* درباره حضور دین در دنیای مدرن، دیدگاههای متفاوتی وجود دارد، اما جریانهای سیاسی – اجتماعی وجود دارند که نه مطابق با عرف جامعه دینی هستند و نه جریان مدرن این دنیایی، اساسا مواجهه دین با جهان مدرن چه تبعات فکری در جهان معاصر داشته است؟
** «بنیادگرایی اسلامی» یا به تعبیری دیگر «نوسلفیگری» به رغم سویهها و جهتگیریهای ضد مدرنیته آن، یک پدیده مدرن محسوب میشود. این حرکتها و جنبشها در جهان اسلام ناشی از بحرانها و چالشهایی است که از مواجهه زیست جهان سنتی با زیست جهان مدرن متولد شده است؛ نیروهای متعلق به دوران پیشامدرن – که خاستگاههای آن به لحاظ فکری و تاریخی به دوران پیشا مدرن باز میگردد – در مواجهه با مدرنیته و مدرنیزم به طور کلی سه واکنش از خود نشان دادهاند یکه رهیافت، رهیافت «اصلاحطلبانه و نوگرایانه» است: این رهیافت و حاملان آن میکوشند عالم سنتی و دینی را به گونهایی با تفسیر کنند که امکان ادامه حیات دینی در موقعیت مدرن فراهم شود. یک گرایش آن کاملا انطباقی است، یعنی میکوشد که تفکر سنتی با دینی را در یک رابطه غیر انتقادی و انفعالی، مدرنیزه کند. در رهیافتی دیگر نیروهایی هستند که مواجهه انتقادی و نوسازانه با میراث سنتی و سویههای منفی مدرنیته دارند. در نتیجه ضمن اینکه در زیست جهان مدرن زندگی میکنند. اما در عین حال از نگاه انتقادی به مدرنیته خالی نیستند و برخوردی فرارونده و تعالی بخش با مدرنیته دارند. این نیروها نوگرایی دینی را در جهان معاصر نمایندگی میکنند.
در کنار این نیروها، «سنتگرایان» نیز وجود دارند که «انزواطلبانه» برخورد میکنند و میکوشند در حاشیه جهان مدرن، میراث سنتی خود را به صورت حاشیهای دنبال کنند. اینها نسبت به مدرنیته، نه موضع انطباقی دارند و نه موضع ستیزهگرایانه. برخی از اینها مثل سیدحسین نصر میکوشند از دستاوردهای مدرنیته به خصوص در جنبههای تکنیکی و مادی نیز بهرهمند شوند امادر عین حال بر باز تولید و تداوم زیستجهان سنتی تاکید میکنند. این نیروها میتوانند هم زیستی داشته باشند.
نیروهای سوم «بنیادگراها» هستند. در «رهیافت بنیادگرا» حاملان این تفکر، خواهان بازگشت به «عصر طلایی سنت یا دین» و «احیای بهشت گمشدهایی» هستند که از نظر آنها در صدر تاریخ سنت با دین قرار دارد. بنیادگرایی به دنبال ستیزبراندازانه با مدرنیزم است! این جریان هیچ تعامل و گفتوگویی ولو انتقادی با مدرنیته را نمیپذیرند و میخواهند با براندازی جامعه مدرن، تحولاتی مثل رنساس، عصر روشنگری و دوران علم، زمینه را از هرگونه مظاهر مدرن پاک کنند، زمین را آماده اقامه جامعه سنتی و ساختن انسان در تراز بنیادهای مورد باور خودشان بکنند. این بنیادگرایی در حادترین اشکال خود از روش و ابزارهای تروریستی و جنگی استفاده میکند؛ یک نگاه مانوی وانتاگونیستی میان دارالاسلام با دارالکفر دارد، دو قلمرویی که هیچ رابطهای جز نفی ندارند. این بنیادگرایی یک پدیده مدرن است، و برای اجرای مقاصد خود از روشها و تکنولوژی مدرن نیز برای نابودی داالکفر نیز بهره میبرد.
* جریانهای فکری مانند طالبان، سلفیها، یا بنیادگرایان یهودی و مسیحی، ریشههای فکری زیادی در دل تاریخ گذشته دارند، چگونه میتوان از آنها به عنوان پدیده مدرن یاد کرد؟
** ریشههای بنیادگرایی را باید در سه زمینه تاریخی، فرهنگی – ایدئولوژیک و اجتماعی – طبقاتی جستجو کرد. وقتی تاریخ سلفیگری اسلامی را بررسی میکنیم، میبینیم شیوۀ تفکر سلفی از همان قرون ابتدایی در جوامع مسلمان شکل میگیرد؛ شما اگر از «احمد ابن حنبل» در قرن سوم یکی خطی را ترسیم کنید و بیایید تا «ابن تیمیه» و «ابن قیم جوزی» در قرن هفتم و بعد ادامه دهید تا «محمد ابن عبدالوهاب» در قرن دوازدهم، یک جریانی را میبینید که میتوانیم نام آن را جریان «سلفیگری قدیم» نامگذاری کنیم.
سلفیگری قدیم، در نتیجه مواجهه جهان اسلام با جهان یونانی – که جهان غرب آن دوره بود- واکنشی سلبی و مبتنی بر نفی و رد بود. تکیه بر نقل و حدیث، مرجعیت صحابه به عنوان سلف صالح، نفی عقل به عنوان یک منبع و معیار برای شناخت دین، مخالفت با علومی مثل فلسفه و کلام، برخی از ویژگیهای سلفیگری قدیم است.
«ظاهرگرایی و نصگرایی» در تفسیر قرآن، در مقابل تاویلگرایی و عقل تاویلی که در این تیمیه یا شاگرد او ابن قیم جوزی دیده میشود، یک میراث ایجاد میکند که بنیادگرایی مدرن یا سلفیگری ستیزهجوی مدرن از آن تغذیه میکند.
* آیا حرکتهای متاخرتر اسلامی نمیتوانند به عنوان ریشه بنیادگرایی مورد خوانش قرار گیرند؟ جریانی مثل سیدجمال؟
** از قرن 12 تا 14 هجری با یک نضهت سلفیگری دیگری هم روبهرو هستیم که هم با سلفیگری قدیم متقاوت بود و هم با بنیادگرایی جدید نهضتی که سیدجمالالدین اسدآبادی با شعار «بازگشت به سلف صالح» شروع کرد. او و شاگردش محمد عبده، طرح احیای اسلام و اصلاح دین و وضعیت جامعه دینی مسلمان را در دستور کار خود داشتند اما سلفیگری عبده بر خلاف سلفیگریی قدیم و بنیادگرایی امروز تعارضی میان عقل و تجربه بشری با دین نمیدید بلکه سعی میکرد از آن استفاده کند! این جریان بر خلاف سلفیگری قدیم و جدید از ادبیاتی همچون تکفیر، دارالحرب، دارالکفر، هجرت و از این قبیل مفاهیم که عناصر مفهومی بنیادگرایان است خالی بود. شما وقتی به قرن بیستم میلادی میرسید، مخصوصا بعد از فروپاشی خلافت عثمانی، شاهد شکلگیری جریانی هستید که بعد از جنگ جهانی اول در مصر، کشورهای عربی و شبه قاره هند شروع میشود و ادامه انباشت و تراکمی است که میرسد به بنیادگرایان و سازمانهای تروریستی امروز.
* حرف اصلی بنیادگرایی چیست و این جریان چه رسالتی برای خود در جهان جدید قائل است؟
** نوبنیادگرایی جدید در جهان اسلام، قصد احیای شریعت در تمامیت خودش – در زندگی فردی و اجتماعی مسلمانان – را دارد شیوهایی که برای این هدف انتخاب کرده است، تصرف قدرت سیاسی از طریق کنشهای جهادی است. «جهاد» در بنیادگرایی امروز یک واجب عینی است بطوری که برخی از متفکران بنیادگرایی مثل «محمد عبدالسلام فرج» رهبر جماعت الجهاد مصر، رسالهای دارد به نام «الفریضه الغائبه» به معنی واجب غایب که به اتکا به فتاوای ابن تیمیه و تفسیر «ابن کثیر» جهاد به معنی جنگ تهاجمی را بر هر مسلمانی مانند نماز واجب میداند.
اینان همچنان که معتقدند جهان امروز سر به سر جهان کفر است تمام کسانی که این جهان و زندگی در آن را به رسمیت بشناسند را کافر میدانند. یعنی کفر آنچنان توسع معنایی پیدا میکند که بر خلاف متکلمان اولیه شیعه یا سنی قرار میگیرد که میگفتند مسلمان کسی است که شهادتین بگوید و اقرار به توحید و نبوت کند.
اینها معنای مسلمانی و معنای کفر را آنچنان تغییر دادهاند که حتی شامل مسلمانان و حکومتهایی میشود که با مدریسم همزیستی میکنند در این تفکر شیوه حکومتداری مدرن و عقل مدرن و هر آنچه متعلق به دوران مدرن است سر به سر کفر دانسته میشود، کفری که همه چیزش تحقق غیر ما نزلالله است!
از نظر بنیادگرایی جدید «پذیرش» و زیست در این جهان و لو اینکه شهروندان به لحاظ فقهی مسلمان باشند حکم کفر دارد، مگر اینکه از دارالکفر هجرت کنند و برای براندازی زیست جهان مدرن جهاد کنند!
* اما در بسیاری از موارد بنیادگرایی جدید چهرههایی دارد که خودشان یا بزرگ شده غرب هستند یا علوم غربی را – به تعبیر خودشان – تحصیل کردهاند!
** نکته قابل توجه در رهبران بنیادگرای جهان اسلام همین است. قالب رهبران بنیادگرا حتی اعضای سازمانهایی مثل التکفیر و الهجره، سازمان جهاد اسلامی، القاعده حتی خود بن لادن، صالح سریه، شکری مصطفی محمد عبدالسلام فرج، اینها فارغالتحصیلان رشتههای فنی مهندسی، اقتصاد و علوم دقیقه از دانشگاههای امروز جهان هستند.
* یکی از معیارهایی که برای تحلیل بنیادگرایی نام بردید معیار ایدئولوژیک است، بنیادگرایی را از نظر اصول ایدئولوژیک چگونه میتوان تحلیل کرد و پذیرش این اصول چه تبعاتی برای شخص دارد؟
** اصول ایدئولوژیک آن شامل موارد زیر است: 1- تبعیت از سلف صالح یعنی صحابه 2- حجیت نص و تمسک به ظواهر نصوص بدون دخالت دادن هر علم دیگری حتی عقل و هرمونتیک و تاویل و تفسیرهای فراتر از ظاهر 3- مخالفت با علم مدرن و به طور کلی هرگونه تفسیر عقلی از دین 4- تلقی جهان مدرن به عنوان عالم کفر و توسع معنایی کافر که شامل مسلمانان هم میشود. جالب اینکه در دیدگاه بنیادگرایان با نفی تحزب و نهادهای مدرن هم را جزو امت واحد میدانند. در نتیجه همین اصول، در برخی موارد براندازی دولتهای اسلامی به عنوان دولتهای کافر ضرورت مییابد. آنها از همین مبانی فکری به راحتی حکم «مهدور الدم بودن» را برای کسی که با این گونه دولتها کار میکند صادر میکنند، چرا که اصل پذیرش و زندگی غیر جهادی، مورد رجوع قرار میگیرد.
یکی دیگر از توجیهات فکری بنیادگرایی، تاکید بر اسلام در چهار چوب نصگرایانه زمان پیامبر است که بنابراین نظریات قادر به حل مشکلات جهان امروز است، لذا هر گونه نوآوری از سوی آنها بدعت تلقی شده و مایه خسران است.
تاکید بر اصل جهاد ابتدایی و تهاجمی – نه به عنوان جهاد دفاعی که در فقه اسلامی و شیعی وجود دارد – یک نقطه افتراق دیگر این گروهها با جهان اسلام است، وظیفهای که به قصد احیای جامعه نبوی به همان صورتی که در زمان پیامبر و یا عصر خلفا بوده است، بر عهده اعضا است.
* در خصوص عناصر طبقاتی که فرمودید، بنیادگرایی چگونه خود را نشان میدهد؟ آیا منظور شما یارگیری بنیادگرایی از طبقات اجتماعی است؟
** بنیادگرایی یک خصلت هویتی دارد، به عبارت دیگر متفکران بنیادگرا به حفظ هویت سنتی تاکید میکنند و بر ضرورت احیای این هویت در دوره کنونی اصرار میکنند، هویتی که با خطر مواجه شده است لذا غیر از ریشههای تاریخی – ایدئولوژیک و نوع مواجهه با تاریخ صدر اسلام، این بنیادگرایی ریشههای اجتماعی و طبقاتی نیز دارد. یعنی خود مساله هویت در دهههای اخیر تبدیل به یکی از محرکهای بنیادگرایی شده است به این معنا هر چه به اواخر قرن 20 نزدیک میشویم، شاهد تراکم و تشدید و گسترش جنبشهای بنیادگرایانه میشویم، به گونهایی که این گفتمان از سطح القاعده، فراتر رفته و تبدیل به یک پدیده اجتماعی شده است.
ما در قرن بیستم با پدیدهای به نام جهانی شدن مواجه هستیم این پدیده همراه با خود باعث شکلگیری جوامع چند فرهنگی شده است، از طرفی دیگر میدانیم که برای بنیادگرایی اسلامی مانند بنیادگرایی هندوی، یهودی و مسیحی ریشهای وجود دارد که به واکنش علیه جهانی شدن و شکلگیری جوامع چند فرهنگی باز میگردد. اگر چند فرهنگی شدن را بگذاریم در کنار پدیدههای دیگری مثل پدیده روابط مرکز پیرامون و مساله امپریالیسم، زمینههای شکلگیری اجتماعی این جریانها را میبینیم.
زمینه مبارزه ضد استعماری سلفی یا موعودگرایانه و هزارهگرایانه عبدالقادر در الجزایر یا قادیانی در هند یا سودانی که در اواخر قرن وجود داشتهاند بستر تاریخی و اجتماعی بنیادگرایی عصر حاضراند، این جنبشها نه تنها از بین نرفته بلکه شرایطی پیچیدهتر و سختتر در موقعیت پیرامونی ایجاد کردهاند. البته با حضور پدیده صهیونیسم در خاورمیانه نیز جنبش حسنالبنا، اخوانالمسلمین را شکل میدهد. در اینجا به میزانی که شاهد اشغال سرزمین فلسطینیها توسط اسرائیل هستیم و به میزانی که غرب در اتحاد با صهیونیسم جدیتر عمل میکند، شدت واکنشها نیز بیشتر میشود. این موقعیت پیرامونی «در دوران جنگ» در «دولتهای استبدادی» زمینهساز رادیکالیسم سیاسی است و در این جوامع به صورت افراطگرایی و بنیادگرایی دینی ظاهر میشود.
مثلا در عراق، ناسیونالیسم قومی و ناسیونالیسم مذهبی، بسترساز افراطگرایی است. دوران این کشورها الگوهای سرمایهدارانه و رشد فاصله طبقاتی و تضاد طبقاتی و مساله فقر، بنیادگرایان را برافروخته میکند. در کنار فقر، فاصله طبقاتی و سرکوب، ایزولاسیون اجتماعی فقرا، باعث فقر فرهنگی میشود که در نهایت سوژههای درگیر با بنیادگرایی را در حاشیههای بریده از متن قرار میدهد.
* بنیادگرایی عموما مبتنی بر یک حکم اجتماعی مطلق و تمامکننده است، در تمام انواع بنیادگرایی نیز این حکم که متضمن نوعی دوگانگی خیر و شری است وجود دارد، این احکام به لحاظ دینی چه دگردیسیهایی در سنت دینی افراطیون طی کردهاند و بنیادگراها چگونه از آنها استفاده کردهاند؟
** همانطور که گفتید دوگانه مانوی را در کتاب سنت آگوستین که مسیحی است هم میتوان دید اما در مسیحیت نوع سامانی که آگوستین ترتیب داده نتیجهاش جنگ و ستیز نیست به دلیل اینکه شهر خدا، شهر آسمانی است و نه زمینی، یک جامعه فراتاریخی و قدسی و آرمانی که هرمون مسیحی عضو آن جامعه است. برخورد بین این دو اثر برخوردی نظامی نیست یعنی در حالی که در روم ابلیسی زندگی میکنیم در ساحت قدسی معنوی عضو ارض ملکوت هستیم. اما در بنیادگرایی جدید زمین در یک اقلیم شیطانی و یک اقلیم الهی است و رابطه بود و نبود براندازانه است. در حالی که در روابط سنتی دوالیزم مانوی آگوستینی با روایتهای اسلامی، تضاد مدینه نبوی و مدینه غیر نبوی کارش به خشونت مسلحانه میکشد. لذا وقتی یک جوان مسلمان در نروژ هر روز این تضاد در دو سبک زندگی را تجربه و احساس میکند، باید به این تضاد پایان دهد. جوان مسلمان نروژی وقتی در نروژ درس میخواند، کار پیدا نمیکند، تحقیر میشود. از یک طرف در متن تحقیر مرکز سرمایهداری و مدرن زندگی میکند و از طرف دیگر مجبور به واکنش است. البته مدرنیته مساوی سرمایهداری الزاما مدرن نیست.
این بنیادگرایان هستند که قابل به تفکیک نیستند. سخن این است که سرمایهداری مرکز، جهان پیرامونی را تحقیر میکند و این روند از گذشتههای دور ادامه داشته. لذا در این جوامع هم تحقیرهای وجود دارد. مثلا یک مراکشی به خاطر تمایز رنگ پوستش از یک فرانسوی کمتر امکان پیدا کردن شغل دارد. این مساله در جوامع دینی و نژادی هم هست و خود را به اشکال دیگر نشان میدهد. در ادامه، حاشیهنشینی و فقر و تحقیر، زمینههای هنجارشکنی را ایجاد میکند و این هنجارشکنی گاهی خرید مواد مخدر، سرقت گاهی همین پتانسیل اسانس مذهبی و تاریخی پیدا میکند. در این حال به سمت یک حرکت انقلابی – استشهادی پیش میرود نتیجه این است که یا در همان کشور اروپایی بمبگذاری میکند یا به کشورهای دیگر که آوردگاه مبارزه است میرود. لذا ما با یک کمپلکس روبهرو هستیم که هم ریشههای تاریخی دارد و هم ریشههای فرهنگی و ایدئولوژیکی و هم ریشههای اجتماعی و طبقاتی.
* از نظر شما، بنیادگرایی زاییده شکافهای جوامع مدرن یا نتایج مدرن شدن جهان است؟
** ما در جنبشهای بنیادگرا با پروبلماتیک قدرت، منزلت و هویت روبهرو هستیم. یعنی تمام این شکافها، شکافهایی هستند که انباشتی از شکافهای عمودی و افقی هستند. هانتیگنتون در کتابش جنگ تمدنها را صورتبندی میکند ولی واقعیت این است که بنیادگرایی، جنگ تمدنها نیست چرا که بنیادگراها فقط غربیها را نمیکشند بنیادگراهای با هویت شیعی، سنی را میکشند و نیروهایی با هویت سنی، شیعیان را. هر جا بحث هویت است مساله قدرت هم هست امروز بنیادگرایی مساله جهان و دنیای غرب نیست مساله خود کشورهای مسلمان هم هست.
* یکی از مسائلی که در زمینه تبیینبنیادگرایی وجود دارد، عدم نگاه سیستماتیک به «ظهور بنیادگرایی» است. تا اینجا که بگوییم بنیادگرایی پدیدهای واکنشی است حرف تازهای نیست اما این که چگونه این واکنش از یک موقعیت محلی، جایگاه فراملی پیدا میکند و چطور به جنگ با تمدنهای دیگر میرود یک نکته مغفول است با توجه به مسائلی مانند فقر و شکافهای موجود در جوامع مادر (برای بنیادگرایی) چگونه میتوان تبیینی سیستماتیک ارائه کرد که این پیوند را برقرار سازد؟
** بله این مسئله مهم است، مثلا ما امروز در عراق، افغانستان و سوریه شاهد قبیحترین کشتار مسلمانها، بدست مسلمانها هستیم لذا این شکافها در یک الگو قابل بحث است: شکاف فرهنگ سکولار با فرهنگ دینی، دوگانه مرکز – پیرامون سنت – مدرنیته، دوگانه طبقات محروم و فرو دست و فقیر و آریستوکراسی، شکافهای قومی و شکافهای ملی. کمپلکس از این شکافهای عمودی وافقی را میتوان در چهارچوب یک مدل تحلیلی با چند دایره متحدالمرکز، تحلیل کرد.
برای تحلیل این شکافها باید همین دوایر را ترسیم کرد. در دایره داخلی دولت محلی است، دایره بعد مناسبات بینالمللی مرکز - پیرامون و دایره وسیعتر روی فرایند جهانی شدن و تکنولوژی مدرن قرار دارد. این وسط یک لفافه ایدئولوژیک نیز وجود دارد که عبارت است از ایدئولوژی کردن سنت و تبدیل سنت به یک ایدئولوژی. آن ایدئولوژی حامل یک رابطه انتاگونیستی و براندازانه است. در نتیجه مناسبات نابرابر، این شکافها فعال شده و حکم ایدئولوژیکی به سوژه مستحیل شده در بنیادگرایی میرسد، این است که دموکراسی، رای عقل، علم و تجربه بشری هیچ کدام جای در سرنوشت غایی و سعادت غایی انسان ندارد.