صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۲۰ فروردين ۱۳۹۴ - ۰۸:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۲۷۴۱۹۷

محمد عطریانفر / فعال سیاسی

در مقام ارزیابی موفقیت انقلاب ایران و شکست رژیم سلطنت، سه دلیل عمده را می‌توان اقامه کرد:

١- نخستین عامل موثر در شکست رژیم پهلوی که برای همیشه تاریخ، نظام سلطنتی را در ایران برچید، ضعف شخصیت شاه و فقدان قابلیت‌های لازم برای ایفای وظایف رهبری او در ایران بود. سیاستمداران باتجربه، هیچ‌گاه در قامت محمدرضا پهلوی، اصالتی برای نقشی که به‌عهده او گذاشته شده بود، قائل نبودند. فقدان صلاحیت‌های ذاتی در تراز پادشاهی برای پهلوی دوم، نکته بسیار مهمی است که حتی وی را از این منظر از پدرش متمایز می‌کرد. منظور نگارنده از این نوع صلاحیت مورد انتظار، جنبه‌های اکتسابی نیست که به‌واسطه آموزش، خانواده‌های سلطنتی از پیش، شاهزادگان خود را براساس آن تربیت می‌کردند.

از قضا محمدرضا نیز تحت نظارت مستقیم پدرش رضاخان، برای افزایش مهارت‌های پادشاهی، آموزش‌های فراوانی دید و آداب سلطنت را نیز چه بسا فراگرفته بود. اما منظور از بیان صلاحیت‌های ذاتی، جنبه‌های روانی و احراز ظرفیت و اراده نیرومندی است که به شاه در بزنگاه‌های تاریخی قدرت تصمیم گیری می‌دهد و معمولا در طول زندگی سیاسی رهبران، بر سر راه اعمال قدرت او، در حوادث واقعه نمود عینی پیدا می‌کند. شاه فاقد این جنم و اراده کافی برای اعمال سیاست‌های اداره کشور بود.

رهبران در جوامع تحت‌امر خویش، لاجرم باید در مقاطع بحرانی، چه داخلی و چه خارجی، از خویش وجاهتی شوق‌‌برانگیز نشان دهند، تا اعتماد مردم را برانگیزند. هیچ‌گاه تاریخ، روند عادی و روتین زندگی رهبران را دستمایه قضاوت عملکرد آنها قرار نمی‌دهد، برای مثال هیچ‌گاه گفته نمی‌شود که فلان زمامدار در طول ٤٠سال زمامداری خویش، چه روزهایی در دفتر کارش حضور یافته یا چه ملاقات‌های متعارفی با مقامات داشته یا چه تعداد سفر خارجی انجام داده است. ارزیابی اقتدار و مشروعیت آنان، ناظر به نقش‌پذیری و ابراز وجودی است که در حوادث و تحولات از خود نشان می‌دهند.

این نوع ارزیابی‌ها می‌تواند رهبران را در تاریخ، به‌عنوان شخصیت‌های بزرگی که به مردمشان خدمت کردند، جاودانه کند یا احیانا در اثر بی‌کفایتی، هیچ‌گاه خیانت آنها را فراموش نکند. رهبرانی که خارج از قواره انتخاباتی و تحولات حقوقی، منشأ انقلاب و دگرگونی هستند: معمولا در چنین فرآیندی بیشتر مورد قضاوت جامعه جهانی یا داوری ملی مردم قرار می‌گیرند. از این حیث، اخذ تصمیمات دوران‌ساز و عبور از بحران‌ها، برای آنان هویت‌ساز است و آنها هویت تاریخی خود را مرهون عملکرد استثنایی خویش در مواقع مهم حیات سیاسی کشور می‌دانند.

در تاریخ پادشاهی ٣٥ساله محمدرضا، تقریبا نقطه درخشانی از این حیث در او سراغ نداریم که وی توانسته باشد، با شرافتمندی و اقتدار، از بحران‌ها عبور کرده باشد. او در هیچ‌یک از تنگناهای دوره سلطنتش، شخصیت موثر و ذی‌اراده‌ای را از خود نشان نداده است؛ بلکه در مقابل می‌توان نقاط گویایی از ضعف نفس او را برشمرد. در غائله آذربایجان و نقش جدایی‌طلبانه‌ای که جعفر پیشه‌وری با حمایت و همراهی کشور شمالی در حق آذربایجان پیش آورد، حضور پررنگی از شاه در آن ماجرا نمی‌بینیم، در آن برهه تاریخی، دخالت موثر و دوران‌ساز قوام‌السلطنه است که در مسیر حفظ منافع سرزمینی، کار‌آمدی دارد.

قهرمان آن ماجرا نه محمدرضا پهلوی جوان است که جناب اشرف است که به روشنی می‌درخشد، هرچند سالیان متمادی در آذرماه، دستگاه تبلیغی رژیم، ستایش‌های بسیاری را نثار شاه می‌کرد و او را منجی آذربایجان لقب می‌داد و حتی نامی از قوام نمی‌آورد اما در ترازوی داوری ملی و با نگاه تیزبین تحلیلگران سیاسی در داخل و خارج، هیچ‌گاه برگ برنده‌ای در آن غائله به‌نفع شاه صادر نشد اساسا محمدرضا هیچ‌گاه علاقه‌مند به ورود به این نوع چالش‌ها نبود. گرفتاری‌های پرفرازونشیب، مردانی را مطالبه می‌کرد که واجد اراده‌های کارساز باشند و قدرت‌نمایی خود را در هنر ریسک‌پذیری تمام‌عیار، به نمایش بگذارند. از جمله مصادیق فقدان ظرفیت ارادی رهبری شاه در تاریخ، در جریان نهضت ملی نفت مشهود است. قهرمان آن صحنه نیز دکتر مصدق است، مرحوم مصدق اگرچه خود نیز تربیت قاجاری داشت و وجوه اکتسابی شاهزادگی را نیز آموخته بود، اما درواقع به حیثیت ذاتی رهبری آن عصر در نهاد خویش واقف بود.

شاه در آن تدابیر ملی، حضور نداشت، هرچند قهرمان خروج از کشور بود! محمدرضا در راهبری و تجدید ساختار نوین اداره کشور از  سال ١٣٣٥ به بعد نیز ردپای موثری نداشته است. نهاد ساواک محصول اراده خارجی است که به‌واسطه مستشاران اطلاعاتی آمریکایی و افسران ارشد امنیتی اسراییلی، سامان می‌یابد. نهال سازمان برنامه‌وبودجه که کانون تلاقی سیاست‌های جامع‌الاطرف اداره کشور است، به یمن مشارکت جدی آمریکایی‌ها کاشته و برداشته و راه‌اندازی شده است. مدیریت تولید نفت و سازماندهی نظام اداری شرکت ملی نفت خارج از اراده شاه و با تدبیر دیگران، تحقق یافته است. شاه حتی در حوادث نهضت عظیم روحانیت در سال ٤٢، توان تصمیم‌گیری مستقل نداشت و صرفا دستورات و تدابیر مستشاران غیرایرانی را ساده‌لوحانه برای سرکوب به‌کار بست.

هیچ رهبر عاقلی به خود اجازه نمی‌دهد که حرمت مرجعیت اعتقادی و ایرانی ملتی را اینگونه بشکند. بی‌تردید اگر شاه اندک‌کفایتی ‌برای رهبری ملی ایران داشت‌ روال آن روزگار به سیاق دیگری رقم می‌خورد. محمدرضا به‌جای تدبیر هوشمندانه، با بی‌تدبیری صرف و ساده‌ترین و عادی‌ترین روش به ابزار سرکوب روی آورد. در نقد کفایت‌های لازم محمدرضا به اعمال خشونت‌های بی‌دریغ در حق گرو‌ه‌های مسلح سیاسی دهه٥٠ توسط ساواک می‌توان اشاره کرد. وی با سازمان جهنمی سرکوب خود به‌حدی افراط کرد که حامیان پرتوان او در حزب دموکرات آمریکا نیز لب به شکوه و شکایت گشودند و با اعمال سیاست‌های حقوق بشری کارتر، در برابر بی‌تدبیری شاه ایستادند.

هنر شاه در وقایع سال‌های ٥٠ به بعد، هنر کتمان واقعیات بود و هیچ سم مهلکی، کارسازتر از پوشاندن واقعیت‌ها از چشم رهبران سیاسی نیست و شاه باوجود پذیرش قلبی این‌همه تلخی‌ها، اما به‌دلیل ترس و نگرانی، شجاعت پذیرش واقعیت‌ها را از دست داده بود و اگرچه می‌دانست اطرافیان به او دروغ می‌گویند، اما از دروغ آنان به‌ وجد می‌آمد. و در این اندیشه غلط تا جایی پیش رفت که به‌قول یکی از سیاستمداران عصر پهلوی که به او گفته بود: مصائب شما از آنجا ناشی می‌شود که احدی جرات سخن راست گفتن نزد شما را ندارد. درست نقطه مقابل آنکه اطرافیان پدر شما جرات دروغ‌گفتن به او را نداشتند.

شاه تنها هنرش غرقه‌شدن در غفلت بود و پیامد این غفلت، فرار از مواجهه با واقعیات تلخ و در ادامه استاد پرمهارت خروج از کشور در آستانه بحران‌ها بود. او در این غفلت غرق بود که «ترک صحنه» چیزی از تلخ‌کامی‌ها نمی‌کاهد و اساسا ترک صحنه منشأ ارادی ندارد بلکه امری غیرارادی است و امور غیرارادی، بنیان رهبران سیاسی را فرومی‌ریزد.

دیکتاتور عراق، یک‌سال قبل از وقوع انقلاب‌ایران، دغدغه‌های خود را از طریق ملاقات با فرح دیبا به اطلاع شاه می‌رساند، وی از راه دور و از فاصله‌ای که علی‌القاعده نباید درک درستی از وقایع ایران داشته باشد؛ اما به‌دلیل تفاوت‌های ماهیتی مورداشاره در این مقاله، درکی منطبق با واقعیاتی دارد که شاه از فهم آن عاجز است. صدام حقایقی را می‌دید که شاه قادر به دیدن آن نبود. اشاراتی که در ترسیم مصادیق داشتم، با هدف ترسیم فقدان ظرفیت، ضعف اراده کافی، بی‌بهره‌بودن از هوش سیاسی و تدبیر لازم نزد شاه به‌عنوان رهبری که در شأن هدایت مردم بزرگ ایران نبود، صورت گرفت.

شاه به اعتبار نقد صلاحیت رهبری نیز اسیر خودستایی و خودبزرگ‌بینی وحشتناکی بود و از این نگاه، فرصت تشخیص واقعیت‌ها را بماهو واقع از دست می‌داد. این حقیقت تلخ کمابیش در اظهاراتی که از او در تاریخ به ‌یادگار مانده هویداست.

شاه در ابتدای جلوس به تخت سلطنت، از مشورت‌ها و همراهی‌های نهضت‌های ملی که در بستر تحولات مشروطه تربیت شده بودند، برخوردار بود؛ آنها شاه جوان را کمک و راهبری می‌کردند، اما او به‌دلیل همان جنبه‌های فقدانی، چشم دیدن آنها را نداشت و صراحتا تنفر خود را از کسانی که سخنی مطابق میل او به زبان نمی‌آوردند، بروز می‌داد. همین امر سبب شد تا در فرآیندی کمتر از ١٢سال، تمام نیروهای موثر ملی که تربیت‌شده دیوانی نظام مشروطه سلطنت بودند، از اطراف شاه رانده و چهره‌ها و مهره‌هایی جایگزین تبدیل شدند که هیچ‌گاه سخنی خلاف پهلوی دوم به زبان نراندند.

٢- عامل دوم سقوط نظام سلطنت، کج‌فهمی شاه از تحولات مهمی بود که در نیمه دوم قرن بیستم در بسیاری از نقاط جهان در نحوه اداره کشورها به وقوع پیوسته بود. رهبران جهان با درس‌آموزی از تجارب تاریخی پیشینیان، به نوع پذیرش مشارکت و حضور شهروندان در اداره کشورها اقبال نشان داده بودند. باور جهانی بر این استوار شده بود که مردم بنا به ظرفیت‌های خود، می‌توانند عهده‌دار مسوولیت‌ها در نسق‌بخشی به امورات خویش شوند. نظام‌های سیاسی، به سرعت، مسیر خود را به سوی اعمال دموکراسی‌های هدایت‌شده جهت دادند. طبیعت تغییرات، حکم می‌کرد سرزمین ایران که خود تجربه مشروطه را پشت‌سر گذاشته و حداقل از ابتدای قرن بیستم واجد پارلمان شده در این تغییر روندها، اگر پیشتاز نباشد، حداقل همگام با دیگر کشورها به اصلاح ساختاری قدرت همت گمارد.

ملت ایران نهاد پارلمانی را به درستی تجربه کرده بودند و پتانسیل اقتدار نظام سلطنتی را به اراده مردم و نمایندگان آنان در پارلمان انتقال داده و شاه را از جایگاه استبداد مظهر حیات و ممات مردم به مقام تشریفات تنزل داده بودند؛  اما شاه با وجود تجربه بومی مشروطه و تحولات جهانی، نه‌تنها پایبند به این تحولات نبود بلکه از سر لجاجت و خودخواهی که منشأیی جز ضعف نفس نداشت، پس از کودتای ٢٨ مرداد، به  یکباره گرد یأس و ذلت به مجلس پاشید. تجربه اولیه مشروطه و نقش مجالس اولیه آن می‌توانست سنت حاکمیت ایرانی را از نظام بسته فئودالی و خانی و پادشاهی به سمت آزمون دموکراسی نوین انتقال دهد. شاه نه‌تنها از این فرصت بهره‌ای نبرد که در تحقیر رابطه متوسط شهری -که لاجرم نقش آن در جهان به‌عنوان موتور توسعه واقعیت انکارناپذیر شده بود - کوتاهی نکرد. محمدرضا نگاهش به جامعه خود، نگاهی پادگانی شد. او خود را ژنرالی تصور می‌کرد که همه آحاد ملت، سربازان و امربرانی هستند که باید به فرموده او نفس بکشند و در کنترل اوامر و نواهی شاهی قرار گیرند تا تمشیت امور به فرجام رسد.

او حتی برای نقش‌آفرینی نخبگان جامعه که به‌مثابه افسران ارشد این پادگان بودند، ‌ارزشی قائل نبود. نگاه خدایگان و بنده در قرن بیستم از طنزهای تاریخی سیاست پادشاهی پهلوی است. شاه با این مشی بد به خلع هویت ملی مردم دست یازیده بود، درحالی‌که جامعه به شدت از هویت و ذاتیت خود دفاع می‌کرد، شاه در صحنه علنی تضعیف و تحقیر هویت ملی مردم را دنبال می‌کرد و مردم در خفا و در کانون‌های بسته، از تمامیت وجود و عزت و منزلت خویش دفاع می‌کردند. نتیجه این منازعه تاریخی، گسست دولت- ملت را رقم زد، شاه ملت خود را ارج نمی‌گذاشت و مردم نیز شاه را بیگانه‌ای می‌دانستند که بر گردن خلق تحمیل شده است و همواره به حذف او می‌اندیشیدند.

٣- عامل سوم در تسریع سقوط نظام شاه، بی‌توجهی عامدانه به ارزش‌های عرف و مذهب و شدت عمل عوامل حکومت در شکست حریم اخلاق و دین در زندگی ایرانی بود، هدف‌گیری شاه برای سقوط ارزش‌های اخلاقی در آغاز کار متوجه طبقات شهری شد.

تاریخ پرافتخار ایران، سراسر دلالت بر پایبندی اخلاقی و اعتقادی مردم به خدا و ارزش‌های برخاسته از آن بوده است. چه در عصر پیش از اسلام و تمسک آنان به آیین زرتشت و چه پس از طلوع اسلام، جامعه ایرانی همواره بر بستر دین به بلوغ رسیده است. شاه تحت‌تاثیر دین‌زدایی غرب در جامعه و شاید با تمسک به مشی غلط پدرش رضاخان در تاسی به احمدکمال آتاتورک به‌دنبال گمشده‌ای می‌گشت که در غرب وجود نداشت. مدر‌ن‌سازی غربی را با تمدن و فرهنگ و تاریخ اشتباه گرفته بود؛ وی به‌دنبال پاسخگویی به کمبودهای شخصیتی خویش در مسیر رواج بی‌اخلاقی و شالوده‌شکنی اعتقادی مردم از هیچ امر بازدارنده‌ای ابا نداشت و در برابر حرکت ناپسند خود، روحانیون را به عنوان سد و مانع می‌دید درحالی‌که مردم به اتکای مرجعیت اعتقادی و چهره‌‌های معتمد خود، نهادهای سنتی آموزش دینی را به‌خصوص در مساجد و هیات‌های مذهبی حفظ کرده و توسعه دادند و در برابر اخلاق‌شکنی‌های سلطنت پهلوی با تمام وجود ایستادند. مردم هویت ملی خود را با هویت مذهبی عجین می‌دیدند و این درهم‌تنیدگی را با چشم بیدار و نگران صیانت می‌کردند. این تلاش‌ها در قالب رونق‌بخشی مساجد، استفاده بهینه از شعائر مکتب تاسیس مدارس غیردولتی، تشکیل کانون‌های مذهبی، راهبری جلسات نیمه‌سری فرهنگی، سیاسی و مبارزاتی، ایجاد مجتمع‌های حمایتی، که با چتر گسترده‌اش نیازهای نسل جوان را تامین کند تعقیب می‌شد.

 مجموعه شرایط و تجربه‌های تاریخی روحانیت، گوهر اجتهاد در تفکر شیعی را زنده کرد و به نهادهای روحانی فرصت داد که از انفعال خارج شده و نسبت به سرنوشت جامعه حساس شوند. این نگاه که البته سخت متاثر از رویکرد رهبران مردمی مشروطه و چهره‌های روحانی نهضت تاریخی آن بود، ‌بسیار کارآمد بود. روحانیت بیدار در عصری که شاه با تمام قوا مسیر هویت‌زدایی مردم را تعقیب می‌کرد، با خلاقیت و نوآوری و با همراهی نخبگان مردم، موانع بسیاری را بر سر راهبردهای خصمانه و ضدمذهب سلطنت ایجاد کردند. از عوامل سلبی سقوط نظام سلطنت فراتر رفته و به عناصر ایجابی سقوط شاه می‌پردازیم.

١- ظرفیت ذاتی امام راحل در رهبری ملت و اعمال اراده ملی برای سرگونی شاه کلیدی‌ترین رمز این حادثه بزرگ تاریخی است که در پایان قرن بیستم در خاورمیانه رخ داد. امام، فاقد هرگونه امکانات مادی و فیزیکی در این رویارویی تمام عیار بود لکن به پشتوانه اراده خداوند و نفوذ کلمه‌ای که در میان مردم داشت، ایمان، ‌صداقت و ازخودگذشتگی را ‌روح حرکت و نهضت قرار داد. امام(ره) شخصیتی خودساخته بود و از میان خلق برخاسته و با انبوهی از تجارب تلخ و شیرین از دوره‌های پیشین تحولات رهایی‌بخش، مسیر روشنی را در برابر مردم قرار داد و با ادبیات موسی کلیم در ضرورت ورود قوم به سرزمین مصر به مردم همراه خود گفت شما در این عرصه ناشناخته با اعتماد به خدا وارد شوید که نتیجه آن به قطع و یقین خروج استبداد از کشور خواهد بود. امام(ره) ایستاد و با اراده الهی تمام بافته‌های ٣٥ساله سلطنت پهلوی را به سخره گرفت. بی‌تردید سهم مردم در همراهی با امام(ره) و اعتمادی که ملت به رهبری و روحانیت ابراز کرد، ‌بسیار والا و عنصر تمام‌کننده‌ای در این معارضه تاریخی است هرچند گروه‌های سیاسی و جریانات انقلابی هم در چارچوب جهان‌بینی خود ایفای نقش داشتند اما ظرفیت انقلاب و حضور حماسی و قیام ملی مردم بسیار فراگیرتر از ابعاد ساختاری گروه‌ها و طاقت محدود انقلابیون بود.

٢- همراهی سخاوتمندانه مردم به‌خصوص طبقات محروم و هوشیاری طبقات شهری در ساماندهی و صیانت از دستاوردهای نهضت، وزن بسزایی در فرایند و نتیجه انقلاب و سقوط نظام پادشاهی داشت. نگارنده که خود کار تشکیلاتی و سیاسی دهه ٥٠ و سال‌های نهضت را تجربه کرده است نمی‌تواند تلاش صادقانه گروه‌های عدالت‌خواه را که دغدغه مردم و منافع آنان، ملاک مبارزه آنها بود،‌ نادیده بگیرد و قطعا آنها را در تلاش صادقانه خود مأجور می‌داند اما هیچ‌یک از گروه‌ها، صاحبان اصلی این نهضت نبوده و نیستند و سهم قابل‌توجهی نیز ندارند، آنها بدون‌شک به صفت آحادی از مردم واجد اثر بوده‌ا‌ند اما سهم بالاتری به نسبت افراد دیگر ندارند. گروه‌های مبارز حتی احتمال وقوع پیروزی را در چشم‌انداز کوتاه‌مدت و حتی در افق میان‌مدت نمی‌دیدند و خود را برای سالیان متمادی مبارزه و پرداخت هزینه‌‌های گزاف آماده کرده بودند. اما فراتر از همه اقدامات چریکی و تشکیلاتی، حضور برق‌آسا و غافلگیرکننده امت و امام(ره)، کار را به فرجام رساند و به مصداق فرمایش خداوند همگان دیدند که مردم فوج‌فوج به اردوگاه مبارزه امام(ره) پیوستند و ستم را از جایگاه قدرت با کمترین هزینه به زیر کشیدند.

در ایران فعالیت گروه‌های سیاسی مبارز مسلح عمدتا تحت‌تاثیر فرایند مبارزات رهایی‌بخش اردوگاه چپ که متاثر از اندیشه مارکسیستی در جهان بود سامان یافته بود و به‌طور طبیعی تناسبی با مبانی و روند قیام امام(ره) و نحوه فراگیر همراهی مردم نداشت. اگرچه انقلاب‌های سوسیالیستی به قدرت رسیده بود و توفیقات آن در جهان چه در کوبا و چه در چین و روسیه یا تحولات اروپای شرقی یا کشورهای آفریقایی و آمریکای‌لاتین، برای ملت‌ها دستاوردهایی را به‌همراه داشت، اما گرته‌برداری گروه‌های سیاسی در ایران از آن رویکردها در تحقق مطالبات ملت برای وصول به اهداف تعیین‌شده ناکارآمد بود و امام(ره) به این ناکارآمدی وقوف کامل داشت.

٢٢بهمن هر سال، بزرگداشت رستاخیز ملت ایران است و تاکید بر نقش پیشوای بزرگ نهضت و همراهی صادقانه ملت با امام(ره) راحل وظیفه است و البته سنگ‌ نشانی است که ره گم نشود. در روزگاری که میراث‌خوارانی بی‌تبار در طلب مصادره انقلاب‌ هستند و به نام امام و نهضت روحانیت برای کامجویی، اندیشه بنیانگذار جمهوری اسلامی را متحجرانه تحریف می‌کنند وظیفه انقلابیون، قبل از فتح قدرت‌ این است که به نسل‌های آتی یادآوری کنند که آب از سرچشمه ٥٧ زلال بوده است. اگرچه برخی افراد و جریان‌های بی‌تبار و بی‌نشان‌، از موضع فرصت‌طلبی و منفعت‌جویی دنبال گل‌الود کردن آب باشند.

نام:
ایمیل:
نظر: