صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۲۰ بهمن ۱۳۹۳ - ۰۷:۴۵  ، 
شناسه خبر : ۲۷۲۶۳۰
لزوم رعایت قاعده «حرمت امامزاده و متولی!» و احترام به «قانون پدیده‌ها»

رضا بردستانی

قانون پدیده‌ها

هر «پدیده» در ایران نخست متأثر از مجموعه رخدادهای قبل از خود و سپس به وجود آورنده و تأثیرگذارنده بر «پدیده‌»هایی دیگر و پس از خود است. این را می‌توان در یک نگاه تاریخی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به عنوان «قانون پدیده‌ها» بررسی و تبیین کرد. از گذشته تا حال همیشه این قانون پدیده‌ها با چنین رویکردی جامعه را گاه تحت تأثیر عمیق‌ترین تأثیرات و تغییرات قرار داده است. قانون پدیده‌ها به گونه‌ای دیگر و از زاویه‌ای متفاوت با آن چه در جامعه ایرانی رخ داده است در گوشه، گوشه جهان پدیدار شده است. جنگ‌های صلیبی و انقلاب صنعتی دو نمونه از این رخدادهایی است که درستی قانون پدیده‌ها را تأیید و تأکید می‌کنند. اگرچه این قانون پدیده‌ها برخاسته از همان رابطه علت و معلولی است اما برخلاف برهان علیت که در ادامه به صورتی گذرا و خلاصه به آن اشاره خواهیم کرد همواره اینگونه نبوده است که منطق محکم و مستدلی بر جریانات کلی قانون پدیده‌ها حاکم باشد و دیده شده است که در پاره‌ای از پدیده‌ها؛ احساسات برانگیخته، تهییج یا جریحه‌دار شده زمینه‌ساز بروز پدیده‌هایی گاه مخرب‌تر از اصل ماجرا بوده‌اند؛ پدیده‌هایی که سالیان درازی طول کشیده است تا جامعه از مسیر منحرف شده به راه درست بازگردد یا در نهایت بازگردانده شود.

در تعاملات سیاسی دو دهه گذشته هیچ‌گاه شاهد بازگشت به گذشته نبوده‌ایم و بعید می‌نماید پس از این نیز مردم به نیروهای قبلی اقبال و اعتماد مجددی نشان دهند اما بخش فعال و رسانه‌ای پایداری و قسمتی از اصولگرایان بدون رعایت برخی قواعد همچنان سعی در زنده نگاه داشتن نامزدی به نام احمدی‌نژاد دارند احمدی‌نژادی که هست ولی مدت‌های مدیدی است که دیگر وجود مؤثر سیاسی ندارد به قول معروف: «یکی هست که دیگه نیست!»

برهان علیت

در برهان علیت رابطه بین یک رویداد (علت) و رویدادی دوم (اثر یا معلول) است که در آن رویداد دوم نتیجه رویداد نخست است. به عبارتی ساده‌تر تحقق معلول متوقف به علت است و این رابطه یک رابطه کاملا تعریف شده و مشخص است. علت‌ها بر سه قسم‌اند: «علت‌های لازم (ناقصه / مجبره»، «علت کافی (تامه / مختاره / حقیقیه)» و علت مشارکت‌کننده (دخیل، سهیم). در اشاره‌ای کوتاه باید متذکر شد که علت را به اقسام دیگری نیز تقسیم کرده‌اند: داخلی (ماهوی) و خارجی (وجودی) / حقیقی و اعدادی / مقتضی و شرط / انحصاری و بدیل‌پذیر؛ تام و ناقص و... اما یکی از انواع تقسیمات که از زمان ارسطو تاکنون در بسیاری از منابع فلسفی به چشم می‌خورد تقسیم چهارگانه است؛ علت صوری: آن چه شکل و صورت معلول را باعث می‌شود / علت مادی: آن چه زمینه پیدایی معلول است و در ضمن آن باقی می‌ماند./ علت غایی: انگیزه فاعل برای انجام کار است/ علت فاعلی: علتی که معلول از آن پدید می‌آید. علت فاعلی دو اصطلاح دارد: یکی علت فاعلی طبیعی و دیگری علت فاعلی الهی که منظور از آن موجودی است که موجود را پدید می‌آورد و به آن از عدم، هستی می‌بخشد.

اگر با همین اشاره کوتاه بازگردیم به قانون پدیده‌ها در ذات و پیکره رخدادهای اجتماعی، تاریخی، سیاسی و فرهنگی خواهیم دید نهایتاً یکی از اقسام رابطه علیت را پوشش می‌دهد اما آن چه در این گفتار مهم است پدیده‌هایی هستند که همگی نتیجه پدیده‌های قبلی بوده‌اند یعنی رخدادی در گذشته باعث شده است تا پدیده‌ای تاریخی،‌ اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به وجود آید و عملا نمی‌توان گفت پدیده بعدی باعث بروز مجدد پدیده قبلی شده باشد. پس از بررسی مجمل قانون پدیده‌ها و هفت مثالی که در پی می‌آید و تبیین‌کننده قانون پدیده‌هاست به اصل ماجرا خواهیم پرداخت:

مثال نخست / کشف حجاب

پدیده مذموم کشف حجاب را اگر برای نمونه بررسی نماییم به روشنی درمی‌یابیم رخدادی ساده و بی‌ارتباط باعث پدیدار شدن آن می‌شود در حالی که هیچ رابطه‌ای بین سفر خارجی پادشاه مملکت و کشف حجاب ـ علی‌الظاهر ـ وجود ندارد. کشف حجاب در ایران پدیده‌ای ناشی از آشنایی با غرب و تجددخواهی افرادی است که افکار و زندگی غربی را تجربه کرده بودند. در حالی که نخستین نشانه‌های کشف حجاب را می‌توان در دربار ناصرالدین شاه قاجار و سپس در محافل روشنفکری مشاهده نمود، رسمیت یافتن آن به دوره دیکتاتوری رضا شاه پهلوی باز می‌گردد. رضاخان که پیش از رسیدن به مقام پادشاهی، خود را فردی دیندار و پایبند به اصول مذهب نشان داده بود، پس از به قدرت رسیدن به تدریج ماهیت اصلی خود را نمایان ساخت.

او که تجددگرایی و تضعیف ارزش‌های دینی را سرلوحه برنامه‌های نوسازی فرهنگی خود قرار داده بود، طی اقداماتی، مخالفت عملی خود را با اسلام و فرهنگ و سنن اسلامی جامعه آغاز کرد. از جمله این اقدامات می‌توان به حضور روزافزون میسیون‌های مذهبی، تأسیس مدارس جدید، بازگشت اشراف‌زادگان تحصیل‌کرده از فرنگ، تأسیس کانون‌ها و انجمن‌های روشنفکری، تغییر نظام آموزشی، اجباری کردن استفاده از کلاه‌شاپو، صدور قانون متحدالشکل نمودن البسه، کشف حجاب بانوان، ترویج بی‌قیدی در میان زنان جلوگیری از حضور زنان با حجاب در پارک‌ها، سینماها، تئاترها، هتل‌ها و سایر مراکز عمومی و... اشاره نمود.

رضا شاه که ریشه‌دار بودن تفکر دینی و مبانی ارزشی حاکم بر جامعه ایرانی را مانعی جدی بر سر راه فرآیند مدرن‌سازی می‌پنداشت، پس از تنها سفر خارجی‌اش به ترکیه در 12 خرداد 1313، بیش از اندازه تحت تأثیر اقدامات غرب‌گرایانه آتاتورک قرار گرفت. از این رو پس از بازگشت به ایران عزم خود را برای غربی شدن جامعه ایرانی جزم نمود و مدعی آن شد که اگر مردم لباس متحدالشکل بپوشند، کلاه پهلوی به سر گذارند و نسبت به تقیدات دینی سستی نشان دهند متمدن خواهند شد. مسافرت رضا شاه به ترکیه جدای از آنکه فصل جدیدی در مناسبات دو کشور گشود، تغییرات عمیقی نیز در روحیات و سیاست‌های رضاشاه علی‌الخصوص درباره زنان و حجاب آنان به وجود آورد.

مستشارالدوله سفیر کبیر ایران در ترکیه، تأثیرپذیری رضاخان از بی‌حجابی زنان ترکیه را چنین توضیح می‌دهد: «شبی پس از پایان ضیافت رسمی باشکوه وقتی رضاشاه به عمارت حزب خلق که محل اقامت او در آنکارا بود مراجعت کرد تا پاسی از شب نخوابید و در تالار بزرگ خانه ملت قدم می‌زد و فکر می‌کرد و گاه گاه بلند می‌گفت: عجب! عجب! وقتی چشمان شاه متوجه من شد که در گوشه تالار ایستاده بودم، فرمود: صادق، من تصور نمی‌کردم ترکها تا این اندازه ترقی کرده و در اخذ تمدن اروپا جلو رفته باشند. حالا می‌بینم که ما خیلی عقب هستیم مخصوصاً در قسمت تربیت دختران و بانوان؛ ... فوراً باید با تمام قوا به پیشرفت سریع مردم مخصوصاً زنان اقدام کنیم.»

رضاخان که شدیداً تحت تأثیر بی‌حجابی زنان ترکیه قرار گرفته بود، این مسئله را یک سال و اندی پس از سفر خود به ترکیه در آذر 1314 به محمود جم رئیس‌الوزرا چنین بازگو می‌نماید: «نزدیک دو سال است که این موضوع ـ کشف حجاب ـ سخت فکر مرا به خود مشغول داشته است، خصوصاً از وقتی که به ترکیه رفتم و زنهای آنها را دیدم که «پیچه» و «حجاب» را دور انداخته و دوش به دوش مردهایشان در کارهای مملکت به آنها کمک می‌کنند، دیگر از هرچه زن چادری است بدم آمده است.

اصلاً چادر و چاقچور، دشمن ترقی و پیشرفت مردم است. درست حکم یک دمل را پیدا کرده که باید با احتیاط به آن نیشتر زد و از بینش برد.» از این رو بخشنامه کشف حجاب جهت تصویب رضاشاه در تاریخ 27 آذر 1314 از طرف رئیس‌الوزرا به دربار فرستاده شد تا در اول دی دستورالعمل اجرای غیررسمی قانون کشف حجاب به تمام ولایات ایران ارسال گردد. یک مسافرت ساده خارجی تنها یک سال بعد منجر به دستورالعملی می‌شود که خود ریشه بسیاری از پدیده‌های بعدی است. پدیده‌هایی که در نگاهی کلان سنگ بنای انقلاب 1979/1357 جمهوری اسلامی ایران را بنا نهادند.

مثال دوم / 16 آذر 1332

حوادث آذر 1332 و نقطه اوج آن یعنی حوادث 16 آذر 1332 را باید از سالیان دورتر دنبال کرد. در جامعه ایران دانشجویان از سال 1313 تا پیروزی انقلاب اسلامی همواره نسبت به مشکلات موجود در جامعه و کارکردهای نامناسب دولتمردان دوره پهلوی واکنش نشان داده و به طرق مختلف درصدد اصلاح وضعیت موجود و سپس براندازی نظام سلطنتی برآمده‌اند و این موضوع به عنوان نقطه شروع مبارزات دانشجویی ایران قلمداد می‌شود. اما نقطه عطف و اوج مبارزات و حرکات جنبش دانشجویی در ایران به درستی و به روایت تاریخ، حوادث آذر 1332 به خصوص حادثه 16 آذر 1332 دانشگاه تهران بود.

اگرچه بیش از شش دهه از آن حادثه می‌گذرد اما در هر تحلیل و ارائه هر واکاوی، پرداختن به تمامی ابعاد آن ماجرا حتی اگر تکرار نیز محسوب شود ضروری است بعد از کودتای 28 مرداد، رژیم شاه که توانسته بود با کمک اربابان بر اریکه قدرت بازگردد، درصدد برآمد تا پایه‌های حکومت خود را تثبیت کند، اما غافل از اینکه مردم در اولین فرصت خشم و انزجار خویش را نشان خواهند داد. «آیزنهاور» طی نطقی در کنگره آمریکا، کودتای 28 مرداد را چنین توصیف کرده بود: «پیروزی سیاسی امید بخشی نصیب قوای طرفدار تثبیت اوضاع و قوای آزادی شده است!» نیکسون معاون رئیس‌جمهور آمریکا در سال 1332، راهی ایران گردید تا نتیجه سرمایه‌گذاری بیست و یک میلیون دلاری سازمان اطلاعات آمریکا، «سیا» را که در راه کودتا و سرنگونی دولت مصدق هزینه کرده بود، از نزدیک مشاهده کند.

ملت ایران در حالت افسردگی به سر می‌برد و از نفاق و تفرقه‌ای که استبداد توانسته بود در میان ملت ایجاد کند، ناراحت بود. رهبری نهضت مقاومت، قصد رساندن صدای اعتراض مردم را به گوش جهانیان داشت و تلاش لندن و واشنگتن را که می‌خواستند با مشروع جلوه دادن رژیم کودتا، امتیازات مورد نظر خود را در محیط آرام به دست آورند، خنثی کند. اجرای این برنامه به عهده کمیته هماهنگی دانشگاه واگذار شد.

دانشجویان دانشکده‌های حقوق و علوم سیاسی، علوم، دندانپزشکی، فنی، پزشکی و داروسازی در دانشکده‌های خود، تظاهرات پرشوری علیه رژیم کودتا برپا کردند. رژیم با تمام قوا متوجه دانشگاه شد. روز 15 آذر تظاهرات به خارج از دانشگاه کشیده شد و ماموران انتظامی، در زد و خورد با دانشجویان، شماری را مجروح و گروهی را دستگیر و زندانی کردند. صبح روز 16 آذر 1332، گارد برای اولین بار وارد صحن دانشگاه شد تا فریاد مخالفان را در گلو خفه کند.

در یکی از کلاسهای درس دانشکده فنی، چند تن از دانشجویان در اعتراض به حضور ماموران گارد، آنها را به مسخره می‌گیرند و ماموران گارد با حمله به دانشجویان بی‌پناه، سه تن از آنان را به شهادت می‌رسانند. فردای آن روز در جو خفقان و وحشت، نیکسون به دانشگاه تهران می‌آید و از دست قاتلان دانشجویانی که اعتراض کرده بودند و بی‌حرمت‌کنندگان ساحت مقدس دانشگاه «دکترای حقوق» دریافت می‌کند. شصت و یکسال از آن حادثه می‌گذرد اما همچنان آن رویداد و آن پدیده در بسیاری از پدیده‌هایی که بعدها پدید آمده‌اند مؤثر نشان داده شده است.

مثال سوم / اصلاحات ارضی (انقلاب شاه و مردم یا انقلاب سفید)

اصلاحات ارضی تغییری است که دولت در سیستم مالکیت و بهره‌برداری از زمینهای کشاورزی ایجاد می‌کند و در نظامهای مختلف سیاسی به طرق گوناگونی صورت می‌پذیرد. اصلاحات ارضی علاوه بر علل و عوامل اقتصادی، انگیزه‌های سیاسی و به تبع آن پیامدهای سیاسی به دنبال دارد. سابقه اصلاحات ارضی در ایران به اواخر قرن نوزدهم بازمی‌گردد. از زمان انقلاب مشروطیت تا دوران پس از دکتر مصدق حرکتهایی جهت تغییر رابطه مالکان و رعایا صورت گرفته است که محصول آن تحول در نظم مالکیت در برخی از نواحی ایران بوده است. پیشینه اصلاحات ارضی رسمی در ایران به سفر «ویلیام داگلاس» قاضی دادگاه عالی آمریکا به ایران در شهریورماه 1329 بازمی‌گردد.

وی در ملاقات با محمدرضا پهلوی یکی از شرایط کمک کشورش به ایران را اصلاحات ارضی دانست و در سخنرانی خود در دانشگاه تهران وضعیت کشاورزی را مهم‌ترین مشکل ایران برشمرد و اجرای اصلاحات ارضی را برای جلوگیری از نفوذ و رشد کمونیسم به مقامات ایران توصیه کرد. با اجتناب‌ناپذیر شدن موضوع اجرای اصلاحات ارضی در ایران، لایحه‌ای با هدف تقسیم زمینهای بزرگ کشاورزی آماده شد و در اردیبهشت ماه سال 1339 با تعدیلاتی از تصویب دوره نوزدهم مجلس شورای ملی گذشت. اما شاه برای انجام اصلاحات ارضی با مشکلاتی مواجه بود. از یک سو فشار آمریکا برای اجرای قانون اصلاحات ارضی و از طرف دیگر مخالفت مرجع تقلید شیعه آیت‌الله بروجردی با ابعاد غیرشرعی اصلاحات، اجرای این قانون را تا زمان رحلت ایشان (1345 هـ.ش) به تعویق انداخت.

با نخست‌وزیری علی امینی در سال 1340، لایحه اصلاحات ارضی که در دوران نخست‌وزیری منوچهر اقبال تهیه شده بود با اصلاحاتی در هیئت دولت امینی به تصویب رسید و حسن ارسنجانی وزیر کشاورزی وقت به عنوان مجری اصلاحات ارضی انتخاب شد و امینی و ارسنجانی قاطعانه اجرای برنامه اصلاحات ارضی را پی گرفتند. دولت امینی با حمایت دولت آمریکا توانست بخشی از برنامه اصلاحات ارضی و اجتماعی را به اجرا درآورد که مورد مخالفت شدید شاه و مالکان بزرگ قرار داشت. به همین منظور تحریکاتی علیه وی شروع شد و همه نیروهای چپ و راست به انتقاد از اصلاحات ارضی پرداختند. با اجرای مرحله اول اصلاحات ارضی حدود بیست درصد از خانوارهای روستایی صاحب زمین شدند، در صورتی که پیش‌بینی شده بود با اجرای مرحله اول اصلاحات ارضی اکثریت خانوارهای روستایی بدون زمین دارای زمین کشاورزی شوند، ولی به دلیل مخالفت مالکان بزرگ با تقسیم زمینهای کشاورزی و ایجاد شرکتهای زراعی کشت و صنعت، اهداف مرحله اول اصلاحات ارضی محقق نشد.

مرحله اول اصلاحات ارضی در دوره صدارت علی امینی و مرحله دوم آن به عنوان یکی از اصول شش‌گانه

«انقلاب سفید» مطرح و به اجرا گذارده شد و مرحله سوم اصلاحات ارضی در سال 1348 توسط دولت هویدا و اجرا گردید. اصلاحات ارضی که طی سالهای 1339 تا 1342 در ایران اتفاق افتاد. اجرای قانون اصلاحات ارضی در دوره زمانی فوق برخوردار از منشأ و خاستگاه خارجی و ماهیت سیاسی، غیراقتصادی و فنی بود و با شرایط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی حاکم بر ایران انطباق نداشت و بدون ایجاد شرایط لازم و کافی، به طور سریع و ناقص اجرا شد و پیامدهای ناهمگون و نامتجانسی در کشور داشت.

مثال چهارم / احیای مجدد کاپیتولاسیون در ایران

با درگیر شدن آمریکا در جنگ دوم جهانی، نیروهای این کشور در اروپا و آسیا مستقر شدند و حضور قابل توجهی در خارج آمریکا پیدا کردند. برای مستشاران نظامی آمریکا که در استخدام دولت ایران بودند یک قرارداد دفاعی دو جانبه امضا شد. پنج ماه بعد دولت آمریکا در خصوص وضعیت حقوقی نیروهای خود مذاکراتی را با مقامات ایران آغاز کردند. چون مقامات آمریکایی از سابقه کاپیتولاسیون در ایران آگاه بودند تمایل داشتند که موضوع کاپیتولاسیون را بدون سر و صدا و با کمترین هزینه و در حقیقت با موافقت شخص شاه به انجام برسانند. از طرفی به علت ناتوانی محمدرضا پهلوی در اجرای برنامه اصلاحات ارضی، دولت جان. اف کندی مجبور شد تا چهره مورد نظر آمریکا یعنی علی امینی را به نخست‌وزیری منصوب کند دکتر علی امینی یک ماموریت اصلی بر عهده داشت، آن هم اجرای اصلاحات ارضی بود.

لایحه اصلاحات ارضی در بیستم دی ماه 1340 به تصویب هیئت دولت رسید. دولت آمریکا پس از دو ماه که از تصویب اصلاحات ارضی گذشته بود طرح درخواست اعطای مصونیت مستشاران نظامی خود را مطرح کرد. آنان می‌پنداشتند چون دولت امینی با فشار مستقیم آمریکاییان روی کار آمده است لذا به سرعت با درخواست آنها موافقت خواهد کرد. ولی این سیاستمدار کهنه کار و شاهزاده قاجاری که به خوبی از سابقه کاپیتولاسیون آگاه بود همواره در مقابل درخواست آمریکا طفره رفت تا سرانجام جای خود را در سال 1341 به اسداله علم داد. دولت اسداله علم نیز موقعیت طرح و اجرای طرح آمریکایی کاپیتولاسیون را به دست نیاورد تا در 17 اسفند 1342 جای خود را به دولت حسنعلی منصور سپرد.

در تیرماه 1343 محمدرضا شاه به آمریکا رفت و مورد استقبال گرم مقامات آمریکایی قرار گرفت. در مسائلی که مورد بحث و تبادل نظر طرفین قرار گرفت اعطای کمک‌های نظامی آمریکا، منوط به وضع مقررات قضایی و مصونیت نظامیان آمریکا شد. پس از بازگشت شاه از آمریکا، لایحه مزبور در مجلس سنا طرح شد. در سوم مرداد 1343 مجلس سنا جلسه فوق‌العاده‌ای تشکیل داد تا به بررسی چند لایحه بپردازد. در این جلسه تا نیمه شب ادامه پیدا کرد و بعد از طرح لوایح مختلف، مقارن نیمه شب، لایحه کاپیتولاسیون که متن آن بدین قرار بود مطرح شد:

مادۀ واحده: با توجه به لایحه شماره 18 – 2291 – 2157 – 1125 / 1342 ش. دولت و ضمائم آن در تاریخ 42/11/21 به مجلس سنا تقدیم شده به دولت اجازه داده می‌شود که رئیس و اعضای هیئت‌های مستشاری نظامی ایالات متحده آمریکا در ایران که به موجب موافقت‌نامه مربوط به استخدام دولت شاهنشاهی باشند از مصونیت‌هایی که شامل کارمندان اداری و فنی موصوف در بند (و) ماده اول قرارداد وین که در تاریخ هجدهم آوریل 1961م. (29 فروردین 1340) به امضا رسیده است برخوردار نماید.

نکته قابل توجه اینکه حسنعلی منصور با تحریف حقایق سعی در بی‌اهمیت جلوه دادن این لایحه داشت. روز سه‌شنبه 1342/7/21 مجلس شورای ملی بررسی لایحه مزبور را آغاز کرد سرانجام رای‌گیری در ساعت پنج بعدازظهر انجام و از 136 نماینده حاضر در جلسه، لایحه مذکور با 74 رای موافق در مقابل 61 رای مخالف به تصویب رسید.

بدون شک موضع‌گیری امام خمینی(ره) در برابر مصوبه مجلس (کاپیتولاسیون) و در پی آن تبعید ایشان، نقطه عطفی در ترایخ معاصر ایران می‌باشد. رژیم شاهنشاهی که از سخنرانی‌ها و افشاگری‌های معظم‌له می‌هراسید، نماینده‌ای به شهرستان قم اعزام کرد و این پیام را برای امام فرستاد: «... آمریکا به منظور کسب وجهه در میان مردم ایران با تمام قدرت فعالیت می‌کند پول می‌ریزد و از نظر قدرت در موقعیتی است که هرگونه حمله به آن، به مراتب خطرناک‌تر از حمله به شخص اول مملکت است. آیت‌الله خمینی اگر بنا دارند نطقی ایراد کنند باید خیلی مواظب باشند که به دولت آمریکا برخوردی نداشته باشد که خیلی خطرناک است و با عکس‌العمل تند و شدید آنان مواجه خواهد شد دیگر هرچه بگویند حتی حمله به شاه چندان مهم نیست.

به رغم پیام مؤکدی که برای امام خمینی(ره) ارسال شد ایشان نطقی تاریخی در چهارم آبان 1343 ایراد کردند که به بخشی از آن می‌پردازیم. «اگر یک خادم آمریکایی، اگر یک آشپز آمریکایی، مرجع تقلید شما را وسط بازار ترور کند... دادگاههای ایران حق محاکمه ندارند... اگر شاه ایران یک سگ آمریکایی را زیر بگیرد بازخواست خواهد شد...».

مثال پنجم/ قیام پانزده خرداد 1342 در ایران

قیام 15 خرداد، نقطه عطفی در تاریخ مبارزات ملت ایران به رهبری حضرت امام خمینی(ره) می‌باشد. در سحرگاه 15 خرداد 1342، عوامل رژیم شاه به خانه ساده و بی‌آلایش حضرت امام در قم یورش بردند و امام خمینی(ره) که روز پیش از آن در روز عاشورای حسینی در مدرسه فیضیه قم، طی سخنان کوبنده‌ای پرده از جنایات شاه و اربابان آمریکایی و اسرائیلی او برداشته بودند، دستگیر و به زندانی در تهران منتقل شدند. هنوز چند ساعتی از این حادثه نگذشته بود که خیابان‌های شهر قم زیر پای مردان و زنان مسلمان و انقلابی که به قصد اعتراض از خانه‌هایشان بیرون آمده و به حمایت از رهبرشان فریاد برآورده بودند، به لرزه درآمد.

همین صحنه در تهران و چند شهر دیگر به وجود آمد، تظاهرات مردم رژیم را سخت به وحشت افکند و برای سرکوب این قیام تاریخی به اسلحه روی آورد. در این روز حدود 15 هزار نفر مسلمان انقلابی به خاک و خون کشیده شدند و بدین ترتیب تاریخ ایران اسلامی در روز 15 خرداد ورق خورد و فصل جدیدی در رویارویی مستضعفان با مستکبران گشوده شد. پس از این واقعه در تهران و قم و سایر شهرها دولت به دستگیری و محاکمه روحانیون و مردم ادامه داد. زندان‌ها از روحانیون و بازاری‌ها و کسبه پر شد و عده‌ای نیز محاکمه و اعدام شدند.

جریان 15 خرداد هرچند ظاهرا با سرکوب خونین به نفع شاه تمام شد اما در حقیقت ماهیت رژیم ستمشاهی را بیش از پیش برای همگان آشکار کرد و نقطه آغازی برای توفان عظیم انقلاب اسلامی گردید که ظرف 15 سال با مجاهدت و ایثار و جانبازی عده زیادی از حق‌طلبان و مجاهدان راه خدا به پیروزی رسید و تاروپود رژیمی که اقتدار خود را در وابستگی به ابرقدرت‌ها و نیروی نظامی می‌دانست مانند تار عنکبوت از هم گسست.

مثال ششم / 17 شهریور 1357 (جمعه سیاه)

در حالی که در روز 28 مرداد 1357 حکومت با برگزاری مراسم بزرگداشت کودتای 28 مرداد تلاش می‌کرد وانمود کند رژیم از موقعیت مستحکمی برخوردار است، آتش‌سوزی سینما رکس آبادان، که به زودی شایع شد ساواک در آن دست دارد، دولت جمشید آموزگار را با بحران جدی مواجه کرد. سپهبد ناصر مقدم رئیس وقت ساواک در ملاقاتی با شاه خاطرنشان کرد که با توجه به مجموعه شرایط، عمر نخست‌وزیری جمشید آموزگار به سر آمده و او دیگر برای حل مشکلات حکومت توانی ندارد. شاه به توصیه مقدم و برخی محافل سیاسی داخلی و خارجی، جعفر شریف امامی را مامور تشکیل کابینه کرد.

ناصر مقدم پیشاپیش در این‌باره با افرادی چون آیت‌الله شریعتمداری نیز مشورت کرده و به این نتیجه رسیده بود که حضور فردی با شعارهای مسالمت‌جویانه‌تر، که در عین حال بتواند با محافلی از مخالفان میانه‌رو حکومت نیز ارتباطاتی داشته باشد و وعده‌هایی برای نجات حکومت از بحران ارائه دهد، بیش از هر گزینه دیگری برای اشغال پست نخست‌وزیری مطلوب خواهد بود؛ تعداد قابل توجهی از افراد کابینه جعفر شریف امامی را اعضای ساواک تشکیل می‌دادند. از جمله اقدامات دولت شریف امامی که ناصر مقدم رئیس ساواک در آن نقش مهمی داشت، اعلام حکومت نظامی در تهران و 11 شهر دیگر در شامگاه روز 16 شهریور 1357 بود. با این اقدام فاجعه جمعه 17 شهریور 1357 در میدان ژاله (شهدا) تهران رقم خورد و به نقطه عطفی در گسترش مخالفتهای عمومی با حکومت پهلوی تبدیل شد.

چند روز قبل و در روز 13 شهریور 1357 ـ عید فطر ـ تظاهرات گسترده‌ای در تهران و سایر شهرها روی داد و ساواک از روند حوادث و تبعات ادامه آن احساس نگرانی می‌کرد. سپهبد ناصر مقدم پس از تظاهرات روز عید فطر (13 شهریور 1357) به دیدار شاه رفت و با اشاره به ناآرامیهای جاری کشور و ابراز نگرانی از تبعات سوئی که می‌توانست برای ارکان حاکمیت به بار آورد، موافقت شاه را برای برقراری حکومت نظامی در تهران و برخی شهرها به دست آورد. به دنبال آن، در شامگاه روز 16 شهریور 1357 جلسه شورای امنیت ملی دولت شریف امامی تشکیل شد و طی مذاکراتی به کارگردانی مقدم، نهایتاً به ضرورت برقراری حکومت نظامی در تهران و 11 شهر دیگر رای داده شد.

مقدم با ذکر اخبار و شایعاتی درباره آغاز موج جدید ناآرامی‌ها در تهران و سایر شهرها، حاضران در جلسه را متقاعد کرد که چاره‌ای جز موافقت با طرح او (که پیش از آن شاه نیز موافقتش را با آن اعلام کرده است) در برقراری حکومت نظامی ندارند. برخی از حاضران در جلسه استدلال کردند که در ساعات محدود باقیمانده تا صبح روز 17 شهریور (زمان آغاز برقراری حکومت نظامی) مردم امکان آگاهی از این تصمیم جدید دولت را نخواهند داشت، اما مقدم با اصرار بر ضرورت برقراری سریع حکومت نظامی تصریح کرد که رسانه‌ها (رادیو و تلویزیون) این تصمیم دولت را به طور مکرر به اطلاع مردم خواهند رساند. اما همچنان که پیش‌بینی می‌شد، مردم نتوانستند در جریان تصمیم دولت قرار بگیرند، از صبح روز 17 شهریور 1357 در بسیاری از نقاط تهران و سایر شهرها بسیاری از مردم به خیابانها ریخته و بدون توجه به اخطارهایی که درباره برقراری مقررات حکومت نظامی داده می‌شد، بر ضد رژیم به تظاهرات پرداختند.

میعادگاه اصلی تظاهرکنندگان تهرانی در میدان ژاله قرار داشت که نیروهای انتظامی و ساواک بی‌محابا به روی مردم بسیاری که در این میدان و خیابانهای اطراف گرد آمده بودند، آتش گشوده و شمار زیادی مجروح و تعداد کثیری نیز به شهادت رسیدند. در این روز علاوه بر شهادت و جراحت صدها نفر از تظاهرکنندگان توسط ساواک، خسارات مالی و اقتصادی قابل توجهی به منازل، مغازه‌ها و اتومبیل‌های مردم وارد شد و آتش‌سوزی‌های عمدی بسیاری در بخشهای مختلف شهر به راه انداخته شد. در دیگر شهرهای کشور نیز ساواک و سایر نیروهای نظامی و امنیتی روی تظاهرکنندگانی که حکومت نظامی را نادیده گرفته و به خیابانها ریخته بودند، آتش گشود و تعداد کثیری را شهید و مجروح کردند. بیشترین اتهامات مربوط به فاجعه روز 17 شهریور 1357 متوجه ساواک شد. تبعات کشتار 17 شهریور برای رژیم پهلوی گران تمام شد؛ از آن پس ناآرامی‌ها وارد مرحله جدیدی شد.

مثال هفتم / پیروزی انقلاب اسلامی ایران (بهمن 1357 / فوریه 1979)

در روز 22 بهمن 1357، تاریخ نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی(ره) به نقطه عطف خود رسید. در این روز سرانجام مبارزات مردم مسلمان به بار نشست و پادشاهی 2500 ساله و ظلم و استبداد بیش از 50 ساله رژیم پهلوی در ایران، ریشه‌کن شد و به خواست الهی حکومت جمهوری اسلامی تأسیس شد. با مروری کوتاه برحوادث ده روزه یعنی روز 12 بهمن 1357 که حضرت امام پس از 15 سال تبعید به ایران بازگشتند تا 16 بهمن که مهندس بازرگان را به نخست‌وزیر دولت موقت منصوب نمودند و روز 19 بهمن که پرسنل نیروی هوایی ارتش به محضر امام رسیدند و با ایشان بیعت نمودند و حتی حوادث شب 21 بهمن که طی آن در نیروی هوایی تهران، درگیری مسلحانه بین عده‌ای از افراد این نیرو و گارد شاهنشاهی پیش آمد و با دخالت مردم، درب پادگان‌ها به روی مردم باز شد و سلاح‌هایی به دست مردم افتاد شاهد اندک تلاش‌هایی برای نجات رژیم شاه از سقوط بودیم اما سران ارتش هم دست‌اندرکار کودتا شدند و در روز 21 بهمن از ساعت چهار بعدازظهر اعلام حکومت نظامی کردند نیز موفق به جلوگیری از پیروزی انقلاب اسلامی ایران نشدند. مجموعه‌ای از پدیده‌ها طی نیم قرن باعث شد تا مردم در روز 22 بهمن به مراکز دولتی، نظامی، انتظامی و رادیو و تلویزیون یورش برده و آنها را فتح کنند و با فرار بختیار از ایران و اعلام بی‌طرفی ارتش در روز 22 بهمن 1357، انقلاب اسلامی ایران پس از سالها مجاهدت، ایثار، فداکاری و مقاومت در راه رضای الهی با رهبری بی‌نظیر حضرت امام خمینی(ره) و به همت مردم سرافراز ایران به پیروزی نهایی رسید.

اصل ماجرا

برشمردن سلسله‌ای از حوادث، پدیده‌ها و رخداد به این منظور صورت گرفت تا با بررسی اجمالی آن‌ها و نیز نگاهی به برخی حوادث پس از پیروزی انقلاب کوشش یک یا چند جناح خاص سیاسی را برای به کرسی نشاندن آرزویی محال! به چالشی جدی بکشانیم. آرزویی که گاه برای تحقق آن لزوم رعایت «حرمت امامزاده و متولی» که قاعده‌ای پذیرفته شده است نیز نادیده انگاشته می‌شود.

سال‌های جنگ (1367 – 1359) و سال‌های ابتدایی پس از جنگ اگرچه مردم از فعالیت‌های سیاسی به دور بودند و بیشترین تلاششان استحکام بخشیدن به آرمان‌هایی بود که بر سر آن خون‌ها ریخته شده بود اما با رهایی از جنگ و برقراری ثبات و آرامش نسبی و از نیمه دولت دوم هاشمی رفسنجانی ـ حدود سال‌های 74 تا 76 ـ بحث‌های سیاسی به عنوان یکی از پایه‌های اساسی و مغفول مانده جامعه ایران به عنوان بحث روز دوباره مطرح شد به نحوی که این موج فراگیر با مجموعه فعالیت‌های صورت پذیرفته برای انتخابات ریاست جمهوری منتهی به پیروزی سیدمحمد خاتمی رنگ و بویی جدی و حضوری ملموس‌تر به خود گرفت.

حضور احزاب به هر شکل و با هر تعریف تقریبا همزمان با آغاز دولت اصلاحات در جامعه بنیان نهاده شد و احزابی از طیف‌های مختلف موسوم به چپ و راست از همان زمان اعلام وجود و حضور کردند. اگرچه این تحزب‌گرایی به طور جدی باید آسیب‌شناسی شود اما بارقه‌های امید با بروز جناح‌های سیاسی جامعه را آماده پذیرش نوعی تمرین رشد و ارتقای تفکرات سیاسی کرد.

در همان زمان و تاکنون یکی از معروف‌ترین مباحثی که در بین افکار عمومی رایج است «نتیجه طبیعی دانستن هر دولت از پس اقدامات و رویه‌های در پیش گرفته دولت قبلی است» به این معنا که در افواه عمومی دولت خاتمی را نتیجه مستقیم مجموعه رخدادها و اقدامات دولت هاشمی می‌دانند به تعبیری ساده‌تر عدم وجود اصلاحات سیاسی باعث به وجود آمدن دولتی شد که با شعار اصلاحات سیاسی توانست آراء ملت را مال خود کند و طی دو دوره چهار ساله ساکن پاستور شود.

انتقادات وارد بر دوران اصلاحات در عمل باعث روی کار آمدن دولتی شد که با شعارهای اقتصادی و عبارات پسندیده‌ای همچون «عدالت محوری»، «مبارزه با فقر»، «جلوگیری از اشرافی‌گری» و نظائر این مردم را قانع کرد تا با خود همراه نماید و طی هشت سال بدون ورود به عملکردها مشاهده کردیم که به درست یا غلط شعارهای همسو و افراد نزدیک به دولتین نهم و دهم نتوانستند اقبالی در ورود مجدد به پاستور به دست آورند بدین معنا که شعارهای محقق نشده یا وعده‌های غیرقابل اجرا مانعی بوده است برای تحقق آرزویی مجدد.

از آن جا که قانون پدیده‌ها در ایران خیلی زود خود را نشان می‌دهند درستی این تحلیل کمتر محل تردید واقع می‌شود که در این زمان و فعلا در امور اجرایی مردم چندان به جناح اصولگرا و همفکران آنان اعتماد چندانی ندارند در جهتی دیگر سپردن کامل امور به اصلاحات را نیز چون از آن دوران تنها فضای باز سیاسی در خاطرشان مانده چندان به صلاح نمی‌دانند یا شاید بتوان گفت تفکر جدید حاکم بر جامعه سپردن تام و تمام همه امور به یک جناح را تا مدت‌ها به صلاح نمی‌داند زیرا قبضه شدن امور توسط یک جناح همواره نتایج تأسف‌برانگیزی داشته است و شاید به همین دلیل ساده است که دولت حسن روحانی توانست با شعار «اعتدال و تدبیر و امید» آراء لازم جهت سکونت فعلا چهارساله در پاستور را اخذ نماید.

حوادث نزدیک به دو ساله اخیر یعنی حوادث قبل و پس از انتخابات خرداد 1392 نشان داده است جناح به اصطلاح اصولگرا و جبهه منشق از آن یعنی جبهه پایداری در تجمیع نیروهای کارآمد برای عرضه و همسو کردن مردم با خود موفقیت چندانی به دست نیاورده است یعنی از یک سو چهره‌ای که بتواند آلترناتیوی مؤثر در جامعه برای جذب آراء باشد را نیافته است و از سویی دیگر آراء مورد نظر در بهترین حالت کفاف مصادره پاستور را نمی‌دهد و این واقعیت نخستین نشانه‌های خود را از همان ائتلاف منجر به شکست قالیباف، حداد عادل و ولایتی نمودار ساخت. جبهه پایداری با تکیه بر همان شعارهای موسوم به «احمدی‌نژادی‌» قدم به عرصه‌ای نهاد که آخرش از همان ابتدا پیدا بود: شکستی سخت و منزوی‌کننده! بازی‌های انتخابات برای برخی از احزاب و گروه‌ها اگرچه همزمان با اعلام نتایج نهایی تمام شد اما برای پایداری‌ها و بخشی از اصولگراها تازه شروع شده بود؛ دلواپسی‌ها، تجمع‌ها، کارشکنی‌ها، شاخ و شانه کشیدن‌ها، سؤالات برآمده از مجلس، کارت زردها، استیضاح، عدم رأی اعتماد به وزرا و مجموعه‌ای از این دست رفتارها نشان داد این جبهه قاعده بازی را نمی‌داند و اساسا دو قاعده مسلم را از پایه نمی‌شناسد: نخست قاعده «حرمت امامزاده و متولی» را و نیز «قاعده و قانون پدیده‌ها» را زیرا نه حرمت امامزاده با رفتار برخی از متولیان امور حفظ شد و نه با یک بررسی ساده به اصل قانون پدیده‌ها ایمان آوردند که مردم علی‌القاعده از یک سوراخ دوبار گزیده نخواهند شد.

این اشتباه تاریخی را پیش از آن نماینده تام و تمام آنان در پاستور یعنی احمدی‌نژاد با حمایت از کاندیداتوری اسفندیار رحیم‌مشایی مرتکب شده بود اما وقتی انسان از دنده چپ نه ولی از دنده لجاجت بلند شود و به همه موضوعات از زاویه آمال و آرزوهای حزبی نگاه کند چندان بعید نخواهد بود که اقدام به خودزنی نیز خواهد کرد. همه ماجرا اما از همان اعلام برائت‌های معروف از احمدی‌نژاد و احمدی‌نژادیسم آغاز شد برخی تلویحا اشتباه بودن حمایتشان را با هزار تبصره و ماده و الحاقیه پذیرا شدند و برخی اساسا اصل ماجرا را کتمان کردند و با همان عبارت معروف: «چه حمایتی؟ کدام همراهی؟» به استقبال همه کسانی رفتند که با انبوهی از سؤالات و بسیاری انتقادات آنان را با پرسش‌های بیشماری مواجه ساختند.

خاکریز دوم پس از اعلام برائت‌ها؛ زنده نگاه داشتن یاد و خاطره و چهره احمدی‌نژاد در رسانه‌ها بود روشی نخ‌نما شده که تنها به زیرکی احمدی‌نژاد بازمی‌گردد و نه هیچ چیز دیگر! زیرا جناح منتقد دولت فعلی حاشیه‌سازی و جار و جنجال را بارها در دستور کار خود قرار داده بودند اما به این شیوه هرگز فکر هم نکرده بودند. در جدیدترین رخدادهایی که ممکن است همه چیز را بر هم بریزد! مجموعه عملکردها، تحلیل‌ها و تفاسیری است که گاه و بیگاه رخ می‌نماید. خداحافظی چهره‌ای خبرساز و نه تأثیرگذار! را آن چنان در بوق و کرنای رسانه‌های خود کردند که انگار همه گناهان کرده و ناکرده احمدی‌نژادی‌ها با این خداحافظی شسته و فراموش خواهد شد. اسفندیار رحیم مشایی چهره‌ای که هنوز نمی‌دانیم «او بر احمدی‌نژاد مسلط بود و تأثیرگذار یا احمدی‌نژاد بر او» ضمن اشتباه خواندن کاندیداتوری خود در انتخابات ریاست جمهوری قبلی و ادامه همراهی با احمدی‌نژاد پس از ابراز ناخرسندی رهبر فرزانه انقلاب از بودن وی در امور اجرایی! ادامه فعالیت‌‌های سیاسی خود را کان‌لم یکن اعلام نمود و این معلق نمودن فعالیت‌ها اگرچه بر قیمت ارز و سکه و نوسانات بازار بورس تأثیری نگذاشت اما تردید جدی بازیچه بودن وی در تعاملات یک دهه گذشته را کاملا عیان کرد.

بخشی از جناح اصولگرا و تقریبا قسمت اعظم جبهه پایداری همچنان منتظر انتخابات 1396 ریاست جمهوری یا نهایتا 1400 ریاست جمهوری ایستاده‌اند تا یک بار دیگر احمدی‌نژادی دیگر با محاسن و موهایی سفید شده را پشت تریبون ریاست جمهوری آورده اضمحلال کلی دیگر احزاب رقیب را به چشم ببینند غافل از این که طرف مقابل یعنی احمدی‌نژاد دیگر آن مرد ناپخته و کم تجربه سابق نیست و به این سادگی‌ها به آن‌هایی که او را تقریبا از شهریور 1391 و 8 ماه پیش از اتمام دوران ریاست جمهوری‌اش تنها گذاشتند اعتماد نخواهد کرد مضافا این که براساس همان قاعده و قانون پدیده‌ها مردم دیگر بعید است تحت تأثیر شعارهایی غیرعملیاتی و خوش چهره به کسانی که یکبار به آنان اعتماد کردند و سرخوردگی نصیبشان شد روی بیاورند. از خداحافظی رسانه‌ای و بلا اثر مشایی که در گذریم تحلیل یکی از رسانه‌های نزدیک به طیفی از اصولگرایان تحت عنوان:‌ »آیا احمدی‌نژاد می‌تواند اسماعیلش را قربانی کند» بسیار جالب توجه است.

«تابناک» می‌نویسد: پس از آن مصاحبه منتشر شده به نقل از مشایی، یکی از اعضای جبهه پایداری، به استقبال این تصمیم مشایی رفته و بلافاصله با احمدی‌نژاد درباره این تصمیم اسفندیار رحیم‌مشایی صحبت کرده است. سیدمحمدجواد ابطحی، عضو جبهه پایداری در ارتباط با دیدار خود با احمدی‌نژاد گفته است: «من به آقای احمدی‌نژاد گفتم، اگر می‌خواهی دوباره اصولگرایان از تو حمایت کنند، باید اسماعیلت را ذبح کنی. «البته اظهارات این عضو جبهه پایداری بدین معنا نیست که او هم واقعا مشایی را عامل جدایی احمدی‌نژاد از اصولگرایان می‌داند، بلکه این فعال سیاسی هم موضوع مشایی را بهانه می‌داند می‌گوید: «بنده در صحبتی که با آقای احمدی‌نژاد داشتم، گفتم که آقای مشایی، اسماعیلی است که گاه باید این اسماعیل را ذبح کرد؛ بنابراین وقتی خود آقای مشایی می‌دیدند او را بهانه می‌کنند، برای زدن آقای احمدی‌نژاد چنین چیزی را مطرح کردند، در حالی که زدن آقای احمدی‌نژاد به این دلیل بود که مورد حمایت مقام معظم رهبری بود.»

به نظر می‌رسد جبهه پایداری ظاهرا چاره‌ای در خود ندیده و دوباره آرزوهای سیاسی خود را در احمدی‌نژاد دنبال می‌کند، زیرا ابطحی به صراحت می‌گوید: «ما معتقدیم یکی از گزینه‌هایی که هنوز در جامعه مقبولیت دارد، شخص آقای احمدی‌نژاد است؛ لذا اگر ایشان برای کاندیداتوری در انتخابات ابراز تمایل نمود، قابل تأمل است و نمی‌شود از حضور ایشان صرف‌نظر کرد. بسیاری از اعضای فعال شورای مرکزی جبهه پایداری، موافق حضور آقای احمدی‌نژاد در انتخابات آینده هستند.» اما سخنان این عضو جبهه پایداری، دو نکته را درباره مواضع این گروه در قبال احمدی‌نژاد مشخص می‌کند: اول اینکه اعضای این گروه معتقدند موضوع مشایی، فقط بهانه است که باید این بهانه را از اصولگرایان گرفت. دوم آنکه جبهه پایداری گزینه نهایی‌اش احمدی‌نژاد بوده و معتقد است فقط با احمدی‌نژاد است که می‌تواند دوباره به قدرت برگردد. از سوی دیگر تاکنون احمدی‌نژاد نه به موضوع جدا شدن مشایی از خود واکنش نشان داده است و نه به تمایل جبهه پایداری به حمایت از وی در آینده.

آنچه مشخص است، اینکه تاکنون فعلا دوستی احمدی‌نژاد و جبهه پایداری، در اتوبانی یک طرفه جریان دارد؛ اما به راستی آیا احمدی‌نژاد می‌تواند مشایی را برای وحدت با جبهه پایداری قربانی کند؟ اگر احمدی‌نژاد و مشایی را از نظر تفکر، دو بازیگر سیاسی خودمختار و جدا از هم تلقی کنیم که بر هم به صورت متقابل اثر می‌گذارند، می‌تواند ذبح مشایی را پذیرفت؛ یعنی تفکری که از سوی مشایی به احمدی‌نژاد القا می‌شده، به کنار رفته است و با یک احمدی‌نژاد مستقل از مشایی جامعه طرف است. اما اگر تفکر مشایی، بخش زیاد و یا کل نگرش سیاسی و اجتماعی خود احمدی‌نژاد باشد، آیا می‌تواند به قربانی کردن و کنار رفتن وی امید داشت؟ اگر تفکر احمدی‌نژاد همان شیوه فکر مشایی باشد، کنار رفتن مشایی برای اعضای جبهه پایداری مشکلی را حل خواهد کرد؟ گویا اگر اعضای جبهه پایداری چنین فرضی برایشان ثابت شده باشد، حمایتشان از احمدی‌نژاد در صورت کنار رفتن مشایی را باید شوخی تلقی کنند.

شاید هم کلاهی که خودشان می‌خواهند بر سر خود گذارند. به نظر می‌رسد با توجه به جمله معروف احمدی‌نژاد در روز ثبت نام مشایی به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری، مبنی بر اینکه احمدی‌نژاد یعنی مشایی و مشایی یعنی احمدی‌نژاد، جبهه پایداری می‌داند با جدایی مشایی هم مسئله‌ای حل نخواهد شد، بلکه این صرفا نیاز جبهه پایداری به احمدی‌نژاد برای رأی آوردن است که آنان را به او نزدیک می‌کند؛ میل برای رسیدن به قدرت احمدی‌نژاد با مشایی یا احمدی‌نژاد بدون مشایی.»

با تکیه بر این تحلیل ارائه شده آن چه به دست می‌آید تن دادن حداقل بخشی از اصولگرایان به قانون پدیده‌هاست به این تعبیر که دیگر هیچ امیدی به بازگشت احمدی‌نژاد ندارند اما از سویی دیگر جانب احتیاط را نیز رها نمی‌کنند و برای عقب نماندن از قافله، فرضیه «دو تفکر مستقل» را پیش می‌کشند امری که لامحاله و باورنکردنی است. مجموعه تلاش‌ها نشان می‌دهد اصولگرایان و پایداری‌ها از نقطه نظر فرد مورد نظر فعلا در تنگنا و پریشانی به سر می‌برند و شاید تا شش ساله پیش رو روش بینابین حمایت و انتقاد از روحانی را پیش بگیرند یعنی حمایت از روحانی با نگاه داشتن در رأس امور بخشی از نیروهایی که حداقل اهداف آنان را از نقطه نظر سیاسی برآورده سازند اما سؤال بی‌جواب تاوانی است که پرداختن به آن با توجه به عملکرد هشت ساله دولت روحانی بر شانه یکی از احزاب سنگینی خواهد کرد، تاوان دولت احمدی‌نژاد را ـ خواهی نخواهی ـ الی الابد اصولگرایان و پایداری‌ها باید بپردازند! و این در حالی است که با توجه به ترکیب کابینه و ترکیب استانداران فعلی تاوان عملکردهای انتقادآمیز روحانی را یک گروه به تنهایی نخواهد پرداخت حتی اگر شاهد باشیم که از هم اکنون شاخه و شانه کشیدن‌هایی به سمت اصلاحات آغاز شده باشد اگرچه در زمان مقتضی اصلاحاتی‌ها با دلیل و مدرک بی‌تقصیر بودن خود را با تکیه بر نیروهایی که در دولت حضور داشته‌اند به اثبات خواهند رسانید اما در آن زمان نیز با استناد به مجموعه حمایت‌ها و تیم رسانه‌ای ـ مطبوعاتی با تفکر اصلاح‌طلبی که حامی دولت حسن روحانی شناخته می‌شوند اندکی شانه خالی کردن را سخت خواهد نمود حتی اگر بپذیریم این حمایت از جانب بخشی از رسانه‌های دیداری و نوشتاری بی‌شک آمیخته با انتقاداتی گاه تند همراه خواهد بود نیز اجماع کلی «حمایت» را تأیید خواهد کرد و نه چیزی دیگر اما منطقی آن است وقتی میهمانی جمعی است پرداخت میز هم دانگی محاسبه شود و همه هزینه‌ها بر دوش شخصی یا گروهی خاص سنگینی ننماید. با تکیه بر واقعیت فعلی ناگفته پیداست که اگرچه موفقیت‌های دولت فعلی صاحبان بسیاری دارد اما با همان رویکرد فعلی، قطعا همه اشتباهات را به پای اصلاحات خواهند نوشت زیرا بخشی از پیروزی روحانی و شکست کاندیدای پایداری مرهون آرائی است که از جناب چپ به صندوق‌ها ریخته شده است.

نام:
ایمیل:
نظر: