صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۹ آذر ۱۳۹۳ - ۱۳:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۲۷۱۴۹۹
محمدرضا اسکندری ـ اشاره: در مقاله هفته گذشته در مورد اندیشه نیچه گفته شد که وی معتقد بود مردم غرب، ایمان خود را به دین و وجود هرگونه جهانی غیر از این دنیا، از دست داده‌اند. اعتقاد به وجود خدا امری باورنکردنی شده است و مفهوم خدا، قدرت پیشین خود را از دست داده است و دیگر نمی‌تواند برای ما ارزش و هنجار وضع کند. نیچه در ادامه توصیف وضعیت زمانه خود از تعبیر «خدا مرده است» استفاده می‌کند. به‌عقیده نیچه، حاصل «مرگ خدا» از دست رفتن معنای زندگی به‌طور کلی یا زندگی برای نوع بشر است، اما در عین حال امکان فراهم آوردن معنا برای زندگی من فردی وجود دارد. حال که معنای وراانسانی و فرااین‌جهانی برای این زندگی وجود ندارد، انسان خود می‌تواند معنای این جهانی برای آن فراهم آورد. وی دو راه برای فائق آمدن بر نیهیلیسم(پوچ‌گرایی) و بدبینی همراه آن و کنار آمدن با سرشت هولناک زندگی ارائه می‌کند که عبارتند از؛ ۱ـ هنر به مثابه راه حل ۲ـ باز ارزش‌گذاری ارزش‌ها به مثابه راه حل نیست‌انگاری.

الف ـ هنر به مثابه راه حل

نیچه موضع خود را آنتی‌تز موضع شوپنهاور می‌داند. وی همچون شوپنهاور از هولناکی سرشت جهان و زندگی بشری آگاه و همچون او بدبین است، اما همچون شوپنهاور منش نه گویانه نسبت به زندگی پیش نمی‌گیرد، بلکه به آن آری می‌گوید. به‌واقع وی چاره کار را در روی گرداندن از واقعیت و نه گفتن به آن نمی‌داند، بلکه در روی آوردن و آری گفتن به آن می‌داند و در نظر او این کار از طریق «هنر» انجام‌پذیر است. در نظر نیچه، برای این کار از شیوه دو گونه هنر می‌توان بهره گرفت که نیچه آنها را هنر آپولونی و هنر دیونوسوسی می‌نامد.

۱ـ هنر آپولونی

در رویارویی واقعیت که در ذات خود دهشتناک و هولناک است، راهی که در هنر آپولونی پی گرفته می‌شود، کشیدن پرده‌ای زیبا بر این چهره زشت است. هنر آپولونی، جهانی آرمانی و زیبا را برای ما تصویر می‌کند. ما با خلق زیبایی بر رنج موجود پیروز می‌شویم. هنر آپولونی (که نمود بارز آن در حماسه‌سرایی، پیکرتراشی است) در ذات خود «عنصر فریب» را نهفته دارد. حال که ذات جهان زشت است، ما برای خود تصویری دروغین، اما زیبا از جهان می‌آفرینیم تا زشتی واقعیت را با آن بپوشانیم. آنچه مایه رستگاری ما را فراهم می‌آورد، توهم زیباست. به این ترتیب خودفریبی در ذات، چاره‌ای آپولونی برای بدبینی است.

۲ـ هنر دیونوسوسی

اما شیوه دیونوسوسی متفاوت است. هنر دیونوسوسی، آغوش خود را می‌گشاید و به زندگی با تمامی تاریکی و هولناکی آن آری می‌گوید. هنر دیونوسوسی، پرده‌ای به روی واقعیت نمی‌کشد، بلکه آن را آنچنان که هست می‌پذیرد و زیبا می‌بیند. در چنین هنری انسان زندگی را دهشتناک اما باشکوه می‌بیند. نمود بارز این هنر در تراژدی و موسیقی است. در نظر نیچه، هنر دیونوسوسی نیز در بطن خود فریب است. ما در عین حال که می‌دانیم سرشت زندگی و جهان ارزشی ندارد، آن را ارزشمند تلقی می‌کنیم. هنر دیونوسوسی نیز در نهایت توهم است، هرچند «توهمی صادقانه». در توهم صادقانه ما هر چند می‌دانیم که ارزش‌های‌مان توهمی‌اند، اما این شناخت را در حاشیه و نه مرکز آگاهی خود قرار می‌دهیم. این چیزی است که نیچه از آن به «سطحی‌نگری از روی ژرفا» تعبیر می‌کند. هنر دیونوسوسی همچون هنر آپولونی جایی است که ما در آن توانسته‌ایم خواست حقیقت را مهار کنیم. این خواست جز با دانستن مهار نمی‌شود. ما می‌دانیم که ارزش‌های آفریده ما توهمی هستند، اما این شناخت را در حاشیه آگاهی خود قرار می‌دهیم. به این ترتیب، هم خواست حقیقت را مهار می‌کنیم و هم کارایی توهم را حفظ می‌کنیم و ارزش‌ها را برای خود نگه می‌داریم. شوپنهاور در عین اینکه به نشان دادن نقش توهم و فریب در زندگی انسان می‌پردازد، همواره موضعی نکوهش‌گرانه نسبت به آن دارد. برای شوپنهاور هنوز حقیقت یک دغدغه است، اما نیچه دغدغه‌ای نسبت به حقیقت ندارد. برای وی، زندگی بر حقیقت اولویت دارد و توهم و فریب در شکل هنر مقدس‌تر از حقیقت است. او معتقد است که چون ما برای زندگی کردن به دروغ نیازمندیم، پس بگذار همه‌چیز آلوده به دروغ باشد.

در نظر نیچه، هنر دیونوسوسی جهان‌بینی عمیق‌تری نسبت به هنر آپولونی به دست ما می‌دهد، اما در کل تأکید نیچه بر هنر به مثابه راه‌گذار از نیست‌انگاری بیشتر در آثار اولیه وی است. در آثار متأخر وی بیشتر بر راه حل دوم، یعنی «بازارزش‌گذاری ارزش‌ها» تکیه می‌کند.

ب ـ بازارزش‌گذاری ارزش‌ها به مثابه راه حل نیهیلیسم

گفتیم که نیچه نیست‌انگاری را تنها پیامد ممکن مرگ خدا نمی‌داند. فرهنگ غرب به نیست‌انگاری رسیده است، اما امکان گذر از نیست‌انگاری نیز وجود دارد. مرگ خدا گرچه به معنای آن است که خورشیدی غروب کرده است، اما می‌تواند زمینه سپیده‌دمی نو باشد. در نظر نیچه تا کنون ارزش‌های ما به‌گونه‌ای بوده‌اند که صرفاً در جهان حقیقی قابلیت تحقق داشته‌اند. این ارزش‌ها اساساً نافی زندگی این جهانی هستند و ریشه آنها درخواست نفی زندگی است. پس ارزش‌های اخلاقی، هم به آن جهت که مبتنی بر نفی زندگی این جهانی و سودای جهان حقیقی هستند و هم به آن جهت که پیروی از آنها به تباهی و از بین رفتن خود زندگی می‌انجامد، در ستیز با زندگی هستند و قابلیت تحقق در این جهان را ندارند. به عقیده نیچه اگر ما این ارزش‌ها را یگانه ارزش‌های ممکن بدانیم، فرجام ما چیزی جز نیست‌انگاری نخواهد بود، اما اگر ارزش‌هایی از نوع دیگر را ممکن بدانیم، راهی برای گذار از نیست‌انگاری برای ما خواهد بود، بنابراین گذر از نیست‌انگاری با وضع ارزش‌های جدید ممکن می‌شود؛ ارزش‌هایی که برخلاف ارزش‌های پیشین زندگی‌ستیز نباشند، بلکه شور زندگی بیافرینند.

معیار ارزش‌های جدید نباید نفی زندگی این جهانی، بلکه تأیید و آری‌گویی به زندگی این‌جهانی باشد بنابراین مبنای آن نه خواست حقیقت، بلکه خواست قدرت و زندگی خواهد بود. خواست قدرت در نیچه به معنای خواست به «چیرگی بر مقاومت» است و به این ترتیب این خواست به هیچ وجه در پی ثبات و ماندگاری نیست و همواره چیزی نو می‌طلبد و سعادت از منظر این خواست نه در آرامش یافتن، بلکه در فعالیت و در حرکت بودن بی‌پایان است. به عقیده نیچه، چیره شدن بر مقاومت‌ها و آفریدن و رسیدن به ارزش‌های اخلاق قدرت از عهده توده میان مایه حاصل از اخلاق بردگان برنمی‌آید. تنها انسان والاست که قادر به چنین کاری است. توده انسان‌ها باید پلی شوند برای ظهور آن انسان‌هایی که از عهده این چیرگی برمی‌آیند. نیچه درباره چنین انسان یا انسان‌هایی تعبیر «ابرانسان» را به کار می‌برد. انسانیت در نظر نیچه هدف نیست، بلکه ابزاری برای ظهور ابرانسان است. یعنی کسی که همه ارزش‌های پیشین را واژگون می‌کند و خود ارزش‌های جدید وضع می‌کند. ابرانسان کسی است که به فراسوی خیر و شرها می‌رود و اراده اوست که خیر و شرها را وضع می‌کند. هر ابرمردی قانون خودش را دارد. ابرمرد به موقعیت مرگ خدا همچون سپیده‌دم می‌نگرد. وی دریافته است که هیچ بنیاد محکم و استواری که جهان ثابت بر آن قوام یافته باشد یا بتوان آن را چنین قوام داد، یا از آن بتوان به چشم‌اندازی ثابت و همیشگی برای داوری در خصوص جهان دست یافت، وجود ندارد. در نظر نیچه، اینکه هیچ ملکوت یا جهان حقیقی‌ای وجود ندارد که به این جهان و انسان، معنا و رستگاری بخشد، دلیلی علیه این جهان یا مایه‌ای برای خوارشمردن این جهان فراهم نمی‌آورد، بلکه دلیلی بر بزرگ‌داشتن آن به دست می‌دهد.

جهان حقیقی برای آن ابداع شد که این جهان بی‌ارزش شمرده شود و اکنون که جهان حقیقی کنار رفته است، این جهان ارزش خود را باز می‌یابد. این امر به این معناست که رستگاری و نجات در این جهان، نه از طریق قطع علاقه و دوری‌گزیدن از آن، یا در جهان خارج از آن، از طریق فرستاده‌ای آن جهانی، بلکه باید درون همین جهان و از رهگذر انسان‌هایی که در آن زندگی می‌کنند تحقق پیدا کند. با مرگ خدا انسان باید خود به خدای نجات‌دهنده خویش بدل گردد. خود باید در جای خدا بنشیند.

به نظر نیچه، جهان حقیقی‌ای که فیلسوفان پیشین و اخلاق مسیحی تصویر می‌کنند، جهانی نیست که ما در ساختن آن دخالتی داشته باشیم. ساختار آن جهان مستقل از وجود و اراده ماست، در نهایت، تنها این انتخاب با ماست که آیا به سمت آن جهان حقیقی برویم یا نرویم. آن جهانی است که حتی ماهیت آن کاملاً بر ما مشخص نیست. مرگ خدا به این معنا، معادل با از دست رفتن معنای زندگی نیست، بلکه به این معناست که دیگر، خلق معنای زندگی در اختیار ماست و ماییم که برای زندگی خود معنا وضع می‌کنیم و ما خود به قهرمان داستان بدل می‌شویم.

نتیجه‌گیری

عقاید نیچه نشان می‌دهد که برای نیچه، انسان صبغه الهی و معنوی ندارد. عقل انسان و بعد معنوی انسان که کمال او کمال انسان نیست، بلکه عقل «جنبه زیستی» دارد. در واقع عقل وسیله‌ای است که انسان در طبیعت زندگی کند، اما در فرهنگ قرآنی و اسلامی، انسان از روح الهی برخوردار است که می‌تواند تا مقام «قاب قوسین او ادنی» عروج کند و این انسان خلیفه خداوند در زمین است. در نهایت آنکه برای نیچه انسان «این‌جهانی» است، در صورتی که برای اسلام انسان «آن‌جهانی» است.

نام:
ایمیل:
نظر: