جایگاه گروههای فشار و ذینفوذ در جامعه و سیاست آمریکا
گروههای ذینفوذ و فشار به مثابه «واقعیتی تاریخی» همواره در معرض نگرشهای متعارض قرار داشتهاند؛ گروهی به اینان به منزله عناصری طبیعی، مشروع و مناسب برای جریان امور در جامعه مینگرند، اما برخی دیگر این بازیگران را نماد انحراف از اصول دموکراسی میدانند.(۲) در هر صورت، این گروهها با برخورداری از ماهیتهای گوناگون حرفهای، مذهبی و حتی قومی در عرصههای متنوع جامعه و سیاستهای آن نقشآفرین بوده و در قالب ویژگی ��نکارناپذیر جوامع کثرتگرا و پویای امروز هویت یافتهاند. تعبیر «سرمایه اجتماعی» میتواند به برخی کارکردهای منحصربهفرد اینان چون «پیوندآفرینی میان فرد و جامعه»، «یکپارچهسازی خواستههای پراکنده» و «مساعدت به مشی ادغام اجتماعی» اشاره داشته باشد؛ هر چند در مقابل از برخی نقاط منفی مانند «انتقال چانهزنیهای سیاسی از سطح مراکز قانونی و مشروعی چون پارلمان به خارج»، «اولویت منافع گروهی بر منافع عمومی» و «پنهانکاری و بهرهگیری از روابط خاص با مراجع رسمی» نمیتوان غفلت کرد.(۳)
زمینههای ظهور و قدرتیابی گروههای فشار و ذینفوذ
این زمینهها را میتوان بهطور کلی در دو حوزه فرهنگی ـ اجتماعی و قانونی خلاصه کرد.
الف) زمینههای فرهنگی ـ اجتماعی
از منظر مولفههای فرهنگی و اجتماعی، برخی به «نگرش اصلاحی جیمز مدیسون» از نویسندگان قانون اساسی این کشور(۱۷۸۷) توجه دارند. بر این مبنا، «تکثرگرایی گروهی» بر این فرض بنیادین مبتنی است که گروههایی که همواره مترصد تأمین منافع اعضای خود هستند نهتنها تهدیدی برای کانالهای سنتی اقدام حکومتی تلقی نمیشوند، بلکه مکملی ضروری برای آنها به شمار میروند. این نوع نظام سیاسی، برای توفیق در صحنه عمل، نیازمند دو کارکرد است. نخست، برخورداری از تفاهم گسترده بر محور اساس و اهداف جامعه تا در سایه آن زمینههای تحمیل دیدگاههای گروهی منتفی شود. دوم، وجود نوعی سازوکار سیاسی که از طریق آن چانهزنیها و معامله میان گروهها جریان یافته، حالتی از توازن بین تقاضاهای مورد مجادله برقرار شود. بهطور منطقی، برای تحقق این شرایط «انعطافپذیری نظام سیاسی» از ضروریات انکارناپذیر است؛ شرایطی که در توان تطابق با شرایط در حال تغییر جلوهگر میشود. در این مورد کارویژههای گروههای منفعتی بر محور مسیری که برای دستیابی به اهداف خود در ماشین پیچیده حکومت طی میکنند، مورد توجه قرار میگیرد.(۴) گروهی دیگر از زاویه «فرهنگ سیاسی حاکم بر ساختار توزیع قدرت» به موضوع مینگرند؛ رویکردی که به سوی روشهای مشروع آزادی بیان در قالب دموکراسی، در کنار آزادی اجتماعی یا برگزاری هر نوع تجمع یا گردهمایی هدایت میشود.
ب) زمینههای قانونی
از بعد قانونی، سابقه صدور این قبیل مجوزها به اولین اصلاحیه قانون اساسی در سال ۱۷۹۱ بازمیگردد که براساس آن، کنگره از وضع قانونی در مواردی چون ایجاد مذهب یا منع پیروی آزادانه از آن، محدودسازی آزادی بیان یا مطبوعات یا حق مردم برای برپایی اجتماعات آرام و دادخواهی از حکومت برای جبران خسارت، منع شده بود.(۵)
گفتنی است این حرکت قانونی در جامعه نوپای آمریکا از سوی اسناد دیگری چون «بیانیه حقوق» نیز همراهی و تأیید میشد. با این وصف، سابقه قانونگذاری جامع و نظاممند در مورد لابیگری، به حدود سالهای جنگ جهانی دوم میرسد. اولین قانون با عنوان «قانون فدرال برای تنظیم لابیگری» در سال ۱۹۳۸ به تصویب رسید که هدف آن محدود و خنثیسازی نفوذ مقامات و تبلیغاتی بود که برای راهاندازی جنبش نازی در ایالات متحده صورت میگرفت. در این قانون بارها تجدیدنظر شد. مهمترین تجدیدنظر در سال ۱۹۶۶ صورت گرفت و به موجب آن، لابی مأموران و مقامات خارجی در کنگره و امکان نفوذ آنها در سیاستهای مالیاتی و تجارت دولت محدود شد. دومین قانون در سال ۱۹۴۶ مطرح شد. هدف از این قانون که با عنوان «قانون ضابطهمند کردن لابیگری فدرال» در کنگره به تصویب رسید، ثبتنام و افشای کسانی بود که درصدد اعمال نفوذ بر کنگره بودند. ابهامها و نواقص موجود در این قوانین، موجب طرح و تصویب «قانون افشای لابیگری» در سال ۱۹۹۵ شد. هر چند این قانون از برخی جهات کاملتر از قوانین دیگر بود، اما کماکان فاقد ضمانت اجرا برای کنترل موارد تخلف در عرصه لابیگری بود.(۶) سرانجام باید به فعالیتهای قانونیای اشاره کرد که در سال ۲۰۰۸ برخی اعضای نهاد قانونگذاری مانند اوباما در جهت سامانبخشی به قوانین لابیگری انجام دادند. در کنار موارد یاد شده به عوامل دیگری نیز اشاره شده است.
۱ـ برنامه اصلاحی روزولت
اولین مورد به برنامه اصلاحی فرانکلین روزولت در دهه ۱۹۴۰ مربوط میشود که در سایه آن فرصتهای خاصی برای حضور اقلیتهای مذهبی و قومی در مناصب سیاسی فراهم شد.(۷)
۲ـ طرح خانه بزرگ جانسون
مورد بعد طرح لیندون جانسون با عنوان «جامعه بزرگ» است. این برنامه با تقویت مسائل تفرقهانگیز در حوزههای نژادی، جنسیتی و شیوه زندگی آمریکایی، شرایط مناسبی برای تحریک گروههای منفعت، بهویژه در طول دهه ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰ را فراهم آورد.
۳ـ طرح کمیتههای اقدام سیاسی
سومین طرح به کمیتههای اقدام سیاسی مربوط میشود که سابقه ایجاد آن به «قانون مبارزات انتخاباتی فدرال ۱۹۷۴» و اصلاحیه آن (۱۹۷۶) باز میگردد. بر این اساس، شرکتها، اتحادیههای کارگری و گروههای ذینفوذ میتوانستند برای جمعآوری منابع مالی و پرداخت آن به نامزدهای انتخاباتی، از کمیتههای یاد شده استفاده کنند.
۴ـ قانون تضعیف موقعیت احزاب سیاسی
آخرین مورد به مقوله «تضعیف موقعیت احزاب سیاسی» مربوط میشود. از این منظر روند فزاینده بیرمق شدن احزاب سیاسی در آمریکا، بهویژه در مورد پاسخگویی کارآمد به نیازهای جامعه، سبب گسترش گروههای همسود (در کنار کمیتههای اقدام سیاسی) شده است.(۸)
نقشآفرینی لابی یهود در نظام تصمیمسازی خارجی آمریکا
بر مبنای نکات یاد شده، گروههای ذینفوذ و لابیگر، نمادی از «اجتماع قانونی و مشروعی از منافع» در ساختار سیاسی آمریکا محسوب میشوند. این گروهها اقلیتهای گوناگون مذهبی ـ نژادی و غیرهاند و همواره از فرصتهای کم و بیش مناسبی برای حضور فعال در عرصه مشارکت سیاسی برخوردار بودهاند. در این زمینه باید به تجربه «مهاجرپذیری» این جامعه نیز توجه کرد؛ ویژگیای که سابقه لابیگری در این کشور را به اواخر قرن نوزدهم میرساند؛ دورهای که با فعالیت دیاسپورای آمریکایی ایرلندیتبار به منزله قدیمیترین لابی در حوزه اثربخشی بر اهداف خارجی مقارن شد. برای تشریح این وضعیت، برخی از تعبیر «اپرا» استفاده کردهاند(۹) که به چگونگی نقشآفرینی این قبیل بازیگران در کنار عوامل داخلی دیگر اشاره دارد.
در میان این لابیهای قومی ـ نژادی، لابی مدافع یهود و رژیم صهیونیستی به طیفی گسترده از گروههای ذینفوذ یهودی و غیریهودی اشاره دارد که براساس برخورداری از شبکه قدرتمندی از قوانین و ارتباط گسترده با شخصیتهای سیاسی و مالی مایل به فعالگرایی سیاسی، تأمین منافع جامعه یهودی، بهویژه دولت یهود(رژیم صهیونیستی) را در رأس اولویتهای ملی و فراملی خویش قرار داده است؛ رویکردی که به گونهای اجتنابناپذیر در مسیر ضدیت با اعراب و مسلمانان به پیش میرود. در این خصوص نکته ابهامبرانگیز به الگوی کارکردی این لابی مربوط میشود؛ به این معنا که چگونه یک «گروه قومگرای مذهبی» که کمتر از سه درصد جمعیت این کشور را شامل میشود به عاملی نفوذگذار و پیشبرنده در حوزه تحولات سیاسی و اجتماعی این کشور، بهویژه در عرصه تصمیمگیری خارجی تبدیل شده است؟ به گمان نگارنده هر نوع پاسخ به این پرسش، به مروری گذرا بر جریان تاریخی حضور این اقلیت، بهویژه «شبکه ایپک» در جامعه آمریکا و فرازهای مهم و اثربخش تعامل آن با ارکان و مراجع قدرت بازمیگردد. در این میان روشها و سازوکارهای مورد استفاده با هدف تثبیت و تقویت حوزه نفوذگذاری، از اهمیت خاصی برخوردار است. با توجه به توضیحات بالا، مهمترین زمینههای قدرتیابی و توسعه نفوذ لابی موردنظر در جامعه و نظام تصمیمسازی داخلی و خارجی آمریکا را میتوان در قالب محورهای زیر دستهبندی کرد:
الف) نفوذ سنتهای فرهنگی و اعتقادی آیین یهود در ساختار فرهنگی ـ اجتماعی جامعه آمریکا
در این زمینه به مواردی چون سابقه حضور یهودیان در جامعه آمریکا پیش از پیروزی انقلاب استقلال و بهویژه ظهور پیوریتانیسم در نیمه اول قرن هفده در شمال این کشور اشاره شده است.
پیوریتانها درچارچوب حرکتی اصلاحطلبانه، در پی تحقق نوعی «صهیون جدید» در این سرزمین پهناور بودند؛ حرکتی خاص که از نقشی بسیار مهم در شکلگیری «روح آمریکایی» برخوردار است. روند «خود یهودیانگاری» پیوریتانها تا آنجا پیش رفت که ملهم از تورات، آمریکا را «الگوی زمینهساز پادشاهی صهیون» تصور میکردند. درباره پیامدهای این قرابت فرهنگی یهودی ـ مسیحی با فرهنگ ملی و اصول ناظر به سیاست خارجی آمریکا، از مضامینی چون برتریطلبی نژادی، گرایشهای امپریالیستی، باور به تشکیل اسرائیل و ضرورت اشغال بیتالمقدس سخن گفته شده است.(۱۰) برخی دیگر از تحلیلگران، زمینههای فرهنگی و اعتقادی موردنظر را بر محور طیفی از عوامل نرمافزاری جستوجو کردهاند: مولفههایی که ضمن تزریق و تلقین مولفههای اعتقادی خاص به ساختار فرهنگی این جامعه، با بزرگنمایی و جعل برخی حوادث تاریخی در پوشش مضامینی مانند «آوارگی و پراکندگی یهودیان»، «ضدیهودیت» و «آدمسوزی»، انگارههای مطلوب خویش را در سطح احساسات هیجانآمیز توده مردم (احساس همدردی) و باورهای نخبگان جامعه تعبیه کردهاند. بر این اساس، تعجبانگیز نخواهد بود که برخی از تحلیلگران از فضای پس از جنگ جهانی دوم به منزله فرصتی طلایی برای جامعه یهودی آمریکا به منظور تأثیربخشی بر ساختار فرهنگی این سرزمین یاد کردهاند؛ شرایطی که افزون بر مهندسی بسیاری از رفتارهای اجتماعی، این اقلیت را به مرجعی نافذ برای تشریح «واقعیت آمریکا» تبدیل کرد. ناگفته نماند که حرکت فکری صهیونیسم مسیحی یا راست مسیحی که از دوره ریگان تقویت شد، در کنار نومحافظهکاران به شکلگیری دو جریان یهودی مدافع رژیم صهیونیستی کمک کرد که به اشتراک نظر و عمل گستردهای با لابی صهیونیستی منجر شد. در سالهای پس از ۱۱ سپتامبر نیز افزایش نفوذ مسیحیان راست در آمریکا که در کنار حمایت سرسختانه از اسرائیل، به ستون فقرات ایدئولوژیک دولت بوش تبدیل شده بودند، فضای مساعدتری برای فعالیت گروههای یهودی در این کشور فراهم آورد.
ب) باور ریشهدار به موقعیت «شهروندی برتر سیاسی»
دستیابی جامعه یهودی به مزایای ناشی از موقعیت «شهروندی اجتماعی» به مقدمهای مناسب برای تسخیر دروازههای قدرت و اعمال تغییر بنیادین در ترتیبات موجود جامعه به سود یهودیان تبدیل شد. به این ترتیب، اولین گامهای منتهی به تصاحب منصب «شهروندی برتر سیاسی» شکل گرفت.(۱۱) روابط مستحکم یهودیان با یکدیگر، وعدههای تعهدآور، بهرهگیری از شیوههای گوناگون ارتباطآفرینی (مالی و غیره) با مسئولان طراز اول کشور، توان بالای سازماندهی و نهادسازی (مثل ایپک)، ایجاد پیوندهای گوناگون با جامعه نخبگان بهویژه دانشگاهیان، بهرهگیری از ابزارهای تبلیغاتی و رسانهای برای تخریب جبهه مخالفان بهویژه از طریق طرح «اتهام ضد سامیگرایی» به آنان و بهرهبرداری از «فرهنگ پول» در بستر نظام سرمایهداری آمریکا که مستعد تبدیل قدرت اقتصادی به قدرت سیاسی است. جملگی از شیوهها و سازوکارهایی هستند که زمینههای اتصال رشتههای اقتصادی و سیاسی این اقلیت قومی به جامعه آمریکایی را فراهم آوردهاند و در نهایت نوعی «فرهنگ پنهان خرده شهروندی» را شکل دادند.(۱۲)
ج) مقابله با روند همگون شدن اقلیت یهودی با جامعه آمریکا
برخلاف اکثر گروههای قومی که همگون شدن یا جذب در فرهنگ و تمدن آمریکایی را مانعی در مسیر تحقق اهداف موردنظر نمیدانند، رهبران اقلیت یهودی همواره به سیاستها و اقدامات مقابلهکننده با «دیگ ذوب آمریکایی» پایبند بودهاند. بر این مبنا، تأکید شده که ضرورت پاسداری از انسجام و هم پیوندی درونی این جامعه به دو موضوع حیاتی بازمیگردد؛ پیشبرد آرمان استثناگرایی یهودی و تأثیرگذاری بر حوزههای مهم تصمیمگیری بهویژه در حوزه انتخابات. در جهت تحقق این مهم، یعنی مبارزه علیه همگون شدن با فرهنگ و جامعه آمریکایی، سازمانهای بزرگ یهودی بر سه نکته تأکید میکنند: اول، یهودیان در برابر گذشتگان از مسئولیت انتقال میراث یهودی به فرزندانشان برخوردارند؛ دوم، از آنجا که یهودیان با طرح ایدهآلهای فلسفی و علمی، از سهمی گسترده در جریان شکلدهی و تقویت تمدن بشری برخوردارند، باید از طریق کوشش در مسیر تربیت جامعه بشری برای ساختن جهانی بهتر، هویت متمایز خود را حفظ کنند؛ سوم، شرط لازم برای تحقق زندگی معنادار برای جامعه یهودی در گرو ظهور افراد خودآگاه در این جامعه است، اما در مقابل، این رویه به جای تقویت انسجام درونی این جامعه، در مواردی سبب ظهور نسلی جدید از یهودیان تحصیلکرده و مجذوب فرهنگ و نهادهای لیبرال آمریکایی شده که افزون بر مخالفت با روشهایی مانند «ممانعت از ازدواج با غیر یهودیان» حتی نسبت به وفاداریهای قومی درباره اسرائیل نیز تردید داشته و آن را مانعی در برابر پیشبرد آرمانهای جهانی میدانند. در این خصوص، میتوان به گسترش گرایش پساصهیونیستی در میان یهودیان آمریکا اشاره کرد.
د) برخورداری از توان منحصر به فرد «سازماندهی»
برخی از تحلیلگران اقلیت یهودی را «سازمانیافتهترین گروه اقلیت» در آمریکا دانستهاند که چارچوب مدیریتی آن از یک کنیسه (بهعنوان کانون هر جامعه یهودی) آغاز شده و تا شبکهای از سازمانها و آژانسهای وابسته یا همپوشان که دامنه گستردهای از وظایف مذهبی، آموزشی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را برعهده دارند، تداوم دارد. کتاب سال یهودیان آمریکایی فهرستی از حدود ۵۰۰ سازمان ملی یهودی را ارائه میدهد. افزون بر این، جامعه یهودی این کشور از ۱۸۰ هیئت رفاه محلی، فدراسیون یا شورای اجتماعی، حدود ۱۸۴ روزنامه، هفتهنامه و ماهنامه متمرکز بر مسائل یهودیان، هشتاد کمیته اقدام سیاسی و دهها مدرسه حمایت میکند. در واقع، فضای اثرگذاری این اقلیت بر نظام تصمیمگیری خارجی (بهویژه در ارتباط با خاورمیانه)، تا حد قابلتوجهی معلول انرژی متراکمی است که در بطن همین تشکیلات یهودی تولید میشود.
ه) همسو کردن دغدغههای مردم آمریکا با برداشت لابی یهود از تهدید خارجی در جهت اصل «حمایت از بقای اسرائیل»
بهطور منطقی، اصل «تأثیرگذاری بر نظام تصمیمگیری خارجی» به یکی از مهمترین فصول مشترک میان لابیهای قومی ـ نژادی در این سرزمین اشاره دارد. با این حال، توانایی «طراحی و ترویج خودانگارههای تهدیدمحور»، از مواردی است که لابی مدافع یهود و صهیونیسم را از دیگران متمایز میکند؛ کارکردی که میتواند جریان «همسوسازی» میان برداشت خود از کانونهای تهدید با ملاحظهها و دغدغههای مردم و رهبران آمریکا را به مقدمهای مناسب برای تثبیت قاعده «ضرورت حمایت همهجانبه از اسرائیل» تبدیل کند. در این خصوص، نکات زیر قابلتوجه است: اول اینکه اصل «حمایت از اسرائیل» شالوده تمامی سطوح فعالیتهای این لابی را در عرصههای فدرال و محلی در برگرفته است. دوم این انگیزه باعث شده که این طیف در صحنههای گوناگون انتخاباتی، به ویژه انتخاب رئیسجمهور، از نوعی «مشارکت چیرهجویانه» در سطحی فراتر از سهم خود در کلیت جمعیت این کشور برخوردار باشد. این وضعیت در زمانی که «بیاعتنایی گسترده مردم به سیاست خارجی» به منزله نوعی چالش در برابر نظام تصمیمسازی این دولت قرار دارد، از اهمیت بیشتری برخوردار میشود. سوم، این الگوی هماهنگسازی میان دیدگاههای امنیتی برمحور دفع تهدید از دولت یهود، به سمت نوعی «تصویرسازی» از این رژیم هدایت میشود که در نهایت توجیه اخلاقی لازم برای حمایت همهجانبه از آن را در اختیار تصمیمگیرندگان آمریکا قرار میدهد؛ توجیحاتی چون: «اسرائیل یک دموکراسی همزاد است که توسط دیکتاتورهای متخاصم در محاصره قرار دارد.»؛ «وطن یهودی، تنها فضای مناسب برای تحقق امنیت و آرامش پس از حوادثی چون هولوکاست» است و «اسرائیل به منزله طالوت یهودی در محاصره جالوت متخاصم عرب است.»
* منابع در دفتر نشریه موجود است.