میدهیم جهان به پایان برسد و همین امر موجب «دلهره وجود» میشود.
۴ـ آزادی و انتخاب
یکی از موضوعاتی که به طور فراوان در آثار فلاسفه اگزیستانسیالیست درباره آن بحث و بررسی شده، مسئله آزادی است.(۶) هر قدر انسان آزادانهتر عمل کند، تفردش محفوظتر است. آزادیای که فلاسفه اگزیستانسیالیست بیشترین ارزش را برایش قائلند، غیر از مفهوم سیاسی و عرفی آن است. اینان معتقدند انسان هر آنچه را بخواهد، میتواند. خلاقیت، راز آزادی است. انسان در حقیقت میتواند چیزی دیوسیرت یا خیر و زیبا و مفید بیافریند.(۷)
در نظر اگزیستانسیالیستها، سه نکته اساسی و مرتبط با هم درباره آزادی و گزینش انسان وجود دارد:
الفـ از انتخاب و گزینش گریزی نیست.
بـ در گزینش مبنای عقلی وجود ندارد.
جـ علیت بر رفتار انسانها حاکم نیست.
۵ـ موقعیتهای مرزی
اگزیستانسیالیستها معتقدند، ما انسانها، در حالت عادی و یکنواخت زندگی، بعضی زوایا و ویژگیهای خود را نمیشناسیم یا بد میشناسیم. برای نمونه اگر از خیلیها پرسیده شود که آیا حسود هستید یا نه، پاسخ آنها منفی است، یا اگر از آنها بپرسیم شجاع هستید یا نه، پاسخ آنها مثبت است. همین اشخاص وقتی در موقعیت خاصی قرار میگیرند، برای خودشان معلوم میشود که حسودند یا شجاع نیستند.
در زندگی روزمره، بسیاری از انسانها، یا شاید همه آنها، یکسان به نظر میآیند. درست است که انسانها از نظر حالت مو، رنگ چهره، قد و بالا، چاقی و لاغری و... متفاوتند، ولی اینها تفاوتهای انسانی نیستند. از لحاظ حالات و ویژگیهای انسانی، در نظر اول، بیشتر مردم شبیه یکدیگرند؛ از این رو، از یکدیگر متمایز شمرده نمیشوند، اما همین که، مثلاً زلزلهای رخ داد، چون زلزله موقعیتی استثنایی است، روشن میشود چه کسی یا کسانی ترسو و چه کسی یا کسانی دارای صبر و تحمل هستند.(۸)
در زندگی روزمره، معمولاً انسانها همرنگ جماعت میشوند و از این همرنگی، برایشان رضایتمندی حاصل میشود، زیرا شخص، در مخالفت با جماعت و شنا کردن خلاف جریان عادی زندگی دچار ترس و عدم امنیت میشود. همین همرنگی با جماعت موجب میشود که انسان برای خودش نیز ناشناخته بماند.
در موقعیتهای استثنایی است که گوهر انسان و واقعیت درونیاش آشکار میشود، البته همه فلاسفه اگزیستانسیالیست، در تعیین حدود و اوضاع مرزیای که مورد بحث ماست، اتفاق نظر ندارند. برای نمونه یاسپرس به اموری اشاره میکند و دیگران به اموری دیگر.
۶ـ ارتباط با انسانها
از امور کانون توجه عموم فلاسفه اگزیستانسیالیست، مسئله ارتباط انسان با انسانهای دیگر است. آنان معتقدند هر فرد انسانی، در کنار سایر انسانها هویت مییابد. یعنی چنین نیست که یک انسان بتواند بهصورت انفرادی عمل کند، تا انسان درجامعه نباشد، «فرد» نیست و «فردیت» ندارد. مشخصات فردی هرکس از درون جامعه برمیخیزد. برای شناخت خود هم، باید با دیگران ارتباط داشت. گویا دیگران آینهاند و هر کسی خود را در آن آینه میبیند.(۹) اگر از اجتماع بیرون باشیم، حتی ضعفها و قوتهای خودمان برایمان نامعلوم میماند.
* پینوشتها در دفتر هفتهنامه موجود است.