بعد از فروپاشی کمونیسم در شوروی، روسیه هنوز نتوانسته هویت مشخصی برای خود تعریف کند. بنابراین همواره با یکسری پرسشهای بنیادین درباره روابط خارجیاش با نظام جهانی پس از جنگ سرد و نیز هویت خودش روبهرو بود است.
در طول این مدت، روسیه تلاش کرده بینش جدیدی از سیاست خارجی برای کشور ضعیف شدهای ارائه بدهد که با جهانی از تهدیدات در حال ظهور و نامشخص روبهرو بوده است. از زمانی که میخائیل گورباچف در روزهای پایانی عمر شوروی، نخستین بار بینش «خانه اروپایی مشترک» - از ساحل آتلانتیک تا کوهها و رودهای اورال در سوریه – را مطرح کرد، تدوین یک رهیافت جدید از سیاست خارجی در روسیه همواره ادامه داشته است. در اوایل دهه 1990، پلتسین بر کشوری ریاست میکرد که به نظر میرسید با سرعت در حال پیشروی است تا به دشمنان پیشین جنگ سرد در یک غرب جدید و دموکراتیک محلق شود. چنین شتابی به سوی غرب، با مخالفت سریع داخلی و تردیدگرایی نسبت به خارج مواجه شد. در اواسط همان دهه، چنین بینشی از ماموریت روسیه، جای خود را به عزم برای احیای روسیه به عنوان یک بازیگر مستقل بینالمللی داد که منافعش همچنان متمایز از منافع کشورهای سرمایهداری لیبرال غرب است. چنین رهیافت جدیدی در سیاست خارجی این کشور، مبتنی بر یک اجماع ریشهدار میان نخبگان روسیه درباره ماهیت روابط بینالملل و هویت روسیه به عنوان یک دولت بوده است.
ولادیمیر پوتین از زمان گمنامیاش در دهه 1990 تا ظهورش، یک هدف راهبردی را در پیش گرفت که هم بازتاب مولفههای بنیادین و اساسی این اجماع بود و هم از آن استفاده کرد تا بینش طولانی مدتی از نقش روسیه در جهان ترسیم کند. روسیه امروز به لطف و برکت بهای بالای نفت و یک اقتصاد روبه شکوفایی در تحقق بسیاری از اهدافی که در دهه 1990 در سر میپروراند، موفق شده است. با سیاست انحصار دوگانه پوتین – مدودف که در سال 2008 ظهور کرد، پرسش هویت طولانی مدت روسیه و منافع آن، اهمیت و ضرورتی جدید پیدا کرده است؛ طوری که جنگ در گرجستان (و متعاقبا در اوکراین) قدرتهای بیرونی را وادار کرد در بسیاری از مفروضات خود درباره نقش بینالمللی روسیه بازاندیشی دوباره کنند.
توانایی پوتین برای شکلدهی به سیاست خارجی جدید روسیه تا حد بیشتری به وفاداریاش به اجماع کلی راهبردی متکی بود که از اواسط دهه 1990 حاکم بوده است. گذار به ریاست جمهوری مدودف در اواسط سال 2008 نشانگر نبود نهادینهسازی دیرین بود که حکومت روسیه از آن رنج میبرد. ضمن آنکه تردیدها را درباره توانایی یک رهبر در دور شدن از فهم مشترک درباره ماهیت منافع روسیه افزایش داد. بنیان چنین اجتماعی بر این اندیشه استوار است که روسیه، یک قدرت بزرگ محسوب میشود، ولو یک قدرت ضعیف شده باشد؛ کشوری با منافع موجود در بسیاری از مناطق جهان و مسئولیت برای مراقبت از خویشتن در جهانی خطرناک و بیتفاوت از اینرو، نخبگان روسیه دوست دارند کشورشان درست بسان ایالت متحده نقشی (مهم) در جهان ایفا کند، نه اینکه با اتحادیه اروپایی همگرایی داشته باشد. حتی هر چند بسیاری از شرکای دیپلماتیک نزدیکاش در اورپا شده باشند.
در نتیجه، سیاست خارجی روسیه همواره بر حفظ و حمایت از یک نظام روابط بینالمللی متمرکز بوده که در آن، کشورهای بزرگ نگهبانان اصلی نظم جهانی هستند، منافع ملیشان را آن گونه که تصور میکنند شایسته است، دنبال میکنند، به برتری یکدیگر درون حوزه نفوذشان احترام میگذارند و موازنه قدرت را میان خودشان حفظ میکنند. با وجود آشفتگی دهه 1990، رهبران روسیه هرگز از تصور کردن کشورشان به عنوان یکی از قدرتهای بزرگ دست نکشیدهاند. با آغاز به کار یوگنی پریماکف، وزیر امور خارجه سابق روسیه، دیپلماتیک و سیاستگذاران روسیه مدام تاکید کردهاند که روسیه باید یک سیاست خارجی مستقل داشته باشد، نه اینکه صرفا به مثابه الحاقیه غرب یا مهیاکننده منابع طبیعی برای بازار جهانی عمل کند. اسناد رسمی مربوط به سند راهبردی، به ویژه سند سیاست خارجی و امنیت ملی روسیه، نشاندهنده چنین فهم و برداشتی از جهان است. هر چند در اهمیت این اسناد نباید زیاد غلو کرد، ولی زبانی که در آنها به کار رفته، بازتاب چگونگی نگاه و بینش مقامات و مسئولان امنیتی ملی روسیه نسبت به جهان است. این اسناد جدا از اینکه راهنمایی برای اصول سیاستگذاری و نه صرفا کاتالوگی برای پاسخ به چالشهای خاص است، ذهنیتی از جهان را تعریف میکند که تصمیمهای سیاستگذاری درون آن انجام میشود، به ویژه که تقاوتهای بین سند سیاست خارجی تصویب شده در دسامبر سال 2000 تقریبا یک سال بعد از ریاست جمهوری پوتین و سند جایگزیناش که تقریبا یک ماه بعد از ریاست جمهوری مدودف در سال 2008 به تصویب رسید، جالب توجه و آموزنده است.
سند قبل از پوتین، اولویت نخست سیاست خارجی روسیه را چنین بیان میکند:
«ارتقای منافع فدراسیون روسیه به عنوان یک قدرت بزرگ و یکی از موثرترین مراکز در جهان مدرن با تامین امنیت کشور، حفظ و تقویت حاکمیت و یکپارچگی سرزمینیاش و جایگاه قدرتمند و با اقتدارش در جامعه جهانی (به منظور ارتقای) رشد بالقوه سیاسی، اقتصادی، فکری و معنویاش.»
زبان سند سیاست خارجی یک زبان ژئوپلتیکی است؛ یعنی جهانی از کشورهایی که به دنبال قدرت و تعقیب منافع ملیشان و در عین حال تابع موازنه قدرت هستند. چنین زبان و جهان بینیای در اسناد رسمی ایالات متحده غیر قابل تصور است چه رسد به اتحادیه اروپا.
اندکی بعد از آنکه مدودف در مه سال 2008 وارد کاخ ریاست جمهوری شد، سند به روز شده سیاست خارجی روسیه را امضا کرد. 80 درصد نسخه سال 2008، کپی واژه به واژه نسخه قبلی بود. با این وجود، تفاوتهای این دو، قابل توجه و مهم است. واژه قدرت بزرگ، جای خود را به «روسیه یکی از مراکز رهبری جهان معاصر» داد و واژه «روسیه جدید» دوباره تکرار شد و مورد تاکید قرار گرفت. تحلیلگران روسی استدال میکنند که این تغییرات نشانگر تاکید بیشتر بر جایگاه روسیه به عنوان یک قدرت در حال ظهور و در واقع تاکید بر پیشرفت کشوری ضعیف شده به لحاظ اجتماعی – اقتصادی است و این سند، عملا چیزی جز سند قبل از پوتین نیست، هر چند مفهوم تلاش برای جایگاه ابرقدرتی همچنان یک معنای درونی مهم باقی مانده است. علاوه بر تکرار پاراگراف بالا، اولویتهای اصلی سیاست خارجی روسیه در زمان مدودف عبارت بودند از:
«ایجاد شرایط بیرونی مطلوب برای مدرنیزاسیون، تحول در اقتصاد از طریق نوآوری، تقویت استانداردهای زندگی، تثبیت جامعه، تقویت بنیانهای نظام قانونی، حکومت قانون و نهادهای دموکراتیک، تحقق و عینیت بخشیدن به حقوق بشر و آزادیها و در نتیجه تعقیب رقابت ملی در جهان در حال جهانی شدن.»
یکی از تفاوتهای مهم دیگر، این است که سند جدید نیز تشریح میکند، کابینه که نخستوزیر، رئیس آن است، مسئولیت اجرای سیاست خارجی روسیه را نیز برعهده دارد. این الحاقیه به پوتین اجازه میدهد – کسی که بلافاصله بعد از اتمام دوران ریاست جهوریاش نخست وزیر شد – قدرت خود را در امور خارجی حفظ کند، گر چه نسخت وزیران قبلی، این نقش را انکار میکردند.
به طور مسلم، سند سال 2008 از یک سردرگمی مسلم در اندیشه سیاست خارجی روسیه با یک بحث حل نشده سخن گفت. از این گذشته، مدودف، زمانی که به ریاست جمهوری رسید، یک غریبه محسوب میشد و دیدگاهش (با تاکید بر رقابت و قدرت نرم) در مغایرت با بخشهای امنیتی و اطلاعاتی قرار داشت.
سند امنیت ملی که پوتین چند هفته بعد از وارد شدن به کاخ کرملین در ژانویه سال 2000 آن را تصویب کرد، مفروضات ایدئولوژیکی تشکیلدهنده سیاست خارجی روسیه را بیشتر تشریح کرد. این سند دو روند متناقض را مشخص میکند. از یک سو، روابط بینالملل در جهان پس از جنگ سرد «با تقویت مواضع سیاسی و اقتصادی بسیاری از کشورها و همگراییشان در سازو کار پیچیده فرآیندهای بینالمللی و چند جانبهگرایی» زیر سلطه در آمده است. همزمان این روند نسبت به همگرایی بیشتر و چند قطبی شدن با «تلاشهای ایجاد ساختارهای روابط بینالمللی مبتنی بر سلطه جامعه جهانی توسط کشورهای توسعهیافته غرب به رهبری آمریکا و مبتنی بر حل و فصل یکجانبه مسائل کلیدی در سیاست جهانی متوازن شده است.»
تمرکز بر دولتها و به طور کلی قدرت، توام با این باور که جایگاه روسیه در جهان با شکلگیری یک نظم جهانی که روسیه از حضور در آن محروم است، تهدید میشود، ویژگیهای اساسی چیزی هستند که میتواند در چارچوب فهمی ژئوپلتیکی از سیاست جهانی توجیه شود.
دیپلماسی روسیه بر روابط دو جانبه با کشورهای دیگر، به ویژه کشورهای بزرگی از قبیل ایالات متحده، چین و هند متمرکز است، نه معاهدات چندجانبه مبتنی بر تعهدات به ارزشهای مشترک، مسکو حتی ترجیح میدهد در ارتباط با مسائل فراملی از قبیل تروریسم، درون چارچوب روابط دو جانبه عمل کند. برخلاف نشستها و مکانهای بحث و تبادلنظر چندجانبه، روابط دوجانبه دولت با دولت از منظر روسیه فایده اجتناب از ایجاد هنجارهای رفتاری مداخلهآمیز و در عین حال حفظ (حداقل برای قدرتهای بزرگ) برابری حاکمیت کشورها را دارد.
حکومت روسیه ترجیح میدهد از طریق سازمانهای چند جانبهای مثل شورای امنیت سازمان ملل یا گروه 8 عمل کند که ضرور تا باشگاه قدرتهای بزرگ هستند که حاکمیت روسیه را بر امور داخلیاش محدود نمیکنند و بر توانایی ایالات متحده برای اقدام بدون اینکه از دیگر قدرتهای بزگر حمایت کند، محدودیتهایی اعمال میکنند. نگرانی درباره نقش فراگیر ایالات متحده در امور بینالملل سیاستگذاران خارجی روسیه را وادار کرده است به نحوه فزایندهای بر مفهوم چندقطبی به عنوان کلید ثبات بینالمللی تمرکز کنند. این واژه در اساسیترین شکلاش صرفا به نوعی از همآوایی ترتیب و آرایش میان قدرتهای بزرگ اشاره میکند؛ شبیه کنسرت و همآوایی سده نوزدهم اروپا. در عین حال، تلاشی است برای خنثی کردن سلطه مداوم ایالات متحده و چارچوبی فراتر برای اندیشیدن درباره ماهیت روابط بینالملل مدرن که در آن، دانش، فناوری و قدرت بیشتر از هر دوره گذشته در تاریخ توزیع میشود. چند قطبی دلالت بر جهانی از دولتهای میکند که کم و بیش در توامندیهای قدرت ذاتی شان برابرند و حداقل استحقاق شکل دادن به نظم بینالمللی را دارند.
از نظر پریماکف در دهه 1990، یک نظم چند قطبی عمدتا چیزی بود که روسیه باید آرزوی ایجاد آن را میکرد. عواملی که به ظهور یک نظم جهانی چند قطبی کمک میکنند شامل واگرایی اولویتها میان ایالات متحده و اتحادیه اروپا در جنگ علیه ترور و ظهور دولتهایی از قبیل برزیل، هند و چین هستند. افزون بر این، همان طور که وزارت امور خارجه روسیه در بازنگری سالانه سیاست خارجی 2007 استدلال کرد، «اسطوره جهان تک قطبی در عراق کاملا فرو ریخت.» خوشحالی مشابهی نیز که طی بحران اقتصادی اواخر سال 2008 از دورن کرملین برخاست، با پایان خیال واهی تامین مسکن همگانی در ایالات متحده فرو نشست.
اگر مقدرات جهان در سده بیست و یکم چند قطبی باشد، نخبگان روسیه عمدتا در باور به اینکه روسیه باید یکی از قطبهای جهان باشد، متفقالقولند. در گفتوگوی همگرایی با غرب بعد از حوادث 11 سپتامبر هزگر این اعتقاد وجود نداشت که روسیه هویتش را به عنوان یک بازیگر مستقل در امور جهانی از دست بدهد. بحث جاری درباره مفهوم «دموکراسی مستقل» (Soverign democracy) به عنوان توصیفی از نظام سیاسی روسیه تا حد بیشتری بر این موضوع متمرکز است. همان طور که ولادیسلاو سورکف (Vladislav Surkav) ایدئولوژیست کرملین میگوید، یک دموکراسی مستقل واقعی آن است که اهداف و روشهایش – هم در داخل و هم در خارج – فقی براساس محاسابت منفعت ملی ساخته شود، نه به خاطر فشار بیرونی برای تطبیق دادن خود با هنجارهای رفتاری، این تاکید هم در سیاست داخلی و هم در روابط خارجی صورت میگیرد. تمرکز بر استقلال به عنوان یک ارزش که توام با احیای فرصتهای اقتصادی روسیه در چندین سال گذشته بوده، توانایی روسیه را برای هدایت یک سیاست خارجی مستقل تقویت کرده است.
سرگئی لاوروف، وزیر امور خارجه روسیه بر اهمیت این استقلال در سخنرانی سپتامبر سال 2006 در لسآنجلس تاکید کرد: «برای ما، این استقلال، موضوعی کلیدی است و ما بر همین پایه در داخل و در صحنه بینالملل به عمل خود ادامه خواهیم داد... من فکر میکنم احیای سریع استقلال سیاست خارجی روسیه، یکی از موضوعاتی است که روابط بین ما را پیچیده میکند، چون کسی که در ایالات متحده به آن عادت نکرده است ولی آنها باید به آن عادت کنند.»
از نظر تحلیلگران روسی، وجود یک نظم جهانی چند قطبی نیازمند تقویت نهادهای بینالمللی و قوانینی است که استقلال و برابری کشورهای بزرگ دنیا را ارتقا دهند. در نتیجه کرملین به حمایت از نظام روابط بینالملل ادامه میدهد که در آن کشورهای بزرگتر حامیان اصلی نظام جهانی هستند و محاسبات منفعت ملی، روابط داخلی آنها را دیکته میکند. در نتیجه دیپلماتهای روسیه دوست دارند استدلال کنند که با حمایت از هنجارها و نهادهایی که وجود یک کنسرت قدرت بزرگ را رسمیت بدهند، بهتر میتوان سیاست را تامین کرد به گفته پوتین «ما باید آشکارا به رسمیت بشناسیم که مسئولیت مهم تامین ثبات جهانی را قدرتهای مهم جهان – قدرتهایی که سلاحهای هستهای دارند و دارای سطوح قدرتمندی از نفوذ سیاسی و نظامی هستند – بر دوش خواهند گرفت. در جهانی که زیر سلطه قدرتهای بزرگ است، کشورهای کوچکتر به حال خود رها شدهاند تا گلیم خود را خودشان از آب بیرون بکشند و این در حالی است که کشورهای بزرگتر برای پیش افتادن خود، آنها را به جلو هل میدهند و در آنها نفوذ میکنند.
غرب در سیاست خارجی روسیه
روابط روسیه با غرب، چارچوب اصلی سیاست خارجی روسیه را تشکیل میدهد تعاملات مسکو با دیگر کشورهای دنیا از جمله اقمار شوروی سابق در همسایگی روسیه، بسته به وضعیت روابطش با جامعه غرب و به ویژه عضو اصلی آن؛ یعنی ایالات متحده است. میراث دو قطبی جنگ سرد، دلیل اصلی مرکزگرایی – غربی دیرین سیاست خارجی روسیه است. نخبگان حاکم روسیه، طی دورهای ظهور کردند که مسکو و واشنگتن سرنوشت جهان را هدایت میکردند. از این گذشته با توجه به سلطهجوی اخیر ایالات متحده، چندان جای شگفتی نیست که رهبران روسیه روابطشان با واشنگتن را برای موضع بینالمللی کشورشان مهم تلقی میکنند، چون «هیچ موضوع سیاستگذاری جهانی یا منطقهای وجود ندارد که روسیه بتواند بدون در نظر گرفتن عامل آمریکا در مورد آن، تصمیم بگیرد.» از زمان پایان جنگ سرد، رهبران غرب، دیگر مثل شوروی سابق اهمیت زیادی به روسیه نمیدهند. توجه نکردن غرب به روسیه تا حدی ناشی از این واقعیت است که روسیه امروزی به روشهای زیادی ضعیفتر و کم تهدیدتر از شوروی است؛
در جهانی که تروریستهای القاعده حضور دارند، دولتهای به دنبال سلاحهای هستهای هستند و چین به سرعت در حال تبدیل شدت به قدرت در حال ظهور اقتصادی و نظامی است، طبیعی است روسیه در راس مشکلات دولتمردان غرب قرار نگیرد. این بیتوجهی تا حدی نیز با این عدم قطعیت سر و کار دارد که روسیه امروزی چیست و فردا چه خواهد بود؟
ارزیابیهای بیرونی از سیاست خارجی روسیه، حول این پرسش دور میزنند که آیا روسیه به لحاظ فرهنگی، نهادی و نیز دیپلماتیک به سوی غرب میرود یا از آن دور میشود. ایالات متحده به عنوان تنها ابر قدرت باقیمانده جایگاه ویژهای در اندیشه نخبگان در خصوص جایگاه روسیه در جهان دارد. همزمان اتحادیه اروپا که از لحاظ جغرافیایی، اجتماعی و اقتصادی به روسیه نزدیکتر است، برای نخبگان روسیه بدیلی برای شکستهای داخلی روسیه پیشنهاد میدهد که تا حدی برای هژمونی جهانی آمریکا آزاردهنده است. به همین دلیل، برخی اندیشمندان روسی (به ویژه قبل از جنگ عراق و پس از جنگ با گرجستان) ایده جنگ سرد را جانی تازه بخشیدند. بحث درباره رابطه روسیه با غرب، بیشتر بر همگرایی نهادی و ایدئولوژیکی میان روسیه و دشمنان سابق جنگ سردش متمرکز است؛ یعنی درباره منافع روسیه و تواناییاش برای «پیوستن به غرب». اگر چه همگرایی روسیه با غرب در روزهای پایانی قدرت شوروی تا حدی گریزناپذیر بود، اما اختلافات ریشهدار میان روسیه و حتی همسایگان نزدیکش در اروپای شرقی مرکزی همواره وجود داشته و اگر چه بحثهایی زیادی در دو دهه گذشته درباره توانایی و منفعت روسیه در «پیوستن به غرب» وجود داشته است، اما هرگز سطح قابل مقایسه و معقول از منفعت موردنظر روسیه در این ایده (پیوستن به غرب) وجود نداشته است. در نتیجه روسیهای که در نهادهای غربی جایگاهی پیدا نکرده است، روسیهای است که عمدتا در صحنه بینالمللی میان شرق و غرب مانور داده است یا آنچه دیپلماتهای روسی از زمان پریماکف تعقیب کردهاند؛ یعنی سیاست خارجی «چندبرداری» (multivector).
در دهه 1990، حتی زمانی که رئیسجهور وقت، ولادیمیر پوتین، پارلمان نافرمان را زیر آتش قرار میداد و بر طرح خصوصیسازی آکنده از فساد، ریاست میکرد، بیشتر ناظران در ایالات متحده و اروپا با این فرضیه عمل کردند که روسیه درباره پیوستن به «تمدن غربی» دست به نوعی انتخاب بنیادین زده است هر چند اختلافات عمده در موضوعاتی از قبیل جنگ در چچن و بحران کوزوو، مدام روابط را پیچیدهتر میکرد. طنز ماجرا اینجاست که صعود پوتین به قدرت در سال 1999 (نخست به عنوان نخستوزیر) مورد استقبال پایتختهای کشورهای غربی قرار گرفت. پوتین افسر سابق کاگب در آلمان شرقی که مشاور اصلی شهردار پترزبورگ، آناتولی سوبچاک، بود، به خاطر آوردن روسیه به جایگاه غرب، تحسین شد. این وضعیت بعد از دیدار پوتین و جروج بوش، رئیسجمهور وقت آمریکا مورد اعتماد طرفین قرار گرفت.
حملات 11 سپتامبر 2001، فرضیه چرخش روسیه به سمت غرب را بیشتر تقویت کرد. پوتین با اعلام اینکه کشورش آماده است (در مبارزه با تروریسم) به ایالات متحده کمک کند و گمانههای دیرین درباره نیتهای ایالات متحده را کنار بگذارد، باز هم مورد تحسین قرار گرفت. تصمیم او برای همکاری با آمریکا در جنگ بر ضد ترور، به عنوان تایید جهتگیری غربی پوتین و عزم روسیهای برای تعریف هویتش به عنوان یک قدرت غربی نه جهانی یا اورپایی تلقی شد.
با این حال، حتی طی نزدیکی دو طرف بعد از 11 سپتامبر، این هشدارها وجود داشت که دوران احساس خوب نباید چهره این واقعیت را بپوشاند که بینش پوتین از سیاست خارجی یک بینش توسعهطلبانه بود که میتوانست برای شرکای غربی روسیه مشکلاتی به بار آورد. با وجود پذیرش ابتکارات آمریکا از سوی روسیه، تلاش روسیه برای نفوذ در اقمار سابق شوروی، باعث نگرانی غربیها شد. نوع واکنش آمریکا به حملات 11 سپتامبر و حمله به افغانستان و عراق، علاقه روسیه را در جهان آکنده از دولتهای قدرتمند برای هژمونی مجزا بودن، تقویت کرد. اعتراض روسیه به یکجانبهگرایی آمریکا تردیدها درباره پیوستن روسیه به جامعه غرب را دو چندان کرد.
پایان ماه عسل پس از 11 سپتامبر در روابط بین روسیه و غرب، برای بسیاری یک ناامیدی سیاسی بود، اما به سختی میتوانست امیدی برای همگرایی روسیه پسا کمونیست با نهادهای غربی و پذیرش هنجارهای غربی باشد، در واقع، برداشتهای غرب از سیاست خارجی روسیه از سال 1991 مبتنی بر فرآیند دیالکتیک انتظار و سرخوردگی از همگرایی مسکو با نهادهای غربی بوده است. مشخص کردن نقطه فاصله روسیه از غرب، مهم است و این پرسش در سیاست خارجی این کشور، همواره وجود داشته است.
دیمتری ترنین در سال 2006 تصریح کرد که تا همین اواخر، روسیه خودش را به عنوان پلوتون در نظام سیارهای غرب میدید؛ یعنی خیلی دور از مرکز، اما همچنان به طور بنیادین بخشی از نظام، اما اکنون این چرخش را به طور کامل ترک کرده است. رهبران روسیه تبدیل شدن به بخشی از غرب را رها و شروع به ساخت سیستم مسکو محور خودشان کردهاند از آغاز دومین دولت پوتین در سال 2004، عده بسیار معدودی با این دیدگاه سر ناسازگاری دارند و از زمان منازعه روسیه – گرجستان در سال 2008 کمتر با آن مخالفند. اما اگر استادان و دیپلماتها متفقالقولند که روسیه اکنون نمودار مسیر بینالمللی خودش را ترسیم میکند، کمتر در این خصوص اتفاقنظر دارند که دقیقا چه زمانی روسیه تصمیم گرفت هویت غربیاش را ترک کند.
ترنین تاریخ این چرخش را (طلاق روسیه از غرب) در سال 2005 میداند؛ یعنی بلافاصله بعد از انقلابهای رنگین در گرجستان، اوکراین و قرقیزستان. برخی نویسندگان نیز تاریخ طلاق روسیه از غرب را سال 2003 اعلام میکنند؛ یعنی زمانی که دولت پوتین کنترل را از گروه لیبرالهای متمایل به غرب گرفت، اصلاحات اقتصادی را متوقف کرد و در قبال غرب، سیاست مواجههای در پیش گرفت.
شاید این ناظران تاریخهای متفاوتی را برای این چرخش در سیاست خارجی روسیه اعلام کنند، اما همه آنها به دوران پوتین اشاره میکنند و به سیاستهایی که او اتخاذ کرده بود، اما اگر ریشههای این سردی روابط به عقبتر از پوتین و سالهای یلتسین (یا پیشتر از آن) برگردد؛ چطور؟ بعد از عشوهگری یلتسین با همگرایی غرب در دهه 1990، روسیه زیر آماج انتقادات تند در خصوص اولویتهای سیاست خارجیاش قرار گرفت. افزون بر آن، در زمان یلتسین بود که نیروهای روسیه فرودگاه پرستینا را در کوزوو درسال 1999 تصرف کردند و با سربازان ناتو درگیر شدند. بر��ی ناظران در سال 1994 تصریح کردند که آینده سیاست خارجی روسیه متاثر از تعریف منافع ملی و درک خود به عنوان یکی از قدرتهای بزرگ جهان است، نه همکاری و مشارکت با غرب یا همان گونه که الکساندر آرباتف، نماینده دو ما در سال 1994 خاطر نشان ساخت، «در خصوص هدف اصلی امنیت ملی و راهبردی روسیه، این اجماع وجود دارد که روسیه باید همچنان یکی از قدرتهای بزرگ جهان بماند.»
حتی حملات تروریستی سال 2001، رویکرد کرملین در قبال جهان و نقش روسیه را در آن به طور بنیادین تغییر نداد. هر چند پوتین به دنبال گردآوردن روسیه و قدرتهای غربی (به ویژه ایالات متحده) در محور مبارزه علیه تروریسم بود، اما هیچ وقت از ادعای دیرین برای نقش مستقل روسیه دست نکشید هر چند اولویتهای سیاست خارجی روسیه در زمان پوتین دستخوش تحول بنیادین نشد، اما کارکرد نظام سیاسی در روسیه فراتر از مرزهایش درک میشود. ناظران روسی گاهی انتقاد میکنند که استانداردهای دوگانه روسیه در قبال دموکراسی میتواند پیامدهای زیادی برای سیاست خارجی این کشور داشته باشد.
چالش، نخبگان روسیه بعد از فروپاشی شوروی، آشتی دادن منافع ملی سنتی با موجودیت سیاسی و اجتماعی جدید در حال ظهور روسیه بوده است. البته، فرآیند تعریف هویت ملی جدید خارج از حافظه جمعی عموم، یکی از چالش برانگیزترین وظایف همه دولتهای پسا کمونیست در اروپای شرقی و اروآسیا بوده است. برخی از این دولتها در تعریف هویت خود، سیاست خارجی موفق و باثباتی را در بستر چشمانداز اروپایی در پیش میگیرند روسیه در انجام چنین کاری کمتر از کشورهایی مثل لهستان موفق بوده است.
روسیهای که به شدت خود در نهادهای غربی تثبیت میکند، روسیهای است که مثل آلمان و ژاپن بعد از سال 1945 (جنگ جهانی دوم) تصمیم گرفتند استقلال سیاست خارجیشان را در ازای رفاه و امنیت درون جامعه بینالمللی که اولویتهایش اقتصادی است نه سیاسی، تاخت بزنند. اما قیاس روسیه با آلمان و ژاپن پس از جنگ (جهانی دوم) هرگز به طور گسترده در روسیه مورد پذیرش واقع نشده است. در حالی که بسیاری از روسهای جوان و میانسال دوست ندارد کشورشان نقش قدرت بزرگ منطقهای را ایفا کند، اما نخبگان روسیه سخت به ایده کشورشان به عنوان قدرت بزرگ جهانی معتقدند.
با وجود اختلافات سیاسی و ایدئولوژیکی میان نخبگان روسیه، همه آنها در کل موافق هستند که روسیه قدرتی با منافع جهانی و گستره جهانی است و باید بماند به طور مسلم، پوتین و مدودف از روسیه به عنوان بخشی از اروپا صحبت کردهاند. از سوی دیگر، مقامات و دیپلماتهای هیچ راز سر به مهری از منافعشان در روسیه به عنوان یک نقش جهانی در قیاس با ایالات متحده یا شوروی طی جنگ سرد ندارند. اما این واقعیت که جاهطلبیهای روسیه به طور فزایندهای جهان گستر هستند، به تنهایی تعیینکننده ماهیت روابط مسکو با کشورهای دیگر نیست. روسیهای که خارج از محدودیتهای نهادی و هنجاری غرب عمل میکند، میتواند خودش را به عنوان رقیب تثبیت کند. با این حال یادآوری این نکته حائز اهمیت است که با وجود رشد فراگیرش در سالهای منتهی به سال 2008، روسیه همچنان از نظر نظامی و اقتصادی به طرز چشمگیری در پشت قدرتهای بزرگ غربی قرار دارد.
میراث پوتین
بازگشت روسیه به عنوان یک بازیگر مهم بینالمللی و همچنین روابط بسیار سردش با جهان غرب، عمدتا با دوره پوتین در کرملین (برای مثال سالهای 200 تا 2008) مصادف بوده است. این بدتر بودن روابط با غرب نه تنها یادآور پیشینه پوتین در کاگب و تثبت افتدارگراییاش در روسیه است، بلکه باعث شد او در دومین رئیسجمهوریاش به دیده یک شخصیت منفور در پایتختهای غرب، به ویژه رسانههای غربی نگریسته شود. هر چند تا زمان کنارهگیری پوتین از قدرت قبل از مدودف، او به عنوان فردی توانمند و پر انرژی در غرب مورد تحسین قرار میگرفت، اما کمک او برای مدودف در جنگ گرجستان، ذهنیت شورویوار از پوتین بر جای گذاشت. با توجه به ماهیت متمرکز نظام سیاسی روسیه، تاثیر مستقیم پوتین بر سیاست خارجی بسیار قابل توجه بوده است. با این حال با وجود انتقادات غرب از سیاست خارجی روسیه طی دوره دوم پوتین میراث واقعی او به عنوان دولتمرد، کاملا پیچیده است. تاکید پوتین بر بازسازی قدرت روسیه، منجر با اتخاذ رهیافتهای متفاوت در قبال غرب در زمانهای متفاوت و با شیوههای متفاوت از سوی او شد و روسیه، بسته به نیازهای بینالمللی، رهیافتهای متفاوتی از سوی او شد و روسیه، بسته به نیازهای بینالمللی، رهیافتهای متفاوتی در پیش گرفت. تعهد به احیای روسیه به عنوان یک قدرت بزرگ، پایه و مبنای رهیافت استراتژیک کلی او بوده است. پوتین در تبدیل جاهطلبیهای قدرت بزرگش به یک واقعیت عینی از خلفش موفقتر بوده و تواناییاش را برای قرار دادن روسیه به عنوان یکی از قطبهای لاینفک نظام بینالملل مدیون جریانات اتفاقی (از جمله افزایش بهای جهانی برای صادرات اصلی روسیه، یعنی انرژی) است همزمان موفقیت او تا حدی نتیجه توانایی او برای تعقیب بینشی کاملا چارچوبمند از جهان و جایگاه روسیه در آن و بسیج منابع لازم برای تحقق اهدافش بود. همچنین پوتین محتاط بود که درباره نقش روسیه به عنوان یکی از قدرتهای برتر جهان، درون اجماع گسترده نخبگان عمل کند. بدینسان، او تلاش کرد اپوزیسیون را خنثی کند، به خودش در سطح تاکتیکی آزادی عمل بیشتری بدهد و با قرار دادن خود در جایگاه مدافع امتیازات بینالمللی روسیه، تلاش کرد اپوزیسیون را پراکنده کند. در نیمه نخست ریاست جمهوری پوتین، قابل توجهترین واقعیت درباره سیاست خارجی روسیه، ماهیت واکنشی و منفعل آن بود؛ تحولی که منجر شد برخی تحلیلگران استدلال کنند که یک نقطه عطف تاریخی روی داد و به دوران رویایی روسیه و غرب برای همیشه پایان داد.
در دومین دور پوتین و به ویژه از سال 2006، این خوشبینی راه را برای دور جدید نطقهای تند درباره خیزش احساسات امپراتورمابانه روسیه که طی جنگ در گرجستان به سطوح بیسابقهای رسید، هموار کرد. ماهیت متحول رفتار بینالمللی روسیه طی دوران ریاست جمهوری پوتین، بخشی از استراتژی بزرگ او مبتنی بر احیای توانایی روسیه برای ایفای نقشی جهانی مدنظر نخبگان روسیه بود. در همراهی با ایالات متحده بعد از 11 سپتامبر سال 2001 و دنبال کردن کاهش نزاعها با غرب، پوتین یک محاسبه استراتژیک کرد و دریافت که همکاری بینالمللی – توام با احیای پایههای داخلی قدرت روسیه – موثرترین ابزار به دست آوردن مجدد نفوذ افزایش بهای انرژی، جنگ در عراق و انقلابهای رنگی در اقمار شوروی تغییر یافت، استراتژی کرمیلین نیز برای به دست آوردن اهداف ژئوپلتیکیاش تغییر یافت.
طی دومین دروه پوتین، این الگوی احترام به ابتکارات غرب، به ویژه در رابطه با جنگ در افغانستان راه را برای ادعای جسارتآمیز قدرت روسیه در زمان مداخله مستقیم ایالات متحده و اتحادیه اروپا هموار کرد.
صورت تازه کشف شده گاز و نفت روسیه، پایههای قدرت و استقلالی را تشکیل داد که ناظران بیرونی را در مورد روسیه تکان داد. لحن تغییر یافته دیپلماسی روسیه به ویژه در طول سال 2006 آشکار شد. این سال با تصمیم مسکو برای بستن خطوط لولههای گاز به اوکراین به ویژه مجبور کردن کییف برای پرداخت بهای بازار برای انتقال انرژی روسیه آغاز شد. پیام ضمنی این منافشه بر سر بهای انرژی، بر انقلاب نارنجی 2004 متمرکز بود که یک رئیسجمهور اوکراینی حامی غرب، ویکتور پرشچنکو را بر سر قدرت آورد که برای کاهش وابستگی اوکراین به روسیه و عضویت آن در نهادهای غربی از جمله ناتو مبارزه کرده بود.
ترورهای سال 2006 (ترور آتنا پولیتکو وسکایا، روزنامهنگار) واکنش کرملین به انقلابهای رنگی، تصمیمش برای ملی کردن شرکت نفتی یوکوس، قطع کردنهای گاز، بیمیلی برای پایان دادن به مشارکت روسیه در برنامه هستهای ایران، تلاش برای جلوگیری از استقلال کوزوو (به تازگی تلاش برای کنترل کییف)، واکنش خصمآمیز به استقرار برنامهریزی شده سیستمهای ضد موشکی ناتو در جمهوری چک و لهستان و سرانجام حمله به گرجستان به این برداشت کمک کرد که روسیه دوران پوتین مصمم است منافع انحصارگرایانه خود را به بهای فدا کردن همکاری با غرب به طرز تهاجمی پیش ببرد.
روسیه و غیر غرب
اینکه چگونه روسیه خودش را در رابطه با غرب تعریف میکند، پرسش کلیدی سیاست خارجی این کشور است. رابطه روسیه با غرب، نقش مهمی در تعیین ماهیت تعاملات روسیه با کشورهای دیگر و با نهادهای بینالمللی دارد. حتی اگر رهبران روسیه کشورشان را متعلق به غرب نبینند، بیتردید سیاست خارجیشان به ناگزیر محور بوده است. رابطه روسیه با دیگر جمهوریهای سابق شوروی، با آسیا (به ویژه چین) و کشورهای دیگر، تابع موضع در رابطه با اروپا و مهمتر از آن ایالات متحده است.
به نظر میرسد مسکو به ایده همکاری با چین یا هند علاقه زیادی دارد، اما آن را به عنوان روش موازنهسازی در برابر آنچه هژمونی غربی و یکجانبهگرایی تلقی میکند، میبیند. در دهه گذشته رابطه پیچیده روسیه با قدرتهای غربی باعث نزدیکتر با کشورهای غیر غربی قدرتمندی از قبیل ایران، هند و چین باشد. بسان روسیه، این کشورها نیز همچنان به مفهوم حاکمیت مطلق دست کم برای خودشان متعهدند و با تلاشهای غرب برای تحمیل نظام ارزشهای خود به جهان مخالفند. با این حال، جهتگیری کلی سیاست خارجی روسیه به طرق مهمی بر کشورهای خارج از غرب نیز تاثیر میگذارد روابط مسکو با همتایان سابقش در شوروی، آزمایشی است برای اینکه چگونه هویت در حال تکامل روسیه پس از شوروی، روابط بیرونیاش را شکل داده است. بعد از یک دهه غفلت و تعاملگزینشی روسیه به دنبال ایفای نقشی فعالتر در «خارج نزدیک» (Near Abroad) است، تا غرب را مجبور کند ادعاهای او مبنی بر قدرت بزرگ بودن را جدی بگیرد.
چین به طرق زیادی شبیه روسیه است و روابط مسکو با پکن، درست مثل نقشش در شوروی، اغلب به عنوان بازتابی از وضعیت روابط مسکو با غرب عمل میکند. دولتمردان روس، اغلب چین را به عنوان جایگزینی برای غرب نگریستهاند چه به عنوان الگویی برای توسعه اقتصادی بدون آزادسازی سیاسی یا به عنوان قطب ژئوپلتیکی. افزون بر این، چین یکی از مشتریهای اصلی انرژی و نیز تکنولوژی نظامی روسیه است. همزمان، روسیه و چین روابط محتاطانهتری (در سازمان همکاری شانگهای روشن شد) مبتنی بر همکاری اقتصادی، تنشزدایی در آسیا مرکزی و تعهد مشترک به کنترل گسترش نفوذ آمریکا در منطقه را حفظ کردهاند. از آنجا که روسیه و چین، تاریخی طولانی از بیاعتمادی دارند، شرکای محتاطی برای یکدیگر هستند.
فرجام سخن
باید منتظر ماند و دید که آیا سیاست خارجی جسورانه جدید روسیه در طولانی مدت موثر باقی خواهد ماند یا نه، به طور مسلم، اولویتهای نخبگان روسیه محال است در آینده نزدیک تغییر بنیادینی بکنند. همچنین محال است نظم سیاسی روسیه، دستخوش تغییری از نوع دموکراتیزاسیون بنیادینی بشود که به اولویت عمومی اجازه بدهد براساس رهیافت جامعه محور تحقق پیدا کند. از سوی دیگر، عوامل عینی تشکیلدهنده ظهور مجدد روسیه به عنوان بازیگر اصلی بینالمللی، ممکن نیست آن گونه که پوتین و دیگران امیدوارند قابل دوام باشد.
یک سیاست خارجی مبتنی بر درآمدهایی از بهای بالای انرژی ضرورتا گرفتار نوسانات بازار جهانی انرژی است. درست آن گونه که شکوفایی اقتصاد شوروی در دهه 1970 گرفتار آن بود، به طور کلی اقتصاد هنوز انعطافناپذیر و غیر رقابتی است. در عین حال با وجود افزایش هزینهها و تلاشها برای اصلاح نام کهنه و منسوخ، ارتش همچنان فاسد و ناکار آمده و بیگانه هراسی در حال افزایش است. از همه مهمتر، وضعیت نامطلوب جمعیتنگاری روسیه میتواند به شدت توانمندیهای این کشور را در طولانی مدت محدود کند. جمعیت روسیه از آغاز سال 1992 از 148/5 میلیون نفر، کاهش یافته است. اگر مهاجرت از جمهوریهای سابق شوروی کم شود، این میزان باز هم به شدت کاهش خواهد یافت. اگر چه برخی عوامل این کاهش به بیمیلی افراد برای بچهدار شدن در میانه اوضاع وخیم اقتصادی دهه 1990 نسبت داده میشود، اما عوامل دیگری نیز در این امر دخیلاند، میزان مرگ و میر زود هنگام به ویژه در میان مردان روس در راس این عوامل قرار دارد، میزان شیوع ویروس اچ آی وی رو به افزایش است و به طور کلی میزان زاد ولد از نظر سنتی میان مسلمانان در دهه 1990 بسیار زیاد بود.
کاهش جمعیت روسیه بیشتر در مناطق سیبری و شرق دور، مرز با چین احساس میشود مدیریت روابط با پکن از جمله مهمترین وظایف مهم سیاست خارجی روسیه در سده آتی است.
یلتسین و پوتین یک رهیافت استراتژیک کلان و منسجم را برای نقش کشور روسیه در جهان در پیش گرفتند. این رهیافت پیشبینی کرده است که روسیه به عنوان یک قدرت بزرگ دوباره ظهور و از منافع ملیاش در یک نظم جهانی آنارشیک دفاع خواهد کرد، هر چند پوتین توجه بیشتری به بنیانهای داخلی قدرت بینالمللی کرد، چون مسکو مفاهیم همگرایی امنیت جمعی و حاکیمت مشترک را که از زمان پایان جنگ جهانی دوم بر غرب حاکم بوده، نپذیرفته است. درون روسیه، ارزیابیها از موفقیت یا شکست پوتین به عنوان یک دولتمرد، بسته به درجهای است که او به عنوان احیاگر روسیه به عنوان قدرت بزرگ و ارتقادهنده منافع کشورش هم در درون فضای شوروی سابق و هم در سطح جهان تلقی شود. هر چند سیاست خارجی روسیه به لحاظ گستره، جهانی است با این حال ملاحظات سیاسی داخلی و نزاع برای تعریف یک هویت پس از شوروی و پسا امپراتوری برای روسیه آن را محدوده کرده است.
تقویت دولت، اقتصاد و ارتش پیشنیازهای روسیه برای ایفای نقش جهانی هستند. سیاست خارجی روسیه بر انعطافپذیری تاکتیکی و احتیاط تاکید کرده، چون به دنبال فضای تنفس برای احیای قدرت کشور؛ جنگ در گرجستان (و به تازگی در اوکراین) شاید نشانه این باشد که دوره احیا و تثبیت، پایان رفته است، حتی هر چند کرملین به دنبال تهدید پیامدهای استراتژیک طولانی مدت منازعه است. از نظر حوزه علوم سیاسی، رهیافتهای نوواقعگرایی و سازهنگاری در روابط بینالملل در تبیین فراز و نشیبهای سیاست خارجی روسیه پس از شوروی اهمیت دارد.
نوواقعگرایان بر وجود آنارشی بینالمللی تاکید میکنند. جایی که رفتار دولتها با توزیع قدرت میان آنها تهدید میشود، از کشوری مثل روسیه که افول ناگهان در قدرت نسبی (در پایان جنگ سرد) را تجربه میکند، انتظار میرود برابری جاهطلبانه ژئوپلتیکیاش را با جایگاه افول یافتهاش در جهان باز گرداند. در حالی که کشوری که قدرت نسبیاش رو به افزایش است، باید نقش بینالمللی فراختری را دنبال کرد، چون به دنبال اعمال نفوذ و دفاع از امنیتش است. چنین الگویی به نظر میرسد برای روسیه دوران پوتین معقول باشد. نظریههای سازهانگاری نیز بینشی متفاوت برای دوران پوتین و فراسوی آن ارائه میدهند. سازهانگاران تاکید میکنند که رفتار بینالمللی تابع برداشت از خود و هویتی است که توسط نخبگانشان بر ساخته میشود. پافشاری روسیه بر رفتار کردن مثل قدرت بزرگ که از دوران یلتسین و پوتین در میان سیاستگذاران و اندیشمندان روسیه تداوم داشته است.
به نوعی حکایت از دیدگاه سازهانگارانه دارد. در حالی که روسیه پس از کمونیست در حال تعریف خود از نظر فرهنگی و سیاسی بوده است، توافق بیشتری درباره نقش بینالمللی روسیه وجود داشته است. نخبگان روسیه مدتهاست که کشورشان را در چارچوب قدرت بزرگ مینگرند، با منافعی که آن سوی مرزها را در بر میگیرد با توجه به تداومهای مهم (به ویژه در حوزه اولویتها و هویت) که در تمام دوران پس از شوروی در رهیافت روسیه به سیاست خارجی وجود داشته است، به نظر میرسد محدودیتهای اصلی بر سیاست خارجی روسیه، در آینده نزدیک، بیشتر اقتصادی خواهد بود تا سیاسی. بحث بر سر اینکه چه چیزی منافع ملی روسیه را میسازد هنوز مبهم مانده است. در واقع، روسیه بیشتر علاقهمند است مسئولیت ویژهاش در جهان به رسمیت شناخته شود تا اینکه از این مسئولیت برای ارائه راهحلهای سازنده برای یک مشکل فرضی استفاده کند. هنوز این رهیافت روند حاکم در اندیشه سیاست خارجی از اواسط دهه 1990 به قوت خود باقی است و با هیچ چالش جدی درون روسیه مواجه نشده است.