صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۰۶ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۹:۴۵  ، 
شناسه خبر : ۲۷۳۰۵۱

حسن خدادی

بررسی ارتباط سیاست خارجی آمریکا و ایدئولوژی از موضوعات علمی و قابل تأمل در فهم سیاست خارجی آن کشور است. چه ارتباطی بین این دو وجود دارد؟ آیا سیاست خارجی در خدمت ایدئولوژی است یا برعکس، ایدئولوژی صرفاً توجیه‌گر سیاست قدرت است؟ بر اساس فرضیه این مقاله، سیاست خارجی ایالات متحده، به‌وسیله ایدئولوژی هدایت می‌شود. ایدئولوژی «جایگاه پسینی» را در تعریف سیاست داشته و آن را جهت‌دهی می‌کند. بسیاری از اندیشمندان معتقدند منافع ملی هدایتگر است، غافل از آنکه منافع ملی هم به‌وسیله ایده‌ها و ارزش‌ها و در دامن فرهنگ تعریف می‌شود.

کشف «قاعده‌مندی رفتاری» ایالات متحده بدون پرداختن به ایدئولوژی ممکن نیست. اگر سیاست خارجی را به‌عنوان معلول و یک پدیده در نظر بگیریم، منافع ملی، «علت» و ایدئولوژی «دلیل» است. هگل، فهم را به سه نوع یا رده تقسیم می‌کند: 1- فهم عوامانه: در این فهم، مشاهده‌گر از علت، پرسش نمی‌کند. 2- فهم عالمانه: در این نوع، مشاهده‌گر از علت پرسش می‌کند. 3- فهم فیلسوفانه: در این سطح از فهم که عمیق‌ترین و سخت‌ترین فهم است، محقق از علت فراتر رفته و به دلیل می‌پردازد.

می‌توان گفت سه رهیافت عمده درباره ارتباط بین سیاست خارجی آمریکا و ایدئولوژی وجود دارد که عبارتند از:

1- رهیافت اول: این رهیافت، ناظر بر «جدایی» بین سیاست خارجی و ایدئولوژی است که از سوی واقع‌گرایان و یا واقع‌گرایانی که تحت تأثیر مارکسیسم هستند؛ ارائه شده است. جورج کنان از پیشروان واقع‌گرایی که به‌عنوان پدر دکترین مهار شناخته می‌شود، از طرفداران و یا طراحان این رهیافت است. او با تعریفی محدود از ایدئولوژی، معتقد است سیاست خارجی آمریکا از ایدئولوژی جدا است و باید جدا باشد. ایدئولوژی دارای دو جزء اخلاق‌گرایی و قانون‌گرایی است که سیاست خارجی باید فارغ از آن‌دو باشد. این دو عنصر از طرق مختلف وارد سیاست شده و حیات آن را در مخاطره قرار می‌دهند. آنها (اخلاق‌گرایی و قانون‌گرایی) مانع شکل‌گیری تعریف واحد از منافع ملی می‌شوند. دولتمردان باید حساب شده و عقلایی در سیاست بین‌الملل وارد شده و در پی منافع ملی باشند. کنان، مدافع سرسخت «دکترین مداخله» بوده و می‌گوید که دولت آمریکا باید در صحنه جهانی وارد شده و از منافع ملی حمایت کند.

آمریکا نباید از جنگ هراس داشته باشد و جنگ، وسیله خوبی برای صلح است. باید گفت مشکل کنان از بین بردن و ریشه‌کن کردن ایدئولوژی نیست و آرای او لطمه‌ای به موجودیت آن نمی‌زند؛ بلکه مشکل وی برخاسته از بدفهمی و شناخت نادرست از ایدئولوژی است.(1) همه رئالیست‌ها از جمله مورگنتا هم با وی هم‌عقیده بوده، با تعریفی محدود از ایدئولوژی، معتقد به جدایی بین این‌دو هستند. اندیشمند دیگری که در این زمینه اظهارنظر کرده ویلیام اپلمن ویلیامز است که با مارکسیست‌ها قرابت فکری دارد. او فراوانی در تولید را عامل محرک سیاست خارجی می‌داند. اجماع نظر نخبگان، برخاسته از نیازهای اقتصادی است. او می‌گوید آمریکایی‌ها برای توجیه امپریالیسم اقتصادی، ایده‌هایی را می‌تراشند. به تعبیر مارکس ایدئولوژی روبنا و یک نوع آگاهی کاذب است. مانند ایدئولوژی درهای باز دستاورد نیروهای ملموس اقتصادی است، ایده‌ها ابزاری برای منافع خاص هستند. البته این ایده‌ها بعدها از زیربنای اقتصادی جدا شده با ملی‌گرایی و فرهنگ مرتبط می‌شوند و به یک نوع خود حیاتی می‌رسند. وی انتقاد می‌کند که آمریکا باید از دموکراسی به‌عنوان ابزار استفاده نکرده و بدون توسعه‌طلبی امپریالیستی از آن حمایت کند. نگاه او هم به ایدئولوژی، محدود بوده و دچار بدفهمی و سوءتعبیر از آن شده است.(2)

2- رهیافت دوم: این رهیافت، ناظر بر این معناست که ایدئولوژی سیاست خارجی آمریکا متغیر است. بین این‌دو ارتباط وجود دارد، اما نقش ایدئولوژی ثابت نیست و درجه قوت و ضعف یا وجود و عدم وجود آن با توجه به واقعیت‌های موجود فرق می‌کند، یعنی آمریکا با توجه به وقایع بین‌المللی پیش رو، در سطحی خاص، ایدئولوژیک می‌شود؛ بنابراین ترکیب ایدئولوژی از موضوعی به موضوع دیگر تفاوت می‌کند؛ بنابراین، این رهیافت را می‌توان چنین ترسیم کرد.(3)

سیاست خارجی مقدار و درجه ایدئولوژی وضعیت عینی

برخلاف این ادعا باید گفت ایدئولوژی چیزی نیست که وجود آن مقطعی باشد؛ بلکه در مقاطع مختلف فقط جلوه‌های آن تغییر می‌کند. ایدئولوژی در سیاست خارجی آمریکا همیشه وجود دارد.

3- رهیافت سوم: اساس این رهیافت، تعریف فرهنگ‌گرایانه از ایدئولوژی است. این رهیافت را، اساساً فرهنگ‌شناسان مشهوری چون؛ گیرتز، وربا و آلموند پی‌ریزی کرده‌اند. آنها معتقدند که فرهنگ، بستر عمل فردی و جمعی است. کارکرد و عملکرد سیاست خارجی هم برخاسته از فرهنگ است. میخائیل هانت با الهام از نظریات فرهنگ‌شناسان، معتقد است که سیاست خارجی آمریکا به‌طور ثابت و مداوم، ایدئولوژیک است. آنها تأکید می‌کنند که از ایدئولوژی گریزی نیست. حتی حرفه‌ای‌های سیاست هم از ایدئولوژی دستور می‌گیرند. در این نگاه، ایدئولوژی به چیزی فراتر از ابزار ساده در دست منافع شخصی سیاستمداران و مادی‌گرایان حسابگر است. به‌نظر طرفداران این رهیافت، ایدئولوژی، تقریباً بخش فرموله‌شده و منسجم فرهنگ است که خود را برای عمل آماده کرده است. آنها سیستم‌های منسجم و به‌هم پیوسته‌ای از عقاید، ارزش‌ها و نمادها و حامل ساختارهای معنایی هستند که در دامن فرهنگ رشد و نمو یافته‌اند.

بناهای ایدئولوژیک که فرهنگ ارائه می‌کند نه‌تنها یک راهنمای پیچیده و غامض درباره حال طرح می‌کند؛ بلکه به‌عنوان پایه‌ای برای عمل، جهت شکل‌دهی آینده بهتر است. لبّ رهیافت فرهنگی ایدئولوژی این است که یک دلیل واحد و آسان از جوهره و تکیه‌گاه یک ایدئولوژی خاص به‌دست نمی‌دهد. این رهیافت تا حدی گمراه‌کننده بوده و به‌سختی تفسیر می‌پذیرد و یک تلقی باز از ریشه‌های ایدئولوژی باید محرکه‌های غیراقتصادی را لحاظ نماید، به‌ویژه محرکه‌هایی که ناشی از هویت قومی و نژادی، ایمان مسیحی، تعلقات ملی و... باشد. این محرکه‌ها در مورد آمریکا به‌طور عمده‌ای به حساب می‌آیند.(4)

نویسنده با انتخاب رهیافت سوم و مطالعه آن و اعتقاد به برتری و جامعیت آن، اینک در صدد توضیح و تفسیر آن است. به این طریق، زمینه برای اثبات این ادعا که سیاست خارجی آمریکا ایدئولوژیک است، آماده می‌شود. فرهنگ که شامل ایدئولوژی هم می‌شود نگرش ما را نسبت به خود، دیگران و مسائل بین‌المللی شکل می‌دهد. هگل می‌نویسد که تاریخ یک ملت چیزی جز تجلی فرهنگ آن جامعه نیست. فرهنگ در هر صورت بر سیاست خارجی تأثیر می‌گذارد. وجوه مختلف این تأثیرگذاری عبارتند از: نخست؛ تأثیر کل بر کل یا تأثیر فرهنگ بر مجموعه رفتارهای بین‌المللی است، دوم؛ به‌صورت تأثیر کل بر جزء یا فرهنگ بر سیاستگذاران است و سوم؛ از طریق تأثیر نهادهای فرهنگی بر ارگان‌های تصمیم‌گیر است.(5) فرهنگ به ما اجازه می‌دهد که اعمال خود را هماهنگ و جهت‌دار کرده و دیدگاه‌مان را محدود کنیم. گزینش‌های سیاسی بیش از آنکه مبنایی بر پایه منافع داشته باشد، مبنایی فرهنگی دارد. (منافع هم به‌وسیله فرهنگ تعریف می‌شوند) ما باید معنایی را که بازیگران به کنش سیاست‌های خود می‌دهند، درک کنیم. عامل سیاسی، اهداف ویژه‌ای را دنبال می‌کند که به‌وسیله فرهنگ تعریف می‌شود.

به تعبیر هافمن «سبک ملی» بیش از هر معیار دیگری می‌تواند در کار تحلیل و تشخیص سیاست خارجی یک کشور مفید باشد. وی می‌گوید که اگر آمریکایی‌ها به خود اجازه می‌دهند در امور دیگران مداخله کنند،‌ به این دلیل است که خود را روی جزیره‌ای تصور می‌کنند که اطرافیان در حال غرق شدن را باید نجات دهند. این وظیفه اخلاقی آمریکایی‌ها است که به کمک دیگران بروند.(6) نکته مهم این است که در این تحقیق و اساساً در بررسی تأثیر فرهنگ بر سیاست ما باید سعی کنیم فرهنگ را از مبانی صرف مردم‌شناختی به یک اصالت بیشتری منتقل کنیم. این انتقال سبب می‌شود که فرهنگ بتواند مبنای معقول عمل سیاسی قرار گیرد. با این نگاه، ما به اصالت و تعیین‌کنندگی فرهنگ می‌رسیم.(7) ایدئولوژی در داخل فرهنگ قرار گرفته و در تغییر و اصلاح یا بقا و ماندگاری فرهنگ مؤثر است. ایدئولوژی، نظام عقاید و ارزش‌هایی است که در درون یک نظام فرهنگی گسترده و فراگیر وجود دارد. آن بخش از فرهنگ که خود را برای «عمل» آماده کرده و «مبنای عقلانی عمل» قرار می‌گیرد، ایدئولوژی است که به‌عنوان بخش‌های هسته‌ای و بنیادین نگرش‌ها و تلقیات سیاسی- اجتماعی عمل کرده و نگرش ما را نسبت به خود، دیگران و جامعه جهانی شکل می‌دهد.

ایدئولوژی جهان‌نگری ما است و اهداف، مقاصد و انتظار ما از خود و دیگران را شکل می‌دهد و به تعبیر گیرتز؛ «راهنمای عمل» و نقشه‌ای برای شکل‌دهی نگرش جمعی و عمومی است. ایدئولوژی‌ها چارچوبی طرح می‌کنند که دولتمردان به‌وسیله آن واقعیت‌ها را ببینند، بنابراین انتظار نمی‌رود که به‌طور مستقیم در امور جزئی وارد شده، برای همه مشکلات، راه‌حل ارائه دهند و در سطح کلان عمل می‌کنند. ایدئولوژی حداکثر تعیین ‌می‌کند آیا یک ملت در سیاست خارجی از طریق دیپلماتیک وارد شود و یا از زور استفاده کند و بیش از این وارد نمی‌شود و علاوه بر آن، کارکرد درجه سومی هم دارد و آن، توجیه گزینه‌ها و تصمیمات سیاسی است. این مفهوم اسطوره را هم در کنار خود دارد که جزئی دیگر از فرهنگ است، زیرا اسطوره هم ساختار فکری تولید می‌کند که پلی میان جهان ذهن و عمل، رؤیا و واقعیت و انگیزه و عمل به‌وجود می‌آورد.

بنابراین باید گفت فرهنگ و به‌تبع آن ایدئولوژی، کلیدی‌ترین عنصر در شکل‌دهی سیاست خارجی کشورها بوده و سیاست خارجی برخاسته از فرهنگ و نظام عقاید داخلی آنهاست. نقطه تمایز فرهنگ آمریکایی با فرهنگ‌های دیگر این است که ایدئولوژی با ویژگی‌های خاص تولید می‌کند. فهم سیاست خارجی آمریکا بدون شناخت فرهنگ آمریکایی (ایدئولوژی آمریکایی) ممکن نیست. نگرش‌های درون‌سیستمی با نگرش‌های برون‌سیستمی ارتباط تنگاتنگ دارد. سلسله مراتب ارزش‌ها و هنجارهای فرهنگی در داخل هر کشوری خود را در سیاست خارجی بروز داده و انعکاس می‌یابند. نخستین کار در دیرینه‌شناسی (تعبیر فوکو) سیاست خارجی، فهم سلسله مراتب درون‌سیستمی عوامل تأثیرگذار و سپس تأثیر این سلسله مراتب در عرصه سیاست خارجی است. در این مجموعه دو عنصر قدرت و فرهنگ جایگاه ممتازی دارند و هر فرهنگی به تعبیر گیرتز و فوکو، مکانیزم کنترلی دارد که رفتارها را جهت‌‌دهی می‌کند. قدرت در خدمت فرهنگ بوده، ‌از آن حمایت می‌کند و فرهنگ قدرت را جهت‌دهی، محدود و متناسب می‌کند.(8)

اگر سیاست را توزیع اقتدارگرایانه ارزش‌ها بدانیم، مطابق این تعریف، سیاست و ساختارهای قدرت یک چیزی باید انجام دهند و آن، توزیع ارزش‌هاست. ارزش‌ها، ایده‌های انتزاعی هستند که سرمشق عمل قرار می‌گیرند. هر کشوری به یک سری ارزش‌ها معتقد است که نهادهای قدرت در توزیع آن می‌کوشند. در اعلامیه استقلال، ارزش‌هایی مانند حیات،‌ آزادی، سعادت، مالکیت، رشد و گسترش آنها به‌عنوان فلسفه وجودی آمریکا قلمداد شده است. آزادی، همیشه مورد تأکید آمریکایی‌ها قرار گرفته و نقطه تمایز آنها از ملت‌های دیگر است. سیاست خارجی آن کشور، برخاسته از سبک و شخصیت ملی و به‌طور عام، فرهنگ سیاسی است.

رهیافت «شخصیت ملی» سه مفروض بنیادین دارد که عبارت است از: 1- افراد هر ملیتی دارای مشترکات عمده شخصیتی هستند که آنها را از شهروندان سایر کشورها متمایز می‌کند. 2- شخصیت و سبک ملی در طول زمان ثبات خود را حفظ می‌کند. 3- شخصیت افراد با اهداف ملی، همسویی و ارتباط دارد. این موضوعات، نگرش یک ملت را نسبت به سایر ملت‌ها و جهان شکل می‌دهد.

مردم آمریکا و نخبگان معتقدند که کشور آنها بدیع و بی‌نظیر است و با این بینش تحول و تطور پیدا کرده،‌ مرزهای خویش را با دیگران جدا می‌کنند. به‌عبارتی، جامعه آنها با ا��دئولوژی هدایت می‌شود.(9) در اینجا منظور از ایدئولوژی که بخش سازمان‌یافته فرهنگ است، نظامی از ایده‌ها و قضاوت‌های روشن و سازمان‌یافته است که برای توصیف، تبیین، استنتاج یا توجیه موقعیت یک گروه یا جامعه به‌کار می‌رود و اساساً از ارزش‌ها نشأت گرفته و رهنمود دقیقی برای این گروه از جامعه ایجاد می‌کند. این تعریف فردیناند دمون از ایدئولوژی است. نظر موریس دوورژه هم کم‌وبیش مشابه قضاوت‌های عینی و هم‌ارزشی است.(10)

ملت‌سازی پیش‌زمینه شکل‌گیری ایدئولوژی آمریکایی

ایدئولوژی در سطح داخلی جامعه آمریکا کمتر قابل رؤیت است، اما وقتی آنها خود را در برابر دیگر ملت‌ها بسنجند و یا وارد سیاست بین‌الملل شوند به‌شدت خود را نشان می‌دهد. تعریف آنها از رابطه‌شان با دیگر ملت‌ها و با دیگران به‌شدت ایدئولوژیک است. آنها خود را رهبر جهان آزاد دانسته و مکلف به شکل‌دهی نهادهای آزاد می‌دانند. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت تعریف ایدئولوژی سیاست خارجی آمریکا کار دشواری است،‌ اما با برشی کم‌وبیش دلخواهانه از کلیت اجتماعی می‌توان اصول کلی آن را به‌دست آورد. برای کشف آن باید تلقیات جمیع نخبگان و دکترین‌های عرصه سیاست خارجی مطالعه شود.

بینش عموم مردم و افکار عمومی هم اهمیت بسزایی دارد، زیرا نخبگان سیاست‌های‌شان را با الهام از افکار عمومی توجیه می‌کنند. ایدئولوژی مورد استفاده و شکل‌یافته از سوی کارگزاران ریشه در بینش و تلقی عمومی دارد.(11) اجماع پیرامون سیاست خارجی در قرن 18 و هنگام «ملت‌سازی» به‌دست آمده است. این اجماع به هنگام تعریف از ملیت، ارتباط آن با ملت‌های دیگر و جایگاه آن کشور در روابط بین‌الملل شکل گرفت. فرایندی که آمریکایی‌ها در پی تعریف خود و جایگاه‌شان در جهان بودند، به تعبیر یک مورخ، کار خلاق ایدئولوژیک است.

در این مقطع آنها در پی تدوین ایده ملت به‌واسطه شکل‌دهی اسطوره‌های تاریخی، ارزش‌های ملی و نهادهای مدنی برآمدند. آنهایی که نگرش تاریخی دارند، دهه آخر قرن 19 را «آغاز حیات ایدئولوژی سیاست خارجی آمریکا» می‌دانند؛ چرا که از این دهه آمریکا وارد سیاست بین‌الملل می‌شود. این اعتقاد کنان و ویلیامز است. باید گفت فرهنگ‌ها و به‌تبع آن ایدئولوژی‌ها با تغییرات عمده سیاسی تغییر پیدا نمی‌کنند و همیشه تداوم دارند. آنها تعبیر نادرستی از این مفهوم به دست داده‌اند. ملت‌سازی با «برتری‌جویی سفیدها» و حق رأی آنها و شکل‌دهی ملیت با توجه به منافع و خواسته‌های آنها، برتری سفیدها بر سیاهان، غلبه فرهنگ و ارزش‌های آنگلو- آمریکن در این میان و شکل‌گیری رژیم سیاسی جهت رشد اقتصادی و حفظ مالکیت خصوصی شناخته می‌شود. این نگرش، ایده‌های مخالف و قومیت‌های دیگر را در حاشیه قرار داده است. در حالی که سیاست برخاسته از ملی‌گرایی «برتری‌جویانه» است.

ایالات متحده در عملیاتی کردن این ایده‌ها،‌ سعی در اعتباربخشی و مصالحه در امور موجود در ملیت دارد. مسیر سیاست قرن بیستم در راستای این هدف بوده است. با وجود برخی اختلاف‌نظرها، سیاست خارجی هم به‌دنبال تصدیق و معتبر ساختن تعریف مذکور از ملیت، غلبه بر اختلافات داخلی و اشاعه ارزش‌های آمریکایی است،‌ بنابراین با وجود تنش‌های متفاوت سیاست خارجی از یک نوع اجماع بهره می‌برد که درصدد نهادینه‌کردن آمریکا‌گرایی در داخل و خارج بوده است. دیدگاه یک ملت درباره بشریت، جامعه بشری و خویشتن در شکل‌دهی سیاست خارجی تأثیر دارد و تعریف آن، ملت را در حل مشکلات و نحوه رویارویی با محیط بین‌الملل یاری می‌دهد. در همه کشورها سیاست خارجی با سیاست داخلی و ملت‌سازی ارتباط دارد، اما آمریکا تفاوت‌های اساسی با دیگران دارد و اساساً ملت‌سازی عجین با گرایش‌های ایدئولوژیک (برتری‌طلبی نژادی) است. نخست اینکه؛ آن کشور حامل لحن و شیوه هزارگرایانه است.

این شیوه ملت را به احیاگری تبدیل می‌کند که در برابر تمام بشریت احساس مسئولیت فوق‌العاده‌ای می‌نماید. توماس‌پین و سایر رهبران، کشورشان را صاحب رسالتی می‌دانند که باید حیاتی نو به دنیا بخشد. جان آدامز، به ساختن آمریکا به‌عنوان کشوری نه عادی، بلکه فوق‌العاده اعتقاد دارد. او معتقد است که تقدیر شده است تا آمریکا «زرین‌ترین برگ‌های تاریخ» را شکل دهد. دوم اینکه؛ واژه ملی‌گرایی با دیگر کشورها تفاوت دارد. آنها ارزش‌های ملی را جهانی و فارغ از مرزهای جغرافیایی دانسته و سیاست خارجی را در راستای این نظریه می‌بینند. سوم اینکه؛ آنها در پی جاوید کردن ارزش‌های ملی هستند و این میسر نمی‌شود مگر با جهانی کردن ارزش‌ها، آمریکایی کردن دنیا و تضمین برتری نژاد آنگلو- آمریکن. همان‌طور که گفته شد آنها نگرش نژادی مبتنی بر «برتری سفیدها» دارند و این در سیاست داخلی و خارجی انعکاس داشته و تأثیر عمده‌ای بر جا می‌گذارد. رفتار سیاسی آنها با دیگران برخاسته از این رویکرد است. حقوق در روابط بین‌الملل هم باید مطابق با این ایده بوده و به اصطلاح موانع برتری و برآورنده خواسته‌های «نژاد برتر» باشد. آنها با ایده«داروینیستی» با نژادهای دیگر برخورد می‌کنند. بینش فوق از پایه‌های اصلی فرهنگی و شناسه رفتاری و ایدئولوژی سیاست خارجی آمریکاست.

«عظمت ملی» و «استثناگرایی»؛ اساس ایدئولوژی آمریکایی

از آنجا که ایالات متحده آمریکا مدعی ارائه بهترین استانداردهای انقلاب و آزادی است و از طرف دیگر ادعای «برتری‌نژاد» دارد، خود را محق در هدایت و دخالت در انقلاب‌های جهان دانسته و می‌داند. آمریکایی‌ها برای رسیدن به «عظمت ملی» از طریق جهانی کردن ارزش‌های نژاد برتر در تمام انقلاب‌های جهان مداخله کرده‌اند. این کار سرلوحه سیاست خارجی آمریکا بوده و هست.

از آنجا که همه انقلاب‌های تاریخ به‌جز آمریکا و انگلیس ناموفق بوده و سایر نژادها شایستگی کسب آزادی را نداشته‌اند و با ایجاد انقلاب ممکن است ارزش‌های دموکراتیک را به مخاطره اندازند، پس یا باید هدایت شوند و یا از بین بروند. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که یکی از بزرگ‌ترین مفروضات ایدئولوژیک سیاست خارجی ایالات متحده این است که آن کشور تافته جدابافته‌ای است که باید از دنیا جدا بوده و در عین حال بر جهان غالب باشد. به‌عکس ملت‌های عادی، آمریکا از سوی خداوند برگزیده شده و از شیطان‌های اروپایی، آسیایی و آفریقایی جدا شده است تا به‌عنوان الگویی مورد پیروی جهانیان قرار گیرد. آن کشور مجهز به استانداردهایی است که سایر دُوَل را باید با آن ارزیابی کرد. تقدیر این است که آنها از هر لحاظ قدرت برتر دنیا باشند. این نگرشی است که محافظه‌کاران و لیبرال‌ها هر دو به آن پایبندند. مفروض دوم؛ ایدئولوژی سیاست خارجی آمریکا، «استثناگرایی Exceptionalism» است. استثناگرایی به این معناست که آمریکا به‌عنوان مظهر دموکراسی و الگویی برای همه ملل می‌باشد و این تقدیر الهی است که این نوع دموکراسی جهانی شود. بنابراین آن کشور باید در پی جهانی کردن فرهنگ خویش باشد، چه از سوی حقوق و چه زور و فشار. این تفکر در سراسر قرون 19 و 20 حاکم بوده و کارگر واقع شده است.

«بنجامین فرانکلین» نخستین کسی است که الگو بودن آمریکا برای سایر ملت‌ها و مستثنی بودن آن را مطرح می‌کند. منظور وی از ملت، ملتی است که پس از انقلاب نمود پیدا کرده و با آزادی شناخته می‌شود. آزادی پاک که آمریکا را از آلودگی‌های جهانی دور می‌کند. مطابق این فکر، آمریکا الگوی دیگران و فراتر از آن، محافظ و هادی آنها است. دکتر احمد نقیب‌زاده می‌نویسد: آمریکایی‌ها همه جا شأن «معلم‌گونه» و «منجی» برای خویش قائل بوده و بر حسب وظیفه اخلاقی به خود اجازه می‌دهند در امور دیگران مداخله کنند تا آنها را به راه بیاورند.(12) استفاده از اخلاقیات هم به‌عنوان ابزاری در کنار سایر ابزارها برای رسیدن به عظمت ملی است، اما گاهی خودآگاه یا ناخودآگاه اخلاقیات از هدف غایی ایدئولوژی جلوتر می‌رود و یا دست‌کم از ابزارهای دیگر پیشی می‌گیرد که تعیین حد و مرز آن نه ممکن و نه لازم است.

نتیجه‌گیری

نتیجه کلام اینکه؛ همان‌طوری که ذکر شد، آمریکایی‌ها ملی‌گرا هستند و «عظمت ملی» و «استثناگرایی» که برگرفته از «نگرش برتری‌نژادی» در دوران ملت‌سازی است، نقطه ثقل ایدئولوژی سیاست خارجی آنهاست. باید توجه کرد که ملی‌گرایی آمریکایی با معنای مصطلح تفاوت اساسی دارد. ملی‌گرایی یعنی اینکه در مردم آمریکا این احساس وجود دارد که کشورشان یک «نقش حساس تاریخی» دارد. این بستگی به گسترش و جهانگیر شدن ارزش‌های ملی دارد. ارزش‌های ملی آنها وقتی جاودانه خواهند شد که جهانگیر شده و همه ملت‌ها تابع آن شوند. با این توضیحات با جرئت می‌توان ادعا کرد، ایده‌های «عظمت ملی» و سپس «نظم نوین جهانی» به‌عنوان «هدف عالی و بلندمدت»، یک ایدئولوژی تمام‌عیار است که هدایتگر سیاست خارجی آمریکاست؛

البته در بسیاری از کشورها، ایدئولوژی وجود دارد، اما از آنجا که درباره آن «تصمیم‌سازی» و «تصمیم‌گیری» صورت نمی‌گیرد، هدف سیاسی واقع نمی‌شوند، در حالی که در آمریکا هر تصمیم سیاسی- اقتصادی و فرهنگی، ملهم از ایدئولوژی است که در این‌صورت، مفهوم منافع ملی عوض می‌شود. برای نمونه می‌توان گفت که روشنفکران فرانسه، دنیا را مخاطب خویش دانسته و لحنی ایدئولوژیک دارند، اما این ایدئولوژی، هدف سیاست خارجی فرانسه قرار نگرفته است، چرا که درباره آن تصمی��ی اتخاذ نشده است. از سوی دیگر، حاکمیت «اسطوره استثناگرایی» سرآغاز امپریالیسم به‌شمار می‌رود. کشوری که تمدنش را برتر، ایده‌ها و ارزش‌هایش را جهان‌شمول و دیگران را شیطان و جنس دوم می‌داند.

برای تأمین و حفظ برتری نیازمند قدرت و پرداختن به منافع ملی است.(13) بنابراین به‌طور خلاصه می‌توان ادعا کرد: 1- ایدئولوژی «عظمت ملی و نظم نوین جهانی» و «استثناگرایی» به دلیل اهمیت و عجین بودن آن با ملت‌سازی مبتنی بر برتری‌نژاد، به عنوان مرکز ثقل ایدئولوژی سیاست خارجی آمریکا و همچنین به عنوان هدفی حیاتی، بلندمدت و عالی تلقی می‌شود. 2- از آنجا که آمریکا قدرت لازمه را دارد، شدت عمل زیادی به خرج می‌دهد(14)، چرا که استفاده از زور، قدرت و خشونت برای دستیابی به منافع ملی، ریشه‌ای فرهنگی- ایدئولوژیک دارد، به‌طوری که خشونت در سیاست آمریکا چنان به‌صورت ریشه‌ای نهادینه شده است که اساساً آمریکا با خشونت متولد شده و ملت‌سازی آن هم با خشونت و قدرت عجین بوده و در این‌باره فرهنگ‌سازی شده است.

*منابع در دفتر نشریه موجود است.

نام:
ایمیل:
نظر: