صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۱۳ اسفند ۱۳۹۳ - ۱۰:۴۵  ، 
شناسه خبر : ۲۷۳۲۲۶
محمدرضا اسکندری ـ مقدمه: همانطور که در مقالات چندین ماه گذشته بیان و بررسی شد، چهار پایه اصلی دوران مدرن یا غرب مدرن شامل: ۱ـ رنسانس، ۲ـ رفرماسیون یا اصلاح مذهبی، ۳ـ عصر روشنگری و ۴ـ انقلاب صنعتی می‌شود. قلب تپنده و کانون اصلی اولین پایه دوران مدرن، یعنی رنسانس، اومانیسم یا اصالت انسان است. اومانیسم به هر فلسفه‌ای که ارزش و منزلت انسان را تصدیق می‌کند و «انسان را معیار همه چیز» می‌سازد گفته می‌شود. در واقع، اومانیسم یا اصالت انسان در برابر خدامحوری یا اصالت خدا و اصالت رأی انسان در برابر اصالت وحی خدا قرار می‌گیرد و شعار «خدا انسانی» سر می‌دهد. در این مقاله و مقالات آتی سه‌گونه رابطه اومانیسم و دین بررسی می‌شود. بینش انسان‌محورانه که از دوره رنسانس به بعد شالوده تفکر غربی را تشکیل می‌دهد، در اندیشه دینی الهیات غربی نیز نقش اساسی و بنیانی بازی می‌کند، اما این نقش: ۱ـ گاهی با ادیان الهی مانعه‌الجمع است. ۲ـ زمانی با اصالت‌بخشی به عقل انسان، فقط دین عقلانی را می‌پذیرد. ۳ـ و زمانی با ادیان وحیانی و الهی قابل جمع است. بنابراین می‌توان رویکرد اومانیسم به دین را به سه بخش تقسیم کرد. ۱ـ رویکرد الحادی: آته‌ایستی ۲ـ رویکرد به دین طبیعی: دئیستی ۳ـ رویکرد به دین وحیانی: تئیستی تعریف الحاد(آته‌ایسم) در دایره‌المعارف بریتانیکا، در تعریف واژه آته‌ایسم آمده است: «آته‌ایسم عبارت است از انتقاد و انکار عقاید متافیزیکی به خداوند یا وجودهای روحانی. آته‌ایست‌ها نه‌تنها عقاید مذهبی ادیان توحیدی را انکار می‌کنند، بلکه خدایان روم و یونان باستان و نیز تعالی هندو و بودایی را نیز منکر می‌شوند.»(۱)

الف) پروتاگوراس

(قرن پنجم پیش از میلاد)

ریشه‌های تلقی ملحدانه (آته‌ایستی) از اومانیسم را می‌توان در تفکر سوفسطائیان یونان باستان به‌طور اعم و پروتاگوراس به‌طور اخص جست. او می‌گوید: «درباره خدایان، من نه می‌توانم بدانم که آنها وجود دارند و نه می‌توانم بدانم که آنها وجود ندارند و نه می‌توانم بدانم که آنها دارای چگونه شکلی هستند؛ زیرا امور بسیاری، مانع از این هستند. به‌ویژه تاریکی موضوع و کوتاهی عمر آدمی. انسان مقیاس(معیار) همه چیزها است. مقیاس چیزهای موجود بر اینکه آنها وجود دارند و مقیاس چیزهای غیر موجود بر اینکه آنها وجود ندارند.»(۲)

این جمله، نشانه ویژه «اومانیسم نسبی‌گرایانه» یا به صورت دقیق‌تر و علمی‌تر «اگوسانتریسم نسبی‌گرایانه» پروتاگوراس است. از جمله مشهور پروتاگوراس تعبیر دیگری نیز شده است که میزان همه چیز، انسان است به این معنا که در واقع حقیقتی وجود ندارد، زیرا تعقل مبتنی بر ادراکات حسیّه است و ادراک حواس هم در اشخاص فرق می‌کند، پس چاره‌ای نیست جز اینکه هر کس هر چه را حس می‌کند، معتبر بداند. در عین اینکه می‌داند دیگران همان را به گونه‌ای دیگر درک می‌کنند و اموری هم که بر حس در می‌آیند، ثابت و بی‌تغییر نیستند؛ بلکه ناپایدارند، این است که یک جا ناچار باید ذهن انسان را میزان همه امور بدانیم و یک جا، معتقد باشیم آنچه درک می‌کنیم حقیقت نیست، یعنی حقیقتی قائل نباشیم.(۳) بنابراین به نظر پروتاگوراس، ما آدمیان نمی‌توانیم از مرزهای طبیعت خود تجاوز کنیم. پس حقیقتی که حصول به آن برای ما میسر است، باید در محدوده این مرزها جای داشته باشد.

اگر ما گواهی حس خود را انکار کنیم، به چه حق می‌توانیم به سایر قابلیت‌های‌مان اعتماد کنیم؟ بدین ترتیب وقتی پروتاگوراس می‌گوید: «اگر ذهن آدمی تنها میزان شناخت اشیا باشد، قدرت شناسایی امور مافوق طبیعت خود را ندارد و درباره خدایان نه می‌توانم بدانم که وجود دارند و نه می‌توانم بدانم که وجود ندارند»، اعتراف می‌کند که در شناخت خدایان دچار لاادری‌گری شده است. این نظریه بعدها در تفکر کانت و آگوست کنت رخ می‌نماید. از سوی دیگر، اگر سخن دیگر پروتاگوراس؛ «انسان مقیاس چیزهای موجود بر اینکه وجود دارند و چیزهای غیر موجود بر اینکه وجود ندارند، است» بررسی شود، می‌توان او را از بنیانگذاران نظریه‌های الحادی در غرب دانست. این نظریه الحادی در تفکر نیچه و سارتر و مانند آنها به نهایت خود رسیده است.

ب) فوئر باخ (۱۸۰۴ـ۱۸۷۲)

تأثیر اندیشه سوفسطائیان بر تفکر اومانیستی پس از رنسانس، نوعی الحاد را پدید آورد که یکی از بارزترین نمونه‌های آن پس از ترکیب با «سوبژکتیویسم کانتی» اندیشه الحادی فوئر باخ بود؛ چنان که اعتقاد داشت: وجود الهی چیزی نیست، جز وجود انسانی؛ یعنی [خدای مورد پرستش انسان عبارت است از] طبیعت انسانی تصفیه شده، رها گشته از محدودیت‌های انسانی و عینیت یافته. از همین جا فوئر باخ به این نتیجه می‌رسد که «خداشناسی یا الهیات، همان انسان‌شناسی است و معرفت درباره خدا چیزی غیر از معرفت درباره انسان نیست.» وی مخالف این عقیده بود که خدایی در بالای کائنات وجود دارد. فوئر باخ با عقاید هگل آغاز می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که باید از عقاید هگلی تعالی جست. یگانه چیزی که برای فوئر باخ ماند، طبیعت بود و به همین دلیل به طبیعت الوهیت می‌بخشید و طبیعت را به‌صورت وجودی که شخصیت دارد به زندگی انسان وارد کرد.(۴) به عقیده او، جانوران دین ندارند، بلکه فقط انسان است که دین دارد؛ بنابراین ریشه دینی باید در همان فصل ماهوی میان انسان و حیوان باشد؛ اما یگانه فصل «خودآگاهی» انسان به طبیعت و ذات خود اوست و چون متعلق این خودآگاهی، فقط خود او است وقتی که می‌گوید «خدا»، مقصودش خود انسان است. کوتاه سخن آنکه؛ «خدا بشر را به صورت خویش نیافریده؛ بلکه بشر، خدا را به‌صورت خود آفریده است؛

بنابراین ماهیت دین عبارت است از «پرستش انسان به نام پرستش خدا.»(۵) فوئر باخ بر آن بود که هر گونه گرایش به فوق طبیعت را ریشه‌کن سازد؛ زیرا اگر به انسان فهمانده شود که خود او واقعیتی متعالی است، دیگر سعادت را نه در بالای سر خویش، بلکه در درون خویش خواهد جست و چون خود انسان برای خودش «مطلق» است، هر گونه خواسته فوق طبیعی را رها خواهد کرد. به تعبیر فوئر باخ «کسی که هیچ‌گونه خواسته فوق طبیعی ندارد، موجودات فوق طبیعی هم نخواهد داشت.»(۶) بنابراین طبق آنچه تاکنون گفته شد می‌‌توان نتیجه گرفت که لودویگ فوئر باخ فیلسوف و نقاد مذهب در نقد کل ایده‌آلیسم و فلسفه هگل و فلسفه مذهب اعلام داشت که خداشناسی در واقع انسان‌شناسی است و یا به عبارت دیگر مذهب خودآگاهی عینیت‌یافته انسان است. به نظر او طرز فکر مذهبی و کل فلسفه ایده‌آلیستی چیزی جز خودآگاهی کاذب نیست. خداوند و روح مطلق تنها فرافکنی خصال انسانی است.

خداوند مظهر کمالاتی است که انسان خود می‌شناسد، لیکن نمی‌تواند آنها را متحقق سازد. موجود قدسی چیزی جز موجود انسانی نیست که از حدود و قیود حیات فردی رها شده باشد. نظریه فوئر باخ درباره مذهب بیشتر مربوط به منشأ مذهب بود تا کارویژه و نقش اجتماعی آن.(۷) اما نظرات وی به شدت بر دیدگاه‌های مارکس تأثیر عمیقی نهاد با این تفاوت که دیدگاه کارل مارکس گرچه شدیداً متأثر از نظریه فوئر باخ بود، اما بیشتر به کارویژه‌های مذهب مربوط بود. توضیح آنکه از دیدگاه فوئر باخ خداوند و مذهب نه تنها به‌طور کل کمالات مطلوب و فرافکنده انسان، بلکه همچنین پناهگاه آدمی از درد و رنج نهفته در وضعیت بشری است. مارکس، برعکس فوئر باخ بر نقش تاریخی و اجتماعی اندیشه‌های مذهبی تأکید داشت و همچنین به جای فرد، جامعه را عامل فرافکنی می‌دانست و ریشه‌های این فرافکنی را نه در روح فردی و وضعیت بشری و یا انسان‌شناختی، بلکه در وضعیت اجتماعی و سیاسی جست‌وجو می‌کرد. به عقیده مارکس که متأثر از نگاه فوئر باخ اما وارونه شده نظر وی بود، همین دولت و جامعه ناعادلانه و غیرانسانی، مذهب را که آگاهی تحریف شده انسان نسبت به خویش است، به وجود می‌آورند و مذهب عامل تسلا و توجیه چنان جهانی ناعادلانه است.

*پی‌نوشت‌ها در دفتر نشریه موجود است.

نام:
ایمیل:
نظر: