نظری به احوال نیچه
فریدریش نیچه (1900- 1844) از هر جهت یک استثنا است. نیچه را میتوان علامت آغاز یک دوره جدید تلقی کرد. در نیچه نقد فلسفه مدرن و بهطور کلی نقد فرهنگ غربی به اوج خود رسید. وی آرمانهای این فرهنگ را زیر سؤال میبرد و نشان میدهد که چگونه پافشاری بر این آرمانها در عصر وی این فرهنگ را به نیستانگاری (نیهیلیسم) رسانده است. با این حال برخلاف شوپنهاور که برای نجات از این نیهیلیسم بدبین و ناامید بود، نیچه با نگاهی خوشبینانه معتقد است که نیستانگاری سرنوشت محتوم و نهایی این فرهنگ نیست و این فرهنگ میتواند راهی به رهایی و نجات بیاید و خود را منادی این راه میداند. از اینرو در دو بخش نیستانگاری (نیهیلیسم) و گذار از نیستانگاری به بررسی افکار وی خواهیم پرداخت. آنچه در این مقاله به آن میپردازیم بخش اول، یعنی نیستانگاری نیچه است که تأثیرات فراوانی بر مکاتب اگزیستانسیالیسم گذاشت و در مقاله بعدی به بررسی مبحث گذار از نیستانگاری خواهیم پرداخت که وجه اومانیستی تفکرات نیچه را کاملاً آشکار میکند.
نیهیلیسم (نیستانگاری)
نیستانگاری مدنظر نیچه را میتوان در سه وجه؛ 1- معرفتشناختی 2- ارزششناختی (اخلاقی) 3- هستیشناختی (مابعدالطبیعه) دنبال کرد. در وجه اول مشخص میشود که چگونه معرفت به غیرمعرفت بدل میشود و از حاصل «خواست حقیقت» به ابزار «خواست قدرت» بدل میگردد؛ در وجه دوم اینکه چگونه ارزشهای اخلاقی، ارزش بودن خود را از دست دادهاند و در وجه سوم اینکه چگونه اعتقاد به بنیاد و حقیقتی که در بطن این عالم یا در فراسوی آن قرار دارد و به آن معنا میدهد از بین رفته است.
1ـ معرفت در مقابل حقیقت
نیچه با این نظر شوپنهاور موافق است که دانش یا شناخت «ابزار خواست» است، اما نه خواست زندگی و حقیقت، بلکه «خواست قدرت»؛ چرا که نیچه معتقد است حقیقت مطلقی در کار نیست و هیچ حقیقتی ورای این عالم پدیدار وجود ندارد و مفهوم حقیقت مطلق بر ساخته فیلسوفان است که از عالم تغییر و تحول ناخرسندند و در پی جهان پایدار و ثابت هستند، بنابراین از نظر نیچه «شی فینفسه» وجود ندارد، لذا خواست قدرت خواستی است که در تکتک افراد موجودات میتوان دید و تجربه کرد، هرچند جلوه بارز آن درخواست زندگی است. در نظر نیچه، دانش و شناخت ابزاری است در خدمت قدرت و قدرت به معنای چیرگی بر مقاومت و موانع است. پس هدف دانش، دانستن به معنای دریافت حقیقت مطلق بهخاطر خود آن نیست، بلکه چیرگی و سلطه است،(1) لذا شناخت و دانش روش انسان است برای آنکه شکلی انسانی به جهانی که متخاصم با اوست، بدهد تا بتواند بر آن سلطه پیدا کند. معرفت میتواند خادم نیازهای اصیل و واقعی انسان باشد، چرا که خود انسان آن را شکل داده است. نیچه اصولاً معرفتشناسی را بحث اساسی به شمار نمیآورد، بلکه مبنا و ریشه بحث از معرفت و حقیقت را در مسئلهای اخلاقی میدید.
2ـ اخلاق و بیارزش شدن ارزشها
نیچه در عصر خود، بحرانی اخلاقی را مشاهده میکند. بحرانی که در طی آن ارزشها بیارزش شدهاند، لذا برای ریشهیابی این بحران به نقد اخلاق روی میآورد. وی برای نقد اخلاق به «تبارشناسی اخلاق» میپردازد و دو گونه اخلاق، یعنی «اخلاق خواجگان (سروران)» و «اخلاق بردگان» را باز میشناسد. این دو گونه نگره اخلاقی را در هر تمدنی میتوان یافت و حتی ممکن است عناصر هر دوی آنها در یک فرد انسانی وجود داشته باشد. در نظر وی اخلاق در صور ابتدایی خود در خواجگان و اشراف بروز کرد. ایشان خود را شرافتمند و نیکو میشمردند و بردگان را پست و فرودست. در چنین فرهنگی «فرومایگی» و «پستی» گونهای ارزش داوری بود که خواجگان به بردگان اطلاق میکردند و از آنجا که خواجگان عموماً دارای قدرت، بیباکی، ثروت و اموری نظیر آن بودند، این خصایص نشانه فضیلت شمرده میشد. همین اخلاق بزرگان مایه تنفر و شورش بردگان را فراهم آورد. تنفر و ناخرسندی بردگان از آنرو بود که خواجگان یا سروران خود را برتر از ایشان میشمردند و بر آنها چیره شده بودند. ابراز این تنفر برای بردگان به طور مستقیم ممکن نبود، لذا ایشان تنها راه را در پستشمردن بزرگان یافتند.(2) در نتیجه برخی منشها و خصلتهای بردهوار خود را نیک و برخی منشها و اخلاق بزرگان را شر تلقی کردند. خواجگان از تجمل، قدرت نظامی و نیروی جسمانی، قدرت، غرور و... برخوردار بودند، لذا بردگان این امور را شر انگاشتند و در مقابل فقر، فروتنی، خضوع و... را فضیلت شمردند. در واقع بهطور کلی هر چیزی که خواجگان نیک میشمردند، بردگان شر به حساب میآوردند. به این ترتیب محرک اخلاق بردگان، دلآزردگی و انتقام از کسانی بود که ثروتمندتر، سالمتر، شادتر، قویتر، باهوشتر و یا حتی متفاوت از ایشان بودند. بنابراین بردگان اخلاق خود را در مقابل و در تعارض با اخلاق سروران شکل دادند و در شکلگیری این بیزاری، اگر همراهی کشیشان با ایشان نبود، هیچگاه چنین اتفاقی رخ نمیداد و چنین اخلاقی شکل نمیگرفت و به واسطه آموزههای دینی کشیشان جهان، بردگان بهواسطه پایبندی به اخلاق خود راهی بهشت و خواجگان به سبب عدم پایبندیشان به این اخلاق، کیفر و راهی جهنم خواهند شد. بنابراین به عقیده نیچه بهسبب چنین اتفاقاتی بود که این اندیشه که «جهانی حقیقی» در پس این جهان مادی وجود دارد، مبنایی اخلاقی پیدا کرد و همین اندیشه موجبات «پیدایش آرمان و زهد» را فراهم کرد.(3) به این ترتیب از نظر نیچه، انسان، تواناترین غرایزی که در خود داشت، یعنی همان طبیعت و سرشت خود را برای خدا و رسیدن به آن جهان حقیقی قربانی کرد. چنین اخلاقی (اخلاق بردگان) که سرچشمه والاترین ارزشها را در جهانی فراسوی جهانی طبیعی جستوجو میکند، به واقع نظامی ضد طبیعت و حیات است. در نظر نیچه، روایت دینی این اخلاق در مسیحیت و بسیار پیشتر از آن روایت فلسفی این اخلاق را سقراط با رواج «خواست معطوف به حقیقت» ارائه میدهد، بنابراین اخلاق بردگان با نظامسازی اخلاقی گونهای «اخلاق گلهای» را شکل میدهد، اخلاقی که در مورد تمام افراد، انسان با یک سنجه و معیار داوری میکند؛ لذا آنچه از اخلاق بردگان حاصل میآید «میانمایگی» است و هرگونه نظام اخلاقی که اصول «عام» اخلاقی وضع کند، اساساً «عامیپرور» است و ناگزیر خود را به سطح پایینترین عامل در آنها میرساند، در نتیجه چنین اخلاقی مانع بروز نوع والاتری از انسان، «ابرانسان» یا «ابرمرد» میشود که میتواند زندگی را به پیش براند. چنین اخلاقی مانع هرگونه شور و شوق و آفرینش میشود. نیچه معتقد است که به مرور زمان این اخلاق بردگان بر فرهنگ غرب حاکم شده است، اما در عصر وی این اخلاق آرمانها و ارزش خود را از دست داده است، لذا به پوستهای بیمغز و فاقد محتوا و تهی بدل شده است که موجبات بحران فرهنگ غربی یا نیهیلیسم را فراهم کرده است.
مرگ خدا و نیستانگاری
3ـ در نظر نیچه، آدمی تنها وقتی هدف یا هدفهایی داشته باشد که تحقق یا نیل به آنها شور و شوق زندگیکردن را در وی بدمد، زندگی را برای زیستن ارزشمند خواهد یافت، اما در جدال «خواست حقیقت (اخلاق بردگان)» با «خواست قدرت (اخلاق خواجگان)» نهایت این خواست قدرت یا زندگی است که پیروز میشود و درمییابد که زندگیای که این اخلاق و آن حقیقتجویی برای وی ترسیم میکنند نه ارزش زیستن دارد و نه اساساً قابل تحقق است. نیهیلیسم به معنای «بیارزشی زندگی» و به تعبیر دیگر «فقدان چنان هدفهای شورآفرینی» است. نیچه در ادامه، در توصیف وضعیت زمانه خود از تعبیر «خدا مرده است»، استفاده میکند. وقتی او از «مرگ خدا» سخن میگوید، صرفاً خدای مسیحی یا خدای ادیان را مدنظر ندارد، بلکه به تعبیر خود مرادش «متافیزیک مدرن» است که مبتنی بر متافیزیک مسیحیت است(4) که نیچه این متافیزیک را فاقد اعتبار و ارزش و تنها یک دروغ و ژست غیرقابل باور تلقی میکند و به تعبیری دیگر مراد وی از مرگ خدا، یعنی هر چیزی که سایهای از خدا بهشمار آید نیز، مد نظر اوست یعنی هر چیزی که نقشی را در زندگی انسان ایفا کند که زمانی خدا ایفا میکرد. در نظر نیچه،کار دین و متافیزیکهای فلسفی این است که «جهانی حقیقی» را برای ما تصویر میکند و ما را به آن وعده میدهد و با فرض وجودِ آن، معنایی را برای زندگی ما فراهم میآورد.(5) به عقیده نیچه، خدا تمثیلی از بنیان ثابت جهان است، در صورتیکه جهان، یکسره «صیروریت و شدن» است و این جهان که نمود خواست قدرت است، هر آن خود را به شکلی وضع میکند و به این ترتیب «خواست شناخت حقیقت» در این عالم ناکام میماند.(6) به عقیده نیچه، مردم غرب ایمان خود را به دین و وجود هرگونه جهانی غیر از این دنیا از دست دادهاند. اعتقاد به وجود خدا، امری باورنکردنی شده است و مفهوم خدا، قدرت پیشین خود را از دست داده است و دیگر نمیتواند برای ما ارزش و هنجار وضع کند، لذا ضروری است رو به سوی «ابرانسان» یا «ابرمرد» بیاوریم که خود واضع ارزشهای جدید برای دنیای ما باشد، چرا که به عقیده نیچه، بالاترین شأن انسان «آفرینندگی» است و انسان خود منشأ ارزش و معنا است.
* منابع در دفتر نشریه موجود است.