قبر یزید و معاویه کجاست؟
سال 1368 به دمشق رفتم. طفیلی یک کاروان پنج شش نفره بودم. یکی از آن روزها، از هتل سمیرامیس، سر خود راه افتادیم تو کوچه پس کوچههای قدیمی شهر. میخواستیم قبر دو واقعیت تاریخی را پیدا کنیم: معاویه و یزید. چارهای جز پرس و جو نداشتیم. از عابرها و کاسبها پرسیدیم. کسی پاسخ نمیداد. میدانستند و نمیگفتند، یا نمیدانستند؟ نفهمیدیم. ساعتها راه رفتیم. خسته شدیم. سماجتمان تمام نشد. برخی نشانی میدادند، اما درست نبود. تا این که یک عرب شامی نشانی تازهای بهمان داد. با کنجکاوی پاهای خستهمان را به آن طرف کشیدیم. رسیدیم. از آن چه میدیدم، خشکم زد. ما از او نشانی قبر یزید را پرسیده بودیم و او نشانی یک ایستگاه زباله را به ما داده بود.
حیرت زده به دنبال واقعیت بعدی راه افتادیم. پاسخهای درست و نادرست ما را به کوچهای باریک کشاند. رسیدیم به خانهای که دری چوبی و قدیمی داشت. در زدیم. لحظههایی گذشت تا این که در باز شد. زنی میان سال آن طرف در ایستاده بود. آن چه دیده میشد حیاطی کوچک بود و چشمان زنی که میگفت: چه میخواهید؟ گفتیم: ایرانی هستیم؛ برای دیدن قبر معاویه آمدهایم. گفت: من شیعهام؛ با اسم محمد و خاندان او وارد شوید. چند پله پایین رفتیم و پا به حیاط آجرفرش آن خانه کوچک گذاشتیم. چند اتاق در اطراف دیده میشد. آن زن با دست به اتاقی که پایین دست بود اشاره کرد. به آن سو رفتیم. اتاق، با نردههای عمودی بسته شده بود. مخروبه بود. تاریکی آن با پنجرهای کوچک در بالای دیوار، کمی گرفته شده بود، طوری که بشود توی آن را دید. آن سوی نردهها فقط یک برآمدگی بزرگ خاکی بود. چند دقیقهای، ماتِ این چشمانداز شدم؛ یک تل خاکی. من هنوز نمیدانم اهالی آن محله قدیمی دمشق نشانیهای درستی به ما دادند یا نه؟ ولی یادم هست که هنگام برگشت، از کنار بارگاهی گذشتیم که مردم گروه گروه وارد آن میشدند. در آن بارگاه حقیقتی سه ساله به نام رقیه خفته بود.هدایت الله بهبودی